تبليغاتX
در لفافه
در لفافه

مهاجرت به کبک


سال نو میلادی - سال 2010

سال نو میلادی ، سال ۲۰۱۰     هم رسید  

به همه دوستان مهاجرم سال ۲۰۱۰ رو تبریک می گم  ، و امیدوارم در این سال خبرای خوش برای همه ما باشه و سالی پر از روشنایی و امید     باشه  

 

به سلامتی همه 

و در آخر ، امیدوارم هموطنانم در خارج از ایران در جشن و شادی    به سر ببرن و از این روزها لذت ببرن

 


اين مطلب در جمعه یازدهم دی 1388 ساعت 17:12 وارد وبنوشت در لفافه شد

 

شب یلدا

 

 

سلام دوستان

 

 

شب یلدا رو به تمام هموطنان عزیزم در سراسر دنیا تبریک میگم

 


اين مطلب در دوشنبه سی ام آذر 1388 ساعت 21:3 وارد وبنوشت در لفافه شد

 

سفر به سوریه - قسمت 12

   گذر از سراب

 

قبل از اینکه بریم تو هتل لازمه چند چیز که در پست قبل یادم رفت بنویسم رو براتون بگم

هوا کمی شرجی بود ، اما نه خیلی زیاد

هومن و هیلدا یک امیدواری بزرگ داشتن و اون این بود که فردا میرفتن تهران و از این خراب شده نجات پیدا میکردن ، من هم به هومن اینا می گفتم: خوشبحالتون که فردا بر می گردید ، ولی ما باید 3 روز دیگه بمونیم

 آره اونا فردا می رفتن ولی منو خانمم باید می موندیم ، بسیار برامون سخت بود ، ما توی اون شرایط سخت با هومن وهیلدا آشنا شده بودیم و همدرد هم بودیم و وجودمون توی اون 2 روز برای هم مسکن بود

 آوا و مریم هم دیروز رفته بودن و ما هم 3 روز دیگه بر می گشتیم ، از طرفی چون قبول نشده بودیم اینقدر برامون دمشق خسته کننده بود که احساس می کردم خیابونهای دمشق دارن برامون زبون در میارن 

ساعت تقریبا 30 :12 بود که رسیدیم شتلمون ، وقتی رسیدیم ، توی این خیال بودیم که دیگه راحت می ریم میگیریم می خوابیم

اما 2 زار بده آش به همی خیال باش

وقتی وارد اطاقمون شدیم ، متوجه شدیم که ای وای از گرما و شرجی نمی شه نفس کشید ، پس چرا کولر خاموشه ، اما وقتی دقت کردم دیدم کولر روشنه ولی فقط فنش روشنه ولی رادیاتورش گرمه ، رفتم پایین و به رسیپشن اونجا گفتم ، اون هم گفت الان یه نفر رو می فرستم چک کنه ، بعد از 5 دقیقه یه نفر اومد و گفت کولر مشکلی نداره و این به خاطر سیستم مرکزیه که خرابه و گاز به اینجا نمی ده ، من رفتم پایین و گفتم آقا ما باید چه کنیم و این چه وضعشه ، و  اون هم قبول نکرد

متاسفانه غافل از این بودم که رسیپشن داره تمرین مجسمه ابولهول رو می کنه و همینطور عین برج زهر مار  ایستاده بود و منو بر و بر نگاه می کرد  و اصلا کاری نمی کرد ، من که دیگه ناراحت شده بودم گفتم آقا این لیدر ما کجاست؟ من چطوری توی این گرما تا صبح بخوابم ، باید اطاق ما رو عوض کنید

وقتی رسیپشن دید من خیلی مصمم ، گفت من می تونم اطاقتو عوض کنم ، با ناراحتی گفتم خب بکن

خلاصه کلید یه اطاق دیگه رو به خدماتی داد و بعد از اینکه من با اون رفتیم به اون اطاق دیدم اون اطاق هم وضعیت مشابه داره و گرمه دوباره برگشتیم پیش رسیپشن و رسیپشن گفت به من مربوطی نیست و ما تمام اطاقامون پره و همینی که هست

من هم در حالی که شماره لیدرمون رو می گرفتم دادو بیداد می کردم که این چه وضعشه و من ولتون نمی کنم ، شکایت می کنم

و غیره وذلک ، لیدر لعنتی تلفنش جواب نمی داد و من که راه به جایی نبردم گفتم: الان زنگ می زنم به شرطی و تکلیفمو روشن می کنم ، خانمم که اومده بود پایین اصرار می کرد که راوی تو رو خدا با اینا در نیفت و دعوا نکن ، حالا اگه پلیس بیاد مگه به نفع ما کاری انجام میده  ، باور کنید توی اون لحظات خودمو مثل یک آدم بی پناه می دیدم که در یه جایی گیر کرده و از دستش هیچ کاری بر نمیاد مثل یک بچه یتیمی که ایلون و ویلونه و یا مثل یک کارتن خوابی که تو اجتماع کسی بهش توجه نمی کنه خلاصه غربت خیلی بده اگه نتونی با کسی ارتباط برقرار کنی و نتونی دادتو بگیری .

خب ما در یک کشوری هم بودیم که عرب بودنو حالا اگه پلیس هم میومد ما چطور اونو حالی می کردیم ، توی این فکرها و صحبتا بودم که رسیپشن به یکی از خدمه گفت مارو به اطاق دیگه ببره ، ما اون شب به 7 یا 8 اطاق دیگه سر زدیم و دیدیم وضعیت همینطوره و مشکل از سرد کننده مرکزیه و در ضمن هیچ کس در این شتل نبود بغیر از 3 خانواده ، که یکیش ما بودیم

ما که دیدیم اوضاع اینطوریه و سرد کننده مرکزی خرابه چاره ای ندیدیم مگر اینکه تا صبح دراین شرایط صبر کنیم ، در نتیجه رفتیم در اطاقمون ، پنجره رو باز کردیم و من از گرما لخت شدم و در رختخوابم دراز کشیدم و از گرما له له می زدم ، ساعت تقریبا 2 شب بود ، و از گرما خوابم نمیومد و تا اومدم بخوابم ساعت 3 شد که فکر کنم تازه خوابیده بودم که ناگهان با صدی یک انفجار مهیب بلند شدم ، و هنوز شک اولی رو نگذرونده بودم که صدای دومین انفجار منو به سقف اطاق چسبوند ، خب پنجره ها باز بودن و صدا با قدرت وارد اطاق شده بود  خدا خفتون کنه با این رسم مسخره احمقانه تون سوریا ، و خلاصه تا ساعت 6 صبح نتونستم بخوابم البته خانمم هم همینطور

 صبح ساعت 8 از صدای ماشینها در خیابون از خواب بلند شدم ، منو خانمم دوشی گرفیم و ساعت 10 رفتیم بیرون و رفتیم به طرف میدون العظمه  و همینطور تاب خوردیمو تاب خوردیم و یه مقدار خرید کردیم ، ساعت 1 برگشتیم شتل غذا خوردیم و دوباره ساعت 3 رفتیم بیرون

اولش گفتیم بریم نمایندگی MTN   تا این خطو برامون فعال کنه چون خط 400 یونیت  شارژ نشون می داد ولی برای تماس فعال نبود ، خب من هم سیمکارتو داشتم و هم کارتشو ( همون کارتی که به سیم کارت وصله ، بعد سیم کارتو ازش جدا می کنن ) خب توی خیابون بور سعید یکی بود ، پیاده رفتیم تا اونجا و وقتی وارد شدیم ساختمون شیکی بود پرسنلشون از چیزهای زردی استفاده می کردن ، مثلا مرداشون کروات زرد ، زناشون کروات زرد بازی که دورشون بود و خلاصه زرد زیاد بود ، مثل MTN  ایران من با انگلیسی بزور تونستم بهشون حالی کنم که جریان چی بوده ، نه به خاطر اینکه اونا انگلیسی بلد نباشن ، نه اتفاقا اینقدر انگلیسیشون خوب بود که من مشکل پیدا کردم ، ولی خب به من فهموندن که چون این شماره به نام شما نیست ، شما نمی تونید اینو فعال کنید ، واین سیم کارت به نام کسی دیگه ای یه

منو بگو، کاردم میزدی خون در نمیومد ، دختریه احمق تو تهران ، پس پاسپورتمو برای چی گرفتی؟؟!! ، گرفتی که این خطو به نامم کنی تا فعال شه پس چی شد؟؟!!

دست از پا دراز تر از اونجا اومدم بیرون ، و همچنان با حسرت به سیم کارت نگاه می کردم و 25 هزار تومن پول رفته

از در یه مینی پیتزایی گذشتیم و خوشمون اومد که یه تستی بزنیم ، اولش گفتم شاید نشه توی خیابون غذا خورد چون ماه رمضونه ، البته ما توی خیابون آب می خوردیم ولی تو خیابون غذا نخورده بودیم ، من از یکی از کارکنای پیتزایی سوال کردم ما می تونیم اینجا بخوریم و اون هم گفت آره ، گفتم ماه رمضونه ، اون هم با دست و سر و این چیزا علامت داد اشکالی نداره و گفت لا مشکل ، تا داشت مینی پیتزای ما رو می داد دیدم یکی بغل دست ما داره با خیال راحت پیتزاشو می خوره و ما هم شروع کردیم خوردن دیدیم بابا اینجا خیلیها که روزه نیستن بیرون هم غذا می خورنو کسی باهاشون کاری نداره ، تا ما پیتزا هامونو خوردیم چند نفری اومدن و اونها هم خریدن و توی همون خیابون پیتزاشون رو خوردن

ای خاک بر سر ما  ، که کاتولیک تر از پاپ هستیم

که اگه کسی تو خیابون آب خورد باید شلاق بخوره ، در صورتی که باور کنید در تمام طول مدتی که ما در سوریه بودیم ،  اصلا احساس نکردیم که ماه رمضونه و باید خیلی چیزا رو تو خیابون رعایت کنیم .

یعنی بغیر از بمب هایی که سحر و موقع افطار می زدن دیگه شما رنگی از ماه رمضون در دمشق نمی دیدین

بگذریم بعد رفتیم به سمت هتل هومن اینا ، اونا قرار بود ساعت 5 برن فرودگاه

وقتی رفتیم دیدم اونجا هومن و هیلدا تو لابی هتلشون نشستن و اثاثیشون هم بغلشونه 

تازه هومن شب گذشته حالش بد شده بود و مسمویت شدیدی پیدا کرده بود ، که البته نه از غذا بود ، به خاطر چیزای دیگه بود ، بنده خدا صبح اول صبحی با هیلدا رفته بودن بهداری و اونجا هم یه حال اساسی بهش داده بودن ، خب البته ما خبر نداشتیم و نمی دونم چرا به ما چیزی نگفتن ، در ضمن اینی که توی تور می گن شما رو بیمه می کنیم تا در مواقع ضروری از دوا و دکتر  اونجا استفاده کنید ، همش کشکه

 هومن به من گفت راوی بیا بریم تا اینجا یه چیزی بخرم برای خونوادم ، خلاصه منو هومن رفتیم به سمت خیابون بور سعید و اونجا دیدم خدا بده برکت چقدر اتوبوس ، البته اتوبوسهایی که مال زمان دارسی بودن ، حتی اتوبوسی بود که با هندر روشن می شد بعضی هاشون خوشگل بودن ، توی فیلمای قدیمی ازشون دیده بودم ازشون عکس گرفتم ، جالب اینجا بود افرادی که داخل اتوبوسها بودن هم بعضی اوقات لبخند می زدن ، شاید بعضی هاشون تعجب می کردن چه جور ما از این اتوبوسها ندیدیم ، شاید هم چون می دونستن از این اتوبوسها ندیدیم  برامون جالب شده و داریم ازشون عکس می گیریم ،

خلاصه من خیلی تعجب کردم که چرا این همه اتوبوس اونجا بود و این همه آدم چرا این موقع روز ریختن بیرون ، از یکی از مغازه دارهایی که کمی فارسی بلد بود سوال کردیم و اون هم گفت که اینها کارمند های دولتن ، خب توی خیابونهایی که به میدون العظمه منتهی می شن خیلی وزارت خونه و اداره جات دولتی هست ، حساب بکنید کارمندای وزارت خونه هاشون با چه اتوبوسهایی می رفتن منزل

بگذریم بعد از این که هومن 3 دست لباس خرید ، برگشتیم به سمت هتلشون ، وقتی برگشتیم دیدم یه آقایی که ریش پشمیه داره با هیلدا و خانمم صحبت می کنه ، بعد که من هم وارد بحث شدم ، متوجه شدم این آقا ایرانیه و برای زیارت اومده ، خب یه مسئله دیگه هم پیش اومده بود و اون این بود که یک چک 50 هزار تومنی در کیف پول ( از این دستی کوچیکا) هیلدا بود که می گفت من همیشه یه تراول برای روزهای مبادا تو کیف پولم می ذارم ، که یه جا اگه پول کم اوردیم داشته باشم ، حالا که سر کردم دیدم نیستش این کیف پول تو چمدونش بود ، معلوم شد که آقایون خدماتی ها زحمت کشیدن و چمدون اونا رو باز کردن حالی به اساسها دادن و کیف پولشون زده بودن ، واقعا هیلدا دیگه اعصاب نداشت و بقول خودش سفر سوریه بدترین سفر عمرش بوده

و هر چی تو لبنان خوش گذرونده بودن تو سوریه از دماغشون دراومده بود

اون مرده برای هیلدا می گفت 2 – 3 روز پیش یک خانواده یک مشت جنس میخرن و میارن به رسیپشن می دن و می گن اینجا باشه تا ما بر گردیم ولی وقتی بر گشتن نه رسیپشن بود و نه جنسها هر چی هم هی گفتن آقا ما اجناسو دادیم اونها قبول نمی کردن ، و میگفتن اشتباه می کنین ، تا اینکه اونها تصمیم می گیرن به پلیس اطلاع بدن وقتی پای پلیس خواست وسط بیاد اونها بعد از چند دقیقه اجناسو برگردوندن و گفتن ببخشید اشتباه شده

و گفت که شما هم برید و بگید ما به پلیس می خوایم بگیم ، خب هومن وهیلدا هم به ذهنشون رسید که اصلا چه معلوم  روزی که اومدن به این هتل ، کیفی که حاوی عینک و ساعت گرون قیمتشون بوده رو هم همین خدمه اینجا ندزدیده باشن ، پس تصمیم گرفتن اینکارو بکنن ، و برن پیش رسیپشن .

خلاصه همگی رفتیم پیش رسیپشن و هیلدا و هومن  شروع کردن تعریف داستان و گفتن ما می خوایم بدونیم چی شده و اگه معلوم نشه به پلیس می گیم ، خلاصه بعد از کلی جرو بحث ، رسیپشن که ناراحت شده بود یکی دو تا از خدمه رو صدا زد و با اونها هم صحبتی کرد و بالاخره گفتن با لیدرتون تماس بگیرید وقتی هومن با لیدرشون تماس گرفت ، لیدرشون گفت:  اگه بخواین شکایت کنید ، تا پلیس بیاد و پبگیری کنه ، اگه تازه بتونه  کاری کنه یکی دو روز طول می کشه تازه شاید هم نتونستین ثابت کنید و بعد قوز بالا قوز ، در ثانی اصلا معلوم نیست که این دزدی کی اتفاق افتاده روز اول ، روز دوم ، امروز

و کلی خدمه جابجا شده و اگه ساعت مشخصی داشت کار راحت تر می شد

و چون هومن و هیلدا تا یه ساعت دیگه بایستی به فرودگاه می رفتن ، وقتی اوضاع رو اینطور دیدن ، تصمیم گرفتن بی خیال بشن ، و از خیر این سرقتها بگذرن

اون مرده ریشو دوباره برگشت و گفت چکار کردین؟ ، و ما هم گفتیم فایده نداشت و بعد مرده ریشو شروع کرد به تعریف مسائلی که دلقک بودنش رو برای من به اثبات رسوند . داستانشو در یک پست جداگونه براتون می نویسم

چون روز آخر تور ایرانیها رو بزور به  زینبیه می برن و از اونجا به فرودگاه میرن ، هومن  با لیدر صحبت کرده بود که بعدا بیان دنبالشون و از اینجا برن برای فرودگاه ، اما لیدر خلف وعده کرده بود و بعد از کلی معطلی ، بعد از اینکه یه 10 – 20 بار هومن با لیدر تماس گرفت که بابا کی دیگه میای ما رو می بری ساعت نزدیک 6 شده ، لیدر گفت تاکسی بگیرید و پولشو هتل حساب کنه و بیاید ، خلاصه رسیپشن هتل زنگ زد به یک تاکسی تلفنی

بالاخره هومن و هیلدا سوار تاکسی شدن و در حالیکه از ما خداحافظی می کردن ، راهی فرودگاه شدن

ما موندیم و ما

یه خورده احساس تنهایی کردیم ولی تصمیم گرفتیم باهاش بجنگیم ، تازه عادت کرده بودیم به هومن جان و هیلدا جان

زوجی که فوق العاده باحال بودن ، ولی خب شانس با اونها و ما یار نبود و مکابای نامرد بد جوری تو ذوقمون زده بود

از اون روز تا حالا من هنوز هیلدا و هومن رو ندیدم و واقعا دلم براشون تنگ شده ، البته با هم گهگهایی در تماسیم

هیلدا جان عزیز هم بعد از اومدن ، دوباره اپلای کرد و خوشبختانه یه ماه قبل فایل نامبرش اومد

من به دلایلی هنوز اپلای نکردم ولی تا اواخر ماه دیگه اپلای می کنم

بماند

بعد از رفتن هومن و هیلدا ، رفتیم یه حلویاتی ( شیرینی فروشی به زبان عربی ) که هیلدا از باقلواش تعریف کرده بود ، پیداش کردیم ، تصمیم گرفتیم یه روز قبل از رفتن بیایم و ازش باقلوا بگیریم و ببریم برای ایران

ما رفتیم دوباره سمت میدون و به خیابون هایی که تا حالا نرفته بودیم سر زدیم ، کیف و کفش و پوشاک در سوریه به مراتب از ایران ارزونتره ، بعضی جاها که  می رفتیم و یه خورده چک و چونه می زدیم ، به ما می گفتن اصفهانی؟  ما هم زرنگی می کردیم می گفتیم:  آره  و اونها می گفتن : اوه اوه اوه ، و سریع کوتاه میومدن ، یا کمی باهامون راه می یومدن ، به بعضی ها تا نمی گفتم اصفهانی به هیچ وجه قبول به تخفیف نبودن ولی همچین که میشنیدن ما اصفهانی هستیم ، سریع تخفیف رو می دادن ، خب می دونستن حریف هرکی بشن حریف اصفهانی ها نمیشن ، و خیلی برام جالب بود که شهرت اصفهانی های عزیز تا کجا ها رفته

اصفهانی های عزیز ازتون ممنونم ، بابت شماها تخفیف های خوبی گرفتیم

خلاصه نزدیکای اذان بود که برگشتیم شتلمون و ساعت 8:30 بعد از خوردن شام تصمیم گرفتیم بریم باب طوما

اولش رفتیم به سمت همون پل که عکسشو آزاده خانم گرفتن و من در پست ( خبرنامه ۴ ) گذاشتمش  و از اونجا پیچیدیم به سمت چپ ، یک کم جلوتر بازاری بود از کیف و چمدون ، که وقتی رفتیم لعنت خدا نمی ارزید ، و همش جنساشون چینی بود ، بعد اومدیم بیرون و کمی جلوتر ، ساختمونی بود که فکر کنم مال وزارت دفاعشون بود ، و اگه ننوشته بودن و یه مامور جلوش تاب نمی خورد هیچ کس نمی فهمید که این ساختمونه یه وزارت خونه باشه اونم از نوع نظامیش ،

خلاصه پیاده رفتیم ، تا به یه چهار راهی برخوردیم که سمت راستش به سمت باب طوما می رفت ، وقتی خواستیم سوار یه تاکسی بشیم ، دیدیم تاکسی مترش رو روشن نمی کنه  ، من هم بهش گفتم تاکسی مترت رو روشن کن و اون گفت  نه ، باب طوما  ، مئه لیر یعنی 100 لیر ، من هم بهش گفتم عامو خر خودتی ، بزن کنار ما  پیاده می شیم و اون هم  زد کنار و ما رو پیاده کرد ، بعد سوار یه تاکسی دیگه شدیم و با 30 لیر رفتیم به فلکه باب طوما

اولش به یاد شب گذشته که با هیلدا و هومن بودیم ،  رفتیم به کوچه پس کوچه های تنگ و باریک ، بعد برگشتیم و رفتیم به بازار البته بازار باب طوما فقط لباس داره

چند تا فروشگاه داره که باید با آسانسور بری طبقه های بالا تا لباس ها رو ببینی و ما فروشگاهی ندیده نذاشتیم ، رفتیم داخل یکی از این فروشگاه ها و اونجا به  چند تا ایرانی برخوردم که از قزوین اومده بودن ، همه فامیل بودن ، با یکی از پسراشون سر صحبتو باز کردم و فهمیدم برای زیارت و گردش با اتوبوس به سوریه اومده بودن ، البته از طریق یک تور مسافرتی .

من بهشون گفتم کدوم هتلید و اون هم گفت ما توی یه مهمانسرا در زینبیه هستیم و خیلی بد طوره و جاش خوب نیست و محله فوق العاده بدیه در ضمن برای اومدن به دمشق کلی مکافات داریم ، من گفتم مگه زینبیه چقدر فاصله داره ، گفتن یه ۳۰ - ۴۰ کیلومتری با دمشق فاصله داره ، یکی از پسرا که اسمش امید بود گفت تورهایی که با اتوبوس هستن بیشتر تو مناطق زینبیه افراد رو می برن و خوش بحالتون که مرکز شهرین

واقعا راست می گفت روزی که زینبیه رو دیدم ، به حال خودم تاسف خوردم چطور توی یه همچین محله پا گذاشتم

بعد از اینکه تاب خوردیم ، بر خوردیم به یک مغازه حراجی ، یه پیرهن و دامن جینی که به سبک عربی و فوق العاده شیکی بود نظرم رو جلب کرد ، وقتی رفتیم داخل پرسیدم قیمتش چنده و اون هم گفت : ایرانی ، گفتم : آره گفت : 45000 تومان ، من و خانمم تعجب کردیم چقدر خوب ، چه قیمت خوبی ، پشت بندش گفت این 70 هزار تومن ، 25هزار تومن تخفیف

وقتی نگاه کردم دیدم روش اینطور نوشته بود    که خونده می شه 2220 لیر ، حساب کردم لیری22 تومن هم که باشه باید 50 هزار تومن باشه و این بابا  داره دروغ می گه که 25000 تومن تخفیف داده ، و این فقط 5000 تومن تخفیف داده ، بهش گفتم ببخشید این قیمت اصلیش 50 هزار تومن ، چرا الکی می گی 70 هزار تومنه

اون هم در حالی که داشت با یه زن صحبت می کرد ، ماشین حسابش رو دراورد و جلوم این شماره ها رو در هم ضرب کرد 3325 × 20 = 66500

من بهش گفتم آقای عزیز چرا عدد 3325 ؟ اینجا نوشتی 2220 ، و اون با تعجب نگام کرد و گفت این عدد 3 و این عدد هم 5

من بهش گفتم آهان ایرانی گیر اوردی می خوای بندازی این عدد 2 و این عدد 0 ، اون دوباره به من گفت ایرانی درست ،  ولی عربی به این می گن 3 و به این می گن 5 .

 دوباره باز باهاش جرو بحث کردم و اون که دیگه کلافه شده بود رو کرد به خانمه و به عربی بهش گفت " که به ما بگه این عدد چنده " و خانمه با تعجب به من نگاه کرد و بعد با تعجب به فروشنده و بعد با تجب به عدد و در نهایت با دست اشاره کرد و گفت : که این عدد 3  است ، من گفتم دوباره خانم نگاه کنین این 2 ثانی هستش و اون گفت: لا ، ثالث 3  ، من به خانمم گفتم اینا تبانی کردن و خر گیر اوردن ، رو کردم به فروشنده و گفتم من نمی دونم ، من اینو 40 هزار تومن می خوام و بعد با کلی جرو بحث که من دارم اینو با قیمت 30 هزار تومن پایین تر میدم و نمی صرفه بالاخره راضیش کردم و 40 هزار تومن دادیم و اومدیم بیرون ، و در حالی که به خانمم می گفتم که اینها فکر کردن ، ما خریم ولی نمی دونن ما خر نیستیم  ، خانم گفت : تشنمه

رفتیم سر فلکه باب طوما و اونجا یک مغازه بود که آش و کباب و از اینجور چیزا داشت ، و یه آب معدنی کوچیک ازش خریدم و گفتم چقدر؟ یه عددی گفت دقیقا نمی دونم خمس و عشرین یا خمس و عترین و یه ۲۵ لیری بهش دادم ولی اون گفت صبر کن و بعد 10 لیری به من داد  ، مرد سر زنده و کاملی بود ، من بهش گفتم   ممکنه  عددهای عربی رو برام بنویسی در حالی که داشت کار می کرد کارشو ول کرد و اومد عددها رو برام نوشت

 

 اونم نوشت

1     واحد

   ثانی

    ثالث

 رابع

خامس

 

که دیگه من بهش گفتم ممنون ، ممنون ، حالا فهمیدم چرا ، با اون بنده خدا الکی درگیر شدم ، حالا فهمیدم چرا خط MTN که در فرودگاه امام خریدم  جواب نداد ، ازش تشکر کردیم و اومدیم بیرون

در ضمن صفرشون هم یک نقطه اس  مثل این  

بالاخره بعد از 5 روز فهمیدم که چرا خطم کار نمی کرد چون شماره های خطم ۲ -۳ تا ۳ داشت با یک ۵ که ما فکر کردیم صفره

عکس کارت تلفن سوریه ای رو  که پشتش شماره ، به صورت دستی نوشته می شه ، براتون فردا همینجا می ذارم

لازم به ذکره که کارتهای خط ام تی ان مثل ایران شماره ها رو کامپیوتری ثبت نکرده بودن و دستی نوشته می شن

 ولی به علت اینکه سوریه ای نوشته شده بود اون دختر احمق توی فرودگاه شماره ها رو جور دیگه ای برام خوند ودر کامپیوتر ثبت کرده و در خواست فعال شدن رو برای شماره یه دیگه داده بود ، که حتما هم پذیرفته نمی شده دیگه

حیف حیف که وقتی برمی گشتیم تهران ساعت 1 یا 2 شب می رسیدیم وگرنه خرخرشو میجویدم   ، خدا می دونه این بلا رو سر چند نفر دیگه اورده بوده

شاید حالا بعضی ها بگن راوی چقدر تنده ، ولی اصلا اینجور نیست ، ببینید من معتقدم آدم باید کارشو به نحو احسن انجام بده ، خودم اینطورم ، و وقتی میبینم کسی کارشو که صبح تا شب باهاش سر وکار داره نمی تونه خوب انجام بده و باعث مشکلاتی برای دیگران می شه ، نمی تونم باهاش ملایم باشم ، و واقعا مستحق بعضی از کلماته ، اصلا بزرگترین دلیل عمده ای که منو وادار کرده از این مملکت برم و مهاجرت کنم همینه ، که افراد یا کارشونو عمدا درست انجام نمی دن یا اصلا مال اون کار نیستن ولی به خاطر پارتی بازی در اون کار باعث مشکلات عدیده می شن ، و ماشالله تعداد شون تو مملکتمون به اندازه ریگهای بیابونه

به هر حال ببخشین منو

ساعت 11:30 شب برگشتیم به شتل تا شبی دیگه رو بگذرونیم  ، توی همین لحظات بود که به خانمم گفتم الان هیلدا وهومن رسیدن به تهران

شب گذشت و صبح دگری در غربت می خواست بر آسمان خودنمایی کنه

فعلا بای تا پست بعدی

 

پی نوشت۱

 جواب به تمام دوستانی که مانند آقای عیلرضا هستن

و اما سوال؟

من فوق لیسانس مهندسی پلیمر دارم و سطح زبان فرانسه من هم به اینصورته که حدود 2 سالی هست می خونم .  انگلیسیمم خوبه و همسرم لیسانس ریاضی هست و زبان فرانسه بلد نیست وانگلیسی هم متوسطه به نظرت امتیاز داریم برای کبک و دومین راهنمایی که می خواستم این است که 40 روز مدارک را ارسال کردیم به سفارت. ولی فایل نامبر کبک ما هنوز نیومده ، به نظر شما من چی کار کنم ؟ صبر کنم ؟ یا ایمیل بزنم ؟ ممنونم

 آقای علیرضای گل، مهندسی پلیمر زیر شاخه ای از مهندسی شیمی هستش و شامل رشته ها می شه ولی برای اینکه مطمئن بشید می تونید به  این آدرس  برید و ببنید که رشته شما شامل مهندسی شیمی میشه ، پس نگران نباشید
بله امتیاز دارید ، اگر شرایط سنی شما و خانمتون زیر 35 سال باشه با این شرایط شما بین 47 یا 48 امتیاز دارید ، چون دقیق از شما اطلاعات ندارم ،  بنابراین شما بین 15 تا 16 نمره می خواید تا قبولی ، که فکر می کنم با شرایطی که گفتید ، بتونید به راحتی آب خوردن از پسش بر بیاید ، ولی خانمتون باید فرانسه کار کنه ، چون بابت انگلیسی به همسرتون هیچ نمره ای نمی دن
و اون باید 6 امتیازشو از فرانسه بیاره
در ضمن فایل نامبر بین 45 تا 60 روز میاد ، اگه بعد از 60 روز نیومد پیگیری کنید

پی نوشت۲ 

مدت زیادیه که از هدیه خانم ، یکی از خواننده های عزیز وبنوشت من خبری نیست ، و من از این طریق می خوام بهش اعلام کنم کجایی ؟؟؟؟ ، تا حالا هر چی صبر کردم نیومدی!!! ، امیدوارم مَثَله آتیش تند زود خاموش می شه مصداق شما نباشه  و واقعا گرفتاری باعث شده نیاید و منو خوشحال کنید ، امیدوارم قهر نکرده باشید و .... خلاصه منتظرتم


اين مطلب در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 ساعت 11:31 وارد وبنوشت در لفافه شد

 

 







به وبنوشت در لفافه خوش اومديد

سال نو میلادی بر همه مبارک



باید در لفافه نوشت . لفافه پوشش می دهد چهره ی هراس آور اندیشه را . چونان که کاسه ی جمجه مغز را

با سلام خدمت شما دوست گرامی که وبلاگ من رو مشاهده می کنی ، من یک جوون 33 ساله هستم که بدنبال سرنوشتم برای مهاجرت راهی سفارت کانادا در سوریه شدم ولی متاسفانه رد شدم و لی نا امید نشدم و دوباره می خوام تلاش کنم تا موفق بشم و خیلی دوست دارم که به تمام جونهایی که می خوان این راه رو برن هر آنچه که تجربه کردم رو در اختیارشون قرار بدم
در عین حال من در این وبلاگ نگاهی به مسائل مهاجرت به کبک و مسائل اجتماعی ، فرهنگی و اقتصادی هم دارم که سعی می کنم اونها رو در لفافه به دوستان ارائه بدم
امیدوارم که استفاده خوب و مثبتی ببرید


f h
darlafafe@aol.com

darlafafe@yahoo.fr

p



درباره خودم

سفر به سوریه قسمت 1 تا 3

سفر به سوریه قسمت 4 تا 6

سفر به سوریه قسمت 7 تا 9

سفر به سوریه -قسمت 10 تا 12

خبرنامه ها (مهم)

نوشته های پند آموز

گفت و لُفتی با دوستان

تجربیات مصاحبه خوانندگان وبنوشت در لفافه

 


سال نو میلادی - سال 2010

شب یلدا

سفر به سوریه - قسمت 12

خواهشی از خوانندگان و ارائه یک پروتکل

مصاحبه مهدی عزیز ، دوستی فراتر از مجازی

سفر به سوریه - قسمت 11

گفت و لفتی با دوستان

خبر نامه 4 - طریقه گرفتن مانی اوردر در سوریه

سفر به سوریه - قسمت دهم

سفر به سوریه - قسمت نهم

 


دی 1388

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

 


خاطرات من و باسی ( نلی عزیز )

یادداشت های یک بیگانه

بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید (لاله عزیز )

شاپرک پرواز کن ... ( باران خانم عزیز)

آغاز مهاجرت

مسافر استان کبک (آزاده عزیز)

در راه کانادا (ثنای عزیز)

درباره یک هجرت

جزیره پرنس ادوارد(ملکه عزیز)

سفر ما به کانادا -مونترال (رودابه عزیز)

ما در راه کانادا (ماری عزیز)

مهاجران (مهاجر عزیز )

به کانادا چنین شتابان!(سارای عزیز)

میریم کانادا (بهمن عزیز)

مهاجرت با ویلچر(حمید عزیز)

از زنده رود تا سنت لورنس (حمید عزیز )

افکار یک مهاجر به کانادا

زمزمه های تنهایی (نجوای عزیز)

کامیار مهاجری دیگر

از تهران تا مونترال (مجید عزیز)

مهربانو

شاید وقتی دیگر

مسافر کوچولو (رعنا عزیز)

به سوی کانادا ( شهرام عزیز -مدرس آیلتس)

عزیمت به کانادا

تبعید نوشته های یک دانش آموز (افشین عزیز)

ایران 2 کا (شوکا عزیز)

شايد برای آينده (شادی عزیز)

100 روز تا کانادا

خاطرات ایران _کانادا (مرجان عزیز)

گلباران

از ایران تا کانادا ( مهاجر عزیز)

مهاجرت با چشمان باز ( مژگان رحمانی -وکیل)

از كي يف تا مونترال (کارنوی عزیز)

آقای صفر و نیم

دلنوشته های X بانو!

به دونه

سیمای دختری در دور دست ها

یک شاعر

-

---

-

-

-

-

مورچه سرگردان

 

RSS 2.0