در لفافه

مهاجرت به کبک


سفر به سوریه - قسمت ششم

در سراب

 

سلام دوستان  ببخشید دیشب من اینترنت نداشتم .

واقعا شرمندتونم ، ولی در یک کامنت برای هدیه جان هم گفتم ، من توی این یک هفته فوق العاده سرم شلوغ بود و کار تو ادارم خیلی زیاد شد ، باور کنید با شب نخوابی بقیه داستان رو تهیه کردم .

و اما بقیه داستان

ندا رفت داخل و در رو بست ، من و مریم در اطاق انتظار موندیم  و صحبت می کردیم  ربع ساعتی گذشته بود که یکدفعه در بیرونی باز شد و 4 نفر ، 2 خانم و 2 آقا ، که احتمالا از آفیسرهای اونجا بودن وارد شدن ، داشتن کبکی حرف می زدن ، من سعی کردم بببینم چی می گن ؟ ولی باور کنید دریغ از یک کلمه  ، واااااااااای  مامانم اینا  ، من فردا چطور بفهمم اینا چی می گن!!

اونا هم از اون در رمز دار رفتن داخل  ، خیلی پر سرو صدا بودن ،  بعد از کمی یک دخترخانمی اومد داخل و رفت با همون دختری که از پشت پنجره  ، کار مراجعین  رو راه  می انداخت ، شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن ، و یک سری مدارک  رو بهش نشون داد ، من از طرز صحبت کردنش حدس زدم ایرانی باشه ، گفتم ببخشید خانم شما ایرانی هستید ، یکدفعه  با حالت خوشایندی برگشت و گفت آره ( این که می گم خوشایند ، برای اونا که نرفتن خارج از ایران بگم ، آدم وقتی خارج از کشور به یه هم وطن برمی خوره انگار فامیلشو دیده ، یا دوستشو و حالت خوشایندی بهش دست میده ، ما ها که همه اینطور بودیم ، شما رو نمی دونم ! ) من بهش گفتم  الان مصاحبه داری ، و اون گفت نه من 3 روز پیش امتحان داشتم و قبول شدم ،  با همین مکابا  ( سیاهپوسته )  ، امتحان خیلی خوب بود و راحته .

بعد کمی سوال جواب  کاراش که تموم شد ، رفت .  و ما خوشحال از این که بابا هممون قبولیم  .

بعد یک پسری اومد و رفت با همون دختره سفارتیه شروع کرد عربی صحبت کردن ،  جل البالغ  این دختره سفارتیه به سه زبون مسلط بود ( عربی ،  فرانسوی و انگلیسی ) مشخص شد از کارمندای سوریه که در سفارت کانادا کار می کنه .

پسره اومد نشست و من ازش پرسیدم (انگلیسی) شما اهل کجایید ؟ و اون هم گفت لبنان . جالب اینجا بودکه بر خلاف ما ایرانیا نه پسره کتی داشت و نه شلوار پارچه ای ، بلکه با یک شلوار جین و یک تی شرت آستین نیمه اومده بود برای امتحان ( خوش به حال این عربا که برای خودشون راحتن  و برخلاف ما که بدهکارانه با آفیسرها برخورد می کنیم ، اون پسره خیلی عادی بود) .

خلاصه بعد از یک ساعت و اندی از تو پنجره دیدم که ندا بلند شد ، به مریم گفتم : ندا مصاحبش تموم شد

همزمان دره قسمت آفیسرها باز شد و یک خانم و دو آقا یی که سه ربع ساعت پیش رفته بودن داخل ، اومدن بیرون ، ندا در رو باز کرد و دیدم داره از خوشحالی بال در میاره و  گفت من قبول شدم ، هنوز از اطاق مصاحبه بیرون نیومده بود که اون آفیسر خانم و 2 تا آفیسر مرد ، به جایی که برن بیرون ، از ذوق و شوق ندا راهشون رو کج کردن و رفتن به سمت ندا و خانمه بهش گفت قبول شدی ؟ تیریک می گم  ، اینجاشو فرانسوی خوب صحبت کردن ، یه خورده هم به فرانسه باهاش صحبت کردن و اون هم تشکر کرد ، بعد رفت به سمت پنجره همون دختره که سه تا زبون بلد بود ، و بهش گفت من بغیر از پر کردن این فرما باید چیکار کنم ، که دیدم دختره با تعجب به ندا گفت قبول شدی ؟ ، ندا گفت :  آره و اون با کمی حالت عجیبی تبریک گفت ، این صحنه ها برای من کمی عجیب بود ، یعنی چی مگه قبول شدن اینقدر تعجب و سوال و تردید و تبریک می خواد ، تو که همه قبول می شن پس اینا چرا اینکارا رو کردن ، برای لحظاتی توی این فکر رفتم ولی به خاطر شوق ندا ، سریع بی خیال شدم و من هم تحت تاثیر قرار گرفتم وخیلی خوشحال شدم ، خلاصه 4 برگ به ندا داده بودن که باید پر می کرد ، بگذریم ، ما خوشحال اومدیم بیرون ، ندا به شوخی می گفت  بچه ها اینجا جیغ بکشم ؟، خیلی خوشحال بود  و به مادرش سریع زنگ زد و نتیجه رو گفت . خب با توجه به اینکه سفارت کانادا واقع در بزرگراهه  ، ما سریع یک تاکسی گرفتیم  ، برگشتنی 5 دقیقه ای رسیدیم 

 و ما که برای نهار وقت نکرده بودیم غذا بخوریم ، آو ا گفت ، راوی به خانمت بگو بیاد پایین که بریم یک رستوران ، نهار دعوت من ، خلاصه خانمم اومد و 4 نفری رفتیم برای یکی از بهترین رستورانهای دمشق .

پیاده زیاد راهی نبود و ما 10 دقیقه ای رسیدیم ، رستوران طبقه بالای یک پاساژ بود ، تقریبا می شه گفت سنتی هم بود ، منوی غذا  رو که اوردن  نمی دونستیم چه غذایی انتخاب کنیم . اسم غذاهای عجیب و غریب ،  بابا چلو کبابش کو ما چلو کباب می خوایم

.

اونهایی که رفتن خارج می دونن من چی می گم  ( یه دونه  منو می یارن براتون ، نمی دونی کدومو انتخاب کنی ، آخر هم که یکی رو انتخاب می کنی ، وقتی غذا رو می یارن می بینی به درد لعنت خدا هم نمی خوره )

جالب اینجا بود از بس کی این رستوران سعی کرده بود سنت های خودش رو حفظ کنه ، که حتی یه نفر نداشت انگلیسی بلد باشه ، حالا ما هم هر کاری می کردیم بفهمیم این غذا ها چی یَن نشد ، آخرش هم یکی از کارگراشون روصدا زدن   که یعنی یک کم فارسی می دونست ، اما بعد از صحبت کردن با اون فهمیدیم اگه عربی صحبت کنیم بیشتر همدیگه رو می فهمیم   خلاصه من یک پاستا درخواست دادم ، خانمم یک جوجه کباب ، ندا یک استیک و مریم هم یک نوع کباب مرغ ( که بعدا وقتی اوردنش دیدیم یه چیزی مثل خوراک مرغه که اول کبابش کرده باشن )، با دو نوع سالاد  .

با اینکه ندا کلی با زبون بی زبونی ، بهشون گفت آقا من استیک رو خام می خوام ، ولی وقتی اوردن دیدیم یک برگ نازک(نصف قطر استیک تو ایران) گوشت که بر اثر پخت خشک شده  ، و غیر قابل خوردنه  ، ماکارونی من هم شامل یک ظرف رشته پخته شده در آب ، یک کاسه کوچک پنیر پیتزا ، با مقداری آب گوجه پخته شده بد مزه ، که باید خودم قاطیش می کردم ، خلاصه سرتونو درد نیارم ، هر 4 تا غذاش لعنت خدا نمی ارزید و واقعا از ادویه جات و نوع پختی که استفاده کرده بودن ،  دل و رودمونو می ریخت تو هم  ، ولی خب از گرسنگی و مجبوری ،  مقداری خوردیم ، بنده خدا ندا ، همین ها 50 هزار تومن باهاش افتاد ، دستش درد نکنه  به هر حال می خواست حال اساسی بهمون بده ، ولی خب ما که تو کشور خودمون نبودیم و از رستورانهای سوریه هم خبری نداشتیم . ولی خوشم اومد ندا هم کم نیورد و نصف غذاها رو خورد .ماشالله دختر فوق العاده خوش خوراکی بود ، هرغذایی رو می خورد .

ندا جان  دیروز ازت مجوز شوخی رو گرفتم . خیالم راحته که اعدامم نمی کنی .

تو سوریه برنج هم نداشتن ( اصلا در کشورهای عربی برنج نمی خورن ، فقط سوریه بعضی جاهاش به خاطر ایرانی ها چون زیاد می رن برنج درست می کنن ) فقط توی این رستوران یه برنجی مخلوط با مرغ و ماهی ریش ریش شده  برات می اوردن

 (  Oh ' la la  C'est horrible   )

نتیجه اخلاقی  : خانم هایی پولداری که دوست دارن اندامشونو خوشگل کنن ، به جای این همه خرج ، یه ماه برن مسافرت تو کشورای دیگه  ، و  برای غذا فقط برن اینجور رستورانها ، مطمئنا نی قلیون بر می گردید .

خلاصه  من در سوریه  به روح  مقدس و دامت برکاته  مخترعین ساندویچ و پیتزا و مرغ سوخاری درود فرستادم و براشون از خدا طلب آمرزش کردم که اگه  نبودن ، ما ایرانیا وقتی می رفتیم خارج از گرسنگی می مُردیم .

در حین غذا خوردن ندا گفت این مکابا از کارم سوال کرد ، سابقه ام ، چرا به کبک می خوای مهاجرت کنی ؟ و از همین سوالهای کلیشه ای . ندا می گفت یه سوال می کرد و بعد از اینکه جواب می دادی شروع می کرد به تایپ بعد از 5 دقیقه دوباره یه چیز دیگه می پرسید  ، جالب بود ، ندا در فرم تمکن مالی ( که تو پست قبل براتون گذاشتم ) یه مبلغی نوشته بود ولی دارایی بانکیش کمتر بود ، در ضمن سند ماشینش رو هم برده بود ، مکابا بهش گیر داده بود و اون گفته بود من ماشین دارم ، مثل اینکه مکابا خودشو زده بود کوچه علی چپ و می گفت خب که چی؟ چه ربطی داره ؟ ، و ندا هم توضیح داده بود که بابا من ماشینم رو می فروشم به علاوه پولم ورمی دارم می رم کانادا و از این حرفها .

از ندا سوال کردم راجب سیاست ، جغرافیا ، تاریخ ، این چیزها سوا ل نکرد ؟ گفت اصلا ولی بیشتراز محیط کارم سوال کرد ، این که محیط کارش چقدر پرسنل داره و انواع و اقسام  چیزای حاشیه ای ، مثلا  دو سه تا سوال مسخره هم ازش پرسیده بود و اون سوالها این بودن ، چرا شما در ایران حجاب می زنید ولی اینجا نه ؟ ،  چرا پاسپورتتون عکسش باحجابه  ولی  عکس اینجا بی حجابه ؟ ، شما بچه دارید ؟  ، ندا بهش گفته بود : من مجردم !! و مکابا با تعجب بهش گفته بود خب چه ربطی داره مگه آدم مجرد نمی تونه بچه دار باشه ؟ و ندا هم جواب داده بود بابا جان ایران ممنوعه  !!   مثل اینکه آخر سر همم قانع نشده بود .

یک نکته : ببینید دوستان این آقای مکابا یک کانادایی عرب تباره ، از نظر من بایستی شمال آفریقا باشه ،  خب این آقا با توجه به اینکه در کشورهای عربی بزرگ شده  ،  و بعد در کشورهای اسلامی تاب خورده  و بوده ( با توجه به اینکه وقتی یک  افسر سفارت می خواد بره یک کشوری و اونجا کار کنه ، یک سری کلاسهای آموزشی جهت آشنایی با رسوم و عقاید و رفتارهای اجتماعی کشور میزبان  رو براش می ذارن ) این سوال از یک فردی که در کشور اسلامی زندگی می کنه کاملا بی معناست ، تازه بی معنا ترش اونه که از جوابش قانع هم نشی ، دقیقا هدف این نامرد این بوده که ذهن فرد مورد نظرش رو تحت فشار قرار بده و یا اینکه به خیال خودش تحقیر کنه ، دلیل عمدش هم این بوده که این سوالها رو فقط از دختر های مجردی که همراهشون کسی نبود می پرسید ولی از زنهایی که متاهل بودن و به همراه شوهرشون بودن ، سوال نمی کرد ، حداقل تو چند برخورد ی که با افراد متاهل و مجرد داشتم که با این نامرد امتحان داشتن به این نتیجه رسیدم ، به هر حال خودتون فکر کنید این چه سوال احمقانه ایی هست که یک آفیسر با مصاحبه کنندش بحث کنه ، با توجه به اینکه در غرب هم به نوعی عیبه که دختر مجرد بچه دار باشه  .

بگذریم ، خانمم به همراه دخترا می خواستن قلیون بکشن ، ( قابل توجه دوستان من اهل قلیون نیستم ، پاک پاکم ، حالا اگه هروئینی ، کوکایینی ، چیزی بود ، تفریحی یه حالی می دادیم ، قلیون !! ،  این بچه بازیا چیه ؟  ) ما به سر گارسون اونجا گفتیم قلیون می خوایم ، ولی اونا با زبان بی زبانی به ما گفتن در ماه رمضون قلیون نداریم ؟ اااااه ه ه  چرا ؟ چطور ، غذا دارین ، قلیون ندارین ؟  گفتن بعد از اذان ، چون آقایون روزه بودن  و دودش خلاصه می رفت تو حلق مبارکشون ، عجب آدمای خود خواهین هان ؟

این رستوران  یکی از جاهایی بود که فقط لیرسوریه  می گرفت یا دلار آمریکا ، برای همین قبلا به شما گفتم حتما باخودتون یه مقدار دلار ببرید

ما از رستوران در اومدیم ، ندا و مریم رفتن برای خرید و ما هم رفتیم به سمت  شتل ، سر راه  یه داروخانه ای دیدیم ( نه به خدا این یکی دیگه واقعا داروخونه بود ، دکترشم انگلیسی بلد بود )  ، یه جعبه قرص آشنایی به چشم خورد ، نگاه کردم دیدم پانادل panadol   انگلیسی ( آخه عمه ام از انگلستان یکی دو مرتبه از این پانادل ها با خودش اورده بود و وقتی می خوردی سر دردت خیلی زود بین نیم ساعت تا یک ساعت خوب می شد ، البته سر دردهای میگرنی یا خاص نه ، ولی سردردهایی که بر اثر خستگی یا سرما خوردگی بوجود میاد رو خوب می کنه ، در ضمن زنهای بار دار هم می تونن بخورن و روی شیر بچه هم هیچ تاثیر منفی نداره ، انتظار هر چیزی رو داشتم بغیر از پانادل در یک داروخونه تو دمشق ، با خوشحالی رفتیم تو  و یک بسته پانادل اکسترا قرمز رنگ خریدیم  48 قرص  3500 تومن ساخت سوریه تحت لیسانس انگلستان ، من گفتم ای بابا این که سوریه ایه  ، ولی خب خریدیم دیگه ، هر چند وقتی اومدیم ایران یکیش رو تست که انداختم بالا باور کنین از انگلیسیش بهتر بود ، ( دفعه دیگه که رفتم برای کل دوست و فامیلامون می خرم ) .

عکس قوطیها رو گرفتم ، شما اگه دوست داشتید و رفتید سوریه حتما بگیرید . پشیمون نمی شید .

در صورتی که سایت یک جواب نداد از سایت ۲ استفاده کنید ، هیچ فرقی ندارن ، بعضی اوقات  می بینی یک سایت آپلود توی ایران به خاطر فیلتر ریقش در میاد

عکس قوطیها ی قرصهای پانادل

بعدا در تحقیقاتم متوجه شدم که شرکتهای دارویی خارجی زیادی برای سوریه  دارو می فرستن یا کارخونشون در سوریه کار می کنه و سوریه از لحاظ دارویی کشور فوق العاده قوی ایه  ...

ای خدا سوریه در و پیت کجا  و  ما کجا ؟

ما رفتیم به شتل و تا ساعت 7 تو اطاق بودیم و مشغول خوندن سوالها و کمی هم امیدوار ، و فکر می کردیم ، فردا که با مکابا مصاحبه می افتیم ، بــابـــا  قبــــــــــــولیم  .

ساعت 7 بود که داشتم خیابون رو از دور دید می زدم که ناگهان یک نور در آسمون پدیدار شد و بعد صدای بومب ، من یک متر پریدم عقب از ترس ،  گفتم اوه خدای من اینها یه چیزی تو آسمون منفجر کردن ، تازه فهمیدم جریان چیه ؟خدا لعنتشون کنه دیوانه های روانی .

 (داستان بمب رو پست بعد براتون می نویسم ) چون فیلم هم گرفتم و اول باید آپلودش کنم ، تا شما هم ببینید .

از تو اطاق خسته شده بودم و می خواستم برم لابی بشینم ، خانمم هم گفت من هم میام ، ما رفتیم لابی

داشتیم با سوالها بازی می کردیم  که درهتل باز شد و .....


اين مطلب در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط راوي نوشته شد

 

سفر به سوریه - قسمت پنجم

در سراب

سلام دوستان ، داشتم می گفتم ، من رفتم و سوال جوابه رو برای ندا اُوردم ،  یه خورده که صحبت کردیم ، خانمم گفت دیشب  من از صدای انفجار بمب دیشب از خواب پریدم ، شما نشنیدید ، اونها هم تایید کردن که آره چقدر هم وحشت کردیم ، چون ما تا صبح هم نخوابیدیم ، گفتیم چرا  ؟  مریم گفت دیشب که ما از لیدره خط خریدیم ، اون شماره ما رو داشت، و بعد به ما زنگ زد که شما مشکلی ندارید و اگه مشکلی داشتید به من زنگ بزنید و از این حرفا و اینکار رو دو مرتبه تکرار کرد . و ما هم ترسیده بودیم که ای وای نکنه یدفعه می خوان مارو بدزدن ،و دارن اوضاع رو بررسی می کنن ، ما هم تنها ، هیچکس به دادمون نمی رسه  و بنده خداها از ترسشون هرچی چمدون و اثاث داشتن گذاشته بودن پشت در و تا صبح نخوابیده بودن و تازه ساعت  3.5  صبح که  صدای 2 تا انفجار مهیب رو شنیدن چنان  وحشت کردن که دیگه اصلا نخوابیدن .

من بهشون گفتم بابا اینجا خیلی امنیت هست و امکان نداره دختری رو بدزدن ، و من قبلا دوستایی داشتم که به سوریه اومدن می گفتن که در سوریه خیلی امنیت هست ، ولی  اونها گفتن برعکس ماشنیدیم اینجا دختر می دزدن  ، تاکسیاشون نا امنه و از این حرفا . حقیقتش من که خیلی براشون ناراحت شدم ، بنده خدا ها حسابی شب قبلش حالشون گرفته شده بود . و اون موقع فهمیدم علت اینکه مریم به لیدره با عصبانیت جواب داد برای همین بود .

خلاصه خانمم شمارشو با ندا ردو بدل کرد و گفتیم اگه هر زمانی مشکلی پیش اومد سریع زنگ بزنید تا ما خودمون و برسونیم و خیالتون راحت باشه ، امشبه رو باحت بخوابید . بعد ندا که قرار بود فردا ساعت 2 بره برای امتحان ، یه خورده می ترسید که  تاکسیا نا امن باشن ، از طرفی من یه استاد فرانسه  داشتم که بعد از مدتها راضی شد برای کبک اسم نویسی کنه  و این ماموریت رو من به عهده گرفتم ، در نتیجه من باید حتما به سفارت می رفتم تا اینکار رو براش انجام بدم ، از طرفی هم می خواستم با جو اونجا آشنا بشم  ، به ندا گفتم هیچ نگران نباشه ، من شما رو می برم سفارت  ، اولش کمی تعراف ردو بدل شد ولی وقتی دید که من اونجا کار هم دارم قبول کرد ،  قرار گذاشتیم که ساعت 12:30 ظهر حرکت کنیم برای سفارت .

خداحافظی کردیم و رفتیم به اطاقمون . من دوباره رفتم پایین و به یکی از لیدرها گفتم ، بابا این چه وضعیتیه اطاق ما افتضاحه و دیگه کی می خواین عوضش کنید ، اون هم  یه خورده با رسپشن حرف زد ، و دیدم رسیپشن هی جواب منفی می ده و می گه نمی شه .!!!!!

لیدره  گفت ببین اگه می خوای اطاقتو  عوض کنه فردا یه 20 دلاری بذار کف دستش تا اینکار رو بکنه ، پول همه کاری می کنه !!!  من هم خیلی ناراحت شدم  و رفتم بالا تو اطاق و زنگ زدم به سر لیدرشون و گله و شکایت که اینه رسمه روزگار ، سر لیدر هم ناراحت شد و گفت الان من زنگ می رنم و درستش می کنم ، غلط کرده پول بگیره و غیره و ذلک ، خلاصه بعد از نیم ساعت زنگ زد گفت فردا اطاقتون رو عوض می کنن ، و ما هم خوشحال اون شب رو صبح کردیم

فرداش ساعت 9 از خواب پا شدم  و ساعت 9:30 دوباره باز اطاقمون رو عوض کردیم و بر گشتیم همون اطاق اولی که کولرش خراب بود ( البته درستش کرده بودن  )  ، بـــــــله  و اینجور بود که داستان سریال خانه بدوشان ساخته شد .

 ساعت 12:30 من و ندا به اتفاق مریم ، تاکسی گرفتیم و رفتیم به سوی سرنوشتگاه  مهاجرین کانادا ، اما من که از قبل می دونستم که اگر سوار تاکسی زرد های سوریه شدی باید حتما بهشون بگی تاکسی متر رو روشن کن و گرنه نقره داغت می کنن ، به  راننده گفتم  تاکسی متر ،  دیدم محل نذاشت و دوباره که گفتم ، دکمه ای از اون رو فشار داد .

 و امــــــــــا من بهش گفتم ما می ریم اتوسترات مزه  سفارت کانادا  (اتوسترات بزرگراهی در منطقه  مزه  که سفارت کانادا و ایران درکنار هم در اون واقع هستند )  و اون هم ما رو برد ، برد ، برد و بـــــــــــــــــرد  و گفت نمی دونم کجاست ؟!!  اه مرتیکه ؟ مگه می شه ندونی کجاست؟!!!! و شروع کرد به پرسیدن از اینو اون و خلاصه بعدا وقتی رسیدیم  150 لیر یعنی  یه چیزی حدود 3500 از ما گرفت و من که باهاش حال و حوصله بحث نداشتم چون اون فقط عربی بلد بود ، به فارسی بهش گفتم  تو بلد نبودی ما باید پول اضافه بدیم؟؟؟!!! ،

 ولی  پولو بهش دادم چون واقعا بعضی اوقات ارزششو نداره ، و طرف هم خنده کنان  و خوشحال از اینکه سرمونو کلاه گذاشته

 

 پول و گرفت و گاز داد ( آدم به این خوشحالی ندیده بودم )

مریم به من گفت: راوی خیلی ازت پول اضافی گرفت ، من هم گفتم می دونم ولی چیکار کنم  الان حس بحثو نداشتم  . آخه وقتی جلوی سفارت پیادمون کرد فهمیدیم چقدر نزدیک هتل بودیم و این چقدر ما رو گردونده  و  در ضمن مگه می شه شما راننده تاکسی دمشق باشید ، سفارت ایران  به این مهمی ( برای سوریه ای ها که عاشق احمدی نژادن) تو بزرگراه اتوسترات ،  اونوقت ندونی کجاست ؟

در ضمن خوشحال شدم که همراه دخترا اومدم چون اگه من نمیومدم و یه ماشین می خواست این بلا رو سرشون بیاره و اونها هم تنها،  از شب قبلش  که اون جریان ، تازه از تاکسی های اونجا هم می ترسیدن ، بعد چه حالی پیدا می کردن .

ساعت یک رسیدیم اونجا ،  حسابشو بکنید از هتل ما تا اونجا ۵ دقیقه راه بود .

ما رفتیم دم در سفارت و ندا به انگلیسی به نگهبان گفت که من  مصاحبه کبک دارم و اون هم  برگ دعوت نامه رو خواست ، بعد از اینکه ندا برگه رو نشون داد ، یک فیش کوچیکی داد بهش و اشاره کرد که باید 50 متر پایین تر برید ، ( قسمت کبک  بین سفارت  کانادا و سفارت ایرانه که یک پله می خوره می ره پایین وارد یک محوطه ای مثل حیاط خلوت بزرگی  می شید ، یک کیوسک کنار در ورودی توی حیاط خلوتش هست که از شما موبایل ودوربین واز این چیزا رو می گیره و و بعد می رید داخل) . من هم به نگهبان گفتم ، من می خوام دوستم رو ثبت نام کنم و مدارک رو بهش نشون دادم و یک فیش هم به من داد . بعدا فهمیدم که اصلا برای قسمت کبک احتیاج نبوده بریم اونور و فیش بگیریم .

خلاصه در رو که باز کردیم وارد اطاق انتظاری به ابعاد 4متر در 5 متر شدیم که در گوشه سمت چپ یه تعداد صندلی فایبر گلاس گذاشته بودن  و در قسمت سمت راست 2 در داشت که  معلوم بود اطاق مصاحبه هستند و هر دری یک پنجره به ابعاد 30 سانت در 40 سانت داشت که داخل رو می تونستی ببینی و در قسمت روبرو ، یک در مخصوصی بود که رمز دار بود و مثل صفحه تلفن شماره بغلش بود که برای خود سفارتی ها بود . در گوشه سمت راست این در پنجره ای بود ، که بلندگویی درکنارش گذاشته بودن  و شما باید صدای طرفتون رو از طریق این بلندگو می شنویدید  ، و اون سفارتی هم از طریق یک میکروفون با شما صحبت می کرد ، در ضمن برای دادن و یا گرفتن مدارک باید از طریق یک سینی  که زیر پنجره تعبیه کرده بودن ، اقدام می کردی ، خلاصه  فضا ، فضای زندان اوین بود .

من و ندا رفتیم کنار پنجره و یک دختر خانمی اومد که ببینه ما چیکار داریم  ، ندا به فرانسه باهاش صحبت کرد و اون هم انگار فرانسوی باشه جواب داد و 2 تا فرم فرانسوی به ندا داد که پرشون کنه  ، این فرم رو قبل از مصاحبه به همه می دن باید پرش کنید و بهشون بدید ، برای تمکن مالیه ،  من او ن فرم رو در دو سایت آپلود کردم ، از هر کدوم که راحت ترید می تونید اون رو دانلود کنید  .

فرم از سایت box.net               فرم از سایت 4shared

 من هم جریان ثبت نام دوستم رو گفتم و اون هم به من گفت مدارک رو ببینم ، من مدارک رو دادم ، 400 دلار هم پول دادم ، که گفت نه ما پول نمی گیریم و باید ازطریق کارت اعتباری یا چک اعتباری ، من گفتم کارت اعتباری ندارم و اون هم آدرس یک صرافی در دمشق رو به من داد که برم اونجا ، تشکر کردم و اومدم نشستم ، دیگه من و ندا و مریم  شروع کردیم صحبت کردن که دیدیم در بیرونی باز شد و یک مرد سیاهپوست ، قد بلند و کچل ، اومد تو  و با خوشرویی به ما گفت :

  Bonjour البته عینکی نبود

 و ما هم همینو جوابش دادیم :  Bonjour  و از همون در کذایی رفت داخل .

قبلا گفتم ندا لیسانس فرانسه بود ولی بعلت اینکه چند سالی بود در یک شرکت بازرگانی کار می کرد ، انگلیسی یاد گرفته بود و فرانسش در سطح 12 نبود ، ندا هم انگلیسی و هم فرانسشو 12 زده بود و خیلی استرس داشت که نکنه آفیسر بهش گیر بده و بگه چرا اینقدر بالا زدی  .

از طرفی من قبلا در اینترنت شنیده بودم که یک آفیسر سیاهپوست کچل قد بلندی به نام مکابا  هست که خیلی سختگیر و بد اخلاقه ، ولی اون لحظه ورود خیلی خوب بود و ندا امیدوار بود که این آدم خوبیه ،  و من هم هیچی نگفتم که قبلا راجبش چی شنیدم ، گفتم یه دفعه دل ندا رو خالی نکنم .

هر چند ندا قبلا اینترنت زیاد رفته بود و حتی یک سری پشت سر نلی خانم و بقیه دوستان با هم حرف زدیم ( البته حرفای خوب خوب) ولی خب به جریان این آفیسره مثل اینکه بر نخورده بود .

5 دقیقه بعد یعنی حدود ساعت 1:20 دقیقه  " مکابا " از پشت میکروفن ندا  رو صدا کرد ، و گفت بره اطاق شماره 2 ، ما تعجب کردیم  چون ندا ساعت 2  مصاحبه داشت و الان ساعت 1:20 بود .

و ندا بلند شد ودر حین رفتن به ما گفت برام دعاکنید ، و رفت به اطاق شماره 2 ، اطاقی که پنجرش به حیاط خلوت مشرفه .

اما یه مسئله هنوز برامون حل نشد ، جریان این بمب چیه ؟


اين مطلب در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 1:50 قبل از ظهر توسط راوي نوشته شد

 

سفر به سوریه - قسمت چهارم

 در سراب

سلام دوستان چند روزی حس نوشتن نداشتم ، دوباره مشغول خوندن فرانسه شدم جدی تر از قبل

ولی بقیه  ماجراهای من در سوریه

من به دنبال دمپایی برای حمام و صابون مایع ، نزدیک یک پل شدم  و دیدم که هیچ مغازه ای نیست ، ولی اون دست پل چند تا مغازه بودند ، رفتم اون دست و دیدم همه آت و آشغالی می فروشن بغیر از دمپایی ، ازشون سوال کردم صابون مایع موجود ، و همشون می خواستن صابون جامد به من بدن و من با ایما و اشاره و انگلیسی و عربی بهشون می فهموندم ، ولک صابون مایع می خوام ، و در نهایت میگفتن نداریم ، عجبا !! ( یک کم تعجب کردم چرا اینا زودی نمی گیرن که من صابون مایع می خوام )، دیدم سمت راستم هیچ مغازه ای نیست ولی سمت چپم مثل اینکه یک بازاری هست

رفتم سمت چپ یعنی بازار ، ولی خب بیشتر شبیه بازار شام بود تا بازار !!

 ( اِه ، می گم چرا اینقدر گیج می زنم ، خب اینجا بازار شامه دیگه ) ، وقتی جلوتر رفتم چشمتون روز بد نبینه ، مشابهشو تو تهران نمی بینید ، ولی خب خیلی کثیف بود ، اونجا یه جورایی سمساری زیاد بود  ، باورتون نمی شه ولی دو سه  تا  مغازه دیدم که کفش دست دوم  می فروختن ، نه فکر کنین تمیز بودن ، مثلا کفش اسپرتهای پکیده و ... ( با خودم گفتم جل البالغ  همه چیز برای فروش دیدم ، اینو دیگه ندیده بودم ) ولی خب کلکسیون دیدن عجایب الفروش من کامل شد ، و متاسفانه تنها چیزی که به ذهنم نرسید ، این بود که ازشون عکس بگیرم ، ولی بهتون قول می دم دفعه بعد که رفتم دمشق عکسشو می گیرم  از کافی نت های همونجا ، می فرستمش تو وبنوشتم ، که چند روز زودتر ببینید این ندیده رو ، جهت استحضار هدیه جان که خیلی عجولن .

خلاصه  به دنبال صابون مایع چند کیلومتری رفتم و رفتم ، سوال کردم و صابون مایع نیافتم تا به دمپایی رسیدم ، صاحب مغازه یه پسره بود ، که کپی سیاه وسفید بشار اسد بود ، چرا رنگی نبود !؟ خب اون موقع دیگه خودش بود .

توی مغازشون هم عکس بزرگی از بشار اسد بود ( اونجا چیز عجیبی نیست ، ببخشید اینو می گم ، بعدا نگین راوی بی ادبه ولی تو سوریه اینقدر مردمش بشار اسد و حالا یا می خوان یا از ترس نشون می دن که می خوان ، تنها جاییشون که عکسشو نمی چسبونن ... به باسن مبارکشونه ،  خلاصه من که توی اون مدتی که سوریه بودم ، عکس بشار رو تو تمام مغازه ها ، دکه ها  ، هتل ها ، روی موتور پلیس .... می دیدم ، به طوری که دیگه حساسیت مزمن گرفتم ، با خودم می گفتم صد رحمت به ایران )

به پسره گفتم : فامیلی باهاش ، البته بصورت انگلیسی و اون هم بعد از کلی زور زدنو فکر کردن جواب داد: نه ، اون بشار اسده ، رییس جمهورمونه

منم به ایرانی (چون معادلشو تو انگلیسی نمی دونستم ) گفتم : زحمت کشیدی ، خب خودمم می دونستم ، خلاصه به ما فهموند که فامیلش نیست ولی  وری گوده ( منم به صورت سوالی بهش گفتم  پس ؟ وری گوهه ؟ ، بنده خدا نفهمید چی گفتم ، منو تائید کرد و گفت yes    yes  ) و من هم کلی خندیدم  و اون هم خندید ( وای خدا چقدر خوبه یکی زبونتو نفهمه و تو هم هر چی می خوای بهش بگی )

اینجور که پیدا بود آقا از احمدی نژاد هم خوشش می یومد

یک جفت دمپایی  و یک جفت صندل ازش خریدم  325 لیر ، 6500 تومن خودمون ، قیمتش با ایران تفاوتی نداشت

ازش پرسیدم اینجا صابون مایع از کجا می شه پیدا کرد ؟! اون هم چند تا سوپری رو نشونم داد . ازش خداحافظی کردم  و رفتم پیش سوپری هاشون  و ازشون صابون مایع خواستم اونها به من ریکا دادن

کلی بحث وجدل ، تابهشون فهموندم بابا من صابون مایع می خوام

یارو اصلا نمی دونست صابون مایع چیه  ! آخرش هم می گفت تموم کردیم

خسته شده بودم و گفتم بی خیال برگردم شُتل ، در راه برگشت گفتم اومدنی از اون دست خیابون اومدم ، حالا برگشتنی از این دست برگردم ، هر چند این دست خیابون زیاد مغازه نبود .

برای همین موفق شدم 2 تا یاروخانه ببینم ، که موقع اومدنی ندیده بودم ، اولین یاروخانه (یارو خانه چیه ؟! اوه ببخشید ، بله

، در فرهنگ راوی نوشته شده :{ یاروخانه :

1-  به مغازه ای اطلاق می شود که در ویترین بیرونیش تعدادی شامپوی رنگ و رو رفته ، رنگ موی رنگ و رو رفته ، صابون جامد ، مسواک ، چند عدد داروی تاریخ مصرف گذشته به همراه مگس مرده مخلوط با گردو خاک باشد و در داخل مغازه دارو بفروشند ، و از ساختن ویترین داخلیش 50 سال گذشته باشد در ضمن دکتر دارو فروش 2 کلمه انگلیسی نتواند صحبت کند ،

 2- داروخانه مُنگل }  )

بـــــــــلـــــــــه  داشتم می گفتم

یاروخونه اولی رو که دیدم  با خوشحالی  پریدم توش ، خوشحال از اینکه دیگه صابون مایع گیرم اومد ، ورودی یاروخونه به صورت یک دالان بود  و در انتها دکترش نشسته بود . بهش گفتم صابون مایع می خوام ، دیدم بلند شد رفت در یک کمد از ویترین ( چوبی بود ) رو باز کرد و یک صابون جامد برام اُورد ، من که منتظر یک قوطی صابون مایع بودم با ناراحتی بهش گفتم لیکوید ، مایع ، ماء ،  تازه دو زاریش افتاد و گفت نداریم

با ناراحتی اومدم بیرون و  با  خودم گفتم : یعنی چی ؟!! چرا هر جا می رم گیرم نمیاد ؟!!

توی این افکار بودم که یک یارو خانه دیگه دیدم ، رفتم تو   چند تا مشتری داشت   از دکترش که زنی بود به انگلیسی پرسیدم  : صابون مایع دارید و اون با تعجب نگام کرد و گفت : هــان

کنار من یک خانم مسنی که محجبه بود نشسته بود ، با 2 تا پسر قدو نیم قد و یک دختر حدودای 19 یا 20 ساله  بود ، و اما دختره فوق العاده زیبا که یک تی شرت یقه باز ، بدون آستین ، از ناف پیدا  و یک شلوارک بلند پوشیده بود ، جالب بود مادرو دختر بهم نمی یومدن ، یکی اسلامی و یکی راحت ، ( هر چند می دونم الان می گین ، نچ نچ نچ ، این حرفا چیه ، چرا تو نگاه دخترا می کنی ؟  ولی خب اولا من آدم رکیم  ، مثل خیلی نیست زیر زیری نیگاه می کنن ،  یا دستاشونو می ذارن جلوی چشماشونو از لای انگشتا نیگاه می کنن ، یا نوع حادش ، اصلا نیگاه نمی کنن ، هر مردی هم بگه من نگاه نمی کنم دروغ می گه ، در ضمن خدا زیبایی رو درست کرده برای اینکه آدم ببینه ، و تا مرحله دیدن باشه موردی نداره )

خلاصه از این حاشیه که بگذریم ، دختره  یه نیگاهی به من کرد وبه انگلیسی گفت شما چی می خواستین و من گفتم صابون مایع ، دیدم رو کرد به سمت دکتره و به عربی شروع کرد به صحبت و در ضمن به طوریکه دست چپشو ثابت نشون می داد  دست راستشو بالا پایین می کرد به نشونه تلمبه زدن قوطی صابون مایع که به طرف بفهمونه ، دکتره که دوزاریش افتاده بود گفت: نداریم ، دختره به انگلیسی به من گفت نداره ، من هم گفتم میشه سوال کنین کجا می تونم پیدا کنم ؟ دختره به عربی با دکتره صحبت کرد و بعد  به من گفت بیا با من و رفت بیرون یاروخانه  و  با انگلیسی ،

 اونم چه انگلیسی ( آمریکاییها باید میومدن پیشش لنگ مینداختن ، فوق العاده لهجه آمریکایی داشت طوری که اکسانی از عربی رو نمی شد در کلامش دید ، و من متعجب بودم که وقتی عربی حرف می زد هم چقدر عربی اکسان داشت) بدون اینکه فکر کنه شروع کرد آدرس جایی رو که می تونستم صابون مایع پیدا کنم رو به من گفت جوری که اگه با ایما و اشاره نمی گفت ذهن من ازترجمه جملاتش جا می موند ، ازش تشکر کردم و خداحافظی و رفتم به سمت آدرس .

در حینی که به سمت آدرس می رفتم ، دختره ذهن من رو به خودش مشغول کرد ، این اولین تجربه من در یک کشور اسلامی بود که صبح تا شب از اسلامی بودنشون ،  مغز ما رو می خورن و یک چهره  خشنی از کشورهایی مثل لبنان و فلسطین و سوریه به خوردمون می دن ، در صورتی که مادری اسلامی با اون پوشش  ،  و دخترش با لباسهایی که خیلی از دخترای ما تو مهمونیها هم  آرزو دارن یه همچین لباسهایی بپوشن و خانواده هاشون با چشم بد به خواسته دخترشون  مهر منفی می زنن اومده بود تو خیابون .

 و تازه اگه یک دختری با این سر و ضع با یک پسری مثل من صحبت کنه  و فقط یک آدرس بخواد به من بده ، تو کشور من خیلیها چی فکر می کنن ، البته می دونم که الان توی تهران وضع بهتره ، اونم نسبی ، ولی کیلومتر 1 تهران دیگه همه چی فرق می کنه و دیگه شما در تهران نیستید در ایرانید . و در ضمن تو کف این هم بودم که این دختره  چقدر قشنگ انگلیسی صحبت می کرد و تصوری که من از سوریه داشتم  رو یک کم زیر سوال برد .

خلاصه به آدرس کذایی که رسیدم تقریبا همونجایی بود که قبلا رفته بودم ولی بایستی کمی جلوتر می رفتم ، یک بنکداری بو د که خیلی چیزا داشت و بعد از اینکه  بهش گفتم ، گفت داریم  ، نمی دونید چقدر خوشحال شدم ، باور کنید بعد از  این همه دوندگی وجنگ و خونریزی انگار یه یک ملیون بهم دادن ، ولی چشمتون روز بد نبینه این صابون مایع یک بوی تند عطری داشت  ، انگار که نصفش عطر بود نصفش صابون  ، طوری که وقتی استفاده می کردیم ، در اطاق و با پنجره ها رو باز می کردیم تا بتونیم نفس بکشیم ، اینم از داستان صابون مایع ما ، بعدا متوجه شدم که بابا اصلا توی سوریه اکثر شتل هاش و مردمش اعتقادی به صابون مایع ندارن حتی زمانی که ما رفتیم در فرودگاه بین المللی دمشق ، اونجا هم صابون مایع نبود ، و فقط صابون جامد بود .

خلاصه باید یک جایی خیلی باکلاس باشه تا شما صابون مایع ببینید .

نتیجه اخلاقی : خانمها و آقایون ، چون  صابون مایع تو سوریه مثل 15 سال پیش ایران هنوز جا نیفتاده . لطفا در صورتی که به دمشق می رید ، حتی اگه برای 2 روز هم باشه با خودتون صابون مایع ببرید . تا عذاب وژدان نگیرید . بعدا نگید راوی نگفت هــــــان ....

در نهایت به شتل برگشتم و دوباره رفتم و اعتراض خودم رو نسبت به اطاق اعلام کردم  و اونها  هم گفتن خیلی سریع انجام می شه و الان در دست اقدامیم و شما تا شب تحمل کنید .

نمی دونید حمام کردنم با اعمال شاقه بود ، حمام من که تو بیست دقیقه تموم می شه ، اونجا بیش از سه ربع ساعت تو حموم بودم ، برای اینکه به اینور و اونور نخورم .

تا سر شب هیچ اتفاقی نیفتاد ، اما ، ساعت 7 ما  مشغول خوندن سوالات بودیم ، که ناگهان  صدای مهیب بمبی به همراه یک نور ما رو از جا پروند ، باور کنید من که سر تخت دراز کشیده بودم و در اعماق سوالها غوطه ور بودم یک متر پریدم تو هوا .

 خانمم گفت بفرما من که بهت می گم دیشب صدای بمب شنیدم ، دوباره باز بمب گذاری کردن ، من گفتم نگران نباش و حتما موقع شام سوال می کنم  ، تا اینکه برای شام رفتیم پایین ، رستوران دقیقا کنار لابی بود ، یعنی می شه گفت لابی و رستوران یه جورایی تو هم بودن ، شاممون رو داشتیم می خوردیم که ندا و مریم اومدن پایین غذا بخورن ، بعد از اینکه شاممون تموم شد ، رفتیم پیش لیدر مون که  در لابی نشسته بود  و در حال پول گرفتن از اعضای تور بود ،

خب علتش هم این بود که داشت نفری 25 هزار تومن می گرفت تا افراد رو ببرن یک جایی به نام "معلولا " ( بعدا می گم معلولا جریانش چیه ) ما که نمی خواستیم بریم چون رفتنشون قبل از امتحان بود و ما نمی خواستیم که قبل از امتحان جایی بریم ولی یک زوج جوونی بودن ، که ما تصور می کردیم برای سفارت اومده باشند ، اونها نشسته بودند و داشتن پول می دادن و من به بهونه همین موضوع می خواستم سر صحبت رو باز کنم ، در ضمن خانمه هم از این دخترایی بود که از اول تا آخر سفر ، روسری از سرش در نیومد .

 از لیدر سوال کردم ما صدای انفجار بمب شنیدیم ، دیشب و الان ، جریان چیه ؟ اون هم که مشغول پول شمردن بود گفت هیچی  ، بمب کجا بود ؟!!! خلاصه منتظر یک فرصت بودم ، با این زوج صحبت کنم  که ندا و مریم از کنار ما رد شدن ، لیدر بهشون گفت : شما نمی خواید به معلولا برید ،  که دیدم مریم با حالت عصبانی و بی محلی !!! بهش گفت ما فردا سفارت امتحان داریم  و رفتند به سمت آسانسور ، من دیدم زوجی که نشسته بودن هیچ عکس العملی از خودشون نشون ندادن و سریع دوزاریم افتاد اینها سفارتی نیستن ، چون اونجا هر کی به دنبال اینه که افراد امتحانی رو پیدا کنه و با هم از تجربیاتشون ، زمان امتحانشون و غیره سوال کنه ، شاید یک نفر قبل از شما امتحان داشته باشه ، به شما می گه که جدیدا چه خبره ، خلاصه سریع به خانمم گفتم  برو و با این دختر خانمها صحبت کن ، خانم من هم که کمی خجالتی تشریف داشتند حاضر نشدند ، در نتیجه بهش گفتم دنبالم بیا .

 مریم داشت وارد آسانسور می شد و ندا هم پشت سرش بود که من صدا زدم ببخشید خانما شما امتحان سفارت دارید ، ندا برگشت  آروم و با کمی تعجب گفت : بله من فردا امتحان دارم  ، من هم گفتم » منم امتحان دارم ولی پس فردا ، خلاصه بعد از صحبت معلوم شد که ندا خانم لیسانس فرانسه دارن و مریم خانم هم دوست صمیمیش بود که اومده بود ،  ندا تنها نباشه ، خلاصه بعد از یه ده دقیقه صحبت کردن من و خانمم با این دختر خانم های باکلاس ، اولین آشنایی خانوادگیمون رقم خورد .

 ندا جان دختری زیبا ، خوش استیل و فوق العاده مهربون ، و فوق العاده  اجتماعی و مریم جان هم یک دختر زیبا ، لاغر و بانمک و فوق العاده  مهربون و دلسوز و اجتماعی بود  و هر دو تاشون هم دخترای باشخصیتی بودن ، من که خیلی خوش حال هستم از اینکه من و خانمم دوستان به این خوبی پیدا کردیم .

خلاصه جان گفت من راجب تاریخ و جغرافیا و این چیزا زیاد تحقیق نکردم  ، می شه من جوابهای شما رو ببینم  ؟ و من هم قبول کردم ، خانمم با هاشون رفت به اطاقشون و من هم رفتم اطاقمون که سوالها رو بیارم

بقیه داستان رو هم دفعه بعد امید خدا


اين مطلب در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط راوي نوشته شد

 

 









با سلام خدمت شما دوست گرامی که وبنوشت من رو مشاهده می کنی ، من یک جوون 35 ساله هستم که بدنبال سرنوشتم از 3 سال پیش برای مهاجرت ، راهی سفارت کانادا در سوریه شدم و بعد از رد شدن دوباره اقدام کردم اما این بار به جای دعوت به مصاحبه ، از من مدرک TCF از سفارت فرانسه خواستن و بعد از ارسال مدرک بعد از یک سال دوباره منو به مصاحبه دعوت کردن و راهی استانبول شدم و بالاخره موفق شدم قبول بشم و مدارک CSQ رو بگیرم


f h
darlafafe@aol.com

darlafafe@yahoo.fr

p

فهرست کلي آرشيو درلفافه




درباره خودم

سفر به سوریه قسمت 1 تا 3

سفر به سوریه قسمت 4 تا 6

سفر به سوریه قسمت 7 تا 9

سفر به سوریه -قسمت 10 تا 12

سفر به سوریه قسمت 13 تا 15

خبرنامه ها (مهم)

نوشته های پند آموز

گفت و لُفتی با دوستان

تجربیات مصاحبه خوانندگان وبنوشت در لفافه

سفر به ترکیه

 


عکسهای هتل هیلتون پارسکا

و در نهایت پایانی خوش

قبولی با اعمال شاقه

وای که چقدر ترکیه گرونه

شبهای سرنوشت

سالی گذشت و یار همچنان نیامد

درود بر تمامی دوستان گلم

از خداحافظی فعلا پشیمون شدم

گفت و لفتی با دوستان - 2

سفر به سوریه - قسمت 15- پایان

 


اسفند 1390

بهمن 1390

آبان 1390

اردیبهشت 1389

اسفند 1388

بهمن 1388

دی 1388

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

 


شاپرک پرواز کن ... - ( باران )

قایقی خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب

خاطرات من و باسی- ( نلی )

مسافر استان کبک - ( آزاده )

در راه کانادا - ( ثنا )

سفر ما به کانادا -مونترال (رودابه)

بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید ( لاله )

ما در راه کانادا (ماری)

مونترال منتظر من است (صحرا)

راههای رویایی (شکوفه)

مهاجران (مهاجر)

به کانادا چنین شتابان! (سارا)

میریم کانادا (بهمن)

مهاجرت با ویلچر(حمید)

از زنده رود تا سنت لورنس (حمید)

از تهران تا مونترال (مجید)

افکار یک مهاجر به کانادا

زمزمه های تنهایی (نجوا)

کامیار مهاجری دیگر

از تهران تا مونترال (مجید)

مهربانو

شاید وقتی دیگر

مسافر کوچولو (رعنا)

به سوی کانادا ( شهرام-مدرس آیلتس)

عزیمت به کانادا

تبعید نوشته های یک دانش آموز (افشین)

ایران 2 کا (شوکا)

شايد برای آينده (شادی)

100 روز تا کانادا

خاطرات ایران _کانادا (مرجان)

گلباران

از ایران تا کانادا ( مهاجر)

مهاجرت با چشمان باز ( مژگان رحمانی -وکیل)

از كي يف تا مونترال (کارنو)

خاطرات ما 3 نفر

ما و کانادا (سمیرای عزیز)

ترس و لرز در مونترال

اعترافات یک ذهن خطرناک (امیر)

سلام كانادا(مهرداد)

سرزمین برگهای افرا (مهاجر06)

کانادا گراف ( رضا)

بخاطر دخترم سانی

خورشید شب مهاجر

ماه در آب

آوای مهاجر(آوا)

پرواز در اوج (لیلی)

یادداشت های یک بیگانه

درباره یک هجرت

جزیره پرنس ادوارد(ملکه)

 


آقای صفر و نیم

یک شاعر

دلنوشته های X بانو!

-

-

-

-

-

-

-

-

-

 

RSS 2.0