نوعی مرگ در سراب
قبل از هر چیز می خواستم یک گوشزدی به بعضی از دوستان بکنم چون تا چند روز من نیستم 
دوست عزیزی به نام امیر به ایمیلم نامه زده که آقای راوی کمک کن من بیست ماه دیگه مصاحبه دارم
دوباره پیام خصوصی زده که من یک ماهه دیگه امتحان دارم کمکم کن ، آخه عزیز جان برادر من چه کمکی می تونم بهت بکنم ، شما نه سنتو گفتی نه رشتتو ، نه سطح خوندن فرانسه ، نه اینکه کی ثبت نام کردی ، با وکیل ، یا بدون وکیل ،تاریخ دقیق مصاحبه ، و این که دقیقا چه کمکی من باید بکنم ، تا هر چه در توانم باشه انجام بدم
آخه آقا امیر واقعا من براتون متاسفم ، شما که به عنوان یک آدم تحصیل کرده ای هستی ( نمی دونم اگه باشی ) کامل باید موقعیت خودتو نو برای من شرح می دادی ونقطه ضعفتون رو می گفتید ، تا من به شما می گفتم چیکار کنید ، برای مثال ( می گفتید من بلد نیستم بلیط هواپیما بگیرم
، تا من بهتون می گفتم برین یک آژانس هواپیمایی و از اونجا بلیط بگیر ) شوخی کردم ، ولی دوستانی که می خوان افرادی مثل ما که یک تجربه اینچنینی داشتیم کمکشون کنن ، باید به ما بگن که در چه موقعیتی هستن ، تا ببینیم می تونیم کمکشون کنیم یا نه
خواهش می کنم بعدا نگید راوی کمکمون نکرد ، آخه آقا امیر من بغیر از یک اسم ( که احتمالا اون هم باید سوری باشه ) من هیچ چیزی از شما نمی دونم ، رو باد هوا ، به شما چه کمک کنم
حالا اگه دوستی که وبنوشت منو می خونه بتونه لطف کنه تو بخش نظر ها کمک آقا امیر رو جواب بده و راهنمایش کنه ممنون می شم والله من که نمی دونم چه کنم ( جل البالغ از دست بعضی مردم
و اما ادامه خاطراتم
گفتم : سلام آقا احسان ، شیری یا روباه
با یه حالت معمولی رو به ناراحت گفت : روباه
گفتم : یعنی چی؟! یعنی قبولتون نکرد !؟ ، گفت : نه نامرد ، به ما گفت الان نتیجه رو نمی گم و هفته دیگه به وکیلتون جواب میدم ، گفتم یعنی چی ؟! هفته دیگه ؟!
چرا آخه ؟!
و شروع کرد به گیرایی که مکابا داده بود ، که بدلایل امنیتی نمی تونم اون موارد خاص رو بگم
، احسان اصلا فرانسه بلد نبود ، ولی انگلیسیش خوب بود و فقط انگلیسی جواب داده بود
بماند ، به احسان گفتم پس نوشین خانم کجاست ؟ گفت الان پایین تو لابییه و خیلی ناراحتو داغونه ، منم می رم پایین و اونجا منتظرتون میشیم
من و خانمم خیلی براشون ناراحت شدیم ، خلاصه کارامون که تموم شد رفتیم پایین و دیدم نوشین و احسان و ندا و مریم کنار هم نشستن و نوشین هم به حدی ناراحت بود که نگو و نپرس
، من واقعا نمی دونستم و نمی تونستم براشون کاری کنم و تنها کاری که می تونستم بکنم این که دلداریشون بدم ، نوشین گفت : توی این فاصله من تماس گرفتم با وکیل و وکیل گفته تا حالا ما همچین موردی نداشتیم که کسی رو نه رد بکنن و نه قبول و بگن بعدا نتیجه رو میگیم ، شاید می خواسته شما رو کاندیشنال ( شرطی) کنه
(قابل توجه دوستان ; کاندیشنال کردن یک فرد به این معناست که بری او شروطی می گذارن ، مثلا برو 7 ماه دیگه بیا ، یا یک مدرک تف یا دلف از مراکز معتبر مثل قطب راوندی یا سفارت براشون بفرستی تا قبولت کنن)
در ادامه وکیل گفته بود : ولی یه چیز عجیبه که اگه کاندیشنال هم بکنن باید به شما یه برگه ای میداد که پر کنین ، اونو چرا ندادن ؟!
خلاصه من گفتم اینشالله درست می شه بابا اگه می خواست ردتون کنه ، باهاتون رودربایستی که نداشت می گفت ردین ، پس حتما می خواسته کاندیشنالتون کنه و حتما هم این مدل جدید کاندیشناله
بگذریم ، مریم و ندا در حال رفتن به لبنان بودن و داشتن می رفتن و یکی دو روزی نمی دیدیمشون ، برای همین با هم خداحافظی کردیم همینطور احسان شب گذشته با لیدر تورشون دعواش شده بود
و گفته بود من این همه پول دادم که بیارینم این شتل و خلاصه مسئول تورشون هتلشونو عوض کرد و اونها هم داشتن می رفتن جای دیگه ، ولی خب قرار گذاشتیم بعد از امتحان بریم بیرون
بعد از خداحافظی ما رفتیم به سمت خیابون ، به خیابون که رسیدیم ، یک تاکسی دربست کردیم و رفتیم به سفارت ، ما طبق معمول دیروز ، رفتیم جلوی سفارت کانادا و از مامور اونجا یک فیش گرفتیم و اون به ما گفت برین 50 متر جلوتر ، هر چند راه رو می دونستیم ولی فکر کردیم حتما باید این فیش رو بگیریم ، بعد رفتیم به سمت قسمت کبک ، از پله ها پایین رفتیم و موبایلامون رو تحویل دادیم و وارد اطاق انتظار شدیم ، هیچ کس نبود ، یکی از کارمندای سفارت اومد پشت پنجره و من هم به فرانسوی بهش گفتم که ما امروز و در این ساعت مصاحبه داریم ، اون هم برگه دعوت به مصاحبه من رو به علاوه پاسپورتمو خواست و من اونا رو بهش دادم بعد از بررسی ، شروع کرد توی لیست نگاه کردن که ببینه اسم من تولیست هست یا نه ، همینطور که نیگاه می کرد و پیدا نمی کرد یادم افتاد به یکی از دوستان که در وبنوشتش نوشته بود این بلا سرش افتاده بود که اسمش تو لیست نبوده و خلاصه خیلی اذیت شده بوده ، تا مجددا بهش نوبت داده بودن ، توی این هیرو بیر ، من به خودم گفتم ای وای راوی بد بخت شدی رفت
پس کو اسمت که دیدم از توی یکی از لیستها اسم منو پیدا کرد ، و 2 برگه به من داد که برای تمکن مالی بود و باید اونو پر می کردم ، این فرمها رو به صورت pdf برای شما در سفر به سوریه قسمت پنجم گذاشتم
برگه ها فرانسوی بودن ، بعد از پر کردنش برگه ها رو بهش دادم و گفت بشینید تا صداتون کنن .
و من هم نشستم ، داشتیم با خانمم صحبت می کردیم که یک زن و مردی وارد شدن ، مرده یک کت و شلوار معمولی داشت و زنه نوعی لباس عربی داشت ، به قیافشون هم نمی خورد ایرانی باشن ، اونها هم رفتن و همین مراحل رو انجام دادن ، و اومدن بغل دست ما نشستن ، دیدم پاسپورتشون هم خیلی با ایران فرق می کنه ، و دیگه طاقت نیوردم و گفتم ببخشید شما اهل کجایید و اون هم گفت .... ( به دلایل امنیتی بعد از ورود به کانادا این نقطه چین پر می شه
) ، مال یکی از کشورهای عرب بود ، بعد اون از من سوال کرد ومن گفتم ایران ، همچنان نشسته بودیم که یک دختر باکلاسی با مامانش اومد تو و من گفتم اینا دیگه ایرانین ، دختره رفت پیش کارمند سفارت و همون کارهای ما رو انجام داد ، و دو برگه گرفت ، و اومد نشست ، من باز هم طاقت نیوردم و گفتم ببخشید شما ایرانی هستین ، و مامانش گفت آره ، گفتم تهران زندگی می کنید ؟ گفت آره
توی همین حیس و بیس بودیم که یکهویی مکابا
از پشت پنجره گفت موسیو ماپاقه ( یعنی همون مهاجر ) کلی تلاش کردم معادل فامیلیم درستش کنم چون فامیلی منو با همین نسبت گفت حالا حسابش کنید
ماپاقه کجا و مهاجر کجا ؟!!!!!!
من برای یه لحظه نگاه کردم به خانمه و این آقای عرب ، دیدم هیچ کدوم عکس العملی نشون ندادن پس یقین پیدا کردم ، این فامیلی که مکابا گفت شبیه فامیلی اونا نبوده ، پس منم
ای ووووووووووووی ی ی ی ی
خدایا این دیگه چه لحجه ایی ، من چطوری با اون صحبت کنم ،
ولی کلا از اونجایی که من اعتماد به نفسم در اون شرایط فوق العاده بالا بود
، با خیال راحت رفتیم تو ، حالا شاید شما بگید چطور با وجود قبول نکردن دوستانتون باز هم امیدوار بودید ، علتش این بود که من حساب کردم گفتم شاید مکابا به خاطر احسان که فرانسه بلد نبود گیر داده ، چون یکی دو گیر مسخره بهش داده بود که باز هم به دلایل امنیتی
بعدا می گم ، و تازه ردشون هم نکرده بود بهشون گفته بود هفته دیگه جواب می دم
و با این تفکرات ذهن خودم رو مغشوش نمی کردم
خلاصه ما رفتیم داخل اطاق ملاقات زندان قصر ( اوه ببخشید اطاق مصاحبه سفارت ) این جور که تو فیلما دیدم ، تنها فرقش با زندان قصر این بود که تلفنی نبود ، و یه سوراخهای کوچیک مشبک مانندی بر روی صفحه آلومینیمیه زیر شیشه بود که صدا رو ردو بدل می کرد ، در ضمن برای دادن مدارک باید یک کشویی رو آفیسر به سمت شما هل می داد تا مدارکو داخلش می انداختین و بعد به سمت خودش می کشید ، تا ببرشون تو ، تویه یکی از همین کشیدنها و هل دادنهای کشو ، یکی از پوشه های من به لبه کشو گیر کرد و پاره شد ، و کلی اعصابمو خراب کرد ، اطاق 2 متر در 2 متر بود و پشت این پارتیشن هم که آفیسر نشسته بود 2متر در 2 متر بود ،
بماند که واقعا این نوع رفتار یک نوع بی احترامی مطلق بود ، و آدم احساس می کرد تو زندونه و یکی داره بازجویی ازش می کنه ، خوش به حال اونایی که در هتل با اون کلاسی که ازش تعریف می کنن امتحان دادن
ما رفتیم داخل ومکابا هم از اون سمت اومد
، بونژوقی کرد و ما هم براش بون رو ژوق کردیم ، بعد نشستیم و اون هم نشست و دو سه دقیقه ای با کامپیوترش ور می رفت
و چیزی نمی گفت ، سکوت مطلق اطاق رو فرا گرفته بود ، و من با خودم می گفتم راوی این هم بگذرد و وقتی از این در بیرون اومدی مجوز ورود به کانادا رو گرفتی
، توی این افکار ماست دوغ خیارم غوطه می خوردم ، که ناگهان یه چیزی گفت : و پاپوقتی شنیدم که فهمیدم پاسپورتها رو می خواد ، بعد از اینکه پاسپورتها رو دادم نگاهی به پاسپورتها کرد و بعد هم نگاهی به ما انداخت و بعد دوباره شروع کرد به تایپ کردن ، بعد از یه دقیقه شروع کرد به پرسیدن یه سوال که من متن کامل اونو براتون می نویسم : او شانژه ودو نو او پوبنو دو پک وواوه قامپلی سو فومله ؟ که از شانژه و قامپلیش فهمیدم سوال معروف که آیا چیزی رو تغییر دادی بعد از پر کردن این فرم ؟ و من هم گفتم نه تغیری ندادم و تو ذهن خودم زدم تو سر خودم
که ای راوی اینو جستی ملخک ، بعدی رو جستی ملخک ؟ دست آخر تو دستی ملخک !! من که اصلا نمی فهمم این چی می گه ؟ چرا اینقدر بد صحبت میکنه ؟ وای که چه لهجه گندی داشت ، و من که عادت داشتم به لهجه شیرین فرانسوی ، یه لحظه شُک شدم ، بعدش یه سوال کرد که گواهی اشتغال به کار داری ؟
که من کلمه اتستسیون ( گواهی ) رو نفهمیدم ! یعنی از نظر من اینقدر بد تلفظش کرد که متوجهش نشدم ، و من فکر کردم می گه آنتسدان که همون سابقه کار که من هم برای خودم شروع کردم از سابقه کارم تعریف کردن و اون هم تایپ می کرد تنها سوالی که اصلا نفهمیدم و یه چیز دیگه ای جوابش دادم همین بود . و بعدش از کارم سوال کرد و بعد از این که چرا کبک رو برای مهاجرت انتخاب کردم و من هم شروع کردم 4 دلیلی که از قبل براش آماده کردم رو گفتم ولی اون قانع نشد و بعد از چند دقیقه دوباره سوال کرد چیه کبک تو رو جذب کرده و من واقعا دیگه نمی دونستم چی جوابش بدم حالا جوابای من
یک – اینکه من عاشق زبان فرانسوی بودم و هر وقت که تلوزیونهای فرانسوی رو نگاه می کردم مجذوبشون می شدم و همیشه دوست داشتم که فرانسه یاد بگیرم ، وبالاخره موقعیتی شد که من به هدفم برسم
دو – مردم کبک فوق العاده مردمان سمپتیکی هستن و معروفن به اینکه از زندگیشون لذت می برن به طوریکه فستیوالهای برای خنده و شوخی زیادی دارن و بزرگترین فستیوال زمستانی دنیا در مونترال برگزار می شه
سه – سیستم بیمه و تامین اجتماعی قوی داره
چهار - صنایع مهم کلیدی و اقتصادی داره از جمله صنعت هوا فضا ، دارو سازی ، بیوشیمی ، متالوژی علوم انفورماتیک ، صنایع کشاورزی و ... چند تا دیگه که براش ردیف کردم و گفتم اینا باعث می شه که من بتونم در کبک پیشرفت کنم
آخر هم قانع نشد ، بماند
از خانمم چند تا سوال کرد و اون هم خیلی تند تند جوابش رو داد و خیلی از خانمم خوشش اومد ، آخه من خیلی آروم صحبت می کردم تا اینکه کلمه ای از ذهنم نپره ، خب چون من شخص اصلی بودم جوابهای حفظ کردنی من خیلی زیاد بودن ، به خصوص راجب کارم که من چندین شغل عوض کرده بودم ، و تاریخ و جغرافیا و غیره ، که هیچ کدومو خانمم احتیاج نداشت حفظ کنه ، خانمم سابقه کار کمی داشت و نیازی نبود به گستردگی من توضیح بده و در ضمن من حفظ کردنیم فوق العاده ضعیفه ولی خانمم برعکس حفظ کردنیش خداست ، و همین امر باعث شده بود مکابا از خانمم خوشش بیاد ، ولی از من خوشش نیومد ، به دلایل امنیتی نمی تونم کلیه سوالها و سوالهای حاشیه ای رو بگم
ولی یه سوال انگلیسی از من کرد و من در جوابش نصفشو انگلیسی گفتم و نصف دیگشو فرانسه ، و مکابا پکید به خنده ، حالا نخند په کی بخند
و گفت فرانسه و انگلیسی رو قاطی کردی و من گفتم به خاطر فرانسه من انگلیسی یادم رفته ، در نهایت رو کرد به من و گفت : شما نمره ای رو که برای خودتون در زبان فرانسه انتخاب کردید خیلی بالاست و شما در این حد نیستید ، انگلیسی هم که اصلا نمی دونید ، من در جواب بهش گفتم این رو وکیلم پر کرده و اون شاید فکر می کرده من می تونم توی این مدت به این حد برسم و مکابا در حالی که امضاهای ما رو نشون می داد گفت : نه اصلا مورد قبول نیست ، مگه شما این فرمها رو امضا نکردید و ما گفتیم چرا و اون گفت خب حتما شما اطلاع داشتید ، خلاصه رو کرد به خانمم و گفت شوهر شما نمی فهمه ولی شما خوب می فهمید و الان زوده که من شما رو قبول کنم و من نمی تونم الان شما رو قبول کنم ، آخر هفته پروندتونو بررسی می کنم و هفته دیگه جواب میدم
باور کنید وقتی داشت اینا رو می گفت مثل اینکه آب سردی ریختن روم ، بزور خودمو جمع کردم
و بعد از اینکه گفتم من تا زمانی که بخوام برم کبک باز هم فرانسه کار می کنم و خودم رو به اون سطح می رسونم
ولی اون دوباره حرفای خودش رو زد و گفت : شما مسافرت اومدید از ایران و ما گفتیم بله ، و اون گفت خب شما برید بگردید و بعد برید ایران و من جواب رو برای وکیلتون میفرستم لسمن خوپشن و من هم گفتم مطمئنن لسمن خوپشن و اون هم گفت : وی لسمن خوپشن
مکابا از جاش بلند شد و ما هم بلند شدیم ، با خنده
آرزوی موفقیت برای ما خواست و ما هم ازش تشکر کردیم و خداحافظی کردیم
ولی با دنیایی بهت و نا امیدی
و بد بختی و حقارت و پکیدگی و داغونی و ضعف و سستی و شکست و پوچی و ....... از اون در اومدیم بیرون ، نمی دونید چه حالی داشتیم ، نه من نه خانمم حرف نمی تونستیم بزنیم و زبونمون بند اومده بود
و هنوز باورمون نمی شد که ما رد شدیم ، وقتی اومدیم کنار خیابون ایستادیم تاکسی بگیریم ، حتی قدرت دست بلند کردن به یه تاکسی رو نداشتیم ، وقتی یک تاکسی ایستاد ، سوار شدیم ، کلامی حرف نزدیم ، و بعد از رفتن به هتل ، بعد از چند لحظه دوباره برگشتم سفارت برای یک کاری وای چقدر سخت بود دوباره ریخت نحسشو دیدن ، چرا ؟ متاسفم ولی به دلیل مسائل امنیتی الان چیزی نمی گم
، اینشالله بعدا ولی وقتی دوباره برگشتم هتل عرق سردی به تنم نشسته بود و به حدی احساس ضعف می کردم ، به حدی حالم خراب بودکه قدرت تکون خوردن نداشتم ، مو بایلمو خاموش کردم و افتادم رو تخت و تا ساعت 7 شب بیهوش بودم ، توی این فاصله بنده خدا احسان بسکی به موبایلم زنگ زده بود که نگو نپرس
دوستان بر اثر یاد آوری خاطرات اون روز ،بغض گلومو گرفته و دوست دارم گریه کنم
نویسنده وبنوشت در لفافه زندگی
راوی