سفر به سوریه - قسمت دهم

گذر از سراب

من قبلا تصور می کردم کسی که مستقیم بره سفارت همه مدارک رو همونجا تحویل می ده ، پول رو هم اونجا تو سفارت پرداخت می کنه ، اما روزی که من با ندا رفتیم سفارت از من نه تنها مدارک دوستم  رو نگرفتن ، بلکه گفتن پول رو هم باید بری صرافی العالمیه پرداخت کنی و یک چک بیاری برای ما ، من هم زنگ زدم صرافی العالمیه و اونها گفتن ساعات  کاری ما از 8 صبح تا 4 بعد از ظهر و من هم گفتم بعد از قبولی بدو می رم صرافی پول رو می دم چک رو می گیرم

 ولی متاسفانه من در روزی که امتحان داشتم چون قبول نشدیم به حدی حالم گرفت که اصلا حس نداشتم که برم جایی و اصلا من خودم نبودم

و اما صبح روز بعد از مصاحبه که بیدار شدم بعد از خوردن صبحونه ، یه تاکسی در بست کردم و رفتم به طرف صرافی العالمیه ، تاکسی بعد از اینکه یه مسیرایی تاب خورد متوجه شدم که تقریبا نزدیک هتلم و یه 2 کیلومتری فاصله داشتم ، ولی خب با ماشین بد مسیر بود وقتی به نزدیکی محل رسیدم تاکسی گفت همینجاست  و باید یه 2 - 3 خیابون جلوتر بری ، چون مسیر ماشین رو نداشت  و از یه میدونی که فواره وسطش بود و فقط پیاده رو بود رد شدم تا رسیدم به اون خیابون ، بعد دیدم صرافی در کار نیست ، اه پس این صرافی کجاست    ، مجبور شدم رفتم پیش یک مغازه دارکه پرده فروش بود (  آخه اونجا پر از پرده فروشی بود ولی واقعا راستشو بخواین بیشتر بنجل پرده فروشی بود) و بهش گفتم که من می خوام برم صرافی العالمیه و اون هم اول سعی کرد به انگلیسی بهم بگه ، بعد یکدفعه نظرش عوض شد و شاگردش که یه پسر 15 -16 ساله ای بود  رو صدا زد و به عربی بهش گفت که منو ببره صرافی ،قربون آدم چیز فهم حالا بیا و دو ساعت با زبون عربلیسی به من بگی از کجا باید برم از کجا نباید برم ، آخر سر هم خودت هنگ می کنی یادت می ره که باید کجا بری ؟    اون هم به من گفت بیا ، با هم رفتیم و دیدم یه خیابون جلوتر رفته بودم ولی باور کنید اگه اون منو نمی برد تا ظهر سر گردون بودم ، تابلوش معلوم نبود ، خلاصه وقتی رسیدیم به زور بهش 10 لیر دادم و تشکر کردم ، خدا پدر مادرشونو بیامرزه بایستی می رفتم طبقه دوم وقتی رفتم ،  دیدم چه صرافی  شلوغی بود و تقریبا می تونم بگم یه نمونه بانک بود .

تمام کارمنداش اکثرا خانم جوان بودن و محجبه ، رفتم پیش یکیشون و به انگلیسی بهش فهموندم که من می خوام برای سفارت مبلغ 390 دلار کانادا پول بریزم ولی برای دوستم می خوام این کار رو بکنم ، اون هم قبول کرد و گفت باید پاسپورتت رو بدی ، و من هم پاسپورت همرام نبود چون فکر نمی کردم که باید پاسپورت ببرم ، به دختره گفتم بابا من برای دوستم می خوام و چیکار به پاسپورت من داره و اون هم به من فهموند که واریز کننده باید به ما پاسپورتش رو بده که ما ازش کپی بگیریم ، ولی خدا پدر مادر دختره رو بیامرزه با من همکاری کرد و گفت : من کارتو انجام می دم و بعد برو پاسپورتت رو بیار ، فقط الان مشخصات خودت رو که درپاسپورت هست ، به ما بده و پول رو هم به صندوق بده ،و یک رسیدی به من داد که بایستی مبلغ 388 دلار آمریکا پول می دادم و بعد به من گفت که  چک  2 روز دیگه آماده می شه!!!!!!!!!!!!!!  نننننــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهههههه  ، چرا ؟ چرا دو روز دیگه ؟  و دختره با هزار بدبختی به من فهموند که باید پول به حساب یک بانک در اردن ریخته بشه و اون به حساب کانادا واریز کنه ، و چک اعتباری 2 روز دیگه میاد ، خلاصه مجبور شدیم بپذیریم  ، چون راهه دیگه ای نداشتم ، صندوق داراش مرد بودن ومن وقتی رفتم و 400 دلار آمریکا دادم ، صندوق دار باقیشو به من 12 دلار آمریکا  داد ، البته حساب کردم 390 دلار کانادا 350 دلار آمریکا می شد ولی اینها 38 دلار حق الزحمه کم کردن که واقعا دستشون درد نکنه  ، توی ایران که زیر 130هزار تومن حق الزحمه فکر نمی کنم باشه 

 اما صندوق دار یک کم نامرد بود ولی نمی دونست ایول توی این مواقع راوی نامرد تره ، اون به من یه 10 دلاری داد و 2 تا یک دلاری کاغذی ، من هم گفتم هووویی ( منو ببخشید الان که دارم می نویسم یه خورده جو گیر شدم و این هووویش برای پیازداغ داستان بود) من اینارو نمی خوام ،  توی هیچ جای دنیا یه دلاری کاغذی نمی گیرن تو ایناروازکجا اوردی میخوای بهم بندازی ، ولی خب اون که ایرانی نمی فهمید ، و من به انگلیسی گفتم : اینا باطلن و من نمی خوامشون و به جاش لیر سوری بدید و اون اصرار می کرد نه اینها مشکلی ندارن ، تا اینکه یک صندوق دار دیگه اومد و گفت چیه و من هم موضوع رو بهش گفتم و گفتم به جای این 2 دلار لیر می خوام ، صندوق دار اول که زورش گرفته بود هی می گفت ایرانی ، ایرانی، و من هم با یه حالتی نگاهش کردم که بهش فهموندم بابا خر خودتی ،. می خوای بندازی به من ، خلاصه پیروز مندانه 90 لیر سوری گرفتم  و هلک و ولک برگشتم به شتل ، اینقدر ماشین روهه ، صرافی نسبت به شتلمون بد مسیر بود که وقتی با تاکسی می رفتی دیرتر می رسیدی به خاطر ترافیک و غیره( ببینید این غیره اش خیلی مهمه ازش راحت نگذرید )، در کل صرافی نزدیکای مسجد اموی و بازار شامی که خیلی درازه و سر پوشیدس بود .اونهایی که رفتن سوریه  و بعد رفتن به بازار شامی که منتهی می شه به مسجد اموی می دونن کجاست دقیقا به جای اینکه بپیچی و بری داخل بازار باید مستقیم یه دو خیابون پایین تر بری و از اونجا دست راست بپیچی و بری به سمت صرافی خلاصه من تصمیم گرفتم پیاده برگردم و اون روز هم حسابی گرم بود ، پدرم در اومد

 رسیدم شتل پاسپورت رو ورداشتم و دوباره هلک و ولک رفتم به سمت صرافی ، وقتی که پاسپورت رو دادم ازش یک کپی گرفتن و بعد دادنش به من

و اما از حاشیه صرافی بگم توی این دوباری که رفتم یه 30 دقیقه و یه 5 دقیقه ای که اونجا نشسته بودم هر چند کم وبیش ارباب رجوع   بود ولی این دخترا منو خوردن ،  جوری که وقتی رفتم شتل پیش همسر جون ، همسر جون گفت راوی چی شده کلی از بدنتو نیست پس بقیه بدنت کو ؟ و من گفتم بابا این کارمندای صرافی منوتیکه تیکه کردن ، به خدا من بی تقصیرم ( حالا می گید ای بابا این راوی هم عجب آدمیه ، یا نیگاه می کنه یا نیگاش می کنن )

 چه کنیم دوستان هر کسی توی این دنیا یه جور آفریده می شه ما هم چون امکانات نبود اینجوری آفریده شدیم !!!!!!

چرا  ِشروُ  ِور می گی راوی ، نکنه آنفولانزای خوکی گرفتی ) نه به خدا آنفولانزای خوکی نگرفتم ،اما آنفولانزای گرازی گرفتم ،ولی هدف من این بود چیکار کنم دمب خروس رو باور کنم یا قسم حضرت عباس رو ، محجبه بودنشون رو یا اونشون رو

خلاصه سوغات ما از سوریه آنفولانزای گرازی بود ،که به مدت 2 ماه پدرمو در اورد  بعد جریانشو تعریف می کنم

 بگذریم

تصمیم گرفتیم  حالا که این اتفاق افتاد و ما قبول نشدیم ، تو سوریه تاب بخوریم

و من به همراه همسرم و ویروس  آقاگرازه حداقل از این مسافرت بهره ای ببریم ، چون امکان داشت بعد از بررسی ما رو به صورت کاندیشنال قبول کنن و بعد افسوس می خوردیم که ای وای کاشکی ما می رفتیم و یه خورده حال می کردیم

من و خانمم رفتیم در بازارهای  مختلف و یه مقدار خرید کردیم ، وای که تو بازار اگه می فهمیدن تو اصفهانی هستی از دستت فرار می کردن  ، چرا ؟ منتظر باش تا قسمت بعد بهت بگم چرا

 

سفر به سوریه - قسمت نهم

گذر از سراب

سلام به  تمامی دوستان خوبم

دوستان این راویه که نمی دونه چیکار کنه ،چون پیش دوستانش شرمنده شده

                                                                              

والله تا زمانی که این قسمت هشت از سفر سوریه رو بنویسم ، اینقدر به جزئیات سفرم  فلش بک نزده بودم ، و همین باعث شد ، یاد تمام مشکلاتم بیفتم و همین برای من خیلی دردناک بود ، هر دو سه روزی فقط رفتم بلاگ رو سر زدم که اگه کسی پیغامی برام نوشته بود جواب بدم

 من قول داده بودم که شنبه وب نوشتم رو به روز کنم و داستان جدید رو بذارم

دوستان یه مثلی هست که می گه

 ابر و باد ومه خورشید و فلک در کارند - تا که راوی خجل آید ،نتواند بکند آپ وبش را

من تمام دیروز در اداره ام اینترنت نداشتم ، شب که رفتم خونه دیدم به جای اینترنت ، اینترتوش دارم ، و امروز که رفتم اداره خوشحال شدم که اینترنت  هست ، اما به محض اینکه خواستم وبمو آپ کنم دیدم بلاگفا اجازه آپدیت نمی ده و نمی ذاره پست جدیدمو بذارم ، خلاصه اشکالش برطرف نشد تا همین الان بعد از ۵۰ بار تلاش مضاعف برای آپ شدن

برای همین من مصمم تر شدم برای ادامه وبنوشت دیگری در پرشن بلاگ که در مواقع ضروری از اونجا داستانم رو بخونید و یا بالعکس

و این شد که ....  من در سایت پریشین بلاگ هم وبنوشت در لفافه رو راه انداختم البته از قبل شروع کردم به راه انداحتنش و یه ۷ - ۸ روز سر گرم قالب بندیش بودم آخه قالب پریشن با بلاگفا کمی فرق داره و سعی کردم مثل هم در بیان ، و فرقش اینه که عکسها و قالب اون در هاست دیگری وجود دارند و اگر بلاگفا و یا هاست های مربوطه دچار  اختلالاتی شدند پریشین بلاگ هست ، و من هر ساعتی که یک مطلبی رو انتشار می دم هم زمان در دو سایت اینکار رو می کنم ، با هر کدوم که راحتترید می تونید برید

http://darlafafe.persianblog.ir

 

قبل از ادامه خاطراتم ، در قسمت قبلی ، یک موضوعی یادم رفت بنویسم ، و گفتم قبل از اینکه ادامه داستانم رو تعریف کنم ،  اون رو بگم : من بعد از اینکه از سفارت بر می گشتم ، مجبور شدم از جایی رد شم که چند تا هتل بودن ، از جلوی یکیشون که رد می شدم ناگهان داخل لابی یکی از این هتل ها دختری رو دیدم که قیافش برام خیلی آشنا بود ، با خودم فکر کردم این کیه ؟!  یکدفعه یادم افتاد این همون دختریه که روز قبل ، که من با ندا اینا رفتیم سفارت ، داخل سفارت اومد و گفت : من سه روز قبل امتحان داشتم و قبول شدم ، دختره  بارو بندیل داشت و این طور که معلوم بود عازم ایران بود ، بی اختیار رفتم داخل و باهاش  سلام علیک کردم          ، اولش متوجه نشد ولی بعد که یادش اومد ، گفت چی شد شما قبول شدید ؟ و من گفتم الان یه یک ساعتی میشه که از مصاحبه میام و نه  قبول نشدم ، بعد ازش پرسیدم چه رشته ای درس خوندین ؟ و اون هم گفت : من لیسانس فرانسه خوندم ، گفتم: اه چه جالب دوست ما هم لیسانس فرانسه خونده بود  ، خلاصه بعد از یه خورده تعریف جریانات مصاحبه  برای هم ، آرزوی موفقیت کردیم و از هم جداشدیم . اون هم که با مکابا امتحان داده بود ، مکابا ازش درباره حجاب و این که بچه داره  یا نه سوال کرده بود و برای من خیلی عجیب شد ، که این چرا از دخترای مجرد راجب  حجاب و بچه و این چیزا سوال کرد ؟

بگذریم بابا . خسته شدم از این مکابا  

من برگشتم هتل و بعد هم که خوابیدم و این هم ادامه داستان من

از خواب که بلند شدم ساعت نزدیکای 7 بود ، دستو صورتمو شستم و موبایل رو روشن کردم ، و زنگ زدم به  احسان ،

احسان گفت کجایی بابا می دونی من چقدر زنگ زدم  ، چی کار کردی ، و من هم بهش گفتم که همون بلایی که سر شما اومد سر ما هم اومد و مکابا ما رو گذاشت تو آب نمک و گفت هفته دیگه جواب میدم

احسان گفت پاشید بیاید هتل ما ، دور هم باشیم . از این حال و هوا در بیایم  من هم گفتم باشه ، خلاصه 20 دقیقه بعد ما رسیدیم در هتلشون و احسان اومد پایین و بعد هم نوشین اومد ،

هتلشون واقعا هتل بود (یعنی شتل نبود) ، جالب اینجاست قیمتش هم با هتل ما تقریبا یکی بود .

بگذریم ، دیدم احسان ناراحته ، تعجب کردم آخه اون خیلی براش مهم نبود قبول بشه یا نه  ، بعد گفت که راوی امروز ساعتم ، با عینکم رو دزدیدن ، گفتم چطور ؟ ،  احسان گفت : عینک و ساعت تو کیف نوشین بودن و بسکی  نوشین ناراحت بود ، کیفش رو یه جایی جا گذاشته و حواسش نبوده ( بنده خدا ساعتش با عینکش 1.5 ملیون قیمتشون بود ، و از قضا شب قبل من ساعت رو رو دست احسان دیدم که خیلی زیبا و جالب بود و دارای2 سیستم عقربه و 2 زمان مختلف یود ، بنده خدا کلی پز ساعتشو می داد )  ، حالا دیگه ناراحتی نوشین دو چندان شده بود     و نمی دونستیم چطوری از ناراحتی درش بیاریم ، اونا فکر کردن گفتن شاید تو هتل ما سر میز ناهار جاش گذاشته باشن ،آخه بنده خداها هیچ جا نرفته بودن ، قرار شد بریم از رسیپشن شتل ما سوال کنیم ، و بعد از تمام این حرفا پا شدیم و رفتیم بیرون تاب بخوریم کمی از اون حال هوا در بیایم

احسان از لیدرشون جای چند جای باحال رو پرسیده بود ، در ضمن شب قبلش هم یکی دو جای باحال رفته بودن ، برای همین هم یک کم اونجا رو بلد بود ، سوار تاکسی شدیم و رفتیم به  یک مال ( همون بازار ) وقتی رفتیم داخل واقعا تعجب کردم باورم نمیشد که یه همچین پاساژی در سوریه باشه پر از پله برقی و آسانسور ، چندین طبقه بود و بسیار شیک ، در کنار اون پاساژ چند طبقه هم یک پاساژ دیگه ای بود که بعد رفتیم اونجا ، برای چند دقیقه ای توش گم شدیم و واقعا نمی دونستیم کجا به کجاست 

 آدمایی هم که می دیدیم 180 ملیون درجه با آدمایی که دور هتلمون می دیدیم تفاوت داشتن ، از پسر و دختر اکثرا خوشتیپ ، فوق العاده خوشگل   و خوش اندام    . خلاصه جای خوش نشینی بود ،  ما همچنان که تاب می خوردیم ، دیدیم اکثر مغازه ها تعطیل هستند ، به خاطر ماه رمضون که می رفتن برای افطار ( خب بنده خدا ها اینقدر می خوردن     که دیگه نمی تونستن تکون بخورن بیان مغازه هاشون رو باز کنن)

 تعداد کمی مغازه باز بود ، همچنین ساندویچ و پیتزا و رستوران هاش

 گرسنمون شده بود و تصمیم گرفتیم شام بخوریم ، بالاترین طبقه  پاساژ دومی  مثل پاساژ میلاد نور شهرک غرب ، البته نه به بزرگی اون ، پر از رستوران بود ، البته بیشتر ساندویچ بود

رفتیم شعبه KFC

و احسان ، مرغ سوخاری درخواست کرد ،  آماده که شد جاتون خالی زدیم تو رگ ، خیلی خوش مزه بود     ، متاسفانه نوشین کارش شده بود اشک و غم و غصه و من با اینکه فوق العاده دلم گرفته بود و داشتم داغون می شدم ، خودم رو گرفته بودم و سعی می کردم موضوع رو بی اهمیت جلوه بدم ، هر چند ته دلم برای خودش می گفت :هنوز که ما رد نشدیم ، اگه می خواست رد کنه که همون موقع به ما می گفت

احسان یه تئوری داشت و اون این بود که : این آفیسرها اول یه عده رو که خیلی فرانسه خوب بلدن  قبول می کنن ، بعد اونهایی که  زبانشون سطح متوسط و ضعیفه رو نگه می دارن ، آخر هفته سبک سنگین می کنن از میون اون افراد ، بهترین ها رو قبول می کنن بقیه رو مشروط ، و مکررا این تز رو تکرار می کرد ، وای احسان تو که ما رو با این تزت  نمو..... 

خلاصه ساعت حول و حوش 11 بود که ما برگشتیم هتل ، احسان هم هر چی این درو اون درو زد و رفت و اومد توی این هتلها ساعت و عینک پیدا نشدن که نشدن ، چون نوشین خیلی ناراحت بود ، هیچ جا بغیر از لابی این دو هتل نرفته بود ، پس کار یکی از این دو هتلی ها بود ، ولی خب مگه می شد به کسی اتهام زد .بنده خداها قبول که نشدن هیچ ، عینک و ساعت پُزی هم رفتن

احسان جان خدا بهت صبر بده

خلاصه ما رفتیم به اطاقمون و یک شب دیگه رو در اون شرایط  گند به سر کردیم  ، تا صبح بشه

دوستان بهتون قول می دم بقیه داستان رو دیگه به صورت مرتب می نویسم

من توی این 10 – 12 روز دچار بحرانهای روحی   ، فیزیکی ،

 شیمیایی        ، زیست محیطی            شده بودم و همین عامل ناراحتی بعضی از دوستان شد تا  از دست من گله مند بشن ، تازه دیروز هم تو اداره اینترنت نداشتیم و تو خونه ما هم که قربونم بره ، سرعت مورچه ای ، بقیه داستان رو فردا شب تو وبنوشتم می ذارم

 

داستان تغییر


بر سر گور كشيشی در كليسای وست مينستر نوشته شده است

كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم    و

بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلی بزرگ است ، من بايد انگلستان را تغيير دهم 

بعدها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم

در سالخوردگی     تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم .

اينك كه در آستانه مرگ هستم    می فهمم كه
اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغييردهم

نوشته جالبی بود ، با خودم فکر کردم ; اگر واقعا تک تک ما ها سعی در بر طرف کردن نواقصمون کنیم و خودمونو درست کنیم و در جهت بهبودی روز به روز تغیر مثبت داشته باشیم و از مسائل حاشیه ای زندگی دیگران دوری کنیم ، دنیا چه رنگین کمان زیبایی داشت ؟!!

هالُوین

سلام دوستان

من زمانی که وب نوشتم رو آغاز کردم ، تصمیم گرفتم بالای تیتر راوی نامه  به مناسبت هر روز یک عکس که در رابطه با اون روز باشه ، بذارم ، مثلا  روز زن ، مناسبت عید نوروز روز هالُوین و غیره و روزهایی هم که هیچ مناسبتی نبود برای خودم یک عکس قشنگی دلخواه ، حالا یا کارتون حیوون یا آدم  بذارم برای تنوع

یه چند تا عکس داشتم مربوط به هالُوین ( روزی که مردم در خیلی از کشور های دنیا ، لباسهای عجــــــــیب غریــبـــــــــــــی

 می پو شند   و ماسکهای ترسناک   و یا بامزه   رو سرشون می ذارن و  میان بیرون و جشن می گیرن  ) و من خیلی دوست داشتم به مناسبت هالُوین حتما ازونا استفاده کنم . ناگهان امروز صبح ، همینطوری به کله ام زد که چرا صبر کنم ، همین الان یک لوگو از هالُوین می ذارم ، بعداً روز هالوین هم دوباره لوگوشو میذارم ، ( دوستانی که در این یک ماه به وبنوشت من سر زدن دیدن که من از لو گو های حیوونات استفاده می کردم  و ناگهان امروز تغییر عقیده دادم و لو گوی جادوگر بر چوب پرنده رو گذاشتم    ) بعد از ظهر که داشتم اخبار نگاه می کردم ، متوجه شدم امروز در آمریکا و خیلی از کشور های دنیا جشن هالُوین گرفتن

و جالب بود که صبح ما در ایران  ، شب آمریکا و ژاپن و کشورهای آمریکایی بوده که در حال گرفتن جشن هالُوین بودن و یک دفعه با خودم گفتم نیگاه کن راوی تو دوست داشتی به مناسبت های روزهای جهانی و روزهای باستانی کشورمون لوگو ی معرفی نامه وب نوشتتو تغییر بدی ، و جهان هستی پاسخت رو صبح داد و اولین مناسبت رو که خیلی دوست داشتم ، بدون این که بدونم از دست ندادم

جالب نیست؟؟؟!!!!!!!!

در ضمن من از تمام دوستانی که برای من پیغام فرستادن و به من دلگرمی دادن سپاسگزارم

دوست عزیزی به نام  آقا سینا گفتن : چرا تو قسمتهای مختلف بخصوص تو این قسمت آخر دلایل امنیتی دلایل امنیتی کردی؟ اگه موضوعی درست و قابل استفاده باشه بنویس وگرنه نوشتن این طور موارد معلق و نامعلوم باعث سردرگمی و استرس بعضی از مخاطبین میشه

که من باید در جوابشون بگم دوست گرامی نیازی نیست کسی به خاطر نوشته های من استرس در ذهنش ببره  ،  اینی که من میگم برای خودمه

ببینید دوستان مثلا از آقا هومن دو سوال شخصی خاص منحصر به خودش پرسیده شد ؟ که اگه من اونا رو باز گو کنم ، سفارت کانادا به راحتی می تونه تایین کنه که آقا هومن کیه  ، و یا اگر من  بگم که برای چی برگشتم به سفارت شاید حدس زده بشه من کیم ، یا اگه من بگم  که اون آقای عرب مال چه کشوری بوده باز هم شاید تایین بشه من کیم ، و چون من اینجا در وبنوشتم یک منتقد هستم نسبت به یک آفیسر کشور کانادا ، شاید اگه برای بار دوم شرکت کنم برام دردسر بشه ، پس بهتره در گمنامی بمونم ، من قبلا هم گفتم یکی از دوستان مهاجرتی که قبلا من از وبنوشتش استفاده مفید می بردم

و اکثر دوستانی که وب نوشت دارن ، می شناسنش به نام آقا حمید ( از زنده رود تا سنت لورنس ) به خاطر اینکه یک سری مشخصاتی از خودش داده بود مثل اینکه دچار مشکل مهاجرتی شد ،( هرچند ما نمی دونیم که چه مشکلی براش پیش اومده و امیدوارم که مشکلش هر چه زودتر بر طرف بشه) به طوریکه وب نوشتش الان یک پست داره و اون هم به طور اکید از دوستان خواسته که از دادن اطلاعاتی که احتمال داره بعدا براتون دچار مشکل بشه خودداری کنید و من هم دارم نصیحت ایشون رو گوش می کنم و گرنه برای مخاطبین هیچ مشکلی پیش نمیاد

صرفا به خاطر این موضوعه

 و با توجه به اینکه من یک بار رد شدم ، توان اینو ندارم که به خاطر این موضوع با سرنوشتم بازی کنم  ، امیدوارم راضی شده باشید

 

در ضمن با اینکه من هالُوینو  فقط تو فیلما یا تو اخبار دیدم ، ولی خیلی دوستش دارم 

پس   

 

سفر به سوریه - قسمت هشتم  __ روز مصاحبه

نوعی مرگ در سراب

قبل از هر چیز می خواستم یک گوشزدی به بعضی از دوستان بکنم چون تا چند روز من نیستم

دوست عزیزی به نام امیر به ایمیلم نامه زده که آقای راوی کمک کن من بیست ماه دیگه مصاحبه دارم

دوباره پیام خصوصی زده که من یک ماهه دیگه امتحان دارم کمکم کن ، آخه عزیز جان برادر من چه کمکی می تونم بهت بکنم ، شما نه سنتو گفتی نه رشتتو ، نه سطح خوندن فرانسه ، نه اینکه کی ثبت نام کردی ، با وکیل ، یا بدون وکیل ،تاریخ دقیق مصاحبه ، و این که دقیقا چه کمکی من باید بکنم ، تا هر چه در توانم باشه انجام بدم

آخه آقا امیر واقعا من براتون متاسفم ، شما که به عنوان یک آدم تحصیل کرده ای هستی ( نمی دونم اگه باشی ) کامل باید موقعیت خودتو نو برای من شرح می دادی ونقطه ضعفتون رو می گفتید ، تا من به شما می گفتم چیکار کنید ، برای مثال ( می گفتید من بلد نیستم بلیط هواپیما بگیرم ، تا من بهتون می گفتم برین یک آژانس هواپیمایی و از اونجا بلیط بگیر ) شوخی کردم  ، ولی دوستانی که می خوان افرادی مثل ما که یک تجربه اینچنینی داشتیم کمکشون کنن ، باید به ما بگن که در چه موقعیتی هستن ، تا ببینیم می تونیم کمکشون کنیم یا نه

خواهش می کنم بعدا نگید راوی کمکمون نکرد ، آخه آقا امیر من بغیر از یک اسم ( که احتمالا اون هم باید سوری باشه ) من هیچ چیزی از شما نمی دونم  ، رو باد هوا ، به شما چه کمک کنم

حالا اگه دوستی که وبنوشت منو می خونه بتونه  لطف کنه تو بخش نظر ها کمک آقا امیر رو جواب بده و راهنمایش کنه  ممنون می شم  والله من که نمی دونم چه کنم ( جل البالغ از دست بعضی مردم

 

 و اما ادامه خاطراتم

گفتم : سلام آقا احسان ، شیری یا روباه

با یه حالت معمولی رو به ناراحت گفت : روباه

گفتم : یعنی چی؟! یعنی قبولتون نکرد !؟ ، گفت : نه نامرد ، به ما گفت الان نتیجه رو نمی گم و هفته دیگه به وکیلتون جواب میدم ، گفتم یعنی چی ؟! هفته دیگه ؟!  چرا آخه ؟!

و شروع کرد به گیرایی که مکابا داده بود ، که بدلایل امنیتی نمی تونم اون موارد خاص رو بگم  ، احسان اصلا فرانسه بلد نبود ، ولی انگلیسیش خوب بود و فقط انگلیسی جواب داده بود

بماند ، به احسان گفتم پس نوشین خانم کجاست ؟ گفت الان پایین تو لابییه و خیلی ناراحتو داغونه ، منم می رم پایین و اونجا منتظرتون میشیم

من و خانمم خیلی براشون ناراحت شدیم ، خلاصه کارامون که تموم شد رفتیم پایین و دیدم نوشین و احسان و ندا و مریم کنار هم نشستن و نوشین هم به حدی ناراحت بود که نگو و نپرس  ، من واقعا نمی دونستم و نمی تونستم براشون کاری کنم و تنها کاری که می تونستم بکنم این که دلداریشون بدم ، نوشین گفت : توی این فاصله من تماس گرفتم با وکیل و وکیل گفته تا حالا ما همچین موردی نداشتیم که کسی رو نه رد بکنن و نه قبول و بگن بعدا نتیجه رو میگیم ، شاید می خواسته شما رو کاندیشنال ( شرطی) کنه

(قابل توجه دوستان ; کاندیشنال کردن یک فرد به این معناست که بری او شروطی می گذارن ، مثلا برو 7 ماه دیگه بیا ، یا  یک مدرک تف یا دلف  از مراکز معتبر مثل قطب راوندی یا سفارت براشون بفرستی تا قبولت کنن)

در ادامه وکیل گفته بود : ولی یه چیز عجیبه که اگه کاندیشنال هم بکنن باید به شما یه برگه ای  میداد  که پر کنین ، اونو چرا ندادن ؟!

خلاصه من گفتم اینشالله درست می شه بابا اگه می خواست ردتون کنه ، باهاتون رودربایستی که نداشت می گفت ردین ، پس حتما می خواسته کاندیشنالتون کنه و حتما هم این مدل جدید کاندیشناله

بگذریم ،  مریم و ندا در حال رفتن به لبنان بودن و داشتن می رفتن و یکی دو روزی نمی دیدیمشون ، برای همین با هم خداحافظی کردیم همینطور احسان شب گذشته با لیدر تورشون دعواش شده بود و گفته بود من این همه پول دادم که بیارینم این شتل و خلاصه مسئول تورشون هتلشونو عوض کرد و اونها هم داشتن می رفتن جای دیگه ، ولی خب قرار گذاشتیم بعد از امتحان بریم بیرون

بعد از خداحافظی ما رفتیم به سمت خیابون ، به خیابون که رسیدیم ، یک تاکسی دربست کردیم و رفتیم به سفارت ، ما طبق معمول دیروز ، رفتیم جلوی سفارت کانادا و از مامور اونجا یک فیش گرفتیم و اون به ما گفت برین 50 متر جلوتر ، هر چند راه رو می دونستیم ولی فکر کردیم حتما باید این فیش رو بگیریم ، بعد رفتیم به سمت قسمت کبک ، از پله ها پایین رفتیم و موبایلامون رو تحویل دادیم و وارد اطاق انتظار شدیم ، هیچ کس نبود ، یکی از کارمندای سفارت اومد پشت پنجره و من هم به فرانسوی بهش گفتم که ما امروز و در این ساعت مصاحبه داریم ، اون هم برگه دعوت به مصاحبه من رو به علاوه پاسپورتمو خواست و من اونا رو بهش دادم بعد از بررسی ، شروع کرد توی لیست نگاه کردن که ببینه اسم من تولیست هست یا نه ، همینطور که نیگاه می کرد و پیدا نمی کرد یادم افتاد به یکی از دوستان که در وبنوشتش نوشته بود این بلا سرش افتاده بود که اسمش تو لیست نبوده و خلاصه خیلی اذیت شده بوده ، تا مجددا بهش نوبت داده بودن ، توی این هیرو بیر ، من به خودم گفتم ای وای راوی بد بخت شدی رفت پس کو اسمت که دیدم از توی یکی از لیستها اسم منو پیدا کرد ، و 2 برگه به من داد که برای تمکن مالی بود و باید اونو پر می کردم ، این فرمها رو به صورت pdf  برای شما در سفر به سوریه قسمت پنجم  گذاشتم

برگه ها فرانسوی بودن ، بعد از پر کردنش برگه ها رو بهش دادم و گفت بشینید تا صداتون کنن .

و من هم نشستم ، داشتیم با خانمم صحبت می کردیم که یک زن و مردی وارد شدن ، مرده  یک کت و شلوار معمولی داشت و زنه نوعی لباس عربی داشت ، به قیافشون هم نمی خورد ایرانی باشن ، اونها هم رفتن و همین مراحل رو انجام دادن ، و اومدن بغل دست ما نشستن ، دیدم پاسپورتشون هم خیلی با ایران فرق می کنه ، و دیگه طاقت نیوردم و گفتم ببخشید شما اهل کجایید و اون هم گفت .... ( به دلایل امنیتی بعد از ورود به کانادا این نقطه چین پر می شه ) ، مال یکی از کشورهای عرب بود ، بعد اون از من سوال کرد ومن گفتم ایران ، همچنان نشسته بودیم که یک دختر باکلاسی با مامانش اومد تو و من گفتم اینا دیگه ایرانین ، دختره رفت پیش کارمند سفارت و همون کارهای ما رو انجام داد ، و دو برگه گرفت ، و اومد نشست ، من باز هم طاقت نیوردم و گفتم ببخشید شما ایرانی هستین ، و مامانش گفت آره ، گفتم تهران زندگی می کنید ؟ گفت آره

توی همین حیس و بیس بودیم که یکهویی مکابا از پشت پنجره گفت موسیو ماپاقه ( یعنی همون مهاجر ) کلی تلاش کردم معادل فامیلیم درستش کنم چون فامیلی منو با همین نسبت گفت  حالا حسابش کنید  ماپاقه کجا و مهاجر کجا ؟!!!!!!

من برای یه لحظه نگاه کردم به خانمه و این آقای عرب ، دیدم هیچ کدوم عکس العملی نشون ندادن پس یقین پیدا کردم ، این فامیلی که مکابا گفت شبیه فامیلی اونا نبوده ، پس منم     ای ووووووووووووی ی ی ی ی

خدایا این دیگه چه لحجه ایی ، من چطوری با اون صحبت کنم ،

ولی کلا از اونجایی که من اعتماد به نفسم در اون شرایط فوق العاده بالا بود  ، با خیال راحت رفتیم تو ، حالا شاید شما بگید چطور با وجود قبول نکردن دوستانتون باز هم امیدوار بودید ، علتش این بود که من حساب کردم گفتم شاید مکابا به خاطر احسان که فرانسه بلد نبود گیر داده ، چون یکی دو گیر مسخره بهش داده بود که باز هم به دلایل امنیتی بعدا می گم  ، و تازه ردشون هم نکرده بود بهشون گفته بود هفته دیگه جواب می دم

و با این تفکرات ذهن خودم رو مغشوش نمی کردم

خلاصه ما رفتیم داخل اطاق ملاقات زندان قصر ( اوه ببخشید اطاق مصاحبه سفارت ) این جور که تو فیلما دیدم ، تنها فرقش با زندان قصر این بود که تلفنی نبود ، و یه سوراخهای کوچیک مشبک مانندی بر روی صفحه آلومینیمیه زیر شیشه بود که صدا رو ردو بدل می کرد ، در ضمن برای دادن مدارک باید یک کشویی رو آفیسر به سمت شما هل می داد تا مدارکو داخلش می انداختین و بعد به سمت خودش می کشید ، تا ببرشون تو ، تویه یکی از همین کشیدنها و هل دادنهای کشو ، یکی از پوشه های من به لبه کشو گیر کرد و پاره شد ، و کلی اعصابمو خراب کرد ، اطاق 2 متر در 2 متر بود و پشت این پارتیشن هم که آفیسر نشسته بود 2متر در 2 متر بود ،

بماند که واقعا این نوع رفتار یک نوع بی احترامی مطلق بود ، و آدم احساس می کرد تو زندونه و یکی داره بازجویی ازش می کنه ،  خوش به حال اونایی که در هتل با اون کلاسی که ازش تعریف می کنن امتحان دادن

ما رفتیم داخل ومکابا هم از اون سمت اومد ، بونژوقی کرد و ما هم براش بون رو ژوق کردیم ، بعد نشستیم و اون هم نشست و دو سه دقیقه ای با کامپیوترش ور می رفت     و چیزی نمی گفت  ، سکوت مطلق اطاق رو فرا گرفته بود ،  و من با خودم می گفتم راوی این هم بگذرد و وقتی از این در بیرون اومدی مجوز ورود به کانادا رو گرفتی    ، توی این افکار ماست دوغ خیارم غوطه می خوردم ،  که ناگهان یه چیزی گفت : و پاپوقتی شنیدم که فهمیدم پاسپورتها رو می خواد ، بعد از اینکه پاسپورتها رو دادم نگاهی به پاسپورتها کرد و بعد هم نگاهی به ما انداخت و بعد دوباره شروع کرد به تایپ کردن ، بعد از یه دقیقه شروع کرد به پرسیدن یه سوال که من متن کامل اونو براتون می نویسم : او شانژه ودو نو او پوبنو دو پک وواوه  قامپلی سو فومله ؟ که از شانژه و قامپلیش فهمیدم سوال معروف که آیا چیزی رو تغییر دادی بعد از پر کردن این فرم ؟ و من هم گفتم نه تغیری ندادم و تو ذهن خودم زدم تو سر خودم که ای راوی اینو جستی ملخک ، بعدی رو جستی ملخک ؟ دست آخر تو دستی ملخک !! من که اصلا نمی فهمم این چی می گه ؟ چرا اینقدر بد صحبت میکنه ؟ وای که چه لهجه گندی داشت ، و من که عادت داشتم به لهجه شیرین فرانسوی ، یه لحظه شُک شدم ، بعدش یه سوال کرد که گواهی اشتغال به کار داری ؟

که من کلمه اتستسیون ( گواهی ) رو  نفهمیدم ! یعنی از نظر من اینقدر بد تلفظش کرد که متوجهش نشدم ، و من فکر کردم می گه آنتسدان که همون سابقه کار که من هم برای خودم شروع کردم از سابقه کارم تعریف کردن  و اون هم تایپ می کرد تنها سوالی که اصلا نفهمیدم و یه چیز دیگه ای جوابش دادم همین بود . و بعدش از کارم سوال کرد و بعد از این که چرا کبک رو برای مهاجرت انتخاب کردم و من هم شروع کردم 4 دلیلی که از قبل براش آماده کردم رو گفتم ولی اون قانع نشد و بعد از چند دقیقه دوباره سوال کرد چیه کبک تو رو جذب کرده و من واقعا دیگه نمی دونستم چی جوابش بدم حالا جوابای من

یک – اینکه من عاشق زبان فرانسوی بودم و هر وقت که تلوزیونهای فرانسوی رو نگاه می کردم مجذوبشون می شدم و همیشه دوست داشتم که فرانسه یاد بگیرم ، وبالاخره موقعیتی شد که من به هدفم برسم

دو – مردم کبک فوق العاده مردمان سمپتیکی هستن و معروفن به اینکه از زندگیشون لذت می برن به طوریکه فستیوالهای برای خنده و شوخی زیادی دارن و بزرگترین فستیوال زمستانی دنیا در مونترال برگزار می شه

سه – سیستم بیمه و تامین اجتماعی قوی داره

چهار -  صنایع مهم کلیدی و اقتصادی داره از جمله صنعت هوا فضا ، دارو سازی ، بیوشیمی ، متالوژی علوم انفورماتیک ، صنایع کشاورزی و ... چند تا دیگه که براش ردیف کردم و گفتم اینا باعث می شه که من بتونم در کبک پیشرفت کنم

آخر هم قانع نشد ، بماند 

از خانمم چند تا سوال کرد و اون هم خیلی تند تند جوابش رو داد و خیلی از خانمم خوشش اومد ، آخه من خیلی آروم صحبت می کردم تا اینکه کلمه ای از ذهنم نپره ، خب چون من شخص اصلی بودم جوابهای حفظ کردنی من خیلی زیاد بودن ، به خصوص راجب کارم که من چندین شغل عوض کرده بودم ، و تاریخ و جغرافیا و غیره ، که هیچ کدومو خانمم احتیاج نداشت حفظ کنه ، خانمم سابقه کار کمی داشت و  نیازی نبود به گستردگی من توضیح بده  و در ضمن من حفظ کردنیم فوق العاده ضعیفه ولی خانمم برعکس حفظ کردنیش خداست ، و همین امر باعث شده بود مکابا از خانمم خوشش بیاد ، ولی از من خوشش نیومد ، به دلایل امنیتی نمی تونم کلیه سوالها و سوالهای حاشیه ای رو بگم

ولی یه سوال انگلیسی از من کرد و من در جوابش نصفشو انگلیسی گفتم و نصف دیگشو فرانسه ، و مکابا پکید به خنده ، حالا نخند په کی بخند   و گفت فرانسه و انگلیسی رو قاطی کردی و من گفتم به خاطر فرانسه من انگلیسی یادم رفته ، در نهایت رو کرد به من و گفت : شما نمره ای رو که برای خودتون در زبان فرانسه انتخاب کردید خیلی بالاست و شما در این حد نیستید ، انگلیسی هم که اصلا نمی دونید ، من در جواب بهش گفتم این رو وکیلم پر کرده و اون شاید فکر می کرده من می تونم توی این مدت به این حد برسم و مکابا در حالی که امضاهای ما رو نشون می داد گفت : نه اصلا مورد قبول نیست ، مگه شما این فرمها رو امضا نکردید و ما گفتیم چرا و اون گفت خب حتما شما اطلاع داشتید ، خلاصه رو کرد به خانمم و گفت شوهر شما نمی فهمه ولی شما خوب می فهمید و الان زوده که من شما رو قبول کنم و من نمی تونم الان شما رو قبول کنم ، آخر هفته پروندتونو بررسی می کنم و هفته دیگه جواب میدم

باور کنید وقتی داشت اینا رو می گفت مثل اینکه آب سردی ریختن روم ، بزور خودمو جمع کردم

و بعد از اینکه گفتم من تا زمانی که بخوام برم کبک باز هم فرانسه کار می کنم و خودم رو به اون سطح می رسونم   ولی اون دوباره حرفای خودش رو زد و گفت : شما مسافرت اومدید از ایران و ما گفتیم بله ، و اون گفت خب شما برید بگردید و بعد برید ایران و من جواب رو برای وکیلتون میفرستم لسمن خوپشن و من هم گفتم مطمئنن لسمن خوپشن و اون هم گفت : وی لسمن خوپشن

مکابا از جاش بلند شد  و ما هم بلند شدیم ،  با خنده   آرزوی موفقیت برای ما خواست و ما هم ازش تشکر کردیم و خداحافظی کردیم

ولی با دنیایی بهت و نا امیدی و بد بختی و حقارت و پکیدگی و داغونی و ضعف و سستی و شکست و پوچی و ....... از اون در اومدیم بیرون ، نمی دونید چه حالی داشتیم ، نه من نه خانمم حرف نمی تونستیم بزنیم و زبونمون بند اومده بود و هنوز باورمون نمی شد که ما رد شدیم ، وقتی اومدیم کنار خیابون ایستادیم تاکسی بگیریم ، حتی قدرت دست بلند کردن به یه تاکسی رو نداشتیم ، وقتی یک تاکسی ایستاد ، سوار شدیم ، کلامی حرف نزدیم ، و بعد از رفتن به هتل ،  بعد از چند لحظه دوباره برگشتم سفارت برای یک کاری وای چقدر سخت بود دوباره ریخت نحسشو دیدن ، چرا ؟ متاسفم ولی به دلیل مسائل امنیتی الان چیزی نمی گم  ، اینشالله بعدا  ولی وقتی دوباره برگشتم هتل عرق سردی به تنم نشسته بود و به حدی احساس ضعف می کردم ، به حدی حالم خراب بودکه قدرت تکون خوردن نداشتم ، مو بایلمو خاموش کردم و افتادم رو تخت و تا ساعت 7 شب بیهوش بودم ، توی این فاصله بنده خدا احسان بسکی به موبایلم زنگ زده بود که نگو نپرس

دوستان بر اثر یاد آوری خاطرات اون روز  ،بغض گلومو گرفته و دوست دارم گریه کنم  

نویسنده  وبنوشت در لفافه زندگی

راوی

جواب به خوانندگان عزیز  در لفافه

سلام به دوستان خوبم

دو روز به خودم استراحت دادم و اصلا پای اینترنت نیومدم ، دیروز هم که از صبح تا شب رفتم خونه پدری و خلاصه از دغدغه های دنیای مجازی به دور بودم .

امروز صبح که اومدم اداره در یک فرصتی رفتم تو وبنوشتم و دیدم که یک سری از دوستان خوبم برام پیغام دادن و من رو به راهم دلگرم و تشویق کردن ،  جا داره ازشون تک تک تشکر کنم .

( باران عزیز ، ،هدیه عزیز ، ستایش عزیز ، یلدا ، افسانه ، یادداشتهای یک بیگانه ، تورن ، علی و حتی آرش عصبانی )

از شما سپاسگزارم

ولی خب من وبنوشت رو جایی می دونم که باید یک ارتباط دو جانبه داشته باشه ، خب افرادی که می یان و گذری هستن ، می یان و می رن و شاید دیگه نیان ، ولی یک سری دوستان هستن که به نوعی خواننده ثابت یک یا چند وبنوشت هستند ، در اون صورت خواننده موظفه هر از چند گاهی ، نه همیشه ، نویسنده رو تشویق ، همراهی و به خصوص انتقاد کنه ، تا نویسنده در جهت درست تری گام برداره و نقاط ضعف و قوت خودش رو پیدا کنه

خود من این قانون رو به عنوان یک خواننده همیشه رعایت کردم و می کنم .

ولی با اجازه من می خوام جواب بعضی از دوستان رو بدم

یک - بیگانه عزیز ، اینکه اصلا کسی نیاد و مطلب شما و من رو نخونه به هیچ وجه مهم نیست ، ولی اگر به صورت دائمی از مطالب شما استفاده کنه ، این وظیفشه که شما رو در جریان نقاط قوت و ضعفتون قرار بده ، حرف من اینه

دو - در جواب خانمهای عزیز ، الی و افسانه ، باید بگم خود من تمام این لوگو ها و حتی بیشتر از ۱۰۰۰۰ عکس رو با همین اینترنت دایل آپ ، دانلود کردم ، چرا  ؟ چون برای من مهم بودن ، اینکه اگر برای شما مطالب یک نویسنده مهم باشه برای بدست اوردن اون با هر چیزی اقدام می کنید ، و در ضمن یک مگابایت با ضعیفترین خطوط بیشتر از ۵ دقیقه دانلودش طول نمی کشه ، چطور من با همین خط افتضاح دایل آپ ، به خاطر دوستان تمام این عکس ها و لوگو ها رو  اول آپلود می کنم و لینک می دم تا شما ببینید و یا همین فیلم رو برای راحتی شما عزیزان در سه سایت آپلود کردم و بیشتر از ۲۰ دقیقه طول نکشید ، در ضمن نرم افزارهایی هستند که در صورت قطعی یا هنگی ، بعد از اتصال مجدد ادامه دانلود را از سر می گیرن ، ولو یک ماه بعد باشه ، که غیر ممکنه کسی از این نرم افزار ها روی کامپیوترش نداشته باشه ، اگر هم نمی دونید بگید تا راهنماییتون کنم

سه - تورن خانم عزیز کی گفته باید سایت های مهاجرت جدی باشن و خشک ، مگر پیدا کردن فرمها و پر کردنشون ، چقدر طول می کشه ، که شما تمام وقتتون رو برای اون گذاشتید ، در ضمن صحبت من برای فرم بدستان و بدنبال فرم بدو ها نیست ، صحبت من به روی عزیزانی است که همه کارهاشون رو کردن و آماده هستند ، که به سوریه بروند ، اونها حق دارند بدونند در سوریه چه مشکلاتی رو در پیش خواهند داشت ، آیا شما فکر می کنید تنها کسی که خط سوریه رو در فرو دگاه امام خرید ، و دچار مشکل شد من بودم ، نه حداقل من شاهد این بودم که بیش از ۱۰ نفر خط سوریه رو خریدن و همه در فرودگاه دمشق دچار مشکل شدن ولی چه کسی در اینترنت اومد و به دوستان گفت اینکار رو نکنید و ۲۵ هزار تومن از زن  و بچه خودتون نگیرید و به فنا ندید ، تنها فقط من بودم ، اگر دوستی پیدا می شد و مسائلی که امکان داره برای یک نفر در سوریه پیش بیاد به من می گفت شاید متحمل بعضی ضررها نمی شدم ، مثلا دوستی نمی دونست که در سوریه باید بلیطش رو کانفرم کنه و در برگشت دچار مشکل شد ، تورن عزیز شاید شما ندونید ولی اطلاعات برای رفتن به یک کشور و لو ۲ روز باشه خیلی مهمه و گرنه وبنوشت های زیادی وجود داره که تمام فرمها داخلشون با توضیحات هست ،تازه اگه یک کم زبان فرانسه یا انگلیسی بلد باشید همون سایت مهاجرت تمام وبنوشت های ما رو می ارزه ،( دوستان وبنوشتی دروغ می گم بگید) ، در ضمن اگه وبنوشت من شما رو ناراحت می کنه ، شما برای نگه داشتن پرستیژ جدی بودنتون می تونید تشریف ببرین به همون وبنوشتای جدی ، چون در وبنوشت من چیزی به نام جدی ۱۰۰ ٪ وجود نداره ، و هیچ قانونی هم وجود نداره که بگه تمام وبنوشتهای مهاجرت باید جدی باشن

و اتفاقا خیلی هم خوبه برای چند لحظه بتونم لبخند به لبان دوستانی بیارم که در استرس های متفاوتی از مهاجرت به سر می برن 

تورن خانم ببخشید اگر کمی با حالت جدی جوابتون رو دادم ولی خب مثل اینکه شما به جدی بودن علاقه دارید و من هم خواستم برای چند لحظه جدی باشم

چهار - و اما آخرین جواب من به دوست مجازی عزیزم هدیه جانه  ، هدیه خانم هر بار که شما یه چیزی می نویسید ، در لفافه می نویسید ( ناقلا ازم خوب یاد گرفتی، معلومه شاگرد خوبی هستی ) و من متوجه منظورت نمی شم  و هی باید برای هم پیغام پسغام  بذاریم

قسمتی از پیغامی که برای من نوشتی و من متوجه نشدم  اینه :

راستی این آقای آرش نوشتارش چقدر شبیه شوخی های شماست ولی اگه یکی دیگست میخوام بهش بگم که خیلی خوشحالم که دیگه نمیاد اینجا و اگه جوابمو بده یعنی چاخان گفته و بازم میاد.پس یا نباید جواب بده که عمرا اگه بیاد نمیتونه و یا اگرم بتونه کلی حرص میخوره که اومده اینجا ولی نتونسته چیزی بگه نتیجه گیری کلی اینکه : وقتی مطمئنا برای دیدن نظراتی که براتون نوشته شده بازم میاین بیخودی جوگیر نشین و چاخان نکنین

حالا من می خوام جواب اینو به صورت ۴ جوابه بذارم تا دوستان در صورت تمایل ، بر اینکه از متن شما چی فهمیدن جواب بدن

منظور هدیه خانم این بوده :

یک - آرش همان راوی است و چاخان می گوید

دو - آرش یک نفر دیگر است و راوی جو گیر شده و چاخان می گوید

سه - آرش یک نفر دیگر است وهمان آرش است که چاخان می گوید

چهار - آرش یک نفر دیگر است ولی از راوی تقلید کرده و پس از به قتل رساندن راوی ، چاخان می گوید

لطفا شما کمک کنید

در ضمن من جواب آقا آرش رو هم نمی دم ، چون متاسفانه اینجور که به عرض بنده رسوندن ، دیگه به وبنوشت من نمیان تا جواب رو بگبرن ، آخ راوی یک خواننده کمتر شد اااااااااااای ی ی ووووووااااااااااااااااای

دوستان ببخشید چون دو روز پای کامپیوتر نبودم ، قسمت هشت رو فردا حتما در وبنوشتم می نویسم

خبر نامه 3

سلام دوستان ، چند روزی گرفتار بودم و ته مونده باقیموندش هم در پی مطالب این داستانم بودم ، که ناگهان امروز وبنوشتهای دوستان رو باز کردم و با شگفتی شرایط جدید کبک رو دیدم ُ در نتیجه  من که هنوز اقدام نکرده بودم، برای چند لحظه دست و پامو گم کردم ، بدو رفتم به سایت مهاجرت کبک و خوشبختانه دیدم ، مشکلی برام پیش نمیاد

 خدا رو شکر ، دیگه بعد از این همه بدبختیایی که کشیدم ،  ۱۵ ملیونمو بالا کشیدن ، بعد هم تو پروسه مهاجرت مکابای نامرد ما رو رد کرد ، و بعد هم اگه جزو شرایط جدید نبودم ،

 دیگه هیچ کدوم از دوستان قسمت هشت  و بقیشو نمی خوندن ،

چون اون موقع باید مثل سامورایی ها دست به خود کشی می زدم  البته بر اثر شدت خشونت سامورایی ها در خودکشی ، نوع خودکشی دیگه ای به شما نشون دادم

خب، هرچند لینک هایی که من الان می ذارم شاید برای خیلی ها تکراری باشه ، ولی من می گم شاید یکی باشه ، که تو اولین سرچش بیاد تو وبنوشت من و حداقل یه بار مفیدی داشته باشم

دوستان طبق قانون جدید افراد مجرد باید ۵۵ امتیاز و افراد متاهل باید ۶۳ امتیاز بگیرند ( با احتساب امتیاز قابلیت سازگاری ، یا همون آدابدیته ) ، در پایین جدول هستش ، ولی بالاترش یه  چیزی که در جدول امتیاز بندی افراد نوشته  ، که یک فرد بدون احتساب قابلیت سازگاری ( ۴۹مجرد و ۵۷ متاهل ) ،اون کشکه ،  شما باید زبانتونو اینقدر خوب کنید که اگر یک عقده ای مثل مکابا به طورتون خورد و به جای ۶ ، نمره  یک داد  ،

 ککتون چی ؟ نگزه

 

ولی صفحه ای که شما رو به جدول هدایت می کنه

زبان انگلیسی

زبان فرانسه

و این هم خود جدول که فقط به صورت فرانسه موجود است    

جدول امتیاز بندی کلی افراد متقاضی . pdf

یک جدول دیگری هست که لیست مشاغل مورد نیاز رو زده و به صورت سکشن و نوع بندی کرده ،  قسمت سمت چپ اون مربوط به ما می شه که خارج از کبک درس خوندیم و قسمت سمت راست مال کسایی که در کبک درس خوندن که شامل ما نمی شه  ، در ضمن این نمره به تخصص شما می باشد نه مدرک لیسانس ، به طور مثال من که مهندس شیمی هستم ، ۱۰نمره بابت  لیسانسم می گیرم و ۶ نمره به خاطر نوع تخصصم  ، که جدولش  و صفحات توضیحش در پایینه

صفحات توضیح که شما رو به جدولش هدایت می کنه

زبان انگلیسی

زبان فرانسه

 و این هم لیست به صورت فایل pdf

لیست نوع و امتیاز مشاغل انگلیسی

لیست نوع و امتیاز مشاغل فرانسوی

 

 این هم صفحه ای که شما رو به  لیست ترکیبی امتیاز بندی مشاغل هدایت می کنه

زبان انگلیسی

زبان فرانسوی

این هم جدول لیست امتیازها ی مشاغل به صورت ترکیبی که فقط به زبان فرانسه موجود است

جدول لیست امتیازها

 

سفر به سوریه - قسمت هفتم

در سراب

 

بله در هتل باز شد و یک زوج گلی که فوق العاده خوش تیپ و سر حال بودن  وارد شدن ، خیلی هم شلوغ بودن  ، همچین که حرف می زدن ، اومدن به سمت ناهار خوری ، یک خانم بسیار خوشگل و قد بلند و تیپ اسپرت (نوشین خانم ) ، به همراه شوهرش که یه خورده کمی تپل بود و خوش تیپ و فوق العاده با حال ( آقا احسان ) ، باور می کنید ( به غیر از مریم و ندا )  بسکی این هم توریهای ما ماست ترشیده کپک زده بودن  و از این آدمایی که یه لحضه روسری از سرشون عقب نمی رفت مبادا گناه کنن ، مرداشون هم کُلُم تر از خودشون ، و وقتی ما ها رو می دیدن یه نچ نچ می کردن ، انگار نماینده خدا بر زمینند و خوبی و بدی رو اونا تعیین می کنن و ما هم اهل جهنم ،  باورمون شده بود تا روزی که سوریه هستیم  دیگه به یه آدم درست و حسابی بر نمی خوریم .

برای  همین ورود این زوج برام غیر قابل منتظره بود .

احسان از کنار ما رد شد ، ولی نوشین که حواسش جمع بود برگه های سوال و جواب منو دید که تو دستم بود ،

 ( وای از چشم تیز بین خانما )  با خوشحالی سریع برگشت و گفت شما هم سفارت امتحان دارید ، من هم گفتم آره ، و گفت ما هم فردا امتحان داریم ، من هم گفتم : چه جالب ما هم فردا امتحان داریم و بلا فاصله احسان رو صدا زد و گفت : احسان اینا هم فردا امتحان دارن خلاصه احسان خان هم اومد سمت ما و با هم دست دادیمو و شروع کردیم به آشنا شدن از  اوضاع همدیگه ، چون موقع غذا بود ، رفتیم و نشستیم سر میز غذا خوری ، احسان و نوشین ، فوق العاده سر زنده و بشاش بودن و احسان فوق العاده شوخ طبع . 

( آقا احسان مخلصیم  ، خب نوشین لیسانس انگلیسی داشت و متقاضی اصلی بود و بعد از صحبت کردن ، فهمیدیم ، بفاصله یک ساعت ما دو زوج ، باید بریم و با مکابا مصاحبه بدیم ،  جریان این زوج بشاش این بود که اول رفته بودن لبنان ، 4 روز لبنان ، حسابی خوش گذرونده بودن و صبح امروزشم  اومده بودن سوریه که فرداش برن مصاحبه ، نوشین یک کم استرس فردا رو داشت و می ترسید که مصاحبه براش مشکل بشه ، ولی احسان ، انگار نه انگار که امتحانه ، باور کنید من تو تمام زندگیم آدم به این ریلکسی ندیدم  ، شنگول و منگول و همش با حرفاش کاری می کرد ما رو بخندونه .

 من و خانمم و نوشین و احسان گرم صحبت بودیم که ندا و مریم هم اومدن پایین ( راستی یک ساعت قبل ، من از یه نفر جای چند تا دانس و بار و کاباره و این چیز ها رو پرسیدم و اون هم گفت امن ترین کاباره که تا ساعت 3 – 4 صبح هم هست مال هتل شرایتون ، دولتیه و خیلی عالیه ، بعد مریم و ندا که از خرید برگشته بودن ، بهشون گفتم 4 تایی بریم هتل شرایتون ، اونها هم گفتن باشه ، و قرار شد بعد از شام بریم که وقتی دیگه ما نشستیم با نوشین و احسان صحبت کردن و آشنا شدن ، دیگه یادمون رفت که قراری داشتیم ، دخترا از احسان و نوشین در مورد لبنان سوال می کردن چون می خواستن برن ، ما هم قرار بود پس فرداش بریم ،  اما یه جریاناتی شد که تمام معادلات منو به هم ریخت ، مریم و ندا چون نمی خواستن لبنان با تور باشن زنگ زده بودن به دوست باباشون در ایتالیا ، که از اونجا پاشه بیاد لبنان ، تا بگردونشون و تنها نباشن ، ( واقعا چه دوست خوبی ) احسان به دخترا گفت ما در تورمون تو لبنان با 2 – 3 تا خانم آشنا شدیم که فوق العاده اهل حالن و شوخو سر زنده ، جوری که مجلسی رو به نشاط می ندازن ، ( من پیش خودم گفتم ای بابا احسان به این شوخ طبعی و با حالی ،وقتی می گه اونا خیلی باحالن پس اونا دیگه چی ین ) در ادامه احسان و نوشین به دخترا گفتن : ما شما رو با اونها آشنا می کنیم ، اونا هواتون و دارن ، بهتون هم خوش می گذره ، و تا سه روز دیگه لبنانن ، خب اینجا دیگه ندا خانم و مریم خانم خیالشون راحت شد که تو لبنان هم بساط خوش گذرونی بر پاست و بواسطه آشنایی با این خانما با دلی قرص تر به لبنان می رفتن  .

 خلاصه ندا شروع کرد از مصاحبه اون روزش تعریف کردن و گیر هایی که مکابا داده بود و اینکه از مکابا خوشش اومده بود ، چون قبولش کرده بود ، مریم هم یه چیز جالبی گفت : وقتی رفته بودیم بازار برای خرید ، هر کدوم از این مغازه دارها میدیدنمون و می فهمیدن ایرانی هستیم ، به ما  می گفتن : شما ازدواج نکردین؟ ، با ما ازدواج می کنین؟

 و...... به قول خودشون انت مزدوج ، ندا و مریم عزیز  هیچ ناراحت نباشین آخه اونا ایرانی با کلاس نمی بینن که ( اکثرا هر چی می بینن ، یه مشت کُلُم ، وقتی هم یه با کلاس می بینن ، دیگه نمی تونن جلو خودشون و بگیرن....  ) آره دیگه .

 ساعت نزدیک 11 شده بود گفتیم بریم بخوابیم که فردا امتحان داریم . همگی بلند شدیم و  هر کس رفت  اطاق خودش .

من تا پاسی از شب بیدار بودم و آخرین زورها رو می زدم ، و تقریبا ساعتای 2 بود که خوابیدم .

و اما قبل از اینکه بیدار شم ، جریان بمب رو براتون بگم ، آقایون سوریه ای برای اذان عصر و برای سحری خوردن صبح ، یک فشفشه بمبی که صداش گوش خراشه رو از تو پار کها ، کنار مساجد و جا هایی که خلاصه خوش خوشکشون میاد .... به سمت آسمون پرتاپ می کنن که در فاصله 30 -40 متری زمین منفجر می شه  ، تا ملت بفهمن اذان رو گفتن و برای سحری 2 تا می زنن تا مطمئن شن  اگه ، آهای با اولیش بیدار نمیشی هان  ؟ 

 دومیش رو منفجر می کنیم تا  با زهرترک بیدار شی .         ها ها ها ها

خلاصه ما این جماعت سوری را از این بابت دیوانه هایی یافتیم ، روانی

تازه نه اینکه توریست موریست ها هم مثل ما ، تا حالا دیونه خونه ندیده بودن ، می رن که از این صحنه ها فیلم برداری کنن ،

 برای این جماعت سوری هم دال بر مشتبه شده که جاذبه توریستی درست کردیم آخ جونینا

ما اینو به احسان اینا گفتیم ، احسان گفت منو توپ هم بیدار نمی کنه ولی فرداش معلوم شد ،

 اون توپ 109 میلی متری رو می گفته نه این یکی توپه رو  ، و بنده خدا با دومیش یک متر پریده بوده تو هوا .

خلاصه این هم فیلمی که من از منفجر کردن یک بمب گرفتم ، من اونو در ۳ سایت آپلود کردم ،سایت ۳ فشرده شده و زیپ شده باید با winrar اونو باز کنید ، ۳۰کیلو بایت کوچیکتر شده بر اثر فشردگی حالا از هر کدوم که دوست داشتید بگیرید ، هر سه تا در نهایت یکین

فیلم بمب در افطار دمشق سایت ۱ فیلم بمب در افطار دمشق سایت ۲ فیلم بمب در افطار دمشق سایت ۳

در ضمن یه چیزی راجب کافی نت های اونجا بگم ، من برای اینکه می خواستم برای استادم ثبت نام کنم و یک بار هم قبل از رفتن ندا به مصاحبه رفتم و براش شرایط  انجمن مترجمین  استان کبک رو پرینت کردم ، متوجه شدم بعضی از کافی نتها کاری به کارتون ندارن ولی بعضی هاشون می گن پاسپورتتون رو باید بدید که شمارشو ثبت کنیم ، من که ندادم چون همرامم نبود ، ولی واقعا رفتار بی خودیه که از این حکومت سوریه سر می زنه ، حالا نمی دونم توی این شیر تو شیر خونه چرا یکی پاسو می خواست و یکی دیگه نمی خواست من که نفهمیدم !! ، در ضمن برای نوشتن فارسی مورد داشتم چون هیچ کدوم از کامپیوتراشون 4 حرف فارسی رو نداشتن و مصیبتی می شد ، این بود که زدیم به فینگلیش ، در ضمن قیمت کافی نتاش ساعتی 1500 تا 2000 تومن ما می شد ، سرعت خیلی خوب بود ولی پرینت خیلی گرون بود ، اینم یه تجربه دیگه .

بله و اما صبح شد ، و ما ساعت 8 بیدار شدیم ،  حول و حوش 9 بود که دیدیم در می زنن ، درو باز کردیم و دیدیم احسان و نوشین اومدن برای خداحافظی که برن برای امتحان ، وووووه  ، چه تیپی زده بودن ، خداییش من اگه جای آفیسر بودم ، امتحان نداده قبولشون می کردم ، نوشین جان کمی استرس داشت ، ولی احسان اصلا ، در ضمن احسان انگلیسیش خوب بود ، چون به واسطه کارش بیشتر از 10 – 15 کشور رو رفته بود ،

بعد از اینکه دلداری بهشون دادیم ، گفتیم بابا قبولید ، ما هم قبولیم و امشبم جشنه ،

اونا رفتن ، و من هم که حموم نرفته بودم ، سریع یه دوش گرفتم و اومدیم که لباسامونو بپوشیم دیدم ای وای لباسم توی بار چروک شده ، و من هم به فکر همه چیز بودم بغیر از لباس زیر کتم ، خدایا حالا چیکار کنم ،

 ناگهان  ای کیو سان وار برقی در گوشه کله ام ظاهر شد که با اتو مو ، قسمتی رو که احتمالا دیده می شه رو اتو کنم ، باور کنین سخت ترین کار زندگیم بود برای امتحان هم شده شما یه بار این کار رو بکنید ، تا بفهمید من چی کشیدم ، اون هم توی اون لحظات ، ( اتو زدن با اعمال شاقه )

خلاصه شد ، و  ما هم خوشحال که تونستیم در شرایط اضطراری کاری بکنیم ، یه ساعت و نیم از رفتن احسان و نوشین گذشته بود ، و ما باید به سفارت می رفتیم در همین حین دیدم در می زنن .

 درو باز کردم و با تعجب دیدم  احسان با یه چهره ای متفاوت با دیشب و امروز صبح ، پشت در ایستاده ...... و

سفر به سوریه - قسمت ششم

در سراب

 

سلام دوستان  ببخشید دیشب من اینترنت نداشتم .

واقعا شرمندتونم ، ولی در یک کامنت برای هدیه جان هم گفتم ، من توی این یک هفته فوق العاده سرم شلوغ بود و کار تو ادارم خیلی زیاد شد ، باور کنید با شب نخوابی بقیه داستان رو تهیه کردم .

و اما بقیه داستان

ندا رفت داخل و در رو بست ، من و مریم در اطاق انتظار موندیم  و صحبت می کردیم  ربع ساعتی گذشته بود که یکدفعه در بیرونی باز شد و 4 نفر ، 2 خانم و 2 آقا ، که احتمالا از آفیسرهای اونجا بودن وارد شدن ، داشتن کبکی حرف می زدن ، من سعی کردم بببینم چی می گن ؟ ولی باور کنید دریغ از یک کلمه  ، واااااااااای  مامانم اینا  ، من فردا چطور بفهمم اینا چی می گن!!

اونا هم از اون در رمز دار رفتن داخل  ، خیلی پر سرو صدا بودن ،  بعد از کمی یک دخترخانمی اومد داخل و رفت با همون دختری که از پشت پنجره  ، کار مراجعین  رو راه  می انداخت ، شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن ، و یک سری مدارک  رو بهش نشون داد ، من از طرز صحبت کردنش حدس زدم ایرانی باشه ، گفتم ببخشید خانم شما ایرانی هستید ، یکدفعه  با حالت خوشایندی برگشت و گفت آره ( این که می گم خوشایند ، برای اونا که نرفتن خارج از ایران بگم ، آدم وقتی خارج از کشور به یه هم وطن برمی خوره انگار فامیلشو دیده ، یا دوستشو و حالت خوشایندی بهش دست میده ، ما ها که همه اینطور بودیم ، شما رو نمی دونم ! ) من بهش گفتم  الان مصاحبه داری ، و اون گفت نه من 3 روز پیش امتحان داشتم و قبول شدم ،  با همین مکابا  ( سیاهپوسته )  ، امتحان خیلی خوب بود و راحته .

بعد کمی سوال جواب  کاراش که تموم شد ، رفت .  و ما خوشحال از این که بابا هممون قبولیم  .

بعد یک پسری اومد و رفت با همون دختره سفارتیه شروع کرد عربی صحبت کردن ،  جل البالغ  این دختره سفارتیه به سه زبون مسلط بود ( عربی ،  فرانسوی و انگلیسی ) مشخص شد از کارمندای سوریه که در سفارت کانادا کار می کنه .

پسره اومد نشست و من ازش پرسیدم (انگلیسی) شما اهل کجایید ؟ و اون هم گفت لبنان . جالب اینجا بودکه بر خلاف ما ایرانیا نه پسره کتی داشت و نه شلوار پارچه ای ، بلکه با یک شلوار جین و یک تی شرت آستین نیمه اومده بود برای امتحان ( خوش به حال این عربا که برای خودشون راحتن  و برخلاف ما که بدهکارانه با آفیسرها برخورد می کنیم ، اون پسره خیلی عادی بود) .

خلاصه بعد از یک ساعت و اندی از تو پنجره دیدم که ندا بلند شد ، به مریم گفتم : ندا مصاحبش تموم شد

همزمان دره قسمت آفیسرها باز شد و یک خانم و دو آقا یی که سه ربع ساعت پیش رفته بودن داخل ، اومدن بیرون ، ندا در رو باز کرد و دیدم داره از خوشحالی بال در میاره و  گفت من قبول شدم ، هنوز از اطاق مصاحبه بیرون نیومده بود که اون آفیسر خانم و 2 تا آفیسر مرد ، به جایی که برن بیرون ، از ذوق و شوق ندا راهشون رو کج کردن و رفتن به سمت ندا و خانمه بهش گفت قبول شدی ؟ تیریک می گم  ، اینجاشو فرانسوی خوب صحبت کردن ، یه خورده هم به فرانسه باهاش صحبت کردن و اون هم تشکر کرد ، بعد رفت به سمت پنجره همون دختره که سه تا زبون بلد بود ، و بهش گفت من بغیر از پر کردن این فرما باید چیکار کنم ، که دیدم دختره با تعجب به ندا گفت قبول شدی ؟ ، ندا گفت :  آره و اون با کمی حالت عجیبی تبریک گفت ، این صحنه ها برای من کمی عجیب بود ، یعنی چی مگه قبول شدن اینقدر تعجب و سوال و تردید و تبریک می خواد ، تو که همه قبول می شن پس اینا چرا اینکارا رو کردن ، برای لحظاتی توی این فکر رفتم ولی به خاطر شوق ندا ، سریع بی خیال شدم و من هم تحت تاثیر قرار گرفتم وخیلی خوشحال شدم ، خلاصه 4 برگ به ندا داده بودن که باید پر می کرد ، بگذریم ، ما خوشحال اومدیم بیرون ، ندا به شوخی می گفت  بچه ها اینجا جیغ بکشم ؟، خیلی خوشحال بود  و به مادرش سریع زنگ زد و نتیجه رو گفت . خب با توجه به اینکه سفارت کانادا واقع در بزرگراهه  ، ما سریع یک تاکسی گرفتیم  ، برگشتنی 5 دقیقه ای رسیدیم 

 و ما که برای نهار وقت نکرده بودیم غذا بخوریم ، آو ا گفت ، راوی به خانمت بگو بیاد پایین که بریم یک رستوران ، نهار دعوت من ، خلاصه خانمم اومد و 4 نفری رفتیم برای یکی از بهترین رستورانهای دمشق .

پیاده زیاد راهی نبود و ما 10 دقیقه ای رسیدیم ، رستوران طبقه بالای یک پاساژ بود ، تقریبا می شه گفت سنتی هم بود ، منوی غذا  رو که اوردن  نمی دونستیم چه غذایی انتخاب کنیم . اسم غذاهای عجیب و غریب ،  بابا چلو کبابش کو ما چلو کباب می خوایم

.

اونهایی که رفتن خارج می دونن من چی می گم  ( یه دونه  منو می یارن براتون ، نمی دونی کدومو انتخاب کنی ، آخر هم که یکی رو انتخاب می کنی ، وقتی غذا رو می یارن می بینی به درد لعنت خدا هم نمی خوره )

جالب اینجا بود از بس کی این رستوران سعی کرده بود سنت های خودش رو حفظ کنه ، که حتی یه نفر نداشت انگلیسی بلد باشه ، حالا ما هم هر کاری می کردیم بفهمیم این غذا ها چی یَن نشد ، آخرش هم یکی از کارگراشون روصدا زدن   که یعنی یک کم فارسی می دونست ، اما بعد از صحبت کردن با اون فهمیدیم اگه عربی صحبت کنیم بیشتر همدیگه رو می فهمیم   خلاصه من یک پاستا درخواست دادم ، خانمم یک جوجه کباب ، ندا یک استیک و مریم هم یک نوع کباب مرغ ( که بعدا وقتی اوردنش دیدیم یه چیزی مثل خوراک مرغه که اول کبابش کرده باشن )، با دو نوع سالاد  .

با اینکه ندا کلی با زبون بی زبونی ، بهشون گفت آقا من استیک رو خام می خوام ، ولی وقتی اوردن دیدیم یک برگ نازک(نصف قطر استیک تو ایران) گوشت که بر اثر پخت خشک شده  ، و غیر قابل خوردنه  ، ماکارونی من هم شامل یک ظرف رشته پخته شده در آب ، یک کاسه کوچک پنیر پیتزا ، با مقداری آب گوجه پخته شده بد مزه ، که باید خودم قاطیش می کردم ، خلاصه سرتونو درد نیارم ، هر 4 تا غذاش لعنت خدا نمی ارزید و واقعا از ادویه جات و نوع پختی که استفاده کرده بودن ،  دل و رودمونو می ریخت تو هم  ، ولی خب از گرسنگی و مجبوری ،  مقداری خوردیم ، بنده خدا ندا ، همین ها 50 هزار تومن باهاش افتاد ، دستش درد نکنه  به هر حال می خواست حال اساسی بهمون بده ، ولی خب ما که تو کشور خودمون نبودیم و از رستورانهای سوریه هم خبری نداشتیم . ولی خوشم اومد ندا هم کم نیورد و نصف غذاها رو خورد .ماشالله دختر فوق العاده خوش خوراکی بود ، هرغذایی رو می خورد .

ندا جان  دیروز ازت مجوز شوخی رو گرفتم . خیالم راحته که اعدامم نمی کنی .

تو سوریه برنج هم نداشتن ( اصلا در کشورهای عربی برنج نمی خورن ، فقط سوریه بعضی جاهاش به خاطر ایرانی ها چون زیاد می رن برنج درست می کنن ) فقط توی این رستوران یه برنجی مخلوط با مرغ و ماهی ریش ریش شده  برات می اوردن

 (  Oh ' la la  C'est horrible   )

نتیجه اخلاقی  : خانم هایی پولداری که دوست دارن اندامشونو خوشگل کنن ، به جای این همه خرج ، یه ماه برن مسافرت تو کشورای دیگه  ، و  برای غذا فقط برن اینجور رستورانها ، مطمئنا نی قلیون بر می گردید .

خلاصه  من در سوریه  به روح  مقدس و دامت برکاته  مخترعین ساندویچ و پیتزا و مرغ سوخاری درود فرستادم و براشون از خدا طلب آمرزش کردم که اگه  نبودن ، ما ایرانیا وقتی می رفتیم خارج از گرسنگی می مُردیم .

در حین غذا خوردن ندا گفت این مکابا از کارم سوال کرد ، سابقه ام ، چرا به کبک می خوای مهاجرت کنی ؟ و از همین سوالهای کلیشه ای . ندا می گفت یه سوال می کرد و بعد از اینکه جواب می دادی شروع می کرد به تایپ بعد از 5 دقیقه دوباره یه چیز دیگه می پرسید  ، جالب بود ، ندا در فرم تمکن مالی ( که تو پست قبل براتون گذاشتم ) یه مبلغی نوشته بود ولی دارایی بانکیش کمتر بود ، در ضمن سند ماشینش رو هم برده بود ، مکابا بهش گیر داده بود و اون گفته بود من ماشین دارم ، مثل اینکه مکابا خودشو زده بود کوچه علی چپ و می گفت خب که چی؟ چه ربطی داره ؟ ، و ندا هم توضیح داده بود که بابا من ماشینم رو می فروشم به علاوه پولم ورمی دارم می رم کانادا و از این حرفها .

از ندا سوال کردم راجب سیاست ، جغرافیا ، تاریخ ، این چیزها سوا ل نکرد ؟ گفت اصلا ولی بیشتراز محیط کارم سوال کرد ، این که محیط کارش چقدر پرسنل داره و انواع و اقسام  چیزای حاشیه ای ، مثلا  دو سه تا سوال مسخره هم ازش پرسیده بود و اون سوالها این بودن ، چرا شما در ایران حجاب می زنید ولی اینجا نه ؟ ،  چرا پاسپورتتون عکسش باحجابه  ولی  عکس اینجا بی حجابه ؟ ، شما بچه دارید ؟  ، ندا بهش گفته بود : من مجردم !! و مکابا با تعجب بهش گفته بود خب چه ربطی داره مگه آدم مجرد نمی تونه بچه دار باشه ؟ و ندا هم جواب داده بود بابا جان ایران ممنوعه  !!   مثل اینکه آخر سر همم قانع نشده بود .

یک نکته : ببینید دوستان این آقای مکابا یک کانادایی عرب تباره ، از نظر من بایستی شمال آفریقا باشه ،  خب این آقا با توجه به اینکه در کشورهای عربی بزرگ شده  ،  و بعد در کشورهای اسلامی تاب خورده  و بوده ( با توجه به اینکه وقتی یک  افسر سفارت می خواد بره یک کشوری و اونجا کار کنه ، یک سری کلاسهای آموزشی جهت آشنایی با رسوم و عقاید و رفتارهای اجتماعی کشور میزبان  رو براش می ذارن ) این سوال از یک فردی که در کشور اسلامی زندگی می کنه کاملا بی معناست ، تازه بی معنا ترش اونه که از جوابش قانع هم نشی ، دقیقا هدف این نامرد این بوده که ذهن فرد مورد نظرش رو تحت فشار قرار بده و یا اینکه به خیال خودش تحقیر کنه ، دلیل عمدش هم این بوده که این سوالها رو فقط از دختر های مجردی که همراهشون کسی نبود می پرسید ولی از زنهایی که متاهل بودن و به همراه شوهرشون بودن ، سوال نمی کرد ، حداقل تو چند برخورد ی که با افراد متاهل و مجرد داشتم که با این نامرد امتحان داشتن به این نتیجه رسیدم ، به هر حال خودتون فکر کنید این چه سوال احمقانه ایی هست که یک آفیسر با مصاحبه کنندش بحث کنه ، با توجه به اینکه در غرب هم به نوعی عیبه که دختر مجرد بچه دار باشه  .

بگذریم ، خانمم به همراه دخترا می خواستن قلیون بکشن ، ( قابل توجه دوستان من اهل قلیون نیستم ، پاک پاکم ، حالا اگه هروئینی ، کوکایینی ، چیزی بود ، تفریحی یه حالی می دادیم ، قلیون !! ،  این بچه بازیا چیه ؟  ) ما به سر گارسون اونجا گفتیم قلیون می خوایم ، ولی اونا با زبان بی زبانی به ما گفتن در ماه رمضون قلیون نداریم ؟ اااااه ه ه  چرا ؟ چطور ، غذا دارین ، قلیون ندارین ؟  گفتن بعد از اذان ، چون آقایون روزه بودن  و دودش خلاصه می رفت تو حلق مبارکشون ، عجب آدمای خود خواهین هان ؟

این رستوران  یکی از جاهایی بود که فقط لیرسوریه  می گرفت یا دلار آمریکا ، برای همین قبلا به شما گفتم حتما باخودتون یه مقدار دلار ببرید

ما از رستوران در اومدیم ، ندا و مریم رفتن برای خرید و ما هم رفتیم به سمت  شتل ، سر راه  یه داروخانه ای دیدیم ( نه به خدا این یکی دیگه واقعا داروخونه بود ، دکترشم انگلیسی بلد بود )  ، یه جعبه قرص آشنایی به چشم خورد ، نگاه کردم دیدم پانادل panadol   انگلیسی ( آخه عمه ام از انگلستان یکی دو مرتبه از این پانادل ها با خودش اورده بود و وقتی می خوردی سر دردت خیلی زود بین نیم ساعت تا یک ساعت خوب می شد ، البته سر دردهای میگرنی یا خاص نه ، ولی سردردهایی که بر اثر خستگی یا سرما خوردگی بوجود میاد رو خوب می کنه ، در ضمن زنهای بار دار هم می تونن بخورن و روی شیر بچه هم هیچ تاثیر منفی نداره ، انتظار هر چیزی رو داشتم بغیر از پانادل در یک داروخونه تو دمشق ، با خوشحالی رفتیم تو  و یک بسته پانادل اکسترا قرمز رنگ خریدیم  48 قرص  3500 تومن ساخت سوریه تحت لیسانس انگلستان ، من گفتم ای بابا این که سوریه ایه  ، ولی خب خریدیم دیگه ، هر چند وقتی اومدیم ایران یکیش رو تست که انداختم بالا باور کنین از انگلیسیش بهتر بود ، ( دفعه دیگه که رفتم برای کل دوست و فامیلامون می خرم ) .

عکس قوطیها رو گرفتم ، شما اگه دوست داشتید و رفتید سوریه حتما بگیرید . پشیمون نمی شید .

در صورتی که سایت یک جواب نداد از سایت ۲ استفاده کنید ، هیچ فرقی ندارن ، بعضی اوقات  می بینی یک سایت آپلود توی ایران به خاطر فیلتر ریقش در میاد

عکس قوطیها ی قرصهای پانادل

بعدا در تحقیقاتم متوجه شدم که شرکتهای دارویی خارجی زیادی برای سوریه  دارو می فرستن یا کارخونشون در سوریه کار می کنه و سوریه از لحاظ دارویی کشور فوق العاده قوی ایه  ...

ای خدا سوریه در و پیت کجا  و  ما کجا ؟

ما رفتیم به شتل و تا ساعت 7 تو اطاق بودیم و مشغول خوندن سوالها و کمی هم امیدوار ، و فکر می کردیم ، فردا که با مکابا مصاحبه می افتیم ، بــابـــا  قبــــــــــــولیم  .

ساعت 7 بود که داشتم خیابون رو از دور دید می زدم که ناگهان یک نور در آسمون پدیدار شد و بعد صدای بومب ، من یک متر پریدم عقب از ترس ،  گفتم اوه خدای من اینها یه چیزی تو آسمون منفجر کردن ، تازه فهمیدم جریان چیه ؟خدا لعنتشون کنه دیوانه های روانی .

 (داستان بمب رو پست بعد براتون می نویسم ) چون فیلم هم گرفتم و اول باید آپلودش کنم ، تا شما هم ببینید .

از تو اطاق خسته شده بودم و می خواستم برم لابی بشینم ، خانمم هم گفت من هم میام ، ما رفتیم لابی

داشتیم با سوالها بازی می کردیم  که درهتل باز شد و .....