سفر به سوریه - قسمت 15- پایان

خروج از سراب

 

جلوی ما یک مادر و دختری (ناهید خانم) بودن که معلوم بود آدمای باکلاسی هستن و مشخص بود اونها هم برای مصاحبه اومده بودن ، من دیدم که محمد وقتی ناهید خانم رو دید با تعجب رفت سمتش و باهاش صحبت کرد ، تو حرفاشون متوجه شدم که ناهید هم قبول شده ، وقتی ازش سوال کردیم فهمیدیم که ناهید خانم ، فوق لیسانس فرانسه بود و در سفارت امتحان داده بوده .فوق العاده با کلاس و انسان بود ، خودش استاد فرانسه بود و تدریس می کرد بعدها وقتی بهش ایمیل زدم ، تازه ایمیلش رو هم از محمد گرفتم ، و کمکی ازش می خواستم با سخاوت شمارشو در اختیار من قرار داد تا باهاش تماس بگیرم ، واقعا ازش ممنونم

خب بعد از نیم ساعت معطلی در جلوی صف تحویل بار ، چه تحویل باری همه چمدون ها یه جا می رفتن و بعد از هم جداشون می کردن ، همزمان با ما 2 پرواز دیگه هم در ردیف تحویل بار ما بود ، که یکیش ناکجا آباد بود ، و ما کمی استرس گرفتیم که ای وووی با این خر تو الاغی که سر و وضع اینجا داره اگه بار ما به اون نا کجا آباده بره  ، چطوری بفهمییم تو چه کشوری بریم دنبال بارمون ، آخه نمی دونید چه اوضاعی بود رییس اونجا با یکی از خدمه تحویل بار تا مرز کتک کاری داشت دعوا می کرد و بقیه خدمه هم داشتن خودشون خیس می کردن

خب توی این شرایط اگه از هول و هراس دوباره اشتباه نشه معجزه اس

خلاصه تحویل بار که انجام شد ، رفتیم برای قسمت بازرسی گذرنامه ، این دل خون چی براتون بگه ، که هر چی بگه کم گفته ، فکر کنم 7 تا باجه بازرسی گذرنامه بود که 5 تاش روی تابلو اعلاناتش نوشته بود اشخاص عرب و 2 تاش نوشته بود بیگانگان ، و ما رو هدایت کردن به سمت بیگانگان ،

بله آقایون سوریه ای پول ما رو می خورن ، بیگانمون هم می کنن ، حالا این جهنم ، یک نفری رو اُوردن که برای نوشتن یک حرف 10 ثانیه به دنبال کلیدش در صفحه کیبورد می گشت ، خلاصه سرتون رو درد نیارم ، بیش از یک ساعت طول کشید تا نوبت ما شد     ( جالب اینجا بود ما نفر دهم یازدهم بودیم ) این وسط ، نامرد چند تا از برادران عربشون هم رد کرد ، آخر سر مسئولین فهمیدن که اگه یه باجه دیگه برای اشخاص  بیگانه باز نکنن هواپیما تا صبح باید منتظر ما تو فرودگاه بمونه ، این بود که یکی رو به باجه هفتم که غیر فعال بود فرستادن تا مردم رو راه بندازه

توی این حیس و بیس بود که به مادر ناهید خانم گیر داد که قسمت تحویل بار یک مهر کم زده به بلیطت ، بنده خدا دوباره برگشت تا مهرش کنه ، دیدید گفتم ابا اون حال و هوا اگه مشکلی پیش نیاد معجزست اصلا طرف یادش رفته بود مهر کنه ،تازه این بلا سر یه نفر دیگه هم اومد

بماند زمانی که  وارد سالن بعدی شدیم در طبقه بالا ، دیدم یک دختر و پسر خیلی خوش تیپی داشتن با دوستامون حرف می زدن ، وقتی با هاشون صحبت کردم فهمیدم که اونها در هتل روتانا امتحان داشتن ، و فقط 20 دقیقه با هاشون صحبت کردن و طرف هم گفته برید قبولید و ازشون اصلا سخت نگرفته بود

خلاصه بگم ما هر کیو دیدیم که در هتل روتانا امتحان داشت بیش تر از 30 دقیقه معطل نشده بود و همه هم قبول

و هر کیو دیدیم که در سفارت قبول شده بود ، یا لیسانس فرانسه یا فوق لیسانس فرانسه داشت و یا در خود فرانسه رفته بود ، یا اینکه خیلی فرانسش فول بوده

در هواپیما هم با یک پسر باحالی به نام مهدی آشنا شدم که اون هم با مکابا مصاحبه داشت و اون هم رد شده بود . بنده خدا کمی با مکابا هم بحثش شده بود و مکابا بهش گفته بود اگه تا 3 ماهه دیگه مدرک TEF بیاری قبولی و گرنه رد می شی

خب از اوضاع ردی و قبولی که بگذریم ، گلاب به روتون رفتم که برم دستشویی ،

ولی نگو نگو نگو نگو باورم نمیشه   وای نگو نگو نگو باورم نمی شه

در دستشویی حاج و واج شدم ، چقدر کثیف ، سنگ توالت نداشتن ، بجاش موزاییک های دشتشویی رو به ابعاد یک سنگ توالت که برای یک بچه طراحی شده باشه بـُرش داده بودن و گود کرده بودن و دیگه بقیشم خودتون برید نگاه کنید ، نه نه نه نرید بابا یه چیزی گفتم ، مگه خدا ازتون برگشته همچین جایی برید ، به نظرم تا حرکت هواپیما حتی تا تهران هم نگه دارید بهتره تا اونجا برید ، حالا اگه اصرار دارید حالتون بهم بخوره خب برید

وقتی اومدم بیرون دیدم صابون مایع نیست و بجاش صابون جامد هست اون هم بدون جا صابونی در کنار دستشویی بود ، صحنه رقت انگیزی بود ، اندر احوالات فرار از این چندش آور خونه بودم که دیدم آوا با یک مردی وارد شد ودر دستای آوا همون شیشه ویسکی بود ، درش رو باز کرد و ریختش در دستشویی ، به آوا گفتم ، جریان چیه ، و برام توضیح داد که این آقا یکی از این مسوئلین اینجاست و جریان شیشه رو که باهاش در میون گذاشتم ، اون هم گفت که بهتره ویسکیش رو بریزم

خلاصه اومدیم بیرون و رفتیم بارامون و ورداشتیم و همگی به اتفاق هم رفتیم که از گذرگاه تحویل بلیط بگذریم و وارد سالنی بشیم که درش به سمت هواپیما باز می شد ،  در بدو ورود آقایی بود که به فارسی به خانمایی که حجاب نداشتن تذکر می داد که حجابشون رو رعایت کنن ، خب دیگه از اونجا به بعد  ایران شروع می شد ، ما بعد از اینکه دوباره ساک هامونو داخل دستگاه گذاشتیم تا چک بشن وارد سالن شدیم ، اونجا دیگه همه ایرانی بودن ، و من کمی احساس آرامش می کردم ، اونجا با سینا بیشتر صحبت کردم ، از داستاناش صحبت کرد و گفت که قبلا بیزنسی داشته و پول جمع کرده و برای ادامه تحصیل به سوئد رفته و .....

سینا پسر با حالی بود ، یه کلاه به سر داشت که بهش میومد ، ولی از اون شیطونای روزگار هم بود ، تو سالن قبلی با آوا آشنا شده بود و خلاصه کلی خاطر خواه شده بود و ..... ولی خب آوا جان دختر فوق العاده  اجتماعی و خوش برخورد و فوق العاده راحته و من به ندرت تو زندگیم دختری مثل اون دیدم و همین باعث می شه که پسرای زیادی رو به خودش جذب کنه ولی خب فقط به یکی هم می تونه جواب مثبت بده و برای همین سینا فقط خوش شانس نبود و گرنه پسر خوبی بود

خلاصه وقتش شد که ما وارد هواپیما شدیم

وای وقتی وارد هواپیما شدیم ، برای چند لحظه احساس کردم که سوار بهترین هواپیمای دنیا شدم و داره منو به بهشت  می بره ، برای اولین بار از هواپیما نترسیدم وقتی مهماندارا ما رو با زبون فارسی راهنمایی کردن نمی دونین چقدر خوشحال شدم و ذوق کردم ، اینقدر ذوق کردم ، اینقدر ذوق کردم ، که نمی دونین چقدر ذوق کردم ، همچین که اومدیم بریم بشینیم ، در قسمت مهماندارها یه روزنامه وطن امروز بود  ، با اینکه از محتویات این روزنامه بیزار بودم ، ولی از اینکه یک روزنامه ایرانی می دیدم که می تونستم بخونم ، با ذوق به یه مهماندار مرد ، که مرد جا افتاده ای هم بود گفتم ببخشید من می تونم این روزنامه وطن امروز رو بخونم ، اون هم با طنز به من گفت چرا نمی شه ، پسرم وطن فردا رو هم بخون

تشکر کردم و با شوق بَـرش داشتم و اومدیم سر صندلیمون نشستیم ، خانمم مجله هُما که مخصوص پروازهای خارجی بود رو به من نشون داد و من با شوق هر چی تموم تر اونو باز کردم و  وقتی دیدم می تونم این کلمات رو بخونم ، نفس راحتی کشیدم ، به خانمم گفتم آخیش داشتم میمردم دیگه ، یه هفته ای بود که هیچ چیز فارسی ندیده بودم و داشتم دیوونه می شدم

( آخه می دونید یک هفته نه کانال فارسی دیدیم ، نه مجله فارسی نه روزنامه فارسی ، تو فرودگاه ، تو خیابون ، مغازه ها ، هتل ها ، تاکسی ها و .....هر جایی که فکرش رو می کردی همه چیز عربی بود و برای همین نمیتونستم با هیچ چیز ارتباط برقرار کنم ، و ما که از روز اول یه جورایی به تور گفتیم خداحافظ  و روز آخر گفتیم سلام علیکم ، و با هم توریامون ارتباطی نداشتیم ، مگر اونایی که اخلاقشون به ما می خورد ، اون هم مگه چند نفر بودن و با هر کدوم از دوستای عزیزمون  2 یا 3 روز بیشتر نبودیم ، و خلاصه اونا هم مثل ما نمی تونستن با دنیای بیرونمون ارتباط برقرار کنن ، و خیلی برامون سخت می شد  ) ، یکی از دلایل اینکه یه جورایی با تمام دوستامون در غربت به طور متقابل احساس دلبستگی و نزدیکی کردیم به خاطر همین بود

برای اولین بار احساس کردم

چقدر غربت سخته ، اگه نتونی با مردمش ارتباط برقرار کنی

چقدر غربت سخته اگه نتونی خودتو باهاش وفق بدی

چقدر غربت سخته اگه نتونی توش موفق بشی

و در آخر و مهمتر از همه چقدر غربت سخته اگه دوستش نداشته باشی

 ارتباط ، ارتباط و باز هم ارتباطه که روح به زندگی انسان می ده و اگه این ارتباط گرفته بشه ، یعنی همه چیز یک انسان گرفته شده

برای اولین بار حس کردم که پیرمرد ، یا پیرزن هایی که میرن به بچه هاشون در کشورهای دیگه سر بزنن و نمی تونن زیاد اونجا بمونن ، برای چیه ، همیشه تعجب می کردم ، می گفتم خدایا اینا چرا اینقدر قدیمی فکر می کنن ، و حاضر نیستن چیزای جدید رو تجربه کنن ، ولی جوابمو گرفتم ، به خاطر نداشتن ارتباط با دنیای بیرونشون ، و با اطرافشون ، نداشتن هیچ دوست و یا فامیلی که بهش تکیه کنن وبراشون سخته که زبون یاد بگیرن و بخوان برای خودشون ریشه در اون خاک درست کنن و برای همین از غربت زود خسته می شن

خلاصه توی این فکرا بودم ، که دیدم محمد اومد سمت من و گفت : راوی امشب ما به تهران  دیر می رسیم ، برای همین امشب خودتو خانمت بیاین منزل ما ، من هم گفتم دست شما درد نکنه ، فامیلا منتظرن ( آره من تا الان نگفتم ، و برای قسمت آخر اینو گذاشتم ، ما تهران زندگی نمی کنیم و در یکی از شهرای ایران زندگی میکنیم ، امید خدا بهتون می گم فعلا زوده)

خلاصه از اون اصرار و از ما انکار ، واقعا بچه با معرفتی بود و واقعا از صمیم قلب می گفت ، من از همینجا از خودش و خانواده محترمش تشکر می کنم ، اینشالله در کانادا بتونیم دوستای خوبی بشیم

آوا هم خیلی اصرار کرده بود که بریم خونه اونا ولی ما قبول نکردیم و به دروغ بهش گفتیم که خونه فامیلا منتظرن

همینطور هیلدا و هومن هم 2 روز قبل به ما گفتن و خب با شرمندگی به اونا هم دروغ گفتیم : چرا ؟

چون ما زمانی که خواستیم به سوریه بریم ، رفتیم خونه یکی از دوستای خانوادگی خانمم و بعد از اونجا رفتیم فرودگاه ، من خیلی از فامیلام ، دایی و خاله و ... غیره  توی تهران دارم ، ولی ما به هیچ کس نگفتیم که می خوایم بریم سوریه ، برای همین خونه اونا نرفتیم و وقتی هم می خواستیم برگردیم چون هواپیما ساعت 9:30 به وقت دمشق یعنی 11 شب به وقت تهران حرکت می کرد و ساعت 1:00 شب به وقت تهران تازه به فرودگاه می رسیدیم  ،و تا بارامونو می گرفتیم و می خواستیم به تهران برسیم ساعت 2- 3 شب می شد و برای همین سر زده هم نمی شد نصفه شبی خونشون رفت ، اونوقت سوال پیچمون می کردن و گندش در میومد که ما رفتیم سوریه ، و ما که نمی خواستیم  اونا بویی از این جریان ببرن ، نمی خواستیم خونشون بریم ، دوست خانمم هم چون می خواستن برن شمال ، ما بهشون گفتیم که می ریم خونه فامیلا ، تا یه دفعه برنامشونو برای ما خراب نکنن

خلاصه بلاجبار مجبور بودیم بریم هتل

والله من این داستانو تا حالا به هیچ کدوم از دوستامون مثل آوا و مریم و هیلدا و هومن ، نگفتیم و احتمالا الان اینو می فهمن

آخه من یه عادتی دارم و اصلا در بدو شروع دوستی ، دوست ندارم طرفم به هیچ وجه فکر کنه اگه من کمکی کردم ، یا باهاش دوست شدم به خاطر منظور خاصی بوده ، و واقعا بدونه اگه کمکی بوده ، به خاطر انسانیت بوده ، اگه دوستی بوده و ابراز خشنودی از ارتباط ، برای وجود نیک و زیبای خودش بوده و نه به خاطر استفاده مادی و یا چیز دیگه ای

بعد هم همش یک شب بود ، چون ما از قبل برای فردا صبحش بلیط داشتیم که بریم شهرمون ، و خلاصه نمی خواستیم مزاحم هیچکس بشیم

از همینجا از همه دوستای گلم معذرت می خوام و هر چند می دونم واقعا روح بزرگی دارن ولی اون موقع نمی دونستم دقیقا اخلاقشون چطوریه و بعدا بهم ثابت شد که با تمام افرادی که در سوریه ارتباط برقرار کردم ، واقعا گــل هایی هستن کمیاب و از این بابت همیشه می گم اگر چه سفر سوریه سفری بی ثمر برای هدفمون بود ولی ثمرش این بود که دوستای خوبی پیدا کردیم ، که اگه ملیونها تومن خرج کرده بودیم شاید نمی تونستیم دوستای به این خوبی پیدا کنیم و مطمئنم در آینده خیلی بدرد هم می خوریم

بگذریم

بعد از اینکه هواپیما حرکت کرد ، احساس عجیبی داشتم ، احساس می کردم وجود دارم ، یک هفته بود احساس غریبی می کردم ولی دیگه الان احساس مالکیت می کردم مالکیت به وطنم ، در اون لحظات مالکیت به وطنم احساس غرور رو در من زنده می کرد و به شعف می رسوند ، فارغ از هر مرده باد و زنده باد در ایران

 نیم ساعتی گذشت تا غذا اوردن ، غذاش واقعا خوشمزه بود ، نیم ساعت به پایان سفرمون اون جلو محمد و سینا ، با مهدی دور هم جمع شدن ، من هم رفتم و بهشون ملحق شدم و اونجا بود که با مهدی آشنا شدم و گفت که مکابا ردش کرده بود

گرم صحبت بودیم که یکهویی تو بلندگو اعلام شد کمربندها رو ببندیم ، تا اومدیم کمربند ها رو ببندیم ، یه دفعه هواپیما یه شیرجه ای زد و با سرعت ارتفاع کم کرد ، ای بابا آقای خلبان، گفتن ارتفاع کم کن نگفتن شیرجه بزن ، شیرجه مال استخر یا دریاست    یا مال این هواپیما    ، نه هواپیمای مسافری  ، تازه موقع نشستن هم اول چرخای سمت راست رو زمین قرار گرفت ، وبعد هم سمت چپیها و هواپیما یه تلو تلویی خورد و خلاصه خدا رحم کرد ، معلوم بود خلبانش ناشی بود

خلاصه با دوستان کمی به این مسئله خندیدیم ، و بعد هم ازشون خداحافظی گرفتم و رفتم کنار خانمم

وقتی پیاده شدیم ، رفتیم قسمت بار بارامونو تحویل گرفتیم ، بارای آوا و مریم هم که تحویل گرفتیم رفتیم قسمت خروجی ، بابا و مامان آوا هم اومده بودن ، فوق العاده خوش برخورد و با کلاس بودن ، بعد از اینکه باهاشون آشنا شدیم ، اصرار کردن که بریم خونشون ولی ازشون تشکر کردیم و بالاخره ازشون خداحافظی کردیم ، رفتیم بیرون و یه ماشین گرفتیم و رفتیم یک هتلی اطراف میدون فردوسی ، رسیپشن هتل به ما یک فرم داد که پر کنیم و وقتی من دیدم که می تونم اونو پر کنم و دارم فارسی می نویسم ، چنان لذت بردم ، آقا سرتونو درد نیارم راوی یه خورده تو این یه هفته خُـل شده بود ، شما بی خیال شین

تاکسی 22000 هزار تومن ازمون گرفت و هتل برای یه شب 75000 هزار تومن

ولی این هتل کجا و هتل ما در سوریه کجا

برای اولین بار با یک احساس عجیبی اون شب خوابیدم  ، احساس کردم در جایی می خوابم که بهش تعلق دارم

فردا صبحش پا شدم رفتم پیش وکیلم ، موضوع رو باهاش درمیون گذاشتم و بعد برگشتم بارامون رو برداشتیم و رفتیم که بریم برای شهر x  ، اما وقتی وارد سالن انتظار قبل از حرکت شدیم  و این همه مردمی که زبون نفهم بودن و این همه آدم عقب مونده دیدیم ، حالم از این وضعیت گرفته شد ، و تمام اون احساس های خوشایند نابود شد و گفتم ای کاش در همون دمشق می موندیم و این وضعیت رو نمی دیدم ، و کاش می شد هیچوقت به ایران بر نمی گشتیم ، احساس غرورم به شرم و احساس امید و شادمانیم ، به یاس و نا امیدی تبدیل شد  و ادامه داشت و داشت ، تا الان که دارم براتون آخر قصه سفرم رو می نویسم ، و امیدوارم که بتونم هر چه زودتر کارام در اینجا درست بشه ، فرانسه ام رو بتونم اونقدر قوی کنم  تا بتونم در امتحان بعدی قبول بشم و از این مملکتی که با مردمش تضاد فکری دارم ، نجات پیدا کنم

من همیشه ایران رو دوست داشتم ، دوست دارم و دوست خواهم داشت ، فارغ از هر دین و مذهبی ، فارغ از هر وابستگی به حزب و گروهی و و فارغ از هر نژاد و قبیله ای

برای همین پرچم ایران رو در وبنوشتم در اون بالا گذاشتم ، تا همیشه وقتی وبنوشتم رو باز می کنم با دیدنش ، لذت ببرم و بهش افتخار کنم

ولی با تضاد فکری و این آینده مبهم نمی تونم اینجا زندگی کنم ، دعام کنید

اگه توی این مدت باعث ناراحتیتون شدم ، و حسابی در مورد آپ ها از من گله مند شدید ، منو ببخشید

 همتونو دوست دارم

حق نگهدارتون

 

پایان

 

سفر به سوریه - قسمت 14

خروج از سراب

 

والله دوستان من فکر می کردم می تونم در یک پست اینو تموم کنم ولی بعد دیدم نه بابا توی یه پست جاش نمی شه و باید در ۲ تا پست  این داستانو تموم کنم ، بقیه داستانو در چند ساعت دیگه حداکثر تا روز شنبه می ذارم یعنی الان هم ثبت شده و نمایششو ثبت موقت کردم تا لو گو هاشو آپلود کنم

 

و اما ادامه داستان :

 

خب  صبح که از خواب پا شدیم ، کارامون رو کردیم که آماده بشیم ، چون بعد از نهار باید وسایلمون رو می بردیم پایین توی لابی تا اتوبوس تور می یومد و ما رو به زینبیه می برد .

خب آخه روز آخر حرکت هواپیمای ما به تهران ساعت 9:30 شب به وقت دمشق حرکت می کرد ، و برای همین افراد رو به زور   ، ایلون و یلون می کنن و توی این فاصله زمانی میبرنشون زینبیه ، برای بار سوم ، و بعد از اونجا میرن برای فرودگاه .

موقع نهار دوباره سحر   رو دیدیم و باهم کلی صحبت کردیم ، خدا رو شکر سحر اینا بودن و گرنه ما با اون کـُـلــُم هایی     که  همسفر ما بودن ، یه جورایی دق می کردیم

 اتوبوس اومد ، و ما سوار شدیم و رفتیم     برای زینبیه ، خب چون ما تا حالا نرفته بودیم ، فکر می کردم زینبیه خیلی از شهر دمشق دور نباشه ولی بعدا متوجه شدم زینبیه یه 40 – 50 کیلومتری از دمشق دوره

در راه که داشتیم می رفتیم یک پیرمرد و پیرزنی در صندلی پشت سر ما ردیف راننده نشسته بودن ، ما هم که سمت شاگرد بودیم ، من اونها رو ندیده بودم ، بعد متوجه شدم که اونا در هتل دیگه بودن و در شتل ما نیومده بودن ، وقتی داشتم با سحر راجب موضاعات مصاحبه و این چیزا صحبت می کردیم ، پیرمرده که معلوم بود آدم با کلاسی بود ، از من سوال کرد برای اقدام کانادا اومدین ؟ من هم گفتم آره صحبتمون گل کرد و فهمیدم اینا بچه هاشون کلا از 10 – 15 سال قبل  در ونکوور زندگی می کنن و خودشون در ایران تنها هستن و از 5 سال پیش برای رفتن به کانادا به صورت دائم اقدام کرده بودن ولی سفارت کانادا در ایران خیلی معطلشون کرده بود برای همین بعد از 5 سال دوندگی گفته بودن الان ویزاتون اومده ولی در سفارت سوریه هستش و باید چند ماهی صبر کنید ، اونا هم شال و کلاه کردن و گفتن :هر کی امیدش قنبره خونش چول و چنبره ، و اومده بودن برای سفارت کانادا در سوریه و خوشبختانه ویزاشون آماده شد و خوشحال بودن

گفتم امید خدا کی میرین برای ونکوور ، گفتن 2 هفته دیگه میریم ، بریم تهران کارامونو بکنیم و بعد بریم ، احتمالا الان که اینو دارم می نویسم 4 ماهی باشه که رفتن ، هرچند می دونم اونو هیچ وقت این وبنوشت منو نمی خونن ، ولی از همینجا آرزوی شادمانی براشون دارم .

اتفاقا پیرمرده گفت در سفارت یکی دو جون ایرانی دیدم که اومده بودن مصاحبه بدن ، البته برای فدرال ، که لازمه بگم بخش فدرال سفارت با بخش کبک کاملا مجزاست و در دو ساختمون جدا از همن

خلاصه کنم که  ، چشمتون روز بد نبینه وقتی وارد زینبیه شدیم و نزدیک مرقد به حدی کثیفی و عقب افتادگی به چشم می خورد که من واقعا تعجب کردم ، اتوبوس ما رو به جایی برد که با مرقد یک خیابان به عرض 30 متر فاصله داشت ، یک پارکینگینگی که برای اتوبوسها در نظر گرفته شده بود ، در پارکینگ پر از آشغال و خورده کاغذ و در کنار پارکینگ ، محل ریختن ذباله ها ، فوق العاده کثیف بود .

هوا به شدت گرم بود ، و از گرما نمی شد 30 ثانیه تو اتوبوس موند ، مجبور شدیم پیاده بشیم ، ساعت 3:15 بود و لیدر به ما گفت که تا ساعت 5 اینجاییم ، من گفتم هووووووووووو په ما تا ساعت 5 اینجا چه کنیم  ، ما هم پا شدیم رفتیم تا بازار زینبیه یه تابی بخوریم ، چشمتون روز بد نبینه  ، رگبار متلک و نگاههای     عجیب و غریب که به ما نمی کردن ، من تصور نمی کردم که زینبیه اینقدر در و پیته  ، برخلاف دمشق که یک نفر ما رو نگاه هم نمی کرد ، در زینبیه ، زیر رگبار نگاهها و متلکها قرار گرفتیم ، و من به حدی از اونجا چندشم گرفت که نگو نپرس ، بعد از بازارش براتون بگم ، بازار کولی ها شرافت داره به اون بازار ، میگین چرا ؟ بهتون میگم ، مثلا در اون بازار لباسهای زیری که ما فقط در فیلمها می بینیم خانمهای اونکاره می پوشند ، بر تن مانکنهای پلاستیکی می پوشند وعلنی در معرض دید در خیابون می ذارن ، من آدم اُمُـلی نیستم ولی بابا هر چیز یه حدی داره ، در ضمن شما که همچین چیزایی رو می فروشید و در معرض دید دارید ، دیگه چرا وقتی یه خانم بدون محجبه با لباسهای موقر و جنتلمنی رو می بینید اینطور نگاه می کنید ، نمی دونم شاید هم مریض های جنسی بودن     الله اعلم .

 طرف تو مغازش CD  خواننده هاشونو با عکسهای نیمه لختی در معرض فروش می ذاشت و در کنارش عکس امام ها رو با عکس حسن نصرالله رو هم می ذاره

نمی دونی قسم حضرت ابوالفضل رو قبول کنی یا دمب خروس رو

 

کوچه های بازار خاکی و در بعضی جاها کثیف و بوی بدی می یومد ، هر چه گشتیم یه روزنامه فروشی ندیدیم ، انگار که مردم این منطقه با روزنامه و مجله قهرن ، یه نونوایی بود به نامه نونوایی سیده زینب مقابل مرقد بود ، باور کنین من تو زندگیم همچین صحنه ای ندیدم ، که مردم برای گرفتن نون از سر کول همدیگه برن بالا و همدیگه رو خفه کنن

بچه هایی می دیدی که یک ترازو در جلوشون گذاشتن و منتظرن که یک نفر بره خودشو وزن کنه ، تا یه پولی در بیارن

دیونه ای رو دیدم که با پای برهنه وسط بازار نعره    سر می زد و آواز عربی می خوند و یک عده از خود کسبه اونجا با حالتی زشت دورش ایستاده بودن ومی خندیدن و بعضی اوقات هم حرفای چرندی می زدن ، و وقتی ما مجبور بودیم از کنارشون رد شیم چنان به ما با یک حالت زشتی نگاه می کردن که آدم از انسان نمایی اونها هم احساس در لجن بودن می کرد

جالب اینجا بود اینطور که فهمیدم بیشتر شیعه ها در زینبیه زندگی می کنن ، به هر حال خراب آباتی بود عجیب !

تشنمون بود و وقتی آب معدنی خواستیم بگیریم نامرد ها  10 لیر گرون تر از دمشق می دادن ، احتمالا چون می فهمیدن ما ایرانی هستیم ، قیمتو بالا می برن ، بالاخره مجبور شدیم یک آب معدنی بخریم ، حرومش 10 لیر اضافه

یاد حرف یه پسرقزوینی به نام امید افتادم که چندروز قبل در یکی از فروشگاههای دمشق باهاش برخورد کرده بودم ، اون می گفت : " ما با اتوبوس اومدیم و ما رو بردن مهمانسرایی در زینبیه ، و ادامه داد که اونجا واقعا خیلی جای ناجوریه و خوش به حالتون که شما تو دمشق هستید " ، واقعا راست می گفت و خدا رو شاکر شدم که به هر دلیلی ما توی این یک هفته تو دمشق بودیم

 در کنار مرقد از هر 10 نفری که می دیدی در حال تردد بودن 8 تاشون ایرانی بودن ، چون اصلا خود سوریه ای ها اعتقادی به امام ها و اهل بیت و این چیزا ندارن ، و برای همین هم هست که برای اونجا کاری نمی کنن و اینجور که شنیدم دولت ایران خیلی به مرقد و به جاهای مذهبیش می رسه وگرنه سوریه یک لیر هم برای این مناطق خرج نمی کنه

بعد از اینکه از مناظر دلخراش اونجا عکس گرفتم ، گفتیم برگردیم ، برگشتیم کنار اتوبوسمون ، هوا به حدی گرم بود که نگو و نپرس ، عرق از سر و رومون پایین می یومد ، توی این احوال بودیم که دیدم یه اتوبوس اومد کنارمون و یک سری افراد پیاده شدن ، برای چند لحظه ای تو فکر بودم خدایا چقدر اینها آشنا هستند ، که دیدم آوا با مریم پیاده شدن ، ( من فکر می کردم افرادی که رفته بودن لبنان رو در فرودگاه ببینیم ولی خب مثل اینکه اونا رو هم میاوردن زینبیه و با هم به سمت فرودگاه می رفتیم ) ، خب از این موضوع خوشحال شدم ، همسفرامونو دوباره می دیدیم ، آوا و مریم هم خیلی خوشحال شده بودن که ما رو دیدن ، باور کنید صادقانه می گم در اون لحظات احساس می کردم که 2 تا از خواهرامو دیدم ، واقعا احساس من همین بود ، و از اینکه به این فاصله کم با اونا اینقدر احساس نزدیکی می کردم ، خودمم شاید تعجب می کردم .

مریم و آوا اطلاع داشتن ، ما رد شدیم ، چون هومن که به دوستاشون در لبنان زنگ زده بود ، بهشون گفته بود ، و اونا هم به مریم و آوا گفته بودن ، و گفتن که ما براتون خیلی ناراحت شده بودیم ، و ابراز همدردی کردن ، واقعا دخترای با محبتی بودن، و من افتخار می کنم که دوستان به این خوبی پیدا کردم

خلاصه ، بعد از جاگیری اثاثیه آوا و مریم ، که دیگه حالا یه اتوبوس به زور جا به جاشون می کرد ، آوا به من گفت " تو راه لبنان – سوریه که می یومدیم یه فروشگاهی بود که مشروبات الکلی می فروخت ، من از یه شیشه ویسکی خیلی خوشم اومد که برای بابام ببرم " ، البته آوا نه به خاطر الکلش ، به خاطر اینکه فوق العاده این ویسکی شیشه خوشگلی داشت که در یه پوسته قرمز رنگی قرار گرفته بود و زیپ داشت و کلا به خاطر جنبه تزیینی اونو گرفته بود

و گفت : حالا به نظرت چیکار کنیم ؟ اینو می شه ببریم ؟ من هم گفتم : والله آوا جان مملکت ما خوب بلا به نسبت همه خوانندگان وبنوشتم ، خر   تو الاغه اومدم تو فرودگاه تهران گرفتنت ، اونا که دیگه نمی گن تو به خاطر اینکه از شکل شیشه خوشت اومده اینو گرفتی ، برات دردسری می شه ، تو هم که حالا قبول شدی ، حیفه به خاطر یه همچین موضوعی کار دست خودت بدی ، البته باور کنید من که داشتم به آوا جان این حرفا رو می زدم ، با ناراحتی به شیشه ویسکی نگاه می کردم و با خودم می گفتم شیشه ویسکی واقعا ببخشید که مجبوریم یه همچین تصمیمی بگیریم ، آخه تو حیفی حتی درتو باز کنن ، و خدایا آخه این چه مملکتیه که آدم آزادی نداره و برای همچین کاری باید بترسه و بلرزه

خلاصه تصمیم گرفته شد، حالا تا فرودگاه ببریمش اگه نشد کاری کرد ، درش رو باز کنیم و الکلش رو به دار فانی بفرستیم ، و شیشه شو ببریم تهران.

آوا و مریم گفتن می خوایم بریم بازارش یه دوری بزنیم ، با ما نمیاین ، من هم بهشون گفتم جان مادرتون ما تازه اومدیم و دیگه تا عمر دارم پامو تو این بازار نمی ذارم ، این یه قلم شرمنده

خلاصه بعد از کلی انتظار ساعت 5 شد و دیدیم بیشتر کسایی که از لبنان اومدن هنوز از مرقد و بازار بر نگشتن ، تو نگو لیدر اونا گفته بود ساعت 5:30 بیان ، خلاصه تا ساعت 5:30 که شد ، همه جمع شدن و به طرف فرودگاه حرکت کردیم   

مریم و  آوا کلی از خاطرات خوششون در لبنان صحبت کردن به ما گفتن واقعا دست آقا هومن و هیلدا جان درد نکنه  که ما رو به دوستاشون معرفی کردن و واقعا خوش گذشت

وقتی به فرودگاه  رسیدیم من و خانمم و سحر و مامانش و آوا و مریم با هم رفتیم داخل ، خیلی مسخره بود ، در بدو ورود و خروج از فرودگاه دمشق کسایی که بار زیاد دارن و احتیاج دارن که سبد بگیرن ، باید نفری 1000 تومن به پول ایران بدن ، یا 50 لیر تا سبد چرخ دار بهشون بدن

وقتی ما وارد سالن فرودگاه شدیم ، متوجه شدم که تنها ما نیستیم و کلی پروازهای دیگه برای کشورهای دیگه هست ، جالب اینجا بود یه پرواز برای جده بود ، و واقعا با دو سه تا از مسافراش با خونواده هاشون که توی صف  برخورد کردیم ، به حدی وحشی بودن و اصلا نه تنها  رعایت صف رو نمی کردن تازه موقع گذاشتن ساکها تو دستگاه من رو هل دادن که اول اونا بذارن ، بعد فهمیدیم عربستانی هستن ، خب عذرشون موجه بود عربستانی اگه وحشی نباشه باید شک کنی

بگذریم وقتی بارها رو می خواستیم تحویل بدیم یک دختری رو برای تحویل بار ، و دادن شماره صندلی در ردیف صفی که بودیم آوردن ، که تازه کار بود و تازه داشت دوره کارآموزی می گذروند و رییسشون هی بهش می گفت این کارو بکن ، اون کارو نکن ، یه بار هم مثل اینکه اشتباه کرده بود و خلاصه نیم ساعتی تو صف بودیم تا نوبتمون شد

توی این فاصله ای که تا نوبتمون بشه و بار رو تحویل بدیم ، یک پسری رو دیدم که با همون رییس قسمت تحویل بار بحث می کنه و اون هم بهش گفت که باید صبر کنی تا آخرین نفر ، اون هم می گفت بابا من بلیطم اوکیه و خلاصه مجبور شد بیاد بغل صف بشینه و منتظر باشه ، من رفتم باهاش سلام علیک کردم و گفتم جریان چیه و اون هم گفت که بابا من 3 - 4 روز پیش اومدم و پول رفتو برگشت رو دادم و بلیطم اوکیه ولی اینها می گن باید بلیط رو کانفرم می کردی و چون کانفرم نکردی احتمالا جاتو به یکی دیگه داده باشن ،این خیلی مسخرس من کلی از کشورهای اورپایی رو رفتم همچین چیزی ندیدم ، وقتی بلیط اوکی دستته دیگه جینگولک بازیه چیه ؟

واقعا جل البالغ ، پول بلیط رو بدی بلیط اوکی بگیری ، ولی اگه دوباره یه 2 روز قبل از پرواز نری فرودگاه و نگی آقا ما هستیم و مطمئن باشین ، به جان مادرم ، با این بلیط که پولشو دادم بر می گردم  ، اونا جاتو می دن به یکی دیگه و سرت می مونه بی کلاه ، و شاید هم راستی راستی باید یه بلیط دیگه برای یه روز دیگه بخری ، خب البته چون ما با تور اومده بودیم ، لیدرمون قبلا بلیط های ما رو گرفته بود و برده بود فرودگاه و کانفرمشون کرده بود .

خب حالا شاید یه سوالی پیش بیاد که ما دو روز رفتیم سوریه و همچین مسئله ای پیش نیومد ؟ دوستان عزیز تا 2 روز اگه سوریه بمونید ، احتیاجی به کانفرم نیست ولی اگه بیشتر موندید باید تشریف ببرید فرودگاه و اول بلیطتون رو کانفرم کنید ، وگرنه خدا می دونه که بعد چی پیش میاد و این عربهای سوء استفاده گر بلیط تون رو به کی می فروشن 

از سینا سوال کردم شما برای مصاحبه اومدین ؟ اون هم گفت : آره

گفتم قبول شدین ؟ گفت : آره

دیگه سوال جواب شروع شد و برام کامل توضیح داد

سینا مهندس شیمی بود که اون هم در سوئد برای ادامه تحصیل رفته بود و داشت فوق لیسانسشو می گرفت

اون برای اینکه زبان فرانسه رو یاد بگیره ، 3 ماه رفته بود پاریس و مدرک گرفته بود

 این کمال خوش شانسیش بود ! ، چونکه وقتی در سفارت با مکابا امتحان داده بود ، مکابا از اینکه سینا  برای یاد گیری زبان فرانسه به کشور فرانسه رفته بود ، خیلی خوشش اومده بود و با اینکه به قول سینا بیشتر مصاحبه رو به صورت انگلیسی ازش پرسیده بود چون سینا خیلی خوب فرانسه وارد نبود و در سطح متوسط ضعیف بود ، ولی قبولش کرد .

سینا هم گفت: من که تهران برم ، پس فردا دوباره به سوئد بر میگردم

توی همین اوضاع بودیم که همون پسری که روز ورود در صف تحویل گذرنامه با خانمش و مادرش ( حالا مادر خانم ، یا مادر شوهر، رو دیگه نمی دونم ) بود رو دیدم ، محمد در هتل روتانا امتحان داشت و قبول شده بود ، با اینکه یک بار امتحانش رو به خاطر مشکلش سه ماه عقب انداخته بود .

ادامه دارد ....

سفر به سوریه-قسمت 13

گذر از سراب

 

ساعت 8 صبح که از خواب پا شدم ، رفتیم پایین یه صبحونه ای خوردیم و بعد به اتفاق خانمم ، رفتیم برای صرافی که چک مانی اردر دوستم رو بگیرم ، خب ما پیاده رفتیم چون جاهایی مثل بازار حمیدیه و چند جای دیگه رو هم می خواستم به خانمم نشون بدم 

وقتی به ساختمونی که صرافی داخلش بود رسیدیم ، وارد شدیم ، خب اول باید وارد قسمت همکف می شدیم که مثل یک سالن انتظار یک ساختمون اداری بود ، و بعد یه راه پله و یک آسانسور هم در انتهای این سالن وجود داشت ، در اصل در طبقه همکف هیچ چیز نبود ، روی آسانسور به عربی یه چیزی نوشته بود که من متوجه نمی شدم ، خب دفعه های قبل که اومدم  ، مشکلی پیش نیومد ، اما این بار وقتی در آسانسور باز شد ، دو مرد درشت اندام که جلوی ما بودن وارد شدن و بعد هم منو خانمم وارد شدیم وقتی در آسانسور داشت بسته می شد نگهبان ساختمون افتاد دنبالمون و با صدای بلند یه چیزی می گفت   که ما نفهمیدیم { خب مقصر خودش بود می خواست فارسی بگه تا ما هم بفهمیم } ، در هر صورت دیگه چه فارسی می گفت چه عربی دیگه دیر شده بود چون در آسانسور بسته شد و شروع کرد به بالا رفتن ، من دیدم 2 تا مرد داخل آسانسور به عربی یه چیزایی به ما گفتن ولی نفهمیدم چی می گن ، خانمم گفت راوی فکر کنم نباید بیشتر از 3 نفر سوار بشن ، این عکس رو نگاه کن ، نگاه کردم دیدم یک عکس داخل آسانسور چسبوندن مثل عکس هایی که دم در دستشویی یا حمام می چسبونن و بیانگر مرد یا زن بودنه ، ولی بااین تفاوت که این عکس یه زن و 2 مرد بود ، تو ذهنم داشتم این جمله رو آماده می کردم که " کی گفت این آسانسور 3 نفره است " ، این آسانسور 4 نفر رو به راحتی جا داده بود و از نظر من اگه تو ایران بود مثلا توی یه بیمارستان ، به حول قوه الهی ، ما 6 نفر رو توش می چپوندیم

و یا علی از تو مدد

 خلاصه تمام این حرفا ، عمل ها و عکس العملهای نیوتنی  توی ۳ ـ ۴ ثانیه اتفاق افتاد و تا من داشتم به خانمم می گفتم : نخیر آسانسور به این گندگی زور 4 نفر رو نداره ؟! که یکهو آسانسور ایستاد و ما بین آسمون و زمین گیر کردیم ، خانمم گفت دیدی گفتم ، منم گفتم ای خاک و چوک حالا چه کنیم ؟؟!!

 یکی از اون مرد ها دکمه آژیر رو زد و صدای آژیر رو در اورد ، و 2 تاشون شروع کردن به عربی صحبت کردن با من ، منم بهشون گفتم  من که نمی فهمم چی می گید ، ولی دیدم نخیر همچنان ادامه می دن ، منم گفتم شاسکول ها من که نمی فهمم چی می گین ولی اینقدر بگین گه گفته دونتون دراد ( اینو از رییس جمهورمون یاد گرفتم ) یواش یواش اونها هم خسته شدن و دیگه چیزی نگفتن و من هم هر چه زنگ آژیر رو در می اوردم ، انگار نه انگار

هوا گرم بود و کم کم هوای داخل آسانسور داشت گرم و سنگین می شد ، و من کمی احساس نفس تنگی کردم ، خانمم گفت نخیر ما همینجا دار فانی رو باید وداع کنیم ، من هم گفتم بله احتمالا اینطور که بوش میاد قرار بود ما بیایم تو دمشق و با  آسانسور بریم اون دنیا ، اوضاع رو کمی با شوخی گذروندیم ولی دیدیم نخیر خبری نیست ، خانمم گفت دیدی گفتم ظرفیت این آسانسور 3 نفره ، من هم گفتم خب بابا جان مشکل از این بیشعور هاست که این عکس رو بیرون آسانسور نزدن و داخل آسانسوره ، و آدم بعد از اینکه اومد داخل و گیر کرد تازه می فهمه یه همچین عکسی هست ،  سرتونو درد نیارم ربع ساعتی گذشت و دیگه داشت حال ما 4 نفر رو به وخامت می ذاشت و کم کم فرشته مرگ داشت سرک می کشید ، این هم نقاشیش   

 که ناگهان نوری از در غیب بیامد و فرشته ای

   بر زمین نازل شد و گفت فعلا با آسانسور کسی نمی تونه بیاد بهشت ، برگردید ،  یه 50 – 60 سال دیگه  خبرتون می کنیم ، ما هم گفتیم خدا پدر مادرتو بیامرزه نمی شد زود تر به این نتیجه برسی ، ما ،خو  داریم خفه می شیم و اگه این آسانسورو درست نکنی چه بخوای چه نخوای این فرشته خوشگله مرگ ما رو باهاش میبره بهشت دیگه خود دانی ،ببینیم کی زورش بیشتره ، توی این اوضاع بودیم که فرشته مرگ شکست خورد و دمشو گذاشت رو کولشو ، دِه برو که رفتی .

 آسانسور شروع به حرکت کرد و وقتی به طبقه دوم رسید ، با سرعت هر چه تمام تر در رو باز کردیم و تا دوباره مشکلی پیش نیومده و اون فرشته هه پشیمون نشده ، پریدیم بیرون و یک نفس عمیقی کشیدیم ،  آخیش خدا رو شکر ، شوخی شوخی داشتیم تو این غربت خراب شده میمردیم هان

وقتی وارد صرافی شدیم ، رفتم پیش خانمی که قبلا باهاش کار کرده بودم ، اون تا منو دید به انگلیسی گفت هنوز آماده نیست ولی چند دقیقه صبر کن ، تا نتیجه رو بهت بگم ، من هم رفتم کنار خانمم نشستم ، و بعد از چند دقیقه خانمم گفت راوی هیچ می دونی این دخترا دارن می خورنت ، من هم گفتم آره دفعه های قبلی هم همینطور شد ،ناراحت نباش دوباره بازسازی می شم ، بعد از چند دقیقه دختره اومد و به من گفت ساعت 2 بعد از ظهر آماده می شه و من دفعه قبل به شما گفتم که برای اطمینان بعد از ساعت 2 بیاین ، من هم گفتم : ای وای یعنی یه بار دیگه هم باید بیام ، ما هم خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون ، رفتیم یه تابی خوردیم ، بازار حمید رفتیم و تا مسجد امویه هم رفتیم و بعد برگشتیم شتلمون ، موقع ناهار بود رفتیم قسمت رستوران که غذا بخوریم ، دیدم یه دختری خوشگل و با کلاس با مامانش نشستن سر یه میز ، چهره جدیدی بود و من تا حالا ندیده بودمشون ، از طرز روسری پوشیدن مادر سحرخانم فهمیدم که باید ایرانی باشن ، من وخانمم رفتیم ، میزی که  نزدیکشون بود نشستیم ، و من به خانمم گفتم برو و باهاشون صحبت کن ببین برای امتحان اومدن ، اگه برای امتحان اومده کی امتحان داره و از این حرفا ، اول خانمم تمایل نداشت ، و یه جورایی فکر میکرد الان اونا می گن چقدر ما فضولیم ، گفتم خب اگه نری من خودم می رم ، بالاخره متقاعد شد ، توی همین بین هم یکی دوبار سحر هم ما رو نگاه کرد و من گفتم شاید اون هم تمایل داره بدونه ما برای امتحان اومدیم یا نه

خلاصه  بعد از اینکه غذامون تموم شد ، خانمم رفت و باهاشون سر صحبت رو باز کرد ، و سحر هم گفت که من امروز امتحان داشتم ، و در سفارت امتحان دادم ، با یه سیاهپوست ، اینو که گفت من هم  وارد بحث شدم  و خواستم که ببینم نتیجه مصاحبه چی شد ، سحر گفت مکابا به من گفت که بعدا نتیجه رو بهت می گم ، اینو که گفت من فهمیدم که اون هم به درد ما دچار شده ، من هم گفتم به ما هم همینو گفت ، و به چند نفر دیگه هم همینطور وهمدردیم ، وقتی که بیشتر با هم صحبت کردیم ، به سحر گفتم چه رشته ای و اون هم گفت مهندسی شیمی ، خوشحال شدم و گفتم اه چه جالب پس هم رشته ایم ، بعد گفتم از چه دانشگاهی مدرک گرفتین و اون هم  گفت دانشگاه صنعتی شریف ، من بیشتر خوشحال شدم و گفتم :  باریکلا پس معلومه بچه زرنگ هم هستی 

 من به یه دلایلی چند سال پیش یه یک ماهی در دانشگاه صنعتی شریف دوره ای دیدم ، از طرف یه شرکت ، برای همین دانشکده مهندسی شیمیشو می شناختم و قسمتای دیگه رو ، همچنین استادی که ما رو درس داده بود رو سحر می شناخت ، و خلاصه گپمون گل کرد ، چون من از دانشگاه صنعتی شریف خاطرات خوبی دارم ، یه جورایی احساس نزدیکتری با سحر پیدا کردم

خلاصه سحر تعریف کرد که الان در یکی از دانشگاه های سوئد داره فوق لیسانس می خونه ، و بعد از برگشت به ایران 10 – 12 روز دیگه باید برگرده سوئد برای اینکه درساش شروع می شه

من گفتم کی اومدی و اون هم گفت دیشب اومدیم

ما رفتیم و در قسمت لابی شتل نشستیم ، و ادامه صحبتمون رو اونجا انجام دادیم ، مادر سحر زن فوق العاده مهربونی به نظر می رسید ، و واقعا از این نظر آدم احساس راحتی می کرد

اینطور که سحر تعریف می کرد تقریبا سوالات مشابه ازش شده بود مثل حجاب ، به علاوه اینکه از سحر پرسیده بود که وکیل ازت چقدر گرفت و وقتی که اون جواب داده بود حول وحوش 3 ملیون تومن ُ مکابا با  دست زد تو سر خودش  که ای بابا چرا اینقدر زیاد ، به سحر گفتم : تازه اگه بفهمه بعضی وکیل ها تا 8 ملیون هم گرفتن حتما یقه خودش هم پاره می کرد

سحر نه تنها زبون انگلیسی می دونست بلکه آلمانی هم می دونست ، در ضمن دختر خیلی با کلاس ، خوشگل ، مهربون و خوش برخوردی بود ، بدون شیله پیله و .... خلاصه از 2 روز مصاحبت باهاش فهمیدم که اشتباه راجبش فکر نکردم ، و واقعا دولت کانادا باید افرادی مثل مکابا رو جریمه می کرد به خاطر رد کردن افرادی مثل سحر ، سحر تنها مشکلش این بود که خیلی خوب به زبون فرانسه مسلط نبود ، ولی با تمام  این حرفا یک تحصیل کرده فوق العاده باهوش رو باید جزو استثنا قرار می داد ، هر چند سحر اگه با آفیسر دیگه مصاحبه می کرد مطمئنا قبول می شد .

به طور خلاصه دوستی با سحر خانم باعث افتخار من شد

بعد از مصاحبت با سحر و مامانش ، ساعت تقریبا 2 بود که من پا شدم رفتم صرافی العالمیه ، چک هنوز آماده نبود ، من هم همونجا نشستم ، چند لحظه بعد دیدم 2 سیاهپوست اومدن کنارم نشستن وقتی با هم حرف می زدن انگار یه جورایی بلغور می کردن ، چون تا حالا همچین زبونی نشنیده بودم ولی وقتی با یکی از دخترای اونجا خواستن صحبت کنن ، یکیشون شروع کردن عربی حرف زدن ، خوب که دقت کردم ، دیدم روی پاسپورت سبزشون نوشته دولت برادر و دوست با افتخار ایران کشور بورکینا فاسو ،

 خلاصه من سعادت اینو پیدا کردم که در کره زمین شاهد یکی هم نه 2 تا بورکینافاسویی باشم ، آخه بورکینافاسو جزو کشفیات ذره بینی دولتمردان گذشته ما بر روی نقشه جهان بوده ، و هنوز اتباع اون کاملا قابل روئیت نیستن ، ببینید چقدر کشور بد بختیه ، که اینا میان تو سوریه کار می کنن تا برای خونواده هاشون پول بفرستن ، جریان مورچه و کله پاچش ، سوریه خودش با اون وضعش ..... باز هم بگذریم

یه 20 دقیقه ای هم معطل شدم ، و بعد از اینکه برای بار چندم زیر رگبار نگاه های دخترای محجبه صرافی واقع شدم .

( الله اعلم ، شایدم چک منو برای همین کمی معطل کردن؟!! )

آخه می دونید چرا اینو مدام تکرار می کنم ، چون من کمی با این مسئله مشکل دارم

من کار به اعتقادات افراد محجبه ندارم ، ولی فلسفه حجاب برای اونایی که بهش اعتقاد دارن و سفت بهش چسبیدن و به هیچ و جه هم کوتاه نمیان ، برای اینه که از نگاه نا محرم در امان باشن ، خیلی خب ما هم می گیم باریکلا ، پس تویی که اینقدر اعتقاد به حلال و حرام و محرم و نامحرم داری و حجاب رو وسیله مهمی برای حفظ اعتقاداتت می دونی پس چرا به یه پسر نامحرم اینقدر نگاه می کنی ، که از رو بره ، فکر نمی کنی اونوقت اون پسر تحریک بشه و اونوقته که دیگه فلسفه حجاب می شه پشم ، چون از اولش حجاب برای این بود که مرد تحریک نشه ولی تو خودت داری عمدی تحریکش می کنی ، چه میدونم شاید هم مشکل از این باشه که از اول برای مردا هم بایستی حجاب می ذاشتن ، خلاصه که تو ایران هم همینه و تا اونجایی که من می دونم ، همیشه با حجابا موقعی که سر و گوششون می جنبه ، تمام حروم ها رو حلال و نا محرم ها رو محرم می کنن ، باور کنید تجربه 20 ساله تو این زمینه دارم

بگذریم

وقتی چک رو گرفتم به سرعت با تمام مدارک دوستم رفتم سفارت وقتی مدارک رو بهشون دادم ، یه آقا و یه خانم کبکی بودن ، مدارکو نگاه کردن و بعد اون خانم کبکی به فرانسه ، البته خیلی خوب نه و لی خوب برای من توضیح داد که باید مدارک تکمیل باشه و بهتره که مدارک رو پست کنم ، خانمه به من گفت این مدارکی که اوردی خوبن ، مشکلی ندارن ولی باید مدارک دیگه رو هم بیاری ، خب آخه این دوستمون یک سری مدارکشو هنوز از دارالترجمه نگرفته بود که من برای سوریه اومدم ، من گفتم می شه شما این درخواست رو به علاوه عکس ها و این چک رو بگیرید و تشکیل پرونده براش بدید ، بقیه مدارک رو بعدا دوستم براتون می فرسته

 اون هم گفت نه بهتره که همشون با هم باشه و اینطور برای ما بهتره و دردسری پیش نمیاد ، من هم تشکر کردم از راهنماییش و خداحافظی کردم و برگشتم شتل ، تو راه فکر می کردم اگه به جای مکابا این خانمه آفیسر ما بود چقدر راحت می تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم ، چون خیلی فرانسه رو خوب صحبت می کرد و آدم می فهمید چی میگه ، بعد از اینکه بر گشتم شتلمون کمی استراحت کردم ، یه نیم ساعت بعد دوباره پا شدیم و رفتیم بیرون دور بزنیم ، اول رفتیم شیرینی بخریم از همون شیرینی فروشی که دیروز نشونش کرده بودیم و وقتی رفتیم دیدم کلا از اون باقلوا فقط 1.5 کیلو داره ، خریدیم و بعد رفتیم میدون مرجع که  که باید بهش می گفتن میدون حلویات( همون شیرینیجات) نه مرجع .

 میدون مرجع ، مرکز حلویات دمشق بود ، آخر سر مثل باقلواهای اون مغازه پیدا نکردیم و یک چیز دیگه خریدیم ، ولی توصیه می کنم ، میدون مرجع رو حتما برید ، که هم شیرینی های خوبی داره و هم غذا فروشی های با حالی داره ، انواع اقسام مرغ و برنج و ماکارونی چیدن تو خیابون ، انتخاب میکنی برات میارن ، صندلی هم گذاشتن می تونی بخوری ، مغازه هاشون مثل رستوران نیستن ، یه چیزی مثل مهمونسراهای قدیمی ، با حالن خلاصه

بعدش شیرینی ها رو بردیم هتل و نزدیکای اذان رفتیم کنار همون پارکه که یک فشفشه بمبی می زدن ، و دیدیم تنها ما نیستیم که برای فیلم و عکس میایم ، خارجی های دیگه  هم اونجا برای فیلمبرداری و عکس برداری میان

درست اذان رو که گفتن یکهو خیابون ها خلوت شد و دیگه تاکسی  کمتر گیر میومد ، آدمهایی که کنار پارک ، یا کنار دکه شون بودن  شروع کردن به غذا خوردن ، ما یه یک کیلومتری پیاده رفتیم تا به مسیری که از اونجا برای باب طوما می رفتن رسیدیم ، بعد سوار یه تاکسی ون شدیم ، نفری 10 لیر تا باب طوما ، با 20 لیر رفتیم ، وقتی رسیدیم با تعجب دیدم اکثر مغازه ها بستن ، من می خواستم برم نمایندگی کاتر پیلار که لباس و کیفو کفش کاترپیلار می فروخت ، ولی با تعجب دیدیم بسته اس ، از یکی دوتا از مغازه های که باز بودن سوال کردیم کی اینا باز می کنن ، جالب اینجا بود که بعضی از همین مشتریهای باکلاسشون به ما جواب می دادن ، چون خود مغازه دارها انگلیسی اصلا بلد نبودن ، حتی جمله " این مغازه ها کی باز میکنن " هم بلد نبودن ،

بگذریم ، گفتن 5/8 – 9 شب به بعد باز می کنن ، بعد از نماز عشاء ، جل الخالق اینجا که منطقه مسیحیهاست  ، خلاصه فهمیدم که جماعت مسلمون اونجا ، بعد از اذان مغرب یا در مسجد یا در خونه می مونن تا نماز عشاء ، وقتی نماز عشاء  رو خوندن بعد میرن خونه  یا اگه خونه باشن بعد از نماز عشاء میرن بازار ، خلاصه مغازه دارهای مسیحی هم چون می خوان صرفه بالاتری داشته باشن بعد از نماز عشاء میان مغازه ها رو باز می کنن ، اصولا نماز مغرب با عشاء 75 دقیقه فاصله داره ، یعنی ساعت 7 که اذان مغرب رو می خوندن ، ساعت 15/8 اذان عشاء رو می خوندن ، خب ما هم مجبور شدیم از ساعت 30/7 که اونجا بودیم بایستیم تا ساعت 9 شب ، یه پارکی وسط خیابون باب طوما هست ، البته سمت چپش ، که ما رفتیم و اونجا نشستیم .

 بعد کمی خسته شدیم و به اتفاق خانمم رفتیم کنار یه جدولی که مشرف بود به خیابون و شروع کردیم به دید زدن جونهای اونجا که این همه آزادی دارن و هی حرص می خوردیم و هی نچ نچ می کردیم ، بر خلاف تصوری که از سوریه داشتم ، سوریه دخترهای باربی توپی داره ، هر چند که دخترای ایرانی لنگه ندارن ، ولی خب اونا هم حرف برای گفتن زیاد دارن

تا توسط اُمُل ها اعدام نشدم ، سریع بگذریم .

ساعت از 15/8 که گذشت مغازه ها یکی پس از دیگری باز می شدن ، و ما ربع ساعت مونده بود به 9 رفتیم نمایندگی کاترپیلار و با تعجب دیدیم بسته اس دوباره ربع ساعتی تاب خوردیم و برگشتیم که دیدم باز کرده ،همه جورشو دیده بودم ، اینجوریشو ندیده بودم که ساعت 9 شب باز کنی تا 12 ، 1 شب ، خب  البته تقصیرشون هم  نیست ،عربن دیگه ، نباید به دل گرفت ، رفتیم داخل و بعد از کلی ور رفتن با کیف وکفش ها و غیره ، یک کیف بغلی 30 هزار تومن و یک پیراهن خریدیم 22 هزار تومن ، 3 تا پسر توی این فروشگاه بودن که پدر ما رو برای تبدیل پول در اوردن بسکی گیج بودن ، ببخشید عرب بودن ، ولی در آخر 3 تا تقویم دیواری خوشگل بهمون دادن ، از اونجا برگشتیم و رفتیم شتل تا شام بخوریم ، آخرین نفر بودیم برای شام ، شام که خوردیم ، رفتیم اطاقمون تا شب رو با رویای بازگشت به ایران بگذرونیم  و آماده پذیرای صبحی باشیم که شبش نوید طلوع وطن رو بهمون می داد.

تا ادامه داستان که آخرین قسمت سفر به سوریه هستش

 

در ضمن از اینجا تولدت رو سحر جان تبریک میگم 

     امیدوارم که در سوئد با دوستانت خوش و سلامت باشی