سفر به سوریه - قسمت 15- پایان
جلوی ما یک مادر و دختری (ناهید خانم) بودن که معلوم بود آدمای باکلاسی هستن و مشخص بود اونها هم برای مصاحبه اومده بودن ، من دیدم که محمد وقتی ناهید خانم رو دید با تعجب رفت سمتش و باهاش صحبت کرد ، تو حرفاشون متوجه شدم که ناهید هم قبول شده ، وقتی ازش سوال کردیم فهمیدیم که ناهید خانم ، فوق لیسانس فرانسه بود و در سفارت امتحان داده بوده .فوق العاده با کلاس و انسان بود ، خودش استاد فرانسه بود و تدریس می کرد بعدها وقتی بهش ایمیل زدم ، تازه ایمیلش رو هم از محمد گرفتم ، و کمکی ازش می خواستم با سخاوت شمارشو در اختیار من قرار داد تا باهاش تماس بگیرم ، واقعا ازش ممنونم
خب بعد از نیم ساعت معطلی در جلوی صف تحویل بار ، چه تحویل باری همه چمدون ها یه جا می رفتن و بعد از هم جداشون می کردن ، همزمان با ما 2 پرواز دیگه هم در ردیف تحویل بار ما بود ، که یکیش ناکجا آباد بود ، و ما کمی استرس گرفتیم که ای وووی با این خر تو الاغی که سر و وضع اینجا داره اگه بار ما به اون نا کجا آباده بره
، چطوری بفهمییم تو چه کشوری بریم دنبال بارمون ، آخه نمی دونید چه اوضاعی بود رییس اونجا با یکی از خدمه تحویل بار تا مرز کتک کاری داشت دعوا می کرد
و بقیه خدمه هم داشتن خودشون خیس می کردن
خب توی این شرایط اگه از هول و هراس دوباره اشتباه نشه معجزه اس
خلاصه تحویل بار که انجام شد ، رفتیم برای قسمت بازرسی گذرنامه ، این دل خون چی براتون بگه ، که هر چی بگه کم گفته ، فکر کنم 7 تا باجه بازرسی گذرنامه بود که 5 تاش روی تابلو اعلاناتش نوشته بود اشخاص عرب و 2 تاش نوشته بود بیگانگان ، و ما رو هدایت کردن به سمت بیگانگان ،
بله آقایون سوریه ای پول ما رو می خورن ، بیگانمون هم می کنن ، حالا این جهنم ، یک نفری رو اُوردن که برای نوشتن یک حرف 10 ثانیه به دنبال کلیدش در صفحه کیبورد می گشت ، خلاصه سرتون رو درد نیارم ، بیش از یک ساعت طول کشید تا نوبت ما شد
( جالب اینجا بود ما نفر دهم یازدهم بودیم ) این وسط ، نامرد چند تا از برادران عربشون هم رد کرد ، آخر سر مسئولین فهمیدن که اگه یه باجه دیگه برای اشخاص بیگانه باز نکنن هواپیما تا صبح باید منتظر ما تو فرودگاه بمونه ، این بود که یکی رو به باجه هفتم که غیر فعال بود فرستادن تا مردم رو راه بندازه
توی این حیس و بیس بود که به مادر ناهید خانم گیر داد که قسمت تحویل بار یک مهر کم زده به بلیطت ، بنده خدا دوباره برگشت تا مهرش کنه ، دیدید گفتم ابا اون حال و هوا اگه مشکلی پیش نیاد معجزست اصلا طرف یادش رفته بود مهر کنه ،تازه این بلا سر یه نفر دیگه هم اومد
بماند زمانی که وارد سالن بعدی شدیم در طبقه بالا ، دیدم یک دختر و پسر خیلی خوش تیپی داشتن با دوستامون حرف می زدن ، وقتی با هاشون صحبت کردم فهمیدم که اونها در هتل روتانا امتحان داشتن ، و فقط 20 دقیقه با هاشون صحبت کردن و طرف هم گفته برید قبولید و ازشون اصلا سخت نگرفته بود
خلاصه بگم ما هر کیو دیدیم که در هتل روتانا امتحان داشت بیش تر از 30 دقیقه معطل نشده بود و همه هم قبول
و هر کیو دیدیم که در سفارت قبول شده بود ، یا لیسانس فرانسه یا فوق لیسانس فرانسه داشت و یا در خود فرانسه رفته بود ، یا اینکه خیلی فرانسش فول بوده
در هواپیما هم با یک پسر باحالی به نام مهدی آشنا شدم که اون هم با مکابا مصاحبه داشت و اون هم رد شده بود . بنده خدا کمی با مکابا هم بحثش شده بود و مکابا بهش گفته بود اگه تا 3 ماهه دیگه مدرک TEF بیاری قبولی و گرنه رد می شی
خب از اوضاع ردی و قبولی که بگذریم ، گلاب به روتون رفتم که برم دستشویی ،
ولی نگو نگو نگو نگو باورم نمیشه وای نگو نگو نگو باورم نمی شه
در دستشویی حاج و واج شدم ، چقدر کثیف ، سنگ توالت نداشتن ، بجاش موزاییک های دشتشویی رو به ابعاد یک سنگ توالت که برای یک بچه طراحی شده باشه بـُرش داده بودن و گود کرده بودن و دیگه بقیشم خودتون برید نگاه کنید ، نه نه نه نرید بابا
یه چیزی گفتم ، مگه خدا ازتون برگشته همچین جایی برید ، به نظرم تا حرکت هواپیما حتی تا تهران هم نگه دارید بهتره تا اونجا برید ، حالا اگه اصرار دارید حالتون بهم بخوره خب برید
وقتی اومدم بیرون دیدم صابون مایع نیست و بجاش صابون جامد هست اون هم بدون جا صابونی در کنار دستشویی بود ، صحنه رقت انگیزی بود ، اندر احوالات فرار از این چندش آور خونه بودم که دیدم آوا با یک مردی وارد شد ودر دستای آوا همون شیشه ویسکی بود ، درش رو باز کرد و ریختش در دستشویی ، به آوا گفتم ، جریان چیه ، و برام توضیح داد که این آقا یکی از این مسوئلین اینجاست و جریان شیشه رو که باهاش در میون گذاشتم ، اون هم گفت که بهتره ویسکیش رو بریزم
خلاصه اومدیم بیرون و رفتیم بارامون و ورداشتیم و همگی به اتفاق هم رفتیم که از گذرگاه تحویل بلیط بگذریم و وارد سالنی بشیم که درش به سمت هواپیما باز می شد ، در بدو ورود آقایی بود که به فارسی به خانمایی که حجاب نداشتن تذکر می داد که حجابشون رو رعایت کنن ، خب دیگه از اونجا به بعد ایران شروع می شد ، ما بعد از اینکه دوباره ساک هامونو داخل دستگاه گذاشتیم تا چک بشن وارد سالن شدیم ، اونجا دیگه همه ایرانی بودن ، و من کمی احساس آرامش می کردم ، اونجا با سینا بیشتر صحبت کردم ، از داستاناش صحبت کرد و گفت که قبلا بیزنسی داشته و پول جمع کرده و برای ادامه تحصیل به سوئد رفته و .....
سینا پسر با حالی بود ، یه کلاه به سر داشت که بهش میومد ، ولی از اون شیطونای روزگار هم بود ، تو سالن قبلی با آوا آشنا شده بود و خلاصه کلی خاطر خواه شده بود
و ..... ولی خب آوا جان دختر فوق العاده اجتماعی و خوش برخورد و فوق العاده راحته و من به ندرت تو زندگیم دختری مثل اون دیدم و همین باعث می شه که پسرای زیادی رو به خودش جذب کنه ولی خب فقط به یکی هم می تونه جواب مثبت بده و برای همین سینا فقط خوش شانس نبود و گرنه پسر خوبی بود
خلاصه وقتش شد که ما وارد هواپیما شدیم
وای وقتی وارد هواپیما شدیم ، برای چند لحظه احساس کردم که سوار بهترین هواپیمای دنیا شدم و داره منو به بهشت
می بره ، برای اولین بار از هواپیما نترسیدم وقتی مهماندارا ما رو با زبون فارسی راهنمایی کردن نمی دونین چقدر خوشحال شدم و ذوق کردم ، اینقدر ذوق کردم ، اینقدر ذوق کردم ، که نمی دونین چقدر ذوق کردم ، همچین که اومدیم بریم بشینیم ، در قسمت مهماندارها یه روزنامه وطن امروز بود
، با اینکه از محتویات این روزنامه بیزار بودم ، ولی از اینکه یک روزنامه ایرانی می دیدم که می تونستم بخونم ، با ذوق به یه مهماندار مرد ، که مرد جا افتاده ای هم بود گفتم ببخشید من می تونم این روزنامه وطن امروز رو بخونم ، اون هم با طنز به من گفت چرا نمی شه ، پسرم وطن فردا رو هم بخون
تشکر کردم و با شوق بَـرش داشتم و اومدیم سر صندلیمون نشستیم ، خانمم مجله هُما که مخصوص پروازهای خارجی بود رو به من نشون داد و من با شوق هر چی تموم تر اونو باز کردم و وقتی دیدم می تونم این کلمات رو بخونم
، نفس راحتی کشیدم ، به خانمم گفتم آخیش داشتم میمردم دیگه ، یه هفته ای بود که هیچ چیز فارسی ندیده بودم و داشتم دیوونه می شدم
( آخه می دونید یک هفته نه کانال فارسی دیدیم ، نه مجله فارسی نه روزنامه فارسی ، تو فرودگاه ، تو خیابون ، مغازه ها ، هتل ها ، تاکسی ها و .....هر جایی که فکرش رو می کردی همه چیز عربی بود و برای همین نمیتونستم با هیچ چیز ارتباط برقرار کنم ، و ما که از روز اول یه جورایی به تور گفتیم خداحافظ و روز آخر گفتیم سلام علیکم ، و با هم توریامون ارتباطی نداشتیم ، مگر اونایی که اخلاقشون به ما می خورد ، اون هم مگه چند نفر بودن و با هر کدوم از دوستای عزیزمون 2 یا 3 روز بیشتر نبودیم ، و خلاصه اونا هم مثل ما نمی تونستن با دنیای بیرونمون ارتباط برقرار کنن ، و خیلی برامون سخت می شد ) ، یکی از دلایل اینکه یه جورایی با تمام دوستامون در غربت به طور متقابل احساس دلبستگی و نزدیکی کردیم به خاطر همین بود
برای اولین بار احساس کردم
چقدر غربت سخته ، اگه نتونی با مردمش ارتباط برقرار کنی
چقدر غربت سخته اگه نتونی خودتو باهاش وفق بدی
چقدر غربت سخته اگه نتونی توش موفق بشی
و در آخر و مهمتر از همه چقدر غربت سخته اگه دوستش نداشته باشی
ارتباط ، ارتباط و باز هم ارتباطه که روح به زندگی انسان می ده و اگه این ارتباط گرفته بشه ، یعنی همه چیز یک انسان گرفته شده
برای اولین بار حس کردم که پیرمرد ، یا پیرزن هایی که میرن به بچه هاشون در کشورهای دیگه سر بزنن و نمی تونن زیاد اونجا بمونن ، برای چیه ، همیشه تعجب می کردم ، می گفتم خدایا اینا چرا اینقدر قدیمی فکر می کنن ، و حاضر نیستن چیزای جدید رو تجربه کنن ، ولی جوابمو گرفتم ، به خاطر نداشتن ارتباط با دنیای بیرونشون ، و با اطرافشون ، نداشتن هیچ دوست و یا فامیلی که بهش تکیه کنن وبراشون سخته که زبون یاد بگیرن و بخوان برای خودشون ریشه در اون خاک درست کنن و برای همین از غربت زود خسته می شن
خلاصه توی این فکرا بودم ، که دیدم محمد اومد سمت من و گفت : راوی امشب ما به تهران دیر می رسیم ، برای همین امشب خودتو خانمت بیاین منزل ما ، من هم گفتم دست شما درد نکنه ، فامیلا منتظرن ( آره من تا الان نگفتم ، و برای قسمت آخر اینو گذاشتم ، ما تهران زندگی نمی کنیم و در یکی از شهرای ایران زندگی میکنیم ، امید خدا بهتون می گم فعلا زوده)
خلاصه از اون اصرار و از ما انکار ، واقعا بچه با معرفتی بود و واقعا از صمیم قلب می گفت ، من از همینجا از خودش و خانواده محترمش تشکر می کنم ، اینشالله در کانادا بتونیم دوستای خوبی بشیم
آوا هم خیلی اصرار کرده بود که بریم خونه اونا ولی ما قبول نکردیم و به دروغ بهش گفتیم که خونه فامیلا منتظرن
همینطور هیلدا و هومن هم 2 روز قبل به ما گفتن و خب با شرمندگی به اونا هم دروغ گفتیم : چرا ؟
چون ما زمانی که خواستیم به سوریه بریم ، رفتیم خونه یکی از دوستای خانوادگی خانمم و بعد از اونجا رفتیم فرودگاه ، من خیلی از فامیلام ، دایی و خاله و ... غیره توی تهران دارم ، ولی ما به هیچ کس نگفتیم که می خوایم بریم سوریه ، برای همین خونه اونا نرفتیم و وقتی هم می خواستیم برگردیم چون هواپیما ساعت 9:30 به وقت دمشق یعنی 11 شب به وقت تهران حرکت می کرد و ساعت 1:00 شب به وقت تهران تازه به فرودگاه می رسیدیم ،و تا بارامونو می گرفتیم و می خواستیم به تهران برسیم ساعت 2- 3 شب می شد و برای همین سر زده هم نمی شد نصفه شبی خونشون رفت ، اونوقت سوال پیچمون می کردن و گندش در میومد که ما رفتیم سوریه ، و ما که نمی خواستیم اونا بویی از این جریان ببرن ، نمی خواستیم خونشون بریم ، دوست خانمم هم چون می خواستن برن شمال ، ما بهشون گفتیم که می ریم خونه فامیلا ، تا یه دفعه برنامشونو برای ما خراب نکنن
خلاصه بلاجبار مجبور بودیم بریم هتل
والله من این داستانو تا حالا به هیچ کدوم از دوستامون مثل آوا و مریم و هیلدا و هومن ، نگفتیم و احتمالا الان اینو می فهمن
آخه من یه عادتی دارم و اصلا در بدو شروع دوستی ، دوست ندارم طرفم به هیچ وجه فکر کنه اگه من کمکی کردم ، یا باهاش دوست شدم به خاطر منظور خاصی بوده ، و واقعا بدونه اگه کمکی بوده ، به خاطر انسانیت بوده ، اگه دوستی بوده و ابراز خشنودی از ارتباط ، برای وجود نیک و زیبای خودش بوده و نه به خاطر استفاده مادی و یا چیز دیگه ای
بعد هم همش یک شب بود ، چون ما از قبل برای فردا صبحش بلیط داشتیم که بریم شهرمون ، و خلاصه نمی خواستیم مزاحم هیچکس بشیم
از همینجا از همه دوستای گلم معذرت می خوام و هر چند می دونم واقعا روح بزرگی دارن ولی اون موقع نمی دونستم دقیقا اخلاقشون چطوریه و بعدا بهم ثابت شد که با تمام افرادی که در سوریه ارتباط برقرار کردم ، واقعا گــل هایی هستن کمیاب و از این بابت همیشه می گم اگر چه سفر سوریه سفری بی ثمر برای هدفمون بود ولی ثمرش این بود که دوستای خوبی پیدا کردیم ، که اگه ملیونها تومن خرج کرده بودیم شاید نمی تونستیم دوستای به این خوبی پیدا کنیم و مطمئنم در آینده خیلی بدرد هم می خوریم
بگذریم
بعد از اینکه هواپیما حرکت کرد ، احساس عجیبی داشتم ، احساس می کردم وجود دارم ، یک هفته بود احساس غریبی می کردم ولی دیگه الان احساس مالکیت می کردم مالکیت به وطنم ، در اون لحظات مالکیت به وطنم احساس غرور رو در من زنده می کرد و به شعف می رسوند ، فارغ از هر مرده باد و زنده باد در ایران
نیم ساعتی گذشت تا غذا اوردن ، غذاش واقعا خوشمزه بود ، نیم ساعت به پایان سفرمون اون جلو محمد و سینا ، با مهدی دور هم جمع شدن ، من هم رفتم و بهشون ملحق شدم و اونجا بود که با مهدی آشنا شدم و گفت که مکابا ردش کرده بود
گرم صحبت بودیم که یکهویی تو بلندگو اعلام شد کمربندها رو ببندیم ، تا اومدیم کمربند ها رو ببندیم ، یه دفعه هواپیما یه شیرجه ای زد و با سرعت ارتفاع کم کرد ، ای بابا آقای خلبان، گفتن ارتفاع کم کن نگفتن شیرجه بزن ، شیرجه مال استخر
یا دریاست
یا مال این هواپیما
، نه هواپیمای مسافری
، تازه موقع نشستن هم اول چرخای سمت راست رو زمین قرار گرفت ، وبعد هم سمت چپیها و هواپیما یه تلو تلویی خورد و خلاصه خدا رحم کرد ، معلوم بود خلبانش ناشی بود
خلاصه با دوستان کمی به این مسئله خندیدیم ، و بعد هم ازشون خداحافظی گرفتم و رفتم کنار خانمم
وقتی پیاده شدیم ، رفتیم قسمت بار بارامونو تحویل گرفتیم ، بارای آوا و مریم هم که تحویل گرفتیم رفتیم قسمت خروجی ، بابا و مامان آوا هم اومده بودن ، فوق العاده خوش برخورد و با کلاس بودن ، بعد از اینکه باهاشون آشنا شدیم ، اصرار کردن که بریم خونشون ولی ازشون تشکر کردیم و بالاخره ازشون خداحافظی کردیم ، رفتیم بیرون و یه ماشین گرفتیم و رفتیم یک هتلی اطراف میدون فردوسی ، رسیپشن هتل به ما یک فرم داد که پر کنیم و وقتی من دیدم که می تونم اونو پر کنم و دارم فارسی می نویسم ، چنان لذت بردم ، آقا سرتونو درد نیارم راوی یه خورده تو این یه هفته خُـل شده بود ، شما بی خیال شین
تاکسی 22000 هزار تومن ازمون گرفت و هتل برای یه شب 75000 هزار تومن
ولی این هتل کجا و هتل ما در سوریه کجا
برای اولین بار با یک احساس عجیبی اون شب خوابیدم
، احساس کردم در جایی می خوابم که بهش تعلق دارم
فردا صبحش پا شدم رفتم پیش وکیلم ، موضوع رو باهاش درمیون گذاشتم و بعد برگشتم بارامون رو برداشتیم و رفتیم که بریم برای شهر x ، اما وقتی وارد سالن انتظار قبل از حرکت شدیم و این همه مردمی که زبون نفهم بودن و این همه آدم عقب مونده دیدیم
، حالم از این وضعیت گرفته شد ، و تمام اون احساس های خوشایند نابود شد و گفتم ای کاش در همون دمشق می موندیم و این وضعیت رو نمی دیدم ، و کاش می شد هیچوقت به ایران بر نمی گشتیم ، احساس غرورم به شرم و احساس امید و شادمانیم ، به یاس و نا امیدی تبدیل شد
و ادامه داشت و داشت ، تا الان که دارم براتون آخر قصه سفرم رو می نویسم ، و امیدوارم که بتونم هر چه زودتر کارام در اینجا درست بشه ، فرانسه ام رو بتونم اونقدر قوی کنم تا بتونم در امتحان بعدی قبول بشم و از این مملکتی که با مردمش تضاد فکری دارم ، نجات پیدا کنم
من همیشه ایران رو دوست داشتم ، دوست دارم و دوست خواهم داشت ، فارغ از هر دین و مذهبی ، فارغ از هر وابستگی به حزب و گروهی و و فارغ از هر نژاد و قبیله ای
برای همین پرچم ایران رو در وبنوشتم در اون بالا گذاشتم ، تا همیشه وقتی وبنوشتم رو باز می کنم با دیدنش ، لذت ببرم و بهش افتخار کنم
ولی با تضاد فکری و این آینده مبهم نمی تونم اینجا زندگی کنم ، دعام کنید
اگه توی این مدت باعث ناراحتیتون شدم ، و حسابی در مورد آپ ها از من گله مند شدید ، منو ببخشید
همتونو دوست دارم 
حق نگهدارتون
پایان
رو دیدیم و باهم کلی صحبت کردیم ، خدا رو شکر سحر اینا بودن و گرنه ما با اون کـُـلــُم هایی
که همسفر ما بودن ، یه جورایی دق می کردیم
برای زینبیه ، خب چون ما تا حالا نرفته بودیم ، فکر می کردم زینبیه خیلی از شهر دمشق دور نباشه ولی بعدا متوجه شدم زینبیه یه 40 – 50 کیلومتری از دمشق دوره
و پیرزنی
در صندلی پشت سر ما ردیف راننده نشسته بودن ، ما هم که سمت شاگرد بودیم ، من اونها رو ندیده بودم ، بعد متوجه شدم که اونا در هتل دیگه بودن و در شتل ما نیومده بودن ، وقتی داشتم با سحر راجب موضاعات مصاحبه و این چیزا صحبت می کردیم ، پیرمرده که معلوم بود آدم با کلاسی بود ، از من سوال کرد برای اقدام کانادا اومدین ؟ من هم گفتم آره صحبتمون گل کرد و فهمیدم اینا بچه هاشون کلا از 10 – 15 سال قبل در ونکوور زندگی می کنن و خودشون در ایران تنها هستن و از 5 سال پیش برای رفتن به کانادا به صورت دائم اقدام کرده بودن ولی سفارت کانادا در ایران خیلی معطلشون کرده بود برای همین بعد از 5 سال دوندگی گفته بودن الان ویزاتون اومده ولی در سفارت سوریه هستش و باید چند ماهی صبر کنید ، اونا هم شال و کلاه کردن و گفتن :هر کی امیدش قنبره خونش چول و چنبره ، و اومده بودن برای سفارت کانادا در سوریه و خوشبختانه ویزاشون آماده شد و خوشحال بودن
عجیب و غریب
که به ما نمی کردن ، من تصور نمی کردم که زینبیه اینقدر در و پیته ، برخلاف دمشق که یک نفر ما رو نگاه هم نمی کرد ، در زینبیه ، زیر رگبار نگاهها و متلکها قرار گرفتیم ، و من به حدی از اونجا چندشم گرفت که نگو نپرس ، بعد از بازارش براتون بگم ، بازار کولی ها شرافت داره به اون بازار ، میگین چرا ؟ بهتون میگم ، مثلا در اون بازار لباسهای زیری که ما فقط در فیلمها می بینیم خانمهای اونکاره می پوشند ، بر تن مانکنهای پلاستیکی می پوشند وعلنی در معرض دید در خیابون می ذارن ، من آدم اُمُـلی نیستم ولی بابا هر چیز یه حدی داره ، در ضمن شما که همچین چیزایی رو می فروشید و در معرض دید دارید ، دیگه چرا وقتی یه خانم بدون محجبه با لباسهای موقر و جنتلمنی رو می بینید اینطور نگاه می کنید ، نمی دونم شاید هم مریض های جنسی بودن
الله اعلم .
رو قبول کنی یا دمب خروس
رو
سر می زد و آواز عربی می خوند و یک عده از خود کسبه اونجا با حالتی زشت دورش ایستاده بودن ومی خندیدن و بعضی اوقات هم حرفای چرندی می زدن ، و وقتی ما مجبور بودیم از کنارشون رد شیم چنان به ما با یک حالت زشتی نگاه می کردن که آدم از انسان نمایی اونها هم احساس در لجن بودن می کرد
که به هر دلیلی ما توی این یک هفته تو دمشق بودیم
، توی این احوال بودیم که دیدم یه اتوبوس اومد کنارمون و یک سری افراد پیاده شدن ، برای چند لحظه ای تو فکر بودم خدایا چقدر اینها آشنا هستند ، که دیدم آوا با مریم پیاده شدن ، ( من فکر می کردم افرادی که رفته بودن لبنان رو در فرودگاه ببینیم ولی خب مثل اینکه اونا رو هم میاوردن زینبیه و با هم به سمت فرودگاه می رفتیم ) ، خب از این موضوع خوشحال شدم ، همسفرامونو دوباره می دیدیم ، آوا و مریم هم خیلی خوشحال شده بودن که ما رو دیدن ، باور کنید صادقانه می گم در اون لحظات احساس می کردم که 2 تا از خواهرامو دیدم ، واقعا احساس من همین بود ، و از اینکه به این فاصله کم با اونا اینقدر احساس نزدیکی می کردم ، خودمم شاید تعجب می کردم .
تو الاغه
اومدم تو فرودگاه تهران گرفتنت ، اونا که دیگه نمی گن تو به خاطر اینکه از شکل شیشه خوشت اومده اینو گرفتی ، برات دردسری می شه ، تو هم که حالا قبول شدی ، حیفه به خاطر یه همچین موضوعی کار دست خودت بدی ، البته باور کنید من که داشتم به آوا جان این حرفا رو می زدم ، با ناراحتی به شیشه ویسکی نگاه می کردم و با خودم می گفتم شیشه ویسکی واقعا ببخشید که مجبوریم یه همچین تصمیمی بگیریم ، آخه تو حیفی حتی درتو باز کنن ، و خدایا آخه این چه مملکتیه که آدم آزادی نداره و برای همچین کاری باید بترسه و بلرزه
که ما نفهمیدیم { خب مقصر خودش بود می خواست فارسی بگه تا ما هم بفهمیم
} ، در هر صورت دیگه چه فارسی می گفت چه عربی دیگه دیر شده بود چون در آسانسور بسته شد و شروع کرد به بالا رفتن ، من دیدم 2 تا مرد داخل آسانسور به عربی یه چیزایی به ما گفتن ولی نفهمیدم چی می گن ، خانمم گفت راوی فکر کنم نباید بیشتر از 3 نفر سوار بشن ، این عکس رو نگاه کن ، نگاه کردم دیدم یک عکس داخل آسانسور چسبوندن مثل عکس هایی که دم در دستشویی یا حمام می چسبونن و بیانگر مرد یا زن بودنه ، ولی بااین تفاوت که این عکس یه زن و 2 مرد بود
، تو ذهنم داشتم این جمله رو آماده می کردم که " کی گفت این آسانسور 3 نفره است " ، این آسانسور 4 نفر رو به راحتی جا داده بود و از نظر من اگه تو ایران بود مثلا توی یه بیمارستان ، به حول قوه الهی ، ما 6 نفر رو توش می چپوندیم
توی ۳ ـ ۴ ثانیه اتفاق افتاد و تا من داشتم به خانمم می گفتم : نخیر آسانسور به این گندگی زور 4 نفر رو نداره ؟! که یکهو آسانسور ایستاد و ما بین آسمون و زمین گیر کردیم ، خانمم گفت دیدی گفتم ، منم گفتم ای خاک و چوک حالا چه کنیم ؟؟!!
، و من کمی احساس نفس تنگی کردم ، خانمم گفت نخیر ما همینجا دار فانی رو باید وداع کنیم ، من هم گفتم بله احتمالا اینطور که بوش میاد قرار بود ما بیایم تو دمشق و با آسانسور بریم اون دنیا ، اوضاع رو کمی با شوخی گذروندیم ولی دیدیم نخیر خبری نیست ، خانمم گفت دیدی گفتم ظرفیت این آسانسور 3 نفره ، من هم گفتم خب بابا جان مشکل از این بیشعور هاست که این عکس رو بیرون آسانسور نزدن و داخل آسانسوره ، و آدم بعد از اینکه اومد داخل و گیر کرد تازه می فهمه یه همچین عکسی هست ، سرتونو درد نیارم ربع ساعتی گذشت و دیگه داشت حال ما 4 نفر رو به وخامت می ذاشت و کم کم فرشته مرگ داشت سرک می کشید ، این هم نقاشیش
بر زمین نازل شد و گفت فعلا با آسانسور کسی نمی تونه بیاد بهشت ، برگردید ، یه 50 – 60 سال دیگه خبرتون می کنیم ، ما هم گفتیم خدا پدر مادرتو بیامرزه نمی شد زود تر به این نتیجه برسی ، ما ،خو داریم خفه می شیم و اگه این آسانسورو درست نکنی چه بخوای چه نخوای این فرشته خوشگله مرگ ما رو باهاش میبره بهشت دیگه خود دانی ،ببینیم کی زورش بیشتره ، توی این اوضاع بودیم که فرشته مرگ شکست خورد و دمشو گذاشت رو کولشو ، دِه برو که رفتی .
، ما هم خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون ، رفتیم یه تابی خوردیم ، بازار حمید رفتیم و تا مسجد امویه هم رفتیم و بعد برگشتیم شتلمون ، موقع ناهار بود رفتیم قسمت رستوران که غذا بخوریم ، دیدم یه دختری خوشگل و با کلاس با مامانش نشستن سر یه میز ، چهره جدیدی بود و من تا حالا ندیده بودمشون ، از طرز روسری پوشیدن مادر سحرخانم فهمیدم که باید ایرانی باشن ، من وخانمم رفتیم ، میزی که نزدیکشون بود نشستیم ، و من به خانمم گفتم برو و باهاشون صحبت کن ببین برای امتحان اومدن ، اگه برای امتحان اومده کی امتحان داره و از این حرفا ، اول خانمم تمایل نداشت ، و یه جورایی فکر میکرد الان اونا می گن چقدر ما فضولیم ، گفتم خب اگه نری من خودم می رم ، بالاخره متقاعد شد ، توی همین بین هم یکی دوبار سحر هم ما رو نگاه کرد و من گفتم شاید اون هم تمایل داره بدونه ما برای امتحان اومدیم یا نه
، به علاوه اینکه از سحر پرسیده بود که وکیل ازت چقدر گرفت و وقتی که اون جواب داده بود حول وحوش 3 ملیون تومن ُ مکابا با دست زد تو سر خودش
که ای بابا چرا اینقدر زیاد ، به سحر گفتم : تازه اگه بفهمه بعضی وکیل ها تا 8 ملیون هم گرفتن حتما یقه خودش هم پاره می کرد
)
کمتر گیر میومد ، آدمهایی که کنار پارک ، یا کنار دکه شون بودن شروع کردن به غذا خوردن ، ما یه یک کیلومتری پیاده رفتیم تا به مسیری که از اونجا برای باب طوما می رفتن رسیدیم ، بعد سوار یه تاکسی ون شدیم ، نفری 10 لیر تا باب طوما ، با 20 لیر رفتیم ، وقتی رسیدیم با تعجب دیدم اکثر مغازه ها بستن ، من می خواستم برم نمایندگی کاتر پیلار که لباس و کیفو کفش کاترپیلار می فروخت ، ولی با تعجب دیدیم بسته اس ، از یکی دوتا از مغازه های که باز بودن سوال کردیم کی اینا باز می کنن ، جالب اینجا بود که بعضی از همین مشتریهای باکلاسشون به ما جواب می دادن ، چون خود مغازه دارها انگلیسی اصلا بلد نبودن ، حتی جمله " این مغازه ها کی باز میکنن " هم بلد نبودن ،
و آماده پذیرای صبحی باشیم که شبش نوید طلوع وطن رو بهمون می داد.
در ضمن از اینجا تولدت رو سحر جان تبریک میگم 
با سلام خدمت شما دوست گرامی که وبنوشت من رو مشاهده می کنی ، من یک جوون 35 ساله هستم که بدنبال سرنوشتم از 3 سال پیش برای مهاجرت ، راهی سفارت کانادا در سوریه شدم و بعد از رد شدن دوباره اقدام کردم اما این بار به جای دعوت به مصاحبه ، از من مدرک TCF از سفارت فرانسه خواستن و بعد از ارسال مدرک بعد از یک سال دوباره منو به مصاحبه دعوت کردن و راهی استانبول شدم و بالاخره موفق شدم قبول بشم و مدارک CSQ رو بگیرم