سفر به سوریه - قسمت سوم

  در سراب

سلام دوستان راویم

 باور کنید خیلی گرفتار بودم

 ( بابا بشین تو هم ، گرفتارم  ، گرفتارم ، کیه که گرفتار نیست ، فوفول ، یک خورده داستانتو طولانی تر کن، این همه وقت میذاریم میایم تو وبنوشتت ، اینترنت مصرف کن  بعد هم 2 خط با کلی حاشیه  )

 بـــــــــــــلـــــه 

و این هم داستان ما  ، از اونجایی که هم حق با شماست و هم حق با من ، من حقو میدم به شما و دیگه سعی می کنم داستانم گوونده باشه ، فقط تو رو خدا کتکم نزنید

در ضمن اینو به دوستان کنجکاو می گم : من که جلو جلو به شما گفتم ما قبول نشدیم و خیالتون رو راحت کردم و قصد من  از نوشتن این خاطرات به 3 دلیله

1 – تجربیات خودم رو به دیگرانی که می خوان برن منتقل کنم

2- جریاناتی که احتمال داره براشون پیش بیاد جلو جلو می دونن و مثل ما  نیستند که ندونن چه کنند

3-خودم یک خورده خالی بشم ، آخه نمی دونین چقدر دلم گرفته

بگذریم

و اما کجا بودیم آهان ، داشتیم از هواپیما پیاده می شدیم ، از لحظه ای که هواپیما نشست من موبایل رو با خوشحالی روشن کردم که زنگ بزنم بگم ، ما به حول قوه الهی سالم رسیدیم . که دیدم وقتی شماره می گیرم یک خانمی ( نه مثل خانم بد صدای همراه اول) در میاد می گه : شماره شما در شبکه وجود ندارد. و به طریقی ثبت نشده

ای ی ی ی ی وووووواااااااای ی ی ی ی  سرم کلاه رفت .

کلی اعصابم خراب شد ، با خودم گفتم پسر دیدی دوباره هم سرت کلاه رفت ، این دختره امروز حتما سیم کارتمو فعال نکرده و رفت برای فردا ، پس فردا  ، اما بذار خیالتونو راحت کنم که تا دو روز مونده به برگشتنم هی امتحانش می کردم گفتم فرجی بشه شاید ولی دیدم نشاید شد ، دوستان دلیل اینکه این سیم کارت فعال نشد به خاطر ندانستن یک موضوع خیلی پیش پا افتاده ای بود که نه اون  (ببخشید اینجا رو لطفا نشنیده بگیرید) دختر نفهم ، ( آخیش خنک شدم ) ، می دونست ، نه من بدبخت ، حالا علتش رو در داستان بعد می گم چون مطمئنم کسایی که می خوان در سوریه تاب بخورن بهش بر می خورن و شاید براشون مشکل پیش بیاد  ، ولی قبل از اینکه هدیه خانم منو به صورت مجازی کتک بزنه و 4 تا ..... آبدارشو به ما نثار کنه برگردم توی هواپیما ولی قبلش به دوستانی که تحمل شنیدن چیزای بد بد رو ندارن و خیلی بد دلن و الان دارن غذا می خورن خواهش می کنم این قسمت رو نخونن و ازش بگذرن ، که بعدا از اون آبداراش نثارمون نکنن .

 ما مشتاقانه می خواستیم از هواپیما بپریم بیرون ،  چرا؟ نه بابا به خاطر شوق امتحان نبود ، به خاطر......

(45 دقیقه قبل از فرود )

خانمم گفت راوی برو کنار می خوام برم دستشویی ، و  بعد از چند دقیقه که برگشت ، گفت راوی نمی دونی کنار دستشویی ته هواپیما یک بوی گندی می یومد که همه بینیشون رو گرفته بودن ، منم گفتم خانم مگه میشه ؟ یعنی دستشویشون مشکل داره  ؟ عجب ؟ این که دیگه ایر باسه ؟ مپلف نیست .

(45 دقیقه بعد لحظه پیاده شدن )

یه عده هنوز هواپیما ننشسته ، زودی بلند شدن بیان جلو که برن بیرون ، من گفتم اینا دیگــــه .

توی این فکر ها بودم که یکهویی احساس غش و دل ضعفه کردم و ببخشید خواستم بیارم بالا .

چطور شد ؟

 یک خانواده عرب با سه چهار تا بچه از کنار ما رد شده بودن و مادرشون که یک بچه قنداقی در بغل داشت ،  از سر کول چادرش، ادرار و استفراغ بچه به صورت تر و  خشک شده آویزون بود ، و این بچه که از اول پرواز تا آخر پرواز چنان ووووووووق زد ، هیچ ، به کمک اون مادر نفهمش بمب شیمیایی که تولید کرده بود به شعاع 7 – 8 متر فیل رو از پا در می آورد  وبرای  همین بود که اون بنده خدا ها دماغشون رو گرفته بودن و.......( اونجا بود که به این نتیجه رسیدم چطور اعراب بر سپاهیان ایرانی پیروز شدند ، تولید بمب شیمیایی )

بگذریم ، ما هم که دیدیم اینطوریه پریدیم و رفتیم جلو ، که تا در هواپیما باز شد ، الفرار ، حالا این که چطوری رفتیم و نفر اول پریدیم بیرون بماند .

خلاصه ، از هواپیما که اومدیم بیرون وارد کانال شدیم و از اونجا به یک سالن که در طبقه دوم فرودگاه دمشق هست ، هدایت شدیم .

ما داشتیم می رفتیم که یکهویی منو برق گرفت ، چطور ؟ باورتون نمی شه ولی هنوز فکر می  کردم که در ایرانم ، و وقتی دیدم از جلو ، یک خانمی خوشگل با موهای بلند و لباس فرم فرودگاه به سمت ما میاد ، یه لحظه من خشکم زد وبرای یه لحظه سر جای خودم ایستادم و گفتم :  این دیگه کیه ، چطور جرات کرده اینطوری بیاد بیرون ، توی این فکر بودم که به خودم اومدم بابا دانشمند اینجا الدمشقه  نه التهران و با شرمندگی از خودمو از این همه واپس گرایی که باعث شده بود یک زنی با لباسهای معمولی منو به تعجب واداره به راه خودم ادامه دادم .

بعد از یک راه پله به سمت پایین رفتیم و در اونجا یک میزی بود که بصورت فله کارتهای سبز و آبی روش ریخته بودن که بایستی اونها رو پر می کردیم و به پلیس مرز هوایی می دادیم که بعد از کنترل پاسپورت اون کارت رو مهر می کرد ( فرقی نمی کنه شما آبیشو ورداری یا سبزشو ، شاید تا شما برید رنگهای دیگشم زده باشن ) لازمم نیست همشو پر کنین ( فقط یه سری مشخصات) جالب بود که به سه زبان عربی ، انگلیسی و فرانسوی روشون نوشته شده بود.

توی صف بودیم ، یک زوجی که با مادرشون اومده بودن ( حالا گیر ندین که مادر کدوم یکیشون بود دیگه ،  من اینقدر فضولی نکردم ) به ما گفتن شما برای امتحان سفارت اومدین و ما هم گفتیم بله ، خلاصه معلوم شد که اونا در هتل روتانا امتحان دارن و در ضمن گفتن ما  سه ماه پیش امتحان داشتیم و لی به خاطر اینکه دیر نامه بدستمون رسید نتونستیم که به امتحان برسیم و گواهی پزشکی فرستادیم و امتحان ما رو به سه ماه بعد که الان باشه انداختند ، خلاصه ما آرزوی موفقیت برای هم کردیم و خداحافظی ، من فکر می کردم که در تور ما هستند و ما می بینمشون ولی متاسفانه اونها رو ندیدیم تا موقع برگشتن که خدا رو شکر قبول شده بودند ، ( در صورتی که وکیل محترم ما بهمون گفته بود که اگه کسی اینکارو بکنه یک پوئن منفیه  ، ولی من 3 نفر رو دیدم که همین کار رو کرده بودن و قبول هم شدن ) ، البته بازم معلوم نیست شاید یک آفیسر به خاطر همین گیر بده و شما رو قبول نکنه ، بعدا نگید راوی گفت هر کی اینکار رو کرد قبوله ، در ضمن موضوع داره یک کم لووس می شه ، چون مثل اینکه اینکار داره یه خورده زیاد می شه ، خلاصه اونایی که خوش شانسن می تونن امتحانشون رو به بهونه پزشکی عقب بندازن و گرنه اینکار رو نکنید .

بعد از اینکه  بارمون رو گرفتیم ، رفتیم  بیرون که دنبال مسئول تور بگردیم ، دیدیم یکی ایستاده و  به هر کی می رسه می گه تور فلان و ما هم که طور فلان بودیم رفتیم پیششون ، چشمتون روز بد نبینه یک مشت پیر و پاتال و عقب مونده و یا آدمای عقب مونده ، از اونایی که از اول تا آخر تور کلامی با هم صحبت نکردیم ، ولی داخل جمعیت 2 تا دختر خانم ( با اجازه آوا خانم و مریم خانم  می خوام ازشون تعریف کنم ُ می دونم که ناراحت نمی شین باید یه جوری خلاصه توصیفتون کنم  ) ، خوشگل و با کلاس اونجا بودن ، تنها کسایی که در تور ما برای امتحان اومده بودن ما بودیم ، و هیچ کس از اون همه آدم  سفارتی با ما نیومدن ، و مثل اینکه یا با تورهای دیگه رفتن ، و یا خودشون تنهایی اومده بودن .

خلاصه ما رفتیم بیرو ن و یک اتوبوس لگن ( البته از این ولوو های پکیده ) اومد و ما رو به سمت دمشق برد . مسئول تور شروع کرد از پشت بلند گو حرف زدنو توضیح دادن که آره اینجا هتلاش خوب نیستنو از این حرفا و بماند .

هوا کمی شرجی بود ، ساعت حول و حوش 15/8  شب  وارد دمشق شدیم ، همینطور که داشتیم توی شهر می رفتیم تا برسیم به  هتل از روی یک پلی رد شدیم که مشرف بود به یک مسجد ، اینجوری که به نظرمون اومد طبقه اولش رو می دیدیم نه همکفشو ،

و پر از پنجره بود به طوری که همش قابل دیدن بود ، و با تعجب دیدیم خدا بده برکت، اگه بخوام غلو نکرده باشم شاید 4 تا 5 هزار نفر آدم ( به اندازه نماز جمعه .....) آدم در حال نماز خوندن بود ، به طوریکه فکمون افتاد، همه این منظره رو با تعجب نگاه کردن ، آخه من تا حالا ندیدم این همه جمعیت خودشون برن نماز اونم توی یه مسجد به این بزرگی  ، آخه اونجا بابت رفتن مسجد ، سیب زمینی و برنج و پست و مقام و.... این چیزا نمی دن و از این خبرا نیست ، بماند ، بعد از اینکه رسیدیم هتل ( ببخشید ، شُتل)  به علت اینکه اسمشو خواستیم (متل) بزاریم ، از انجمن متل ها ایمیلی به دستم رسید که اگه اینکارو کردی کانادا بی کانادا ، توهین  و شوخی هم آقا راوی اندازه داره ، منم دیدم بابا راست می گن ، و از متل ها معذرت خواستم  و اسمشو گذاشتم ( شُتل )   

 شُتل ؟! چه بهش هم میاد نه  . بابا راوی کارت درسته .

 انجمن ادبستان فارسی : ای راوی کجایی ؟ زودی پیش ما میایی؟

خلاصه بهمون شام دادن ونگاه که می کردم ، همه  بغیر از منو و خانمم و اون 2 تا خانم با کلاس بقیه  دیگه فازشون نُل  بود .

 خدددددددااااااااااااااااا بدادمون برس .

لیدر گفت سه راه دارین برای تماس با ایران

1- یا از شتل  تماس می گیرین که دقیقه اول 2000 تومنه و دقیقه ها ی بعدی دقیقه ای 1000 تومن  .

2- یا از موبایل مبارکتون زنگ می زنین که 25000 تومن پول رومینگ به علاوه دقیقه ای 1000 تومن

3- یک سیم کارت از ما بخرید 15000 تومن ، که 10000 تومن شارژ هم داره

من رفتم بهشون گفتم من در تهران یک سیم کارت خریدم و جریانش اینه و چطور می تونم بفهمم که اعتبارش چقدره ( لازم به الذکره که  در سوریه 2 خط وجود داره یکی MTN که همون ام تی ان ایرانسل خودمونه ، اما به سبک سوریه ای ، چون ام تی ان مثل اینکه مال ترکیه است ، اگه اشتباه می کنم به من بگید و خط دیگه یا هلا ya halla   و من خب یک ام تی ان خریده بودم خلاصه لیدر باهش زنگ زد  و دوباره همون صدای زنه بود که می گفت شماره شما وجود نداره  ، لیدره به من گفت این سوخته ، ولی وقتی کد #100* رو زد دید 400 یونیت داره ، و گفت آهان این باید ثبت بشه  و ثبت نشده ( خدا اون دختره رو خفه کنه 25 تومن بهمون انداخت  آخرشم هیچ ) مجبور شدم خط جدید خریدم  و رفتیم به اطاقمون که بخوابیم دیدیم اطاق کولر نداره  ااااه ه ه ه ه ه  ، عجب ، رفتم پایین به لیدر گفتم ، بعد از کلی ور رفتن با کولر ، آخر سر روشن نشد و ما رو به یک طبقه دیگه بردن ، چشمتون روز بد نبینه به حدی کثیف بود که نگو و نپرس ، گفتن اطاق دیگه ای نیست و تا فردا باشید یه فکری می کنیم ، خلاصه  اینکه  شب رو با چه وضعی گذروندیم بماند .

صبح که از خواب پا شدیم خانمم به من گفت دیشب حدودای ساعت 4 صبح 2 تا بمب منفجر شد ، گفتم بابا خواب دیدی ، گفت به خدا با اولیش بیدار شدم و دومیش نور داشت ، گفتم اگه نور داشت حتما رعدو برق بوده ، خلاصه جرو بحث به اینجا رسید که  خانم خواب دیده ، آخه بمبی که نور داره باید همین نزدیکیا باشه ، و من دیدم شهر در امن و امانه  ولی صابون کوووووووووووو

صابون جامد مسخره ای بود و دیگه از دستشوییش نمی گم .

من به خانمم گفتم من الان می رم از یک مغازه هم دمپایی برای دستشویی حمام می خرم و هم  صابون مایع

لباسامو پوشیدم و رفتم بیرون ، ساعت حول وحوش 9 صبح بود ، تمام تور ما به علاوه یک تور خارجی بیرون بودن داشتن می رفتن  به گل و گشت و  زیارت ( البته گل و گشت مال خارجی ها بود ) چون ایرانی ها اونجا فقط می رن زیارت ، من از در هتل که خواستم برم بیرون دیدم  آوا  و مریم ( همون 2 تا دخترای باکلاس ، بدون حجاب و با یه تیپ تریپ دارن می رن زیارت مرقد ،چرا اینا همرنگ جماعت نیستند برای یه لحظه گفتم یا جل البالغ ( نه ، ، جل الخالق نه  چون اون برای چیزای خیلی بزرگ بکار می ره ) آخه راوی الکی  از خودت در میاری برا چی ؟ همین کارا رو کردی که رد شدی .

خلاصه با خودم گفتم ای دل غافل، آقا راوی زهی خیال باطل  اینا هم که سفارتی نیستن ،تو توی این هتل خودت تنهایی،  اگه سفارتی بودن ، الان در حال خوردن سوالها بودن ، نه اینکه بخوان برن به گل و زیارت ( ببخشید زیارت)

تو این فکرا بودم که دیدم کلی از هتل دور شدم و به جایی که سوال کرده بودم کجا می تونم دمپایی گیر بیارم با صابون مایع  ، دارم نزدیک می شم

باور کنید دستم افتاد بقیشو تو پست بعدی می نویسم

سفر به سوریه - قسمت دوم

آغاز حرکت به سوی سراب سوریه از فرودگاه امام

بله داشتم می گفتم که یک سیم کارت خریدم و در ذهن خودم بادی به غبغب می زدم ، تا  رسیدیم به فرودگاه دمشق ، جلوتر از همه زنگ می زنم به خونواده که ما رسیدیم و از این تدبیر و دور اندیشی خودم حال می کردم .( بابا اینجوری می گم یدفعه فکر نکنین که من عقده ای هستم  ، یه خورده می خوام موقع خوندن داستانم خوابتون نبره )

ما  تو این فاصله  از بی جایی رفتیم و یک جایی نشستیم که حالت رستوران داشت ، شیک بود با صندلی های سیاه  ، جلومون یک خانواده  عرب بودن می خواستن برن بحرین ( بحرینی بودن ) یک زن با نقاب به طوری که هر چند لحظه نقابش رو بالا می زد که چشاش تا نصفه معلوم باشه  ؟و من فکر می کنم تو دیدن مشکل پیدا می کرد  چرا ؟ چون داشت قرآن می خوند . نه بابا به خاطر ترس از هواپیما نبود به خاطر ماه رمضان بود ، یک دختر 10 -11 ساله با هفتاد من چادر چاخچور ،(عبای زنونه عربی ) یک پسر 7 – 8 ساله داشت و بعد پدرشون اومد با اون دیشداشش ، و نصف تلاش این زن این بود که تا جایی که می تونه چشمهاشو مخفی کنه !! ( خدایا من چی بگم ، ولی اگه من یه بنده ای داشتم که موقع نیایش و غیره با من نصف حواسش جای بیخودی بود ..... ) بابا چرا تهمت می زنین اون هیتلر بود که آدما رو می برد می سوزوند و اون جریان هو.... ( اسمشو نبر ) ، من کار دیگه ای می کردم تا مثل این جریان هول و کاستو ماست نشه که چند تا کشور به خاطرش به جون هم بیفتن !!!!

 خلاصه ساعت نزدیکای 5:30 بود که گفتن مسافرین پرواز ایرباس دمشق برن تا از بازرسی برادران سپاهی هم عبور کنن ، کمربندها رو در بیارین !!

استن خانمم هم بردن ( بنده خدا تازه خریده بودش ، پره  پر بود ) . دیگر خانمها هم کم و بیش  استن از دست داده تشریف می آوردن بیرون.

نتیجه اخلاقی : خانم ها با خودشون به دمشق استن نبرن ، دمشق ، استن  هم ارزون تره  و هم کیفیتش بهتره ، اینجوری تو فرودگاه هم حالشون نمی گیره ، اونی هم که استن ها رو می بره می فروشه ، بازارش چی ؟ کساد می شه .

این همه کمربند و موبایل و کلید و  ملید رو در بیار آخرشم این دستگاه به دکمه های فلزی شلوار هم گیر میداد ! یکی نیست بگه شما که آخرش دستی می گردی ، خب این دستگاه رو خاموش کن بوق نزنه ، فردا بوقش خراب می شه ، اونوقت پولشو .......... آهان از استن ها تامین می شه ، بگین خاموش نکنه !

چون از میون N نفر غربال شدیم و فقط مسافرین دمشق اومدن تو سالن انتظار آخری ،  اونجا برخوردیم به  چند زوج و یا جوون سفارتی مثل خودمون ، از میون مصاحبت با 2 تاشون متوجه شدم که اوضاع فرانسه ما هم بد نیست ، مثلا یکی می گفت 10 درس کفه رو خوندم  و وقتی اومد یه جمله فرانسه بیاد دیدیم زیاد وارد نیست و اون یکی می گفت کتاب اول قفله رو تموم کردم . اون 2 نفر امتحانشون در هتل روتانا بود و ما در سفارت

 خلاصه  رفتیم و  در هواپیما نشستیم ، موبایلموون رو خاموش کردیم و من خوشحالانه سیم کارت سوریه رو در موبایلم گذاشتم و آماده کردم تا در فرودگاه دمشق روشنش کنم و زنگ بزنم که ما رسیییییدییییییم

هواپیما راس ساعت 6:30 پرواز کرد و با توجه به اینکه من فوق العاده استرس هواپیما داشتم  ، کم کم با پرواز خوب خلبان یادم رفت که تو هواپیما هستیم ، غذا هم توپ بود ، پرواز رفت ، 2 ساعت و 40 دقیقه طول کشید و ما اصلا نفهمیدیم کی نشستیم ( البته پرواز برگشت به تهران2 ساعت تمام هستش به خاطر حرکت وضعی زمین ، که اگه کسی بخواد راجبش بدونه کامنت بذاره براش توضیح می دم ) در تمام طول پرواز تا  بالای دمشق همراه ما خورشید می درخشید . به خاطر همون حرکت وضعی زمین

و هواپیما راس ساعت7:40 به وقت دمشق  یعنی 9:10 به وقت ایران  در فرودگاه دمشق بر زمین نشست .وقتی که نشستیم آفتاب20 دقیقه ای بود که دیگه محو شد وشب فرا رسید .

ما رفتیم جلو و منتظر شدیم تا در هواپیما رو باز کنن و برای اولین بار قدم به سرزمینی بگذاریم که سرزمین مادریمان نیست

بقیه خاطرات سفر به سوریه رو تحت عنوان ( در سراب ) می نویسم

سفر به سوریه - قسمت اول

آغاز حرکت به سوی سراب سوریه از فرودگاه امام

"""ببینید اینو که می نویسم سراب از نظر منه چون من راه رو اشتباه رفتم ، حالا کسی فکر نکنه من آدم منفیم ، من  بالاخره برای بار دوم هم که بخوام برم برای امتحان ، دوباره باید برم همین دمشق، یعنی کلید راه کانادا برای ما ها از شهر دمشق رقم می خوره ، پس کسی که درست فکر کنه و درست اقدام کنه  سراب براش مبدل به بهشت می شه """

و  بالاخره روز حرکت فرا رسید .

 من و همسرم خیلی خوشحال بودیم ، راستشو بگم ، این اولین سفر خارج از کشور ما بود ( حالا درست بود که در وبنوشت ها بسیار  می گفتن که سوریه درو پیته ) و لی به هر حال یک تجربه  رو می خواستیم  خارج از ایران امتحان کنیم ، فارغ از هر امتحان و حاشیه .

ولی راستش من چند خورده استرس داشتم ، و واقعا برام سخت بود ( چی ؟  چرا استرس داشته باشم ؟ خب آخه با این همه سقوط هواپیما ، ما می خواستیم با هواپیما به دمشق بریم و این سفر برای من که یک بار یک نیم سقوط رو در 12 – 13 سال پیش توی یک سفر داخلی تجربه داشتم  خیلی سخت بود ولی خب چاره دیگه ای نداشتم ، ما قرار بود با یک تور بریم به دمشق ( که ای کاش با تور نمی رفتیم ) چرا ؟ خب برای اینکه های زیاد که اولیش اینه

برای بلیط پدرمون دراومد ، ما 2 هفته قبل از حرکت بعد از کلی تحقیق از آژانسهای مختلف ، رفتیم و با یکیشون قرار بستیم و گفتیم حتما هم باید ایرباس باشه ، ما با تپلف ، مپلف نمیریم و تا یک روز قبل از پرواز خون به جیگر شدیم تا بلیط ها رو گرفتیم ، این جریانها رو مفصل بعدا در خاطراتم می نویسم اگه کسی دوست داشت می تونه از اونجا بعدا بخونه .

ساعت حدود 9 صبح بود که از خواب پاشدیم ، بعد از صرف صبحونه ، دوباره نشستم و جوابها رو با خودم تکرار می کردم و ساعت 2:30  یک تاکسی تلفنی گرفتیم و از صادقیه تا فرودگاه  15000 تومن دادیم ، هرچند پرواز ما ساعت 6:15 بود ولی گفتیم زود تر بریم مشکلی پیش نیاد ، ساعت 3:20 رسیدیم  ، فکر می کردیم خیلی زود اومدیم ولی بعد دیدم نه  ، بعضیها زودتر اومدن بعضی ها هم کمی بعد از ما.

 خلاصه توی بلندگو اعلام کرد که مسافرین دمشق پرواز شماره ...  برن برای تحویل بار و بلیط ، خلاصه ما اومدیم بریم تو که یکدفعه دم در ورودی به داخل سالن تحویل بار و بلیط ، یک مرد قوی هیکل اومد طرفمون و گفت شما مسافر تور فلان هستید ، خب آخه پاکت تور که بلیط ها و پاسپورت  داخلشون بود ، دستم بود و احتمالا از همین متوجه شد ، شایدم کارش این بود که از هرکی می رفت تو سوال می کرد ، که اسامی لیست در دستش رو چوب خط بزنه ، نمیدونم!

 به هر حال به ما گفت شما برای امتحان سفارت می رید و ما هم گفتیم آره ! و اون هم گفت من مسئول تور فلانم و  امیدوارم از سفرتون لذت ببرید و بعد از چند لحظه سوال جوابهای خوش و بشی ، گفت یه کاری می تونید برای من بکنید ؟ ما گفتیم چه کاری؟ و اون گفت که می تونید این 10000 دلار رو به لیدر تور بدید و من گفتم مشکلی نیست  اون هم پول رو که یک بسته 100 دلاری تاشده فشرده شده بود به من داد و گفت هرکی سوال کرد شما بگید 5000 دلاره ، من گفتم خب رسیدی چیزی نمی خواید و اون گفت نه مشخصه شما چه جور آدمی هستید و احتیاجی نیست !!

خداحافظی کردیم و وارد سالن تحویل بلیط و بار شدیم . خانمم گفت این آقاهه چه جور اطمینان کرد ؟! اومدم ما از آدمایی بودیم که  پول رو  ورمیداشتیم و می رفتیم اونوقت هیچ کاری هم نمی تونست بکنه ،گفتم حتما اون یه قیافه شناس بود که طرفشو شناخت .

 ( آخه خانمم درست می گه چون یه سال قبلش 1۵ ملیون تومن ما رو  یک نفر نامرد بالا کشید و ما با چکی که ازش داشتیم هیچ کاری نتونستیم بکنیم و باعث شد زندگیمون داغون بشه  و مهاجرت ما رو به دو سال عقب بیندازه )  ، بماند من آخر خوش شانسیم داستان اینو بعدا در خاطراتم می گم .

حقیقتا وقتی وارد سالن تحویل بلیط وبار شدیم از نظمی که حکم فرما بود خیلی خوشمون اومد ، که همه به نوبت ایستاده بودن و وقتی که یک متصدی بلیط کارش با یک مسافر تموم می شد ، یک مسافر از جلوی صف می رفت ، در نتیجه  هر متصدی بلیط فقط یک نفر یا یک خانواده جلوش بود  و هر هورتکی نبود ، بعد از ارائه بلیط رفتیم پول خروجی 50000 تومن دادیم  یک فیش گرفتیم که به همراه پاسپورت به پلیس مرز هوایی دادیم بعد از اینکه مهر خروج در پاسپورتمون خورد وارد سالن انتظار شدیم که با تعجب دیدم صندلیهای خیلی کمی داره ، و با توجه به اینکه 2 تا هواپیما هم تاخیری داشتن تقریبا جا برای نشستن کم بود .

 جاتون خالی 2 تا بستنی 5 میوه خریدیم خوردیم

و بعد یک غرفه نظرمو به خودش جلب کرد ، که محل فروش سیم کارتهای بین المللی بود و جالب اینکه بیشتر سیم کارتاش مربوط به سوریه بود ، سیم کارتهای O2  انگلستان رو به قیمت 150000 تومن می فروخت ، سیم کارت سوریه 25000 تومن ،  اینجوری که متصدی غرفه می گفت 15000 تومن سیم کارت بود و 10000 تومن هم شارژ داشت ، من حساب کردم که اگه بخوام سوریه موبایلم رو روشن کنم ، فقط 25000 تومن پول رومینگ می شه ، تازه بغیر از تلفن ها ، بعد هم من اگه بخوام زنگ بزنم به خونواده که نگران نباشن و ما سالم رسیدیم  و بخوایم خط سوریه  رو اونجا بخریم ، توی شهر باید بریم و ما که حدود ساعت 9 یا 9:30شب به هتل می رسیم از کجا خط تلفن پیدا کنم ، این بود که گفتم زرنگی کنم و یک خط سوریه از همین فرودگاه امام بخرم ، یک خط خریدم و خانمه گفت پاسپورتت رو باید بدی ازش اسکن بگیرم ! گفتم چرا ؟! گفت برای اینکه فعالش کنم و گرنه نمی تونی باهاش زنگ بزنی .

 خلاصه ما هم گفتیم باشه وبا خوشحالی  رفتیم نشستیم  در انتظار پرواز غافل از اینکه چه کلاه گشادی سرم رفته ، براتون می گم تا درس عبرتی بشه برای همه دوستان که یک دفعه سیم کارت سوریه یا هر جای دیگه رو از فرودگاه امام نخرید .! آخه چرا ؟! چون که ....

 این پست زیاد شد باقی داستان رو در قسمت 2 می گم

در ضمن خواهش می کنم در فرم نظر سنجی وبنوشتم شرکت کنید و من رو از نحوه کارم آگاه ، ممنون

و فونتها رو فراموش نکنید

فعلا شب بخیر

چی شد که راوی سراب دید نه واقعیت رو

با سلام به دوستان عزیزی که می خوان به کبک یا دیگر ایالتهای کانادا مهاجرت کنن و زندگی بهتری رو در سر دارن ، همونطور که قول دادم امروز این وبنوشت رو رسما راه اندازی کردم .

ببینید دوستان قبل از هر چیز بگم که من به هیچ وجه قصد ندارم کسی رو از این راه منصرف کنم یا نیمه خالی لیوان رو ببینم ، یا قبول نشدنم رو تقصیر کسی بندازم و یا منفی بافی کنم ، شاید لازم باشه در یک پست ،کامل از منفیات بگم و در پست دیگه از مثبتها ، پس خواهش می کنم پیش داوری نکنید و تا داستان من تمام نشده منو متهم به موارد بی مورد نکنید ، چون من می خوام با رو شن کردن خیلی مطالب راه رو برای افراد روشن تر بکنم تا به سر نوشت من دچار نشن و با تدبیر درست و منطقی پا به این عرصه بگذارن ، نه اینکه بگن چون فلانی تونست من هم می تونم ، چون شاید فلانی تدبیر درست کرده ولی به تو نگفته و جور دیگه وانمود کرده ( از این موارد تو وجود خیلی از ما ایرانی ها پیدا می شه ، توی دوره دبیرستان ودانشگاه نمونشو هممون دیدیم ) و یا شانس همراهش بوده ، برای مثال من یه دوست صمیمی داشتم که بزور تونست دیپلمش رو بگیره یعنی کلی پول داد ، این ورو اونور، تا با معدل 10 دیپلم گرفت ولی بعد از امتحان کنکورش با اینکه می دونستم این شوت تر از این حرفاس که سوالی رو جواب بده ، بهش گفتم چیکار کردی ؟  گفت: ( آخه راوی چیکار می تونستم بکنم رفتم سر جلسه ، دیدم هیچی نمی دونم برای همین سوالها رو کنار گذاشتم و فقط شانسی جوابها رو علامت زدم !!! ) منم بهش گفتم پس چرا امتحان دادی مرد مومن ، حداقل خودتو محک میزدی  ببینی تا چند در صد می تونستی جواب بدی ، به من گفت ای بابا ما که تو دیپلمش موندیم این امتحان هم به خاطر بابام اینا می رم

در نهایت وقتی نتیجه ها رو زدن با تعجب هر چه تمام تر و با شگفتی خارق العاده آقا رتبش زیر 300 شد و در یکی از بهترین دانشگاه ها ی دولتی در یک از رشته های مهندسی قبول شد

هر چند بعد از 4 ترم اخراج شد ، چون 3 ترم مشروط شد و حتی 2 ترم معدلش زیر 10 شد

خلاصه یه همچین مواردی به ندرت پیش می یاد که کسی شاگردی نکرده  ملا بشه  و بعد هم موفق ، پس خواهش می کنم کاملا خودتونو بسنجین ، نقاط ضعف و قوتتونو دریابید و بعد دست به کاری بزنید تا عواقبش شما رو آزار نده

می دونید آدمایی که می رن مصاحبه و قبول می شن اینقدر ذوق و شوق پیدا می کنن ، که به عالم و آدم می گن  . و بدو میان در اینترنت اعلام می کنن  ، بر عکس آدمایی که رد می شن اینقدر تو ذوقشون می خوره که از هر چی اینترنت و مصاحبه و غیره و ذلک فرارین ، ( منو نبینین ، نه آخه من یه خورده آدم پوست کلفتی هستم ، یه مقدار از اعتماد به نفس زیر پوستم موند ، نتونست بره ، البته منم یه ماهی طول کشید تا خودمو جمع و جور کردم)

حتی الان  من با افرادی که رد شدن ایمیل می دم بزور جوابمو میدن ، خب از یه نطر بنده خدا ها هم حق دارن کلی پول و زمان خرج کردن  آخرشم هیچ ، تازه با سر افکندگی بر می گردن پیش خونواده و بعد هم هر کی می بینشون می گه ای بابا ما که می بینیم هر کی می ره قبوله برو اینترنتو نگاه کن

 در نتیجه تعداد آدمایی که میان توی اینترنت و می گن قبول شدیم یا وبنوشت می زنن خیلی به نظر می یان ،  تازه با تعریف هایی هم که از دیگران می کنند که ما هر کی رو دیدیم قبول شده این ذهنیتو ایجاد می کنه ، هر کی می ره قبوله فقط کافیه یک کم فرانسه بلد باشه ، سوالها رو کار کنه و اعتماد به نفس

در صورتی که شما باید شنیداریت فوق العاده قوی باشه که بفهمی آفیسر چی ازت سوال می کنه تا اون حفظ کردنی هاتو بدی به خوردش ، اینو با توجه به لهجه فوق العاده کبکی که بعضی از آفیسر ها دارن می گم ، تازه باید جمله بندیت خیلی خوب باشه که اگه ازت سوالی خارج از این سوالها کرد بتونی جوابش بدی

مثلا طرف تو وبنوشتش نوشته من فقط سوالها رو کار کردم بعد چند پاراگراف پایین تر می گه ما نشستیم کلی با آفیسر گپ زدیمو  ، از فلان و بمان سوال کرد و من هم جوابش دادم ، یا یه سوالی پرسید که فکر نمی کردم بپرسه و من هم بهش جواب دادم که ..... آخه بلف زن اگه تو فقط سوال و جوابها رو کار کرده بودی مگه می شه که خارج از اون سوال بپرسه و تو هم جواب بدی ، پس یا تو خیلی بلد بودی ، یا اصلا همچین سوالی از تو پرسیده نشده ، چون اگه آفیسر بفهمه که تو نمی تونی یه سوالشو جواب بدی اما سوالهای کلیشه ای رو مثل بلبل جواب می دی می فهمه که تو اونا رو حفظ کردی و در نتیجه بای بای

من در مدت ۷ روز که در سوریه بودم به ۸ نفر بر خوردم که رد شده بودند حتی تو کاروان ما ۲ نفر رد شدند با من می شد ۳ نفر

  در تمام طول مدتی که در اینترنت تاب خوردم حتی کامنتی هم ندیدم که بگه من رد شدم . و این باعث تعجب منه

چون به خاطر جریاناتی که برام اتفاق افتاد که بعدا به مرور می گم به این نتیجه رسیدم که غیر ممکنه شما تو هواپیمایی که از سوریه بر می گرده به دو سه نفر رد شده بر نخورید مگر اینکه اصلا با کسی صحبت نکنید در اونصورت ما حق نداریم از قول همه حرف بزنیم و مشتبه کنیم که آقا همه قبول شدن یا می شن ، و تکیه کلامشون اینه فقط سوالها و اعتماد به نفس

بگذریم این یه مقدمه ای بود که می خواستم بگم چرا من این وبنوشت رو شروع کردم و با چه نیتی

من در این وبنوشت می خوام از داستانهای زندگی خودم بگم و چرا به اینجا رسیدم که تصمیم گرفتم به کانادا مهاجرت کنم ، خب این یک کم زمان می بره و تا بخوام به مرحله سفرم به سوریه برسم  شاید یکی دو ماه طول می کشید  و چون من قصد دارم که  به دوستان تجربه هامو بگم و اگه بتونم کمکشون کنم و سوالاتشون رو جواب بدم ،

  برای همین داستانم رو از روز مسافرت به سوریه آغاز می کنم  و بعد از اینکه تمام تجربیاتم رو نوشتم  ، بعدا  بر می گردم و از سالهای قبل براتون می نویسم

امیدوارم که شما با این ایده مشکلی نداشته باشید

حالا اگه داشته باشین هم مهم نیست ، فرض کنید پای تلوزیون  ...؟؟!!! نشستید و مجریانش مثل همیشه وقتی که می خوان برنامه صد تا یه غازشون نشونتون بدن  بهتون می گن ، " می دونیم که الان مشتاقانه منتظرید که با هم به تماشای این برنامه  بنشینیم " ، چیکار کنم دیگه منو ببخشید ، از کوچیکی این خصلت دیکتاتور مآبانه رو توی وجودمون کردن

امید خدا  وقتی که رفتیم اونور اقیانوس اطلس این خصلت یواش یواش از وجودمون پاک بشه ، آمین

خب و اما بریم روی (اوه ببخشید) سر اصل مطلب

عزیزان ، اینجانب راوی ، داستان رو از اونجا آغاز می کنم که یک روز به کله ام زد برم خارج ، خب از اینجا دور تند می کنیم و 4 سال بعد

{ 6 ماه قبل از حرکت به سوریه}

( با توجه به اینکه بعضی دوستان در  وبنوشتاشون می نوشتن ما در زبان فرانسه گاگول بودیم و فقط 6 ماه ، فقط 4 ماه ، فقط 3 ماه ، و حتی یکی بود که می گفت فقط یک ماه درس خوندیم  و رفتیم برای مصاحبه و آفیسر یه هفت هشت تا سوال ماستِ کلیشه ایِ تکراری کرد و ما هم که از قبل جوابا رو حفظ کرده بودیم با اعتماد به نفس بالا جواب دادیم .( متاسفانه به علت اینکه آمپرسنج اعتماد به نفس این دوستان بر اثر بالا بودن شدت آمپرشون توی اون لحظات منفجر می شه ما نتونستیم دقیقا عددها رو بخونیم ولی مهندسین سازمان ناسا  با تجهیزات ماهواره ایشون ، تشعشعات اعتماد به نفس در دمشق رو گزارش دادن و بعد از تحقیق فهمیدن این تشعشعات از محل هتل روتانا و سفارت کانادا ساطع می شه و قدرتشو بیش از تشعشات انفجار بمب هیروشیما تخمین زدن ، فقط ما از خدا شاکریم که تشعشات اعتماد به نفس خسارات مالی یا جانی به همراه نداره )

خلاصه آفیسر با ما گپ زد و ما اصلا نفهمیدیم زمان کی گذشت و خلاصه از این چاخان های پوچ وخالی که نمی دونم ما ایرانی ها کی می خوایم دست برداریم از این حرکاتی  که  به دیگران نشون بدیم "ما با کمترین زحمت بیشترین استفاده رو می بریم و همشم به خاطر نبوغمونه و اگه ما به اندازه مثلا فلانی زحمت می کشیدیم الان جای انیشتن بودیم "، برای مثال طرف می ره 6 سال درس می خونه تو کنکور رتبش 500 می شه بعد می یاد می گه من روزی یک ساعت درس می خوندم و 10 ساعت پلی استیشن ، اگه من روزی 11 ساعت درس خونده بودم رتبه یکه می اومد پیش من لنگ می انداخت، آخه من نابغه ام،

یکی نیست بهش بگه آخه آدم حسابی ما که می دونیم تو 6 سال از اطاق بیرون نزدی ( البته بغیر ازگلاب به روتون دستشویی و حمام) چرا دروغ می گی؟ حالا اینم به من بگی که نابغه ای چیش به من ، چیش به تو ( به غیر از اینکه معلوم می شه که تو یه آدم  بلُف زنی و دیگران رو از خودت می رونی)

بگذریم ، درد در این دیر خرابات بسیار است و من نمی خوام بیش از این برم تو حاشیه

دوستان تمام این حرفا رو زدم که بهتون تاکید بکنم اعتماد به نفس در مصاحبه شرط لازم هست ولی به هیچ وجه شرط کافی نیست ، چون من خودم یه آدم فوق العاده اعتماد به نفسی هستم ، ولی بعدا متوجه شدم که بدرد مصاحبه ام نخورد

خلاصه ما به کمک وکیلمون که می گفت ما تو این مدت هیچ رد شده نداشتیم ( بعدا معلوم شد همچین چیزی نبوده ) و بعضی دوستان وبنوشت نویس که یا شانس همراهشون بوده ویا لاف زن بودن ( شامل خیلی ازدوستانی نمی شه که گفته بودن ما چند سال درس خونده بودیم مثل نلی خانم و چندین تا ازدوستان خوب دیگه ) در وبنوشتها برامون مشتبه شد حالا که ما 6 ماه هم وقت داریم امتحان TEF  هم می تونیم بدیم ، خلاصه ما که خودمون اعتماد به نفسمون بالا بود ، اثر تشعشعات اعتماد به نفس کاذب این قبیل دوستان دیگه درجشو به صورت کاذب اونقدر بالا برد که به وکیل محترم زنگ زدم که ای وکیل کجا نشسته ای که ما آماده اپلای هستیم چون دیرمونه که بریم برای کانادا  ، و ما محاسبه کردیم ، که تا راهی سوریه بشیم  16 درس ازcafé crème   به علاوه تمام سوالها رو می خونیم ، و سر مستانه می خواندیم که  آی کبک آی کبک ما داریم می آییم .

ولی از 40 روز  قبل از حرکت  ، با اینکه تقریباً کتاب اول café crème  رو تمام کردیم ، ما دیدیم نه بابا از این خبرا نیست و ما نمی تونیم به راحتی این سوالهای کلیشه ای رو جواب بدیم و اون قسمتاش که مربوط میشه به کار و زندگی و سیاست و تاریخ و جغرافیا که باید از افعال آینده در گذشته و و گذشته در آینده و شرطی و مرطی و غیره و ذلک ، استفاده کنیم ، کار ما نیست ، و به این نتیجه رسیدیم که کار هر کس نیست خرمن کوفتن گاو نر می خواهد و مرد کهن و بدین گون بود که دست به دامان استاد عزیز و گرانمایه ام شدم و گفتم استاد کمک .

و ای استاد این داستان café  رو بیا ول کنیم که ما جوابها را می خوایم (البته خیلی از جوابهای پیش وپا افتاده رو می تونستیم جواب بدیم ولی سلمبه قلمبه هاشو عمراً )

 هر چند استادم با حفظ کردن ، مخالف بود ولی خب چاره دیگه ای هم نبود و منِ گول مالیده شده ، یک ماه مرخصی بدون حقوق گرفتم تا بتونم این سیل خروشان جملات که بیش از 20 صفحه می شدن رو حفظ کنم ، غافل از اینکه حفظ کردن خیلی خطرناکه و مثل راه رفتن روی لبه تیغ می مونه ، کافیه طرف یک کم بپیچونت یا تو یک کلمه رو نفهمی و یا یک جمله از پاراگرافی که حفظ کردی رو فراموش کنی وووو .....

و ما آماده سفر به سوریه شدیم و روز حرکت فرا رسید

فکر کنم دیگه خسته شدید  ، پس تا پست دیگه که  عنوانش( آغاز حرکت به سوی سراب سوریه از فرودگاه امام ) است ،  همین جا شما رو به خدای بزرگ می سپارم ،

ولی لازم به ذکره ، داستان من رو دنبال کنید چون فوق العاده عبرت آموزه