سفر به سوریه - قسمت ششم
در سراب
سلام دوستان
ببخشید دیشب من اینترنت نداشتم .
واقعا شرمندتونم ، ولی در یک کامنت برای هدیه جان هم گفتم ، من توی این یک هفته فوق العاده سرم شلوغ بود و کار تو ادارم خیلی زیاد شد ، باور کنید با شب نخوابی بقیه داستان رو تهیه کردم .
و اما بقیه داستان
ندا رفت داخل و در رو بست ، من و مریم در اطاق انتظار موندیم و صحبت می کردیم
ربع ساعتی گذشته بود که یکدفعه در بیرونی باز شد و 4 نفر ، 2 خانم و 2 آقا ، که احتمالا از آفیسرهای اونجا بودن وارد شدن ، داشتن کبکی حرف می زدن ، من سعی کردم بببینم چی می گن ؟ ولی باور کنید دریغ از یک کلمه ، واااااااااای
مامانم اینا ، من فردا چطور بفهمم اینا چی می گن!!
اونا هم از اون در رمز دار رفتن داخل ، خیلی پر سرو صدا بودن ، بعد از کمی یک دخترخانمی اومد داخل و رفت با همون دختری که از پشت پنجره ، کار مراجعین رو راه می انداخت ، شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن ، و یک سری مدارک رو بهش نشون داد ، من از طرز صحبت کردنش حدس زدم ایرانی باشه ، گفتم ببخشید خانم شما ایرانی هستید ، یکدفعه با حالت خوشایندی برگشت و گفت آره ( این که می گم خوشایند ، برای اونا که نرفتن خارج از ایران بگم ، آدم وقتی خارج از کشور به یه هم وطن برمی خوره انگار فامیلشو دیده ، یا دوستشو و حالت خوشایندی بهش دست میده ، ما ها که همه اینطور بودیم ، شما رو نمی دونم ! ) من بهش گفتم الان مصاحبه داری ، و اون گفت نه من 3 روز پیش امتحان داشتم و قبول شدم ، با همین مکابا ( سیاهپوسته ) ، امتحان خیلی خوب بود و راحته .
بعد کمی سوال جواب کاراش که تموم شد ، رفت . و ما خوشحال از این که بابا هممون قبولیم .
بعد یک پسری اومد و رفت با همون دختره سفارتیه شروع کرد عربی صحبت کردن ، جل البالغ این دختره سفارتیه به سه زبون مسلط بود ( عربی ، فرانسوی و انگلیسی ) مشخص شد از کارمندای سوریه که در سفارت کانادا کار می کنه .
پسره اومد نشست و من ازش پرسیدم (انگلیسی) شما اهل کجایید ؟ و اون هم گفت لبنان . جالب اینجا بودکه بر خلاف ما ایرانیا نه پسره کتی داشت و نه شلوار پارچه ای ، بلکه با یک شلوار جین و یک تی شرت آستین نیمه اومده بود برای امتحان ( خوش به حال این عربا که برای خودشون راحتن و برخلاف ما که بدهکارانه با آفیسرها برخورد می کنیم ، اون پسره خیلی عادی بود) .
خلاصه بعد از یک ساعت و اندی از تو پنجره دیدم که ندا بلند شد ، به مریم گفتم : ندا مصاحبش تموم شد
همزمان دره قسمت آفیسرها باز شد و یک خانم و دو آقا یی که سه ربع ساعت پیش رفته بودن داخل ، اومدن بیرون ، ندا در رو باز کرد و دیدم داره از خوشحالی بال در میاره و گفت من قبول شدم
، هنوز از اطاق مصاحبه بیرون نیومده بود که اون آفیسر خانم و 2 تا آفیسر مرد ، به جایی که برن بیرون ، از ذوق و شوق ندا راهشون رو کج کردن و رفتن به سمت ندا و خانمه بهش گفت قبول شدی ؟
تیریک می گم ، اینجاشو فرانسوی خوب صحبت کردن ، یه خورده هم به فرانسه باهاش صحبت کردن و اون هم تشکر کرد ، بعد رفت به سمت پنجره همون دختره که سه تا زبون بلد بود ، و بهش گفت من بغیر از پر کردن این فرما باید چیکار کنم ، که دیدم دختره با تعجب به ندا گفت قبول شدی ؟
، ندا گفت : آره و اون با کمی حالت عجیبی تبریک گفت ، این صحنه ها برای من کمی عجیب بود ، یعنی چی مگه قبول شدن اینقدر تعجب و سوال و تردید و تبریک می خواد
، تو که همه قبول می شن پس اینا چرا اینکارا رو کردن ، برای لحظاتی توی این فکر رفتم ولی به خاطر شوق ندا ، سریع بی خیال شدم و من هم تحت تاثیر قرار گرفتم وخیلی خوشحال شدم ، خلاصه 4 برگ به ندا داده بودن که باید پر می کرد ، بگذریم ، ما خوشحال اومدیم بیرون ، ندا به شوخی می گفت بچه ها اینجا جیغ بکشم ؟
، خیلی خوشحال بود و به مادرش سریع زنگ زد و نتیجه رو گفت . خب با توجه به اینکه سفارت کانادا واقع در بزرگراهه ، ما سریع یک تاکسی گرفتیم ، برگشتنی 5 دقیقه ای رسیدیم
و ما که برای نهار وقت نکرده بودیم غذا بخوریم ، آو ا گفت ، راوی به خانمت بگو بیاد پایین که بریم یک رستوران ، نهار دعوت من ، خلاصه خانمم اومد و 4 نفری رفتیم برای یکی از بهترین رستورانهای دمشق .
پیاده زیاد راهی نبود و ما 10 دقیقه ای رسیدیم ، رستوران طبقه بالای یک پاساژ بود ، تقریبا می شه گفت سنتی هم بود ، منوی غذا رو که اوردن نمی دونستیم چه غذایی انتخاب کنیم . اسم غذاهای عجیب و غریب ، بابا چلو کبابش کو ما چلو کباب می خوایم ![]()
.
اونهایی که رفتن خارج می دونن من چی می گم ( یه دونه منو می یارن براتون ، نمی دونی کدومو انتخاب کنی ، آخر هم که یکی رو انتخاب می کنی
، وقتی غذا رو می یارن می بینی به درد لعنت خدا هم نمی خوره )
جالب اینجا بود از بس کی این رستوران سعی کرده بود سنت های خودش رو حفظ کنه ، که حتی یه نفر نداشت انگلیسی بلد باشه ، حالا ما هم هر کاری می کردیم بفهمیم این غذا ها چی یَن نشد ، آخرش هم یکی از کارگراشون روصدا زدن که یعنی یک کم فارسی می دونست ، اما بعد از صحبت کردن با اون فهمیدیم اگه عربی صحبت کنیم بیشتر همدیگه رو می فهمیم
خلاصه من یک پاستا درخواست دادم ، خانمم یک جوجه کباب ، ندا یک استیک و مریم هم یک نوع کباب مرغ ( که بعدا وقتی اوردنش دیدیم یه چیزی مثل خوراک مرغه که اول کبابش کرده باشن )، با دو نوع سالاد .
با اینکه ندا کلی با زبون بی زبونی ، بهشون گفت آقا من استیک رو خام می خوام ، ولی وقتی اوردن دیدیم یک برگ نازک(نصف قطر استیک تو ایران) گوشت که بر اثر پخت خشک شده ، و غیر قابل خوردنه ، ماکارونی من هم شامل یک ظرف رشته پخته شده در آب ، یک کاسه کوچک پنیر پیتزا ، با مقداری آب گوجه پخته شده بد مزه ، که باید خودم قاطیش می کردم ، خلاصه سرتونو درد نیارم ، هر 4 تا غذاش لعنت خدا نمی ارزید و واقعا از ادویه جات و نوع پختی که استفاده کرده بودن ، دل و رودمونو می ریخت تو هم ، ولی خب از گرسنگی و مجبوری ، مقداری خوردیم ، بنده خدا ندا ، همین ها 50 هزار تومن باهاش افتاد ، دستش درد نکنه به هر حال می خواست حال اساسی بهمون بده ، ولی خب ما که تو کشور خودمون نبودیم و از رستورانهای سوریه هم خبری نداشتیم . ولی خوشم اومد ندا هم کم نیورد و نصف غذاها رو خورد
.ماشالله دختر فوق العاده خوش خوراکی بود ، هرغذایی رو می خورد .
ندا جان دیروز ازت مجوز شوخی رو گرفتم . خیالم راحته که اعدامم نمی کنی .
تو سوریه برنج هم نداشتن ( اصلا در کشورهای عربی برنج نمی خورن ، فقط سوریه بعضی جاهاش به خاطر ایرانی ها چون زیاد می رن برنج درست می کنن ) فقط توی این رستوران یه برنجی مخلوط با مرغ و ماهی ریش ریش شده برات می اوردن
( Oh ' la la C'est horrible )
نتیجه اخلاقی : خانم هایی پولداری که دوست دارن اندامشونو خوشگل کنن ، به جای این همه خرج ، یه ماه برن مسافرت تو کشورای دیگه ، و برای غذا فقط برن اینجور رستورانها ، مطمئنا نی قلیون بر می گردید .
خلاصه من در سوریه به روح مقدس و دامت برکاته
مخترعین ساندویچ و پیتزا و مرغ سوخاری درود فرستادم و براشون از خدا طلب آمرزش کردم که اگه نبودن ، ما ایرانیا وقتی می رفتیم خارج از گرسنگی می مُردیم .
در حین غذا خوردن ندا گفت این مکابا از کارم سوال کرد ، سابقه ام ، چرا به کبک می خوای مهاجرت کنی ؟ و از همین سوالهای کلیشه ای . ندا می گفت یه سوال می کرد و بعد از اینکه جواب می دادی شروع می کرد به تایپ بعد از 5 دقیقه دوباره یه چیز دیگه می پرسید ، جالب بود ، ندا در فرم تمکن مالی ( که تو پست قبل براتون گذاشتم ) یه مبلغی نوشته بود ولی دارایی بانکیش کمتر بود ، در ضمن سند ماشینش رو هم برده بود ، مکابا بهش گیر داده بود و اون گفته بود من ماشین دارم ، مثل اینکه مکابا خودشو زده بود کوچه علی چپ و می گفت خب که چی؟ چه ربطی داره ؟ ، و ندا هم توضیح داده بود که بابا من ماشینم رو می فروشم به علاوه پولم ورمی دارم می رم کانادا و از این حرفها .
از ندا سوال کردم راجب سیاست ، جغرافیا ، تاریخ ، این چیزها سوا ل نکرد ؟ گفت اصلا ولی بیشتراز محیط کارم سوال کرد ، این که محیط کارش چقدر پرسنل داره و انواع و اقسام چیزای حاشیه ای ، مثلا دو سه تا سوال مسخره هم ازش پرسیده بود و اون سوالها این بودن ، چرا شما در ایران حجاب می زنید ولی اینجا نه ؟ ، چرا پاسپورتتون عکسش باحجابه ولی عکس اینجا بی حجابه ؟ ، شما بچه دارید ؟ ، ندا بهش گفته بود : من مجردم !! و مکابا با تعجب بهش گفته بود خب چه ربطی داره مگه آدم مجرد نمی تونه بچه دار باشه ؟ و ندا هم جواب داده بود بابا جان ایران ممنوعه !! مثل اینکه آخر سر همم قانع نشده بود .
یک نکته : ببینید دوستان این آقای مکابا یک کانادایی عرب تباره ، از نظر من بایستی شمال آفریقا باشه ، خب این آقا با توجه به اینکه در کشورهای عربی بزرگ شده ، و بعد در کشورهای اسلامی تاب خورده و بوده ( با توجه به اینکه وقتی یک افسر سفارت می خواد بره یک کشوری و اونجا کار کنه ، یک سری کلاسهای آموزشی جهت آشنایی با رسوم و عقاید و رفتارهای اجتماعی کشور میزبان رو براش می ذارن ) این سوال از یک فردی که در کشور اسلامی زندگی می کنه کاملا بی معناست ، تازه بی معنا ترش اونه که از جوابش قانع هم نشی ، دقیقا هدف این نامرد این بوده که ذهن فرد مورد نظرش رو تحت فشار قرار بده و یا اینکه به خیال خودش تحقیر کنه ، دلیل عمدش هم این بوده که این سوالها رو فقط از دختر های مجردی که همراهشون کسی نبود می پرسید ولی از زنهایی که متاهل بودن و به همراه شوهرشون بودن ، سوال نمی کرد ، حداقل تو چند برخورد ی که با افراد متاهل و مجرد داشتم که با این نامرد امتحان داشتن به این نتیجه رسیدم ، به هر حال خودتون فکر کنید این چه سوال احمقانه ایی هست که یک آفیسر با مصاحبه کنندش بحث کنه ، با توجه به اینکه در غرب هم به نوعی عیبه که دختر مجرد بچه دار باشه .
بگذریم ، خانمم به همراه دخترا می خواستن قلیون بکشن ، ( قابل توجه دوستان من اهل قلیون نیستم ، پاک پاکم ، حالا اگه هروئینی ، کوکایینی ، چیزی بود ، تفریحی یه حالی می دادیم
، قلیون !! ، این بچه بازیا چیه ؟
) ما به سر گارسون اونجا گفتیم قلیون می خوایم ، ولی اونا با زبان بی زبانی به ما گفتن در ماه رمضون قلیون نداریم ؟ اااااه ه ه چرا ؟ چطور ، غذا دارین ، قلیون ندارین ؟ گفتن بعد از اذان ، چون آقایون روزه بودن و دودش خلاصه می رفت تو حلق مبارکشون ، عجب آدمای خود خواهین هان ؟
این رستوران یکی از جاهایی بود که فقط لیرسوریه می گرفت یا دلار آمریکا ، برای همین قبلا به شما گفتم حتما باخودتون یه مقدار دلار ببرید
ما از رستوران در اومدیم ، ندا و مریم رفتن برای خرید و ما هم رفتیم به سمت شتل ، سر راه یه داروخانه ای دیدیم ( نه به خدا این یکی دیگه واقعا داروخونه بود ، دکترشم انگلیسی بلد بود ) ، یه جعبه قرص آشنایی به چشم خورد ، نگاه کردم دیدم پانادل panadol انگلیسی ( آخه عمه ام از انگلستان یکی دو مرتبه از این پانادل ها با خودش اورده بود و وقتی می خوردی سر دردت خیلی زود بین نیم ساعت تا یک ساعت خوب می شد ، البته سر دردهای میگرنی یا خاص نه ، ولی سردردهایی که بر اثر خستگی یا سرما خوردگی بوجود میاد رو خوب می کنه ، در ضمن زنهای بار دار هم می تونن بخورن و روی شیر بچه هم هیچ تاثیر منفی نداره ، انتظار هر چیزی رو داشتم بغیر از پانادل در یک داروخونه تو دمشق ، با خوشحالی رفتیم تو و یک بسته پانادل اکسترا قرمز رنگ خریدیم 48 قرص 3500 تومن ساخت سوریه تحت لیسانس انگلستان ، من گفتم ای بابا این که سوریه ایه ، ولی خب خریدیم دیگه ، هر چند وقتی اومدیم ایران یکیش رو تست که انداختم بالا باور کنین از انگلیسیش بهتر بود ، ( دفعه دیگه که رفتم برای کل دوست و فامیلامون می خرم ) .
عکس قوطیها رو گرفتم ، شما اگه دوست داشتید و رفتید سوریه حتما بگیرید . پشیمون نمی شید .
در صورتی که سایت یک جواب نداد از سایت ۲ استفاده کنید ، هیچ فرقی ندارن ، بعضی اوقات می بینی یک سایت آپلود توی ایران به خاطر فیلتر ریقش در میاد
بعدا در تحقیقاتم متوجه شدم که شرکتهای دارویی خارجی زیادی برای سوریه دارو می فرستن یا کارخونشون در سوریه کار می کنه و سوریه از لحاظ دارویی کشور فوق العاده قوی ایه ...
ای خدا سوریه در و پیت کجا و ما کجا ؟
ما رفتیم به شتل و تا ساعت 7 تو اطاق بودیم و مشغول خوندن سوالها و کمی هم امیدوار ، و فکر می کردیم ، فردا که با مکابا مصاحبه می افتیم ، بــابـــا قبــــــــــــولیم
.
ساعت 7 بود که داشتم خیابون رو از دور دید می زدم که ناگهان یک نور در آسمون پدیدار شد و بعد صدای بومب
، من یک متر پریدم عقب از ترس ، گفتم اوه خدای من اینها یه چیزی تو آسمون منفجر کردن ، تازه فهمیدم جریان چیه ؟خدا لعنتشون کنه دیوانه های روانی .
(داستان بمب رو پست بعد براتون می نویسم ) چون فیلم هم گرفتم و اول باید آپلودش کنم ، تا شما هم ببینید .
از تو اطاق خسته شده بودم و می خواستم برم لابی بشینم ، خانمم هم گفت من هم میام ، ما رفتیم لابی
داشتیم با سوالها بازی می کردیم که درهتل باز شد و .....



) ، وقتی جلوتر رفتم چشمتون روز بد نبینه ، مشابهشو تو تهران نمی بینید ، ولی خب خیلی کثیف بود ، اونجا یه جورایی سمساری زیاد بود ، باورتون نمی شه ولی دو سه تا مغازه دیدم که کفش دست دوم می فروختن 








با سلام خدمت شما دوست گرامی که وبنوشت من رو مشاهده می کنی ، من یک جوون 35 ساله هستم که بدنبال سرنوشتم از 3 سال پیش برای مهاجرت ، راهی سفارت کانادا در سوریه شدم و بعد از رد شدن دوباره اقدام کردم اما این بار به جای دعوت به مصاحبه ، از من مدرک TCF از سفارت فرانسه خواستن و بعد از ارسال مدرک بعد از یک سال دوباره منو به مصاحبه دعوت کردن و راهی استانبول شدم و بالاخره موفق شدم قبول بشم و مدارک CSQ رو بگیرم