سفر به سوریه - قسمت چهارم
در سراب
سلام دوستان چند روزی حس نوشتن نداشتم ، دوباره مشغول خوندن فرانسه شدم جدی تر از قبل
ولی بقیه ماجراهای من در سوریه
من به دنبال دمپایی برای حمام و صابون مایع ، نزدیک یک پل شدم و دیدم که هیچ مغازه ای نیست
، ولی اون دست پل چند تا مغازه بودند ، رفتم اون دست و دیدم همه آت و آشغالی می فروشن بغیر از دمپایی ، ازشون سوال کردم صابون مایع موجود ، و همشون می خواستن صابون جامد به من بدن و من با ایما و اشاره و انگلیسی و عربی بهشون می فهموندم ، ولک صابون مایع می خوام
، و در نهایت میگفتن نداریم ، عجبا !!
( یک کم تعجب کردم چرا اینا زودی نمی گیرن که من صابون مایع می خوام )، دیدم سمت راستم هیچ مغازه ای نیست ولی سمت چپم مثل اینکه یک بازاری هست
رفتم سمت چپ یعنی بازار ، ولی خب بیشتر شبیه بازار شام بود تا بازار !!
( اِه ، می گم چرا اینقدر گیج می زنم ، خب اینجا بازار شامه دیگه
) ، وقتی جلوتر رفتم چشمتون روز بد نبینه ، مشابهشو تو تهران نمی بینید ، ولی خب خیلی کثیف بود ، اونجا یه جورایی سمساری زیاد بود ، باورتون نمی شه ولی دو سه تا مغازه دیدم که کفش دست دوم می فروختن
، نه فکر کنین تمیز بودن ، مثلا کفش اسپرتهای پکیده و ... ( با خودم گفتم جل البالغ همه چیز برای فروش دیدم ، اینو دیگه ندیده بودم
) ولی خب کلکسیون دیدن عجایب الفروش من کامل شد ، و متاسفانه تنها چیزی که به ذهنم نرسید ، این بود که ازشون عکس بگیرم ، ولی بهتون قول می دم
دفعه بعد که رفتم دمشق عکسشو می گیرم از کافی نت های همونجا ، می فرستمش تو وبنوشتم ، که چند روز زودتر ببینید این ندیده رو ، جهت استحضار هدیه جان که خیلی عجولن
.
خلاصه به دنبال صابون مایع چند کیلومتری رفتم و رفتم ، سوال کردم و صابون مایع نیافتم تا به دمپایی رسیدم ، صاحب مغازه یه پسره بود ، که کپی سیاه وسفید بشار اسد بود ، چرا رنگی نبود !؟ خب اون موقع دیگه خودش بود
.
توی مغازشون هم عکس بزرگی از بشار اسد بود ( اونجا چیز عجیبی نیست ، ببخشید اینو می گم ، بعدا نگین راوی بی ادبه ولی تو سوریه اینقدر مردمش بشار اسد و حالا یا می خوان یا از ترس نشون می دن که می خوان ، تنها جاییشون که عکسشو نمی چسبونن ... به باسن مبارکشونه ، خلاصه من که توی اون مدتی که سوریه بودم ، عکس بشار رو تو تمام مغازه ها ، دکه ها ، هتل ها ، روی موتور پلیس .... می دیدم ، به طوری که دیگه حساسیت مزمن گرفتم ، با خودم می گفتم صد رحمت به ایران )
به پسره گفتم : فامیلی باهاش ، البته بصورت انگلیسی و اون هم بعد از کلی زور زدنو فکر کردن
جواب داد: نه ، اون بشار اسده ، رییس جمهورمونه
منم به ایرانی (چون معادلشو تو انگلیسی نمی دونستم ) گفتم : زحمت کشیدی ، خب خودمم می دونستم ، خلاصه به ما فهموند که فامیلش نیست ولی وری گوده ( منم به صورت سوالی بهش گفتم پس ؟ وری گوهه ؟ ، بنده خدا نفهمید چی گفتم ، منو تائید کرد و گفت yes yes ) و من هم کلی خندیدم
و اون هم خندید ( وای خدا چقدر خوبه یکی زبونتو نفهمه و تو هم هر چی می خوای بهش بگی
)
اینجور که پیدا بود آقا از احمدی نژاد هم خوشش می یومد
یک جفت دمپایی و یک جفت صندل ازش خریدم 325 لیر ، 6500 تومن خودمون ، قیمتش با ایران تفاوتی نداشت
ازش پرسیدم اینجا صابون مایع از کجا می شه پیدا کرد ؟! اون هم چند تا سوپری رو نشونم داد
. ازش خداحافظی کردم و رفتم پیش سوپری هاشون و ازشون صابون مایع خواستم اونها به من ریکا دادن
کلی بحث وجدل ، تابهشون فهموندم بابا من صابون مایع می خوام
یارو اصلا نمی دونست صابون مایع چیه ! آخرش هم می گفت تموم کردیم
خسته شده بودم و گفتم بی خیال برگردم شُتل ، در راه برگشت گفتم اومدنی از اون دست خیابون اومدم ، حالا برگشتنی از این دست برگردم ، هر چند این دست خیابون زیاد مغازه نبود .
برای همین موفق شدم 2 تا یاروخانه ببینم ، که موقع اومدنی ندیده بودم ، اولین یاروخانه (یارو خانه چیه ؟! اوه ببخشید ، بله
، در فرهنگ راوی نوشته شده :{ یاروخانه :
1- به مغازه ای اطلاق می شود که در ویترین بیرونیش تعدادی شامپوی رنگ و رو رفته ، رنگ موی رنگ و رو رفته ، صابون جامد ، مسواک ، چند عدد داروی تاریخ مصرف گذشته به همراه مگس مرده مخلوط با گردو خاک باشد و در داخل مغازه دارو بفروشند ، و از ساختن ویترین داخلیش 50 سال گذشته باشد در ضمن دکتر دارو فروش 2 کلمه انگلیسی نتواند صحبت کند ،
2- داروخانه مُنگل } )
بـــــــــلـــــــــه داشتم می گفتم
یاروخونه اولی رو که دیدم با خوشحالی پریدم توش ، خوشحال از اینکه دیگه صابون مایع گیرم اومد ، ورودی یاروخونه به صورت یک دالان بود و در انتها دکترش نشسته بود . بهش گفتم صابون مایع می خوام
، دیدم بلند شد رفت در یک کمد از ویترین ( چوبی بود ) رو باز کرد و یک صابون جامد برام اُورد ، من که منتظر یک قوطی صابون مایع بودم با ناراحتی بهش گفتم لیکوید ، مایع ، ماء ، تازه دو زاریش افتاد و گفت نداریم
با ناراحتی اومدم بیرون و با خودم گفتم : یعنی چی ؟!! چرا هر جا می رم گیرم نمیاد ؟!!
توی این افکار بودم که یک یارو خانه دیگه دیدم ، رفتم تو چند تا مشتری داشت از دکترش که زنی بود به انگلیسی پرسیدم : صابون مایع دارید و اون با تعجب نگام کرد و گفت :
هــان
کنار من یک خانم مسنی که محجبه بود نشسته بود ، با 2 تا پسر قدو نیم قد و یک دختر حدودای 19 یا 20 ساله بود ، و اما دختره فوق العاده زیبا که یک تی شرت یقه باز ، بدون آستین ، از ناف پیدا و یک شلوارک بلند پوشیده بود ، جالب بود مادرو دختر بهم نمی یومدن ، یکی اسلامی و یکی راحت ، ( هر چند می دونم الان می گین ، نچ نچ نچ
، این حرفا چیه ، چرا تو نگاه دخترا می کنی ؟ ولی خب اولا من آدم رکیم ، مثل خیلی نیست زیر زیری نیگاه می کنن ، یا دستاشونو می ذارن جلوی چشماشونو از لای انگشتا نیگاه می کنن ، یا نوع حادش ، اصلا نیگاه نمی کنن ، هر مردی هم بگه من نگاه نمی کنم دروغ می گه ، در ضمن خدا زیبایی رو درست کرده برای اینکه آدم ببینه ، و تا مرحله دیدن باشه موردی نداره )
خلاصه از این حاشیه که بگذریم ، دختره یه نیگاهی به من کرد وبه انگلیسی گفت شما چی می خواستین و من گفتم صابون مایع ، دیدم رو کرد به سمت دکتره و به عربی شروع کرد به صحبت و در ضمن به طوریکه دست چپشو ثابت نشون می داد دست راستشو بالا پایین می کرد به نشونه تلمبه زدن قوطی صابون مایع که به طرف بفهمونه ، دکتره که دوزاریش افتاده بود گفت: نداریم ، دختره به انگلیسی به من گفت نداره ، من هم گفتم میشه سوال کنین کجا می تونم پیدا کنم ؟ دختره به عربی با دکتره صحبت کرد و بعد به من گفت بیا با من و رفت بیرون یاروخانه و با انگلیسی ،
اونم چه انگلیسی ( آمریکاییها باید میومدن پیشش لنگ مینداختن ، فوق العاده لهجه آمریکایی داشت طوری که اکسانی از عربی رو نمی شد در کلامش دید ، و من متعجب بودم که وقتی عربی حرف می زد هم چقدر عربی اکسان داشت) بدون اینکه فکر کنه شروع کرد آدرس جایی رو که می تونستم صابون مایع پیدا کنم رو به من گفت جوری که اگه با ایما و اشاره نمی گفت ذهن من ازترجمه جملاتش جا می موند
، ازش تشکر کردم و خداحافظی و رفتم به سمت آدرس .
در حینی که به سمت آدرس می رفتم ، دختره ذهن من رو به خودش مشغول کرد ، این اولین تجربه من در یک کشور اسلامی بود که صبح تا شب از اسلامی بودنشون ، مغز ما رو می خورن و یک چهره خشنی از کشورهایی مثل لبنان و فلسطین و سوریه به خوردمون می دن ، در صورتی که مادری اسلامی با اون پوشش ، و دخترش با لباسهایی که خیلی از دخترای ما تو مهمونیها هم آرزو دارن یه همچین لباسهایی بپوشن و خانواده هاشون با چشم بد به خواسته دخترشون مهر منفی می زنن اومده بود تو خیابون .
و تازه اگه یک دختری با این سر و ضع با یک پسری مثل من صحبت کنه و فقط یک آدرس بخواد به من بده ، تو کشور من خیلیها چی فکر می کنن ، البته می دونم که الان توی تهران وضع بهتره ، اونم نسبی ، ولی کیلومتر 1 تهران دیگه همه چی فرق می کنه و دیگه شما در تهران نیستید در ایرانید . و در ضمن تو کف این هم بودم که این دختره چقدر قشنگ انگلیسی صحبت می کرد و تصوری که من از سوریه داشتم رو یک کم زیر سوال برد .
خلاصه به آدرس کذایی که رسیدم تقریبا همونجایی بود که قبلا رفته بودم ولی بایستی کمی جلوتر می رفتم ، یک بنکداری بو د که خیلی چیزا داشت و بعد از اینکه بهش گفتم ، گفت داریم ، نمی دونید چقدر خوشحال شدم ، باور کنید بعد از این همه دوندگی وجنگ و خونریزی انگار یه یک ملیون بهم دادن
، ولی چشمتون روز بد نبینه این صابون مایع یک بوی تند عطری داشت ، انگار که نصفش عطر بود نصفش صابون ، طوری که وقتی استفاده می کردیم ، در اطاق و با پنجره ها رو باز می کردیم تا بتونیم نفس بکشیم ، اینم از داستان صابون مایع ما ، بعدا متوجه شدم که بابا اصلا توی سوریه اکثر شتل هاش و مردمش اعتقادی به صابون مایع ندارن حتی زمانی که ما رفتیم در فرودگاه بین المللی دمشق ، اونجا هم صابون مایع نبود ، و فقط صابون جامد بود .
خلاصه باید یک جایی خیلی باکلاس باشه تا شما صابون مایع ببینید .
نتیجه اخلاقی : خانمها و آقایون ، چون صابون مایع تو سوریه مثل 15 سال پیش ایران هنوز جا نیفتاده . لطفا در صورتی که به دمشق می رید ، حتی اگه برای 2 روز هم باشه با خودتون صابون مایع ببرید . تا عذاب وژدان نگیرید . بعدا نگید
راوی نگفت هــــــان ....
در نهایت به شتل برگشتم و دوباره رفتم و اعتراض خودم رو نسبت به اطاق اعلام کردم و اونها هم گفتن خیلی سریع انجام می شه و الان در دست اقدامیم و شما تا شب تحمل کنید .
نمی دونید حمام کردنم با اعمال شاقه بود ، حمام من که تو بیست دقیقه تموم می شه ، اونجا بیش از سه ربع ساعت تو حموم بودم ، برای اینکه به اینور و اونور نخورم .
تا سر شب هیچ اتفاقی نیفتاد ، اما ، ساعت 7 ما مشغول خوندن سوالات بودیم ، که ناگهان صدای مهیب بمبی به همراه یک نور ما رو از جا پروند
، باور کنید من که سر تخت دراز کشیده بودم و در اعماق سوالها غوطه ور بودم یک متر پریدم تو هوا .
خانمم گفت بفرما من که بهت می گم دیشب صدای بمب شنیدم ، دوباره باز بمب گذاری کردن ، من گفتم نگران نباش و حتما موقع شام سوال می کنم ، تا اینکه برای شام رفتیم پایین ، رستوران دقیقا کنار لابی بود ، یعنی می شه گفت لابی و رستوران یه جورایی تو هم بودن ، شاممون رو داشتیم می خوردیم که ندا و مریم اومدن پایین غذا بخورن ، بعد از اینکه شاممون تموم شد ، رفتیم پیش لیدر مون که در لابی نشسته بود و در حال پول گرفتن از اعضای تور بود ،
خب علتش هم این بود که داشت نفری 25 هزار تومن می گرفت تا افراد رو ببرن یک جایی به نام "معلولا " ( بعدا می گم معلولا جریانش چیه ) ما که نمی خواستیم بریم چون رفتنشون قبل از امتحان بود و ما نمی خواستیم که قبل از امتحان جایی بریم ولی یک زوج جوونی بودن ، که ما تصور می کردیم برای سفارت اومده باشند ، اونها نشسته بودند و داشتن پول می دادن و من به بهونه همین موضوع می خواستم سر صحبت رو باز کنم ، در ضمن خانمه هم از این دخترایی بود که از اول تا آخر سفر ، روسری از سرش در نیومد .
از لیدر سوال کردم ما صدای انفجار بمب شنیدیم ، دیشب و الان ، جریان چیه ؟ اون هم که مشغول پول شمردن بود گفت هیچی ، بمب کجا بود ؟!!! خلاصه منتظر یک فرصت بودم ، با این زوج صحبت کنم که ندا و مریم از کنار ما رد شدن ، لیدر بهشون گفت : شما نمی خواید به معلولا برید ، که دیدم مریم با حالت عصبانی و بی محلی !!! بهش گفت ما فردا سفارت امتحان داریم و رفتند به سمت آسانسور ، من دیدم زوجی که نشسته بودن هیچ عکس العملی از خودشون نشون ندادن و سریع دوزاریم افتاد اینها سفارتی نیستن ، چون اونجا هر کی به دنبال اینه که افراد امتحانی رو پیدا کنه و با هم از تجربیاتشون ، زمان امتحانشون و غیره سوال کنه ، شاید یک نفر قبل از شما امتحان داشته باشه ، به شما می گه که جدیدا چه خبره ، خلاصه سریع به خانمم گفتم برو و با این دختر خانمها صحبت کن ، خانم من هم که کمی خجالتی تشریف داشتند حاضر نشدند ، در نتیجه بهش گفتم دنبالم بیا .
مریم داشت وارد آسانسور می شد و ندا هم پشت سرش بود که من صدا زدم ببخشید خانما شما امتحان سفارت دارید ، ندا برگشت آروم و با کمی تعجب گفت : بله من فردا امتحان دارم ، من هم گفتم » منم امتحان دارم ولی پس فردا ، خلاصه بعد از صحبت معلوم شد که ندا خانم لیسانس فرانسه دارن و مریم خانم هم دوست صمیمیش بود که اومده بود ، ندا تنها نباشه ، خلاصه بعد از یه ده دقیقه صحبت کردن من و خانمم با این دختر خانم های باکلاس ، اولین آشنایی خانوادگیمون رقم خورد .
ندا جان دختری زیبا ، خوش استیل و فوق العاده مهربون ، و فوق العاده اجتماعی و مریم جان هم یک دختر زیبا ، لاغر و بانمک و فوق العاده مهربون و دلسوز و اجتماعی بود و هر دو تاشون هم دخترای باشخصیتی بودن ، من که خیلی خوش حال هستم از اینکه من و خانمم دوستان به این خوبی پیدا کردیم .
خلاصه جان گفت من راجب تاریخ و جغرافیا و این چیزا زیاد تحقیق نکردم ، می شه من جوابهای شما رو ببینم ؟ و من هم قبول کردم ، خانمم با هاشون رفت به اطاقشون و من هم رفتم اطاقمون که سوالها رو بیارم
بقیه داستان رو هم دفعه بعد امید خدا
با سلام خدمت شما دوست گرامی که وبنوشت من رو مشاهده می کنی ، من یک جوون 35 ساله هستم که بدنبال سرنوشتم از 3 سال پیش برای مهاجرت ، راهی سفارت کانادا در سوریه شدم و بعد از رد شدن دوباره اقدام کردم اما این بار به جای دعوت به مصاحبه ، از من مدرک TCF از سفارت فرانسه خواستن و بعد از ارسال مدرک بعد از یک سال دوباره منو به مصاحبه دعوت کردن و راهی استانبول شدم و بالاخره موفق شدم قبول بشم و مدارک CSQ رو بگیرم