شب یلدا
سلام دوستان
شب یلدا رو به تمام هموطنان عزیزم در سراسر دنیا تبریک میگم

سلام دوستان
شب یلدا رو به تمام هموطنان عزیزم در سراسر دنیا تبریک میگم

قبل از اینکه بریم تو هتل لازمه چند چیز که در پست قبل یادم رفت بنویسم رو براتون بگم
هوا کمی شرجی بود ، اما نه خیلی زیاد
هومن و هیلدا یک امیدواری بزرگ داشتن و اون این بود که فردا میرفتن تهران و از این خراب شده نجات پیدا میکردن ، من هم به هومن اینا می گفتم: خوشبحالتون که فردا بر می گردید ، ولی ما باید 3 روز دیگه بمونیم
آره اونا فردا می رفتن ولی منو خانمم باید می موندیم ، بسیار برامون سخت بود ، ما توی اون شرایط سخت با هومن وهیلدا آشنا شده بودیم و همدرد هم بودیم و وجودمون توی اون 2 روز برای هم مسکن بود
آوا و مریم هم دیروز رفته بودن و ما هم 3 روز دیگه بر می گشتیم ، از طرفی چون قبول نشده بودیم اینقدر برامون دمشق خسته کننده بود که احساس می کردم خیابونهای دمشق دارن برامون زبون در میارن 
ساعت تقریبا 30 :12 بود که رسیدیم شتلمون ، وقتی رسیدیم ، توی این خیال بودیم که دیگه راحت می ریم میگیریم می خوابیم
اما 2 زار بده آش به همی خیال باش
وقتی وارد اطاقمون شدیم ، متوجه شدیم که ای وای از گرما و شرجی نمی شه نفس کشید
، پس چرا کولر خاموشه ، اما وقتی دقت کردم دیدم کولر روشنه ولی فقط فنش روشنه ولی رادیاتورش گرمه ، رفتم پایین و به رسیپشن اونجا گفتم ، اون هم گفت الان یه نفر رو می فرستم چک کنه ، بعد از 5 دقیقه یه نفر اومد و گفت کولر مشکلی نداره و این به خاطر سیستم مرکزیه که خرابه و گاز به اینجا نمی ده ، من رفتم پایین و گفتم آقا ما باید چه کنیم و این چه وضعشه ، و اون هم قبول نکرد
متاسفانه غافل از این بودم که رسیپشن داره تمرین مجسمه ابولهول رو می کنه و همینطور عین برج زهر مار ایستاده بود و منو بر و بر نگاه می کرد و اصلا کاری نمی کرد ، من که دیگه ناراحت شده بودم گفتم آقا این لیدر ما کجاست؟ من چطوری توی این گرما تا صبح بخوابم ، باید اطاق ما رو عوض کنید
وقتی رسیپشن دید من خیلی مصمم ، گفت من می تونم اطاقتو عوض کنم ، با ناراحتی گفتم خب بکن
خلاصه کلید یه اطاق دیگه رو به خدماتی داد و بعد از اینکه من با اون رفتیم به اون اطاق دیدم اون اطاق هم وضعیت مشابه داره و گرمه دوباره برگشتیم پیش رسیپشن و رسیپشن گفت به من مربوطی نیست و ما تمام اطاقامون پره و همینی که هست
من هم در حالی که شماره لیدرمون رو می گرفتم دادو بیداد می کردم که این چه وضعشه و من ولتون نمی کنم ، شکایت می کنم
و غیره وذلک ، لیدر لعنتی تلفنش جواب نمی داد و من که راه به جایی نبردم گفتم: الان زنگ می زنم به شرطی و تکلیفمو روشن می کنم ، خانمم که اومده بود پایین اصرار می کرد که راوی تو رو خدا با اینا در نیفت و دعوا نکن ، حالا اگه پلیس بیاد مگه به نفع ما کاری انجام میده ، باور کنید توی اون لحظات خودمو مثل یک آدم بی پناه می دیدم که در یه جایی گیر کرده و از دستش هیچ کاری بر نمیاد مثل یک بچه یتیمی که ایلون و ویلونه و یا مثل یک کارتن خوابی که تو اجتماع کسی بهش توجه نمی کنه خلاصه غربت خیلی بده اگه نتونی با کسی ارتباط برقرار کنی و نتونی دادتو بگیری .
خب ما در یک کشوری هم بودیم که عرب بودنو حالا اگه پلیس هم میومد ما چطور اونو حالی می کردیم ، توی این فکرها و صحبتا بودم که رسیپشن به یکی از خدمه گفت مارو به اطاق دیگه ببره ، ما اون شب به 7 یا 8 اطاق دیگه سر زدیم و دیدیم وضعیت همینطوره و مشکل از سرد کننده مرکزیه و در ضمن هیچ کس در این شتل نبود بغیر از 3 خانواده ، که یکیش ما بودیم
ما که دیدیم اوضاع اینطوریه و سرد کننده مرکزی خرابه چاره ای ندیدیم مگر اینکه تا صبح دراین شرایط صبر کنیم ، در نتیجه رفتیم در اطاقمون ، پنجره رو باز کردیم و من از گرما لخت شدم و در رختخوابم دراز کشیدم و از گرما له له می زدم ، ساعت تقریبا 2 شب بود ، و از گرما خوابم نمیومد و تا اومدم بخوابم ساعت 3 شد که فکر کنم تازه خوابیده بودم که ناگهان با صدی یک انفجار مهیب
بلند شدم ، و هنوز شک اولی
رو نگذرونده بودم که صدای دومین انفجار منو به سقف اطاق چسبوند ، خب پنجره ها باز بودن و صدا با قدرت وارد اطاق شده بود خدا خفتون کنه با این رسم مسخره احمقانه تون سوریا ، و خلاصه تا ساعت 6 صبح نتونستم بخوابم البته خانمم هم همینطور
صبح ساعت 8 از صدای ماشینها در خیابون از خواب بلند شدم ، منو خانمم دوشی گرفیم و ساعت 10 رفتیم بیرون و رفتیم به طرف میدون العظمه و همینطور تاب خوردیمو تاب خوردیم و یه مقدار خرید کردیم ، ساعت 1 برگشتیم شتل غذا خوردیم و دوباره ساعت 3 رفتیم بیرون
اولش گفتیم بریم نمایندگی MTN تا این خطو برامون فعال کنه چون خط 400 یونیت شارژ نشون می داد ولی برای تماس فعال نبود ، خب من هم سیمکارتو داشتم و هم کارتشو ( همون کارتی که به سیم کارت وصله ، بعد سیم کارتو ازش جدا می کنن ) خب توی خیابون بور سعید یکی بود ، پیاده رفتیم تا اونجا و وقتی وارد شدیم ساختمون شیکی بود پرسنلشون از چیزهای زردی استفاده می کردن ، مثلا مرداشون کروات زرد ، زناشون کروات زرد بازی که دورشون بود و خلاصه زرد زیاد بود ، مثل MTN ایران من با انگلیسی بزور تونستم بهشون حالی کنم که جریان چی بوده ، نه به خاطر اینکه اونا انگلیسی بلد نباشن ، نه اتفاقا اینقدر انگلیسیشون خوب بود که من مشکل پیدا کردم ، ولی خب به من فهموندن که چون این شماره به نام شما نیست ، شما نمی تونید اینو فعال کنید ، واین سیم کارت به نام کسی دیگه ای یه
منو بگو، کاردم میزدی خون در نمیومد
، دختریه احمق تو تهران ، پس پاسپورتمو برای چی گرفتی؟؟!! ، گرفتی که این خطو به نامم کنی تا فعال شه پس چی شد؟؟!!
دست از پا دراز تر از اونجا اومدم بیرون ، و همچنان با حسرت به سیم کارت نگاه می کردم و 25 هزار تومن پول رفته
از در یه مینی پیتزایی گذشتیم و خوشمون اومد که یه تستی بزنیم ، اولش گفتم شاید نشه توی خیابون غذا خورد چون ماه رمضونه ، البته ما توی خیابون آب می خوردیم ولی تو خیابون غذا نخورده بودیم ، من از یکی از کارکنای پیتزایی سوال کردم ما می تونیم اینجا بخوریم و اون هم گفت آره ، گفتم ماه رمضونه ، اون هم با دست و سر و این چیزا علامت داد اشکالی نداره و گفت لا مشکل ، تا داشت مینی پیتزای ما رو می داد دیدم یکی بغل دست ما داره با خیال راحت پیتزاشو می خوره و ما هم شروع کردیم خوردن دیدیم بابا اینجا خیلیها که روزه نیستن بیرون هم غذا می خورنو کسی باهاشون کاری نداره ، تا ما پیتزا هامونو خوردیم چند نفری اومدن و اونها هم خریدن و توی همون خیابون پیتزاشون رو خوردن
ای خاک بر سر ما ، که کاتولیک تر از پاپ هستیم
که اگه کسی تو خیابون آب خورد باید شلاق بخوره ، در صورتی که باور کنید در تمام طول مدتی که ما در سوریه بودیم ، اصلا احساس نکردیم که ماه رمضونه و باید خیلی چیزا رو تو خیابون رعایت کنیم .
یعنی بغیر از بمب هایی که سحر و موقع افطار می زدن دیگه شما رنگی از ماه رمضون در دمشق نمی دیدین
بگذریم بعد رفتیم به سمت هتل هومن اینا ، اونا قرار بود ساعت 5 برن فرودگاه
وقتی رفتیم دیدم اونجا هومن و هیلدا تو لابی هتلشون نشستن و اثاثیشون هم بغلشونه
تازه هومن شب گذشته حالش بد شده بود و مسمویت شدیدی پیدا کرده بود ، که البته نه از غذا بود ، به خاطر چیزای دیگه بود ، بنده خدا صبح اول صبحی با هیلدا رفته بودن بهداری و اونجا هم یه حال اساسی بهش داده بودن ، خب البته ما خبر نداشتیم و نمی دونم چرا به ما چیزی نگفتن ، در ضمن اینی که توی تور می گن شما رو بیمه می کنیم تا در مواقع ضروری از دوا و دکتر اونجا استفاده کنید ، همش کشکه
هومن به من گفت راوی بیا بریم تا اینجا یه چیزی بخرم برای خونوادم ، خلاصه منو هومن رفتیم به سمت خیابون بور سعید و اونجا دیدم خدا بده برکت چقدر اتوبوس ، البته اتوبوسهایی که مال زمان دارسی بودن ، حتی اتوبوسی بود که با هندر روشن می شد بعضی هاشون خوشگل بودن ، توی فیلمای قدیمی ازشون دیده بودم ازشون عکس گرفتم ، جالب اینجا بود افرادی که داخل اتوبوسها بودن هم بعضی اوقات لبخند می زدن ، شاید بعضی هاشون تعجب می کردن چه جور ما از این اتوبوسها ندیدیم ، شاید هم چون می دونستن از این اتوبوسها ندیدیم برامون جالب شده و داریم ازشون عکس می گیریم ،
خلاصه من خیلی تعجب کردم که چرا این همه اتوبوس اونجا بود و این همه آدم چرا این موقع روز ریختن بیرون ، از یکی از مغازه دارهایی که کمی فارسی بلد بود سوال کردیم و اون هم گفت که اینها کارمند های دولتن ، خب توی خیابونهایی که به میدون العظمه منتهی می شن خیلی وزارت خونه و اداره جات دولتی هست ، حساب بکنید کارمندای وزارت خونه هاشون با چه اتوبوسهایی می رفتن منزل
بگذریم بعد از این که هومن 3 دست لباس خرید ، برگشتیم به سمت هتلشون ، وقتی برگشتیم دیدم یه آقایی که ریش پشمیه داره با هیلدا و خانمم صحبت می کنه ، بعد که من هم وارد بحث شدم ، متوجه شدم این آقا ایرانیه و برای زیارت اومده ، خب یه مسئله دیگه هم پیش اومده بود و اون این بود که یک چک 50 هزار تومنی در کیف پول ( از این دستی کوچیکا) هیلدا بود که می گفت من همیشه یه تراول برای روزهای مبادا تو کیف پولم می ذارم ، که یه جا اگه پول کم اوردیم داشته باشم ، حالا که سر کردم دیدم نیستش این کیف پول تو چمدونش بود ، معلوم شد که آقایون خدماتی ها زحمت کشیدن و چمدون اونا رو باز کردن حالی به اساسها دادن و کیف پولشون زده بودن ، واقعا هیلدا دیگه اعصاب نداشت و بقول خودش سفر سوریه بدترین سفر عمرش بوده
و هر چی تو لبنان خوش گذرونده بودن تو سوریه از دماغشون دراومده بود
اون مرده برای هیلدا می گفت 2 – 3 روز پیش یک خانواده یک مشت جنس میخرن و میارن به رسیپشن می دن و می گن اینجا باشه تا ما بر گردیم ولی وقتی بر گشتن نه رسیپشن بود و نه جنسها هر چی هم هی گفتن آقا ما اجناسو دادیم اونها قبول نمی کردن ، و میگفتن اشتباه می کنین ، تا اینکه اونها تصمیم می گیرن به پلیس اطلاع بدن وقتی پای پلیس خواست وسط بیاد اونها بعد از چند دقیقه اجناسو برگردوندن و گفتن ببخشید اشتباه شده
و گفت که شما هم برید و بگید ما به پلیس می خوایم بگیم ، خب هومن وهیلدا هم به ذهنشون رسید که اصلا چه معلوم روزی که اومدن به این هتل ، کیفی که حاوی عینک و ساعت گرون قیمتشون بوده رو هم همین خدمه اینجا ندزدیده باشن ، پس تصمیم گرفتن اینکارو بکنن ، و برن پیش رسیپشن .
خلاصه همگی رفتیم پیش رسیپشن و هیلدا و هومن شروع کردن تعریف داستان و گفتن ما می خوایم بدونیم چی شده و اگه معلوم نشه به پلیس می گیم ، خلاصه بعد از کلی جرو بحث ، رسیپشن که ناراحت شده بود یکی دو تا از خدمه رو صدا زد و با اونها هم صحبتی کرد و بالاخره گفتن با لیدرتون تماس بگیرید وقتی هومن با لیدرشون تماس گرفت ، لیدرشون گفت: اگه بخواین شکایت کنید ، تا پلیس بیاد و پبگیری کنه ، اگه تازه بتونه کاری کنه یکی دو روز طول می کشه تازه شاید هم نتونستین ثابت کنید و بعد قوز بالا قوز ، در ثانی اصلا معلوم نیست که این دزدی کی اتفاق افتاده روز اول ، روز دوم ، امروز
و کلی خدمه جابجا شده و اگه ساعت مشخصی داشت کار راحت تر می شد
و چون هومن و هیلدا تا یه ساعت دیگه بایستی به فرودگاه می رفتن ، وقتی اوضاع رو اینطور دیدن ، تصمیم گرفتن بی خیال بشن ، و از خیر این سرقتها بگذرن
اون مرده ریشو دوباره برگشت و گفت چکار کردین؟ ، و ما هم گفتیم فایده نداشت و بعد مرده ریشو شروع کرد به تعریف مسائلی که دلقک بودنش رو برای من به اثبات رسوند . داستانشو در یک پست جداگونه براتون می نویسم
چون روز آخر تور ایرانیها رو بزور به زینبیه می برن و از اونجا به فرودگاه میرن ، هومن با لیدر صحبت کرده بود که بعدا بیان دنبالشون و از اینجا برن برای فرودگاه ، اما لیدر خلف وعده کرده بود و بعد از کلی معطلی ، بعد از اینکه یه 10 – 20 بار هومن با لیدر تماس گرفت که بابا کی دیگه میای ما رو می بری ساعت نزدیک 6 شده ، لیدر گفت تاکسی بگیرید و پولشو هتل حساب کنه و بیاید ، خلاصه رسیپشن هتل زنگ زد به یک تاکسی تلفنی
بالاخره هومن و هیلدا سوار تاکسی شدن و در حالیکه از ما خداحافظی می کردن ، راهی فرودگاه شدن
ما موندیم و ما
یه خورده احساس تنهایی کردیم ولی تصمیم گرفتیم باهاش بجنگیم ، تازه عادت کرده بودیم به هومن جان و هیلدا جان
زوجی که فوق العاده باحال بودن ، ولی خب شانس با اونها و ما یار نبود و مکابای نامرد بد جوری تو ذوقمون زده بود
از اون روز تا حالا من هنوز هیلدا و هومن رو ندیدم و واقعا دلم براشون تنگ شده ، البته با هم گهگهایی در تماسیم
هیلدا جان عزیز هم بعد از اومدن ، دوباره اپلای کرد و خوشبختانه یه ماه قبل فایل نامبرش اومد
من به دلایلی هنوز اپلای نکردم ولی تا اواخر ماه دیگه اپلای می کنم
بماند
بعد از رفتن هومن و هیلدا ، رفتیم یه حلویاتی ( شیرینی فروشی به زبان عربی ) که هیلدا از باقلواش تعریف کرده بود ، پیداش کردیم ، تصمیم گرفتیم یه روز قبل از رفتن بیایم و ازش باقلوا بگیریم و ببریم برای ایران
ما رفتیم دوباره سمت میدون و به خیابون هایی که تا حالا نرفته بودیم سر زدیم ، کیف و کفش و پوشاک در سوریه به مراتب از ایران ارزونتره ، بعضی جاها که می رفتیم و یه خورده چک و چونه می زدیم ، به ما می گفتن اصفهانی؟ ما هم زرنگی می کردیم می گفتیم: آره و اونها می گفتن : اوه اوه اوه ، و سریع کوتاه میومدن ، یا کمی باهامون راه می یومدن ، به بعضی ها تا نمی گفتم اصفهانی به هیچ وجه قبول به تخفیف نبودن ولی همچین که میشنیدن ما اصفهانی هستیم ، سریع تخفیف رو می دادن ، خب می دونستن حریف هرکی بشن حریف اصفهانی ها نمیشن ، و خیلی برام جالب بود که شهرت اصفهانی های عزیز تا کجا ها رفته
اصفهانی های عزیز ازتون ممنونم ، بابت شماها تخفیف های خوبی گرفتیم
خلاصه نزدیکای اذان بود که برگشتیم شتلمون و ساعت 8:30 بعد از خوردن شام تصمیم گرفتیم بریم باب طوما
اولش رفتیم به سمت همون پل که عکسشو آزاده خانم گرفتن و من در پست ( خبرنامه ۴ ) گذاشتمش و از اونجا پیچیدیم به سمت چپ ، یک کم جلوتر بازاری بود از کیف و چمدون ، که وقتی رفتیم لعنت خدا نمی ارزید ، و همش جنساشون چینی بود ، بعد اومدیم بیرون و کمی جلوتر ، ساختمونی بود که فکر کنم مال وزارت دفاعشون بود ، و اگه ننوشته بودن و یه مامور جلوش تاب نمی خورد هیچ کس نمی فهمید که این ساختمونه یه وزارت خونه باشه اونم از نوع نظامیش ،
خلاصه پیاده رفتیم ، تا به یه چهار راهی برخوردیم که سمت راستش به سمت باب طوما می رفت ، وقتی خواستیم سوار یه تاکسی بشیم ، دیدیم تاکسی مترش رو روشن نمی کنه ، من هم بهش گفتم تاکسی مترت رو روشن کن و اون گفت نه ، باب طوما ، مئه لیر یعنی 100 لیر ، من هم بهش گفتم عامو خر خودتی ، بزن کنار ما پیاده می شیم و اون هم زد کنار و ما رو پیاده کرد ، بعد سوار یه تاکسی دیگه شدیم و با 30 لیر رفتیم به فلکه باب طوما
اولش به یاد شب گذشته که با هیلدا و هومن بودیم ، رفتیم به کوچه پس کوچه های تنگ و باریک ، بعد برگشتیم و رفتیم به بازار البته بازار باب طوما فقط لباس داره
چند تا فروشگاه داره که باید با آسانسور بری طبقه های بالا تا لباس ها رو ببینی و ما فروشگاهی ندیده نذاشتیم ، رفتیم داخل یکی از این فروشگاه ها و اونجا به چند تا ایرانی برخوردم که از قزوین اومده بودن ، همه فامیل بودن ، با یکی از پسراشون سر صحبتو باز کردم و فهمیدم برای زیارت و گردش با اتوبوس به سوریه اومده بودن ، البته از طریق یک تور مسافرتی .
من بهشون گفتم کدوم هتلید و اون هم گفت ما توی یه مهمانسرا در زینبیه هستیم و خیلی بد طوره و جاش خوب نیست و محله فوق العاده بدیه در ضمن برای اومدن به دمشق کلی مکافات داریم ، من گفتم مگه زینبیه چقدر فاصله داره ، گفتن یه ۳۰ - ۴۰ کیلومتری با دمشق فاصله داره ، یکی از پسرا که اسمش امید بود گفت تورهایی که با اتوبوس هستن بیشتر تو مناطق زینبیه افراد رو می برن و خوش بحالتون که مرکز شهرین
واقعا راست می گفت روزی که زینبیه رو دیدم ، به حال خودم تاسف خوردم چطور توی یه همچین محله پا گذاشتم
بعد از اینکه تاب خوردیم ، بر خوردیم به یک مغازه حراجی ، یه پیرهن و دامن جینی که به سبک عربی و فوق العاده شیکی بود نظرم رو جلب کرد ، وقتی رفتیم داخل پرسیدم قیمتش چنده و اون هم گفت : ایرانی ، گفتم : آره گفت : 45000 تومان ، من و خانمم تعجب کردیم چقدر خوب ، چه قیمت خوبی ،
پشت بندش گفت این 70 هزار تومن ، 25هزار تومن تخفیف
وقتی نگاه کردم دیدم روش اینطور نوشته بود
که خونده می شه 2220 لیر ، حساب کردم لیری22 تومن هم که باشه باید 50 هزار تومن باشه و این بابا داره دروغ می گه که 25000 تومن تخفیف داده ، و این فقط 5000 تومن تخفیف داده ، بهش گفتم ببخشید این قیمت اصلیش 50 هزار تومن ، چرا الکی می گی 70 هزار تومنه
اون هم در حالی که داشت با یه زن صحبت می کرد ، ماشین حسابش رو دراورد و جلوم این شماره ها رو در هم ضرب کرد 3325 × 20 = 66500
من بهش گفتم آقای عزیز چرا عدد 3325 ؟ اینجا نوشتی 2220 ، و اون با تعجب نگام کرد و گفت این عدد 3 و این عدد هم 5
من بهش گفتم آهان ایرانی گیر اوردی می خوای بندازی این عدد 2 و این عدد 0 ، اون دوباره به من گفت ایرانی درست ، ولی عربی به این می گن 3
و به این می گن 5 .
دوباره باز باهاش جرو بحث کردم و اون که دیگه کلافه شده بود
رو کرد به خانمه و به عربی بهش گفت " که به ما بگه این عدد چنده " و خانمه با تعجب
به من نگاه کرد و بعد با تعجب به فروشنده و بعد با تجب به عدد و در نهایت با دست اشاره کرد و گفت : که این عدد 3
است ، من گفتم دوباره خانم نگاه کنین این 2 ثانی هستش و اون گفت: لا ، ثالث 3
، من به خانمم گفتم اینا تبانی کردن و خر گیر اوردن ، رو کردم به فروشنده و گفتم من نمی دونم ، من اینو 40 هزار تومن می خوام و بعد با کلی جرو بحث که من دارم اینو با قیمت 30 هزار تومن پایین تر میدم و نمی صرفه بالاخره راضیش کردم و 40 هزار تومن دادیم و اومدیم بیرون ، و در حالی که به خانمم می گفتم که اینها فکر کردن ، ما خریم ولی نمی دونن ما خر نیستیم ، خانم گفت : تشنمه
رفتیم سر فلکه باب طوما و اونجا یک مغازه بود که آش و کباب و از اینجور چیزا داشت ، و یه آب معدنی کوچیک ازش خریدم و گفتم چقدر؟ یه عددی گفت دقیقا نمی دونم خمس و عشرین یا خمس و عترین و یه ۲۵ لیری بهش دادم ولی اون گفت صبر کن و بعد 10 لیری به من داد ، مرد سر زنده و کاملی بود ، من بهش گفتم ممکنه عددهای عربی رو برام بنویسی در حالی که داشت کار می کرد کارشو ول کرد و اومد عددها رو برام نوشت
اونم نوشت
1 واحد
ثانی
ثالث
رابع
خامس

که دیگه من بهش گفتم ممنون ، ممنون ، حالا فهمیدم چرا ، با اون بنده خدا الکی درگیر شدم ، حالا فهمیدم چرا خط MTN که در فرودگاه امام خریدم جواب نداد ، ازش تشکر کردیم و اومدیم بیرون
در ضمن صفرشون هم یک نقطه اس مثل این 
بالاخره بعد از 5 روز فهمیدم که چرا خطم کار نمی کرد چون شماره های خطم ۲ -۳ تا ۳ داشت با یک ۵ که ما فکر کردیم صفره
عکس کارت تلفن سوریه ای رو که پشتش شماره ، به صورت دستی نوشته می شه ، براتون فردا همینجا می ذارم
لازم به ذکره که کارتهای خط ام تی ان مثل ایران شماره ها رو کامپیوتری ثبت نکرده بودن و دستی نوشته می شن
ولی به علت اینکه سوریه ای نوشته شده بود اون دختر احمق توی فرودگاه شماره ها رو جور دیگه ای برام خوند ودر کامپیوتر ثبت کرده و در خواست فعال شدن رو برای شماره یه دیگه داده بود ، که حتما هم پذیرفته نمی شده دیگه
حیف حیف که وقتی برمی گشتیم تهران ساعت 1 یا 2 شب می رسیدیم وگرنه خرخرشو میجویدم
، خدا می دونه این بلا رو سر چند نفر دیگه اورده بوده
شاید حالا بعضی ها بگن راوی چقدر تنده ، ولی اصلا اینجور نیست ، ببینید من معتقدم آدم باید کارشو به نحو احسن انجام بده ، خودم اینطورم ، و وقتی میبینم کسی کارشو که صبح تا شب باهاش سر وکار داره نمی تونه خوب انجام بده و باعث مشکلاتی برای دیگران می شه ، نمی تونم باهاش ملایم باشم ، و واقعا مستحق بعضی از کلماته ، اصلا بزرگترین دلیل عمده ای که منو وادار کرده از این مملکت برم و مهاجرت کنم همینه ، که افراد یا کارشونو عمدا درست انجام نمی دن یا اصلا مال اون کار نیستن ولی به خاطر پارتی بازی در اون کار باعث مشکلات عدیده می شن ، و ماشالله تعداد شون تو مملکتمون به اندازه ریگهای بیابونه
به هر حال ببخشین منو
ساعت 11:30 شب برگشتیم به شتل تا شبی دیگه رو بگذرونیم ، توی همین لحظات بود که به خانمم گفتم الان هیلدا وهومن رسیدن به تهران
شب گذشت و صبح دگری در غربت می خواست بر آسمان خودنمایی کنه
فعلا بای تا پست بعدی
پی نوشت۱
جواب به تمام دوستانی که مانند آقای عیلرضا هستن
و اما سوال؟
من فوق لیسانس مهندسی پلیمر دارم و سطح زبان فرانسه من هم به اینصورته که حدود 2 سالی هست می خونم . انگلیسیمم خوبه و همسرم لیسانس ریاضی هست و زبان فرانسه بلد نیست وانگلیسی هم متوسطه به نظرت امتیاز داریم برای کبک و دومین راهنمایی که می خواستم این است که 40 روز مدارک را ارسال کردیم به سفارت. ولی فایل نامبر کبک ما هنوز نیومده ، به نظر شما من چی کار کنم ؟ صبر کنم ؟ یا ایمیل بزنم ؟ ممنونم
آقای علیرضای گل، مهندسی پلیمر زیر شاخه ای از مهندسی شیمی هستش و شامل رشته ها می شه ولی برای اینکه مطمئن بشید می تونید به این آدرس برید و ببنید که رشته شما شامل مهندسی شیمی میشه ، پس نگران نباشید
بله امتیاز دارید ، اگر شرایط سنی شما و خانمتون زیر 35 سال باشه با این شرایط شما بین 47 یا 48 امتیاز دارید ، چون دقیق از شما اطلاعات ندارم ، بنابراین شما بین 15 تا 16 نمره می خواید تا قبولی ، که فکر می کنم با شرایطی که گفتید ، بتونید به راحتی آب خوردن از پسش بر بیاید ، ولی خانمتون باید فرانسه کار کنه ، چون بابت انگلیسی به همسرتون هیچ نمره ای نمی دن
و اون باید 6 امتیازشو از فرانسه بیاره
در ضمن فایل نامبر بین 45 تا 60 روز میاد ، اگه بعد از 60 روز نیومد پیگیری کنید
پی نوشت۲
مدت زیادیه که از هدیه خانم ، یکی از خواننده های عزیز وبنوشت من خبری نیست ، و من از این طریق می خوام بهش اعلام کنم کجایی ؟؟؟؟ ، تا حالا هر چی صبر کردم نیومدی!!! ، امیدوارم مَثَله آتیش تند زود خاموش می شه مصداق شما نباشه و واقعا گرفتاری باعث شده نیاید و منو خوشحال کنید ، امیدوارم قهر نکرده باشید و .... خلاصه منتظرتم
پی نوشت۳
جهت آگاهی دوستانی که هدیه خانم رو می شناسن و نظراتشو دنبال می کردن ، ایشون صحیح و سالم هستن و خدا رو شکر جواب پی نوشت منو دادن
براش آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم جواب فایل نامبرش هر چه سریعتر بیاد
دوستان امروز می خوام مطلب مهمی به عرضتون برسونم ، و اون اینه که خوانندگان وبنوشت نمی دونن که وقتی نظراتشون رو به صورت خصوصی برای صاحب وبنوشت می نویسن ،صاحب وبنوشت نمی تونه پاسخی به اونها بده ؟ شاید سوال بشه چرا ؟ به خاطر اینکه در وبنوشتها وقتی کسی نظرشو می فرسته 3 گزینه فعاله ، ویرایش ، حذف و یا تایید
ویرایش برای زمانیست که می خوای جواب بدی و یا نوشته اشتباه کسی رو تصحیح کنی
حذف هم که اسمش سر خودشه احتیاجی به توضیح نداره
ولی تایید ، وقتی تایید می کنیم ، نظر خواننده برای همه قابل روئیت می شه و اونوقت اون خواننده عزیزی که سوال کرده می تونه جوابشو ببینه
و اما وقتی نظر خصوصی می فرستن ، دو گزینه فعاله ; ویرایش ، حذف
حذف که نیازی به توضیح نداره
ویرایشش هم نمی دونم برای چیه و چیز بی خودیه ، چون قابل ویرایش نیست ، تازه اگر هم باشه چون گزینه تایید وجود نداره محاله که برای خوانندگان قابل روئیت بشه
در نتیجه پاسخ دادن به این دوستان محاله
ببینید خوانندگان محترم ، نظر خصوصی برای زمانیه که شما می خواید نظری بدید و می خواهید بجز صاحب وبنوشت کسی دیگه اون نظر رو نبینه و همچنین انتظار پاسخ هم ندارید ، چون امکانش نیست
پس خواهش می کنم دوستانی که سوال دارن از طریق نظر خصوصی سوال نفرمایند چون مطمئن باشید پاسخی دریافت نمی کنید .
مثلا خود من که بیکار نیستم بیام برم وبنوشتم رو باز کنم برم تو بخش نظرات و در اونجا خودم به عنوان یک خواننده به کسی که نظر خصوصی داده جواب بدم ، بعد برم در مدیریت سایت بلاگفا user و password رو بدم برم تو قسمت نظرات و اونوقت خودم رو تایید کنم ، تا جوابم قابل روئیت بشه ، خواهش می کنم نظر خصوصی رو برای نظر خصوصی بزارید ، نه برای جواب گرفتن
در ضمن فقط وبنوشت من اینطور نیست بلکه تمام وبنوشتها همینطورند
کلا دوستان نظرات خصوصی چه خوب و چه بد ، محکوم به پاک شدن هستند ، و این چیزی نیست که من تعریف کرده باشم ، بلکه صاحبان وبنوشتها در همه جای دنیا اینطور برنامه ریزی کردن
در آخر به سوالاتی که به صورت خصوصی فرستاده می شوند نه تنها پاسخی داده نخواهد شد( چون مقدور نیست) بلکه بدون توجه پاک خواهند شد ( چون مجبورم و باعث اختلال در نظرات دیگه میشن)
به عکس زیر توجه کنین خودتون متوجه می شید
سلام دوستان عزیز تقریبا یک ماه پیش از طریق وبنوشتم با دوست عزیزی آشنا شدم که اسمش مهدی است ، مهدی عزیز در یکی از پیغاماش به من گفت که تا چند روز دیگه به سوریه برای امتحان می ره ، و من هم برای اینکه نیاز داشتم یک نفر برای من مانی اردر از سوریه بگیره نمی دونم چی شد که ناگهان حسی به من گفت می تونم به آقا مهدی اعتماد کنم و پولم رو بهشون بدم که برام مانی اردر بگیره ، خب من در جواب پیغامش نوشتم اگه مشکلی نداره تلفنت رو به من بده ، چون کارتون دارم ، ایشون هم با سخاوت تلفنشون رو در پیغام خصوصی گذاشتند و من برای اولین بار با یکی از خوانندگان وبنوشتم ارتباط برقرار کردم ، از پشت تلفن بسیار جوان مودب و فهمیده ای نشون می داد ، که از این موضوع خوشحال شدم
بعد از کمی صحبت متوجه شدم که ایشون فقط 2 روز به سوریه می ره و در نتیجه نمی تونست مانی ارد رو بگیره چون مانی اردر 2 روز طول می کشه تا صادر بشه ، ولی خیلی خوب شد تا بهانه ای بشه که با مهدی عزیز کمی از دوستی مجازی جلوتر برم و باهاشون واقعی تر دوست بشم ، خوشبختانه ایشون بعد از برگشت به من خبر قبولیشون رو دادن و گفتن که قبول شدن ، و متن مصاحبشون رو به ایمیلم فرستادن ، که کل مصاحبشون رو برای دوستانی که مایلن یه تجربه جدید رو بخونن در پست جداگونه ای گذاشتم
جالب اینجاست که سوالاتی ازشون شده که من کمتر بهشون برخورده بودم وبرای همین اونها رو قرمز رنگ کردم
آقا مهدی امیدوارم که همیشه موفق وموید باشید
و این هم عین مطلب مهدی عزیز
سلام به همه دوستان،
خدا رو شکر میکنم که با اینکه من بنده خوبی نیستم همیشه لطفش شامل حالم شده، همیشه و همه جا. این دفعه هم همینطور شد و ما توی مصاحبه قبول شدیم. خدا رو شکر بخاطر همه نعمتها و لطفهاش به بنده های بدش.
مصاحبه ما واقعا راحت بود و اگه میدونستم ایقدر راحته به خودم و همسرم توی ماههای آخر این قدر سخت نمیگرفتم.
مصاحبه ما توی روتانا ساعت 9:30 بود، ما ساعت 9 رسیدیم اونجا، من نفر اصلی بودم و خیلی خیلی استرس داشتم؛ اونقدر که شب قبلش خوابم نبرد، البته همسرم هم مثل من بود، البته استرس من بهش منتقل شده بود.
ما که رسیدیم با ما یک زن و شوهر لبنانی هم اومده بودن که ساعت 10:30 مصاحبه داشتند، من از همون آسانسور پایین باهاشون شروع کردم به حرف زدن و گپ زدن به فرانسه،(روتانا زیرش مرکز خریده و اول وارد طبقه همکف مرکز میشید و با آسانسور باید برید طبقه 3 ، چون لابی هتل توی طبقه 3 هست و اونجا آفیسرها میان دنبالتون و توی طبقات 5 و 7 مصاحبه میکنن) انصافا خیلی سطحشون بالا بود و خوب حرف میزدن، اما همین گپ، خیلی خیلی استرس منو کم کرد و محیط لابی هتل کاملا برام راحت شد.
ساعت 9:40 دقیقه یک خانم لاغر مسن اومد و اسم منو صدا کرد و ما باهاش رفتیم طبقه 5 توی اتاقش، یک میز، 2 تا صندلی، یک پرینتر، یک لپ تاپ روشن و یکسری دفترچه آشنایی با کبک، اول پاسبورتهارو گرفت و بلافاصله پرسید کجا زبان فرانسه یاد گرفتین، ما هم گفتیم توی موسسه قطب راوندی، بعد پرسید آیا معلم خصوصی هم داشتید یا نه که من گفتم فقط 2 یا 3 جلسه. بعد از من پرسید : کارت چیه؟ من اول گفتم مدرک فلان دارم و این تعداد سال هم سابقه کار دارم و الان دارم با سمت فلان توی شرکت فلان کار میکنم و درحال حاضر هم ، اهم وظایف کاریم اینها هستند( من همون وظایفی رو گفتم که توی سابقه کار جدیدم نوشته بودم و اینکه قبلا وظایفم این بوده و الان اینها شده)
بعد پرسید که این شرکتی که توش کار میکنی کارش چیه؟ توی چه زمینه ای کار میکنه؟ و من هم جوابشو دادم. سوال بعدیش این بود که چرا کبک میخوای بری و اونجا میخوای چیکار کنی؟ که من هم دلائل انتخابمونو گفتم و بعدش براش توضیح دادم که میخوام اونجا به عنوان مهندس صنایع کار کنم و در این زمینه هم توی سایتهای کاریابی گشتم و یکسری تحقیقات کردم و حتی با انجمن مهندسین کبک مکاتبه داشتم و رویه عضویت توی این انجمن رو میدونم، که فورا بهم گفت رویه عضویت چیه؟ که من هم بهش گفتم و همچنین گفت رویه عضویت همراهت هست که بهش نشون دادم ( من اطلاعات لازم رو پرینت گرفته بودم، حتی فرمهای عضویت رو هم پرینت گرفته بودم و برده بودم ) که خیلی خوشش اومد.
بعد پرسید آیا شرکتهایی که توی زمینه کاریت توی کبک کار میکننو میشناسی؟ اسم چند تاشونو بگو که من هم از روی Job Search هام اسم چند تا از شرکتهایی که برای مهندس صنایع درخواست داده بودن و من پرینت گرفته بودم رو خوندم، بعد رو کرد به همسرم و گفت کار شما چیه؟ که همسرم هم جوابشو داد و اون هم گفت که برای اینکه توی کبک توی زمینه کاریش کار کنه باید چیکار کنه، بعد به ریز نمراتش نگاه کرد و پرسید توی درس روش تحقیق چی خوندین؟ که همسرم هم دستو پاشکسته جوابشو داد.
بعد از من سوال کرد که کجا میخوای بمونی؟ جالب بود که من اصلا این سوالو نفهمیدم( البته هنوز هم من نمیدونم چرا متوجه این سوال نشدم، اون هم 2بار) که بعدا همسرم گفت که سوالشو 2 بار پرسید، بعد که دیده بود من نفهمیدم به انگلیسی پرسید و من جوابشو به انگلیسی دادم و گفتم مونترال( البته ما واقعا میخوایم مونترال بمونیم ) بعد دوباره به انگلیسی پرسید چند تا از شهرهای دیگه کبک رو بگو ، که من هم چند تا اسم بردم ، بعد دوباره به انگلیسی پرسید که ازاین شهرها چی میدونید؟ که من گفتم فقط اسمشونو شنیدم که بلافاصله به انگلیسی پرسید اگه از بقیه فقط اسمشونو میدونی پس چطوری مونترال رو انتخاب کردی؟ که من گفتم بخاطر فرهنگش ( التبه واقعا دلیل انتخاب ما فرهنگ اروپایی مونترال همراه با توسعه اقتصادی آمریکایی بصورت یکجا هست) و بقیه شهرهای کبک اینطور نیستند.
در همین حال بود که صدای پرینتر دراومد و به ما به فرانسه گفت قبول شدین و بعدش یکسری مدارک پرینت گرفت و به ما داد، کل مصاحبه ما نیم ساعت طول کشید .
برداشت من اینه که اونها براشون مهمه که بدونن ما حتما برنامه ای برای کارمون و زندگی توی کبک داریم و اگه با جوابهای ما قانع بشه که ما اطلاعات لازم رو داریم و راهشو هم میدونیم و از اونجا اطلاعات داریم قطعا قبول میشیم، من توی زمینه کاری خودم توی کبک بهترین اطلاعات رو از سایت انجمن مهندسین کبک گرفتم و همچنین از این لینک که اطلاعات خوبی در مورد انجمنهای رسمی توی کبک داره، دوستان واقعیت هم همینه که ما باید واقعا در مورد کار خودمون در اونجا اطلاعات داشته باشیم و بدونیم که اونجا چی در انتظار ماست.
امیدوارم این اطلاعات بتونه به بقیه دوستان کمکی بکنه، من همه مصاحبه رو دقیقا نوشتم و چیزی از قلم ننداختم.
پی نوشت۱ راوی :
دوستانی که به مصاحبه رفتن می تونن تجربیاتشون رو برای من بفرستن تا من اونها رو در وبنوشت انتشار بدم ، خواهش می کنم کسایی هم که احیانا رد شدن یا می شن ، که امید خدا کم پیش بیاد ، هم اینکار رو بکنن ، تا دوستان دیگه هم بخونن و متوجه بشن که احیانا چه مسائلی می تونه باعث رد شدن افراد بشه ، و خلاصه یک تبادل تجربیات خوبی بتونیم ارائه بدیم
پی نوشت۲ راوی :
آقا مهدی ، آوا دوست عزیز منه ،و از شما در خواست کرده راجب مهندسی صنایع هر اطلاعاتی که بدست اوردی رو برای من بفرستی تا بهش بدم ، ازت خواهش می کنم سنگ تموم بذاری ، ممنون می شم
در مقدمه بگم دوستان عزیز به خدا تمام دیروز (۱۸ آذر ) سعی کردم که آپ کنم ولی اینترنتم هنگ بود ، بعد رفتم به ۲ تا کافی نت ، یکیشون آفیس ۲۰۰۷ نداشت ( آخه من اول تو ورد می نویسم ، بعد در وبنوشتم کپی میکنم ) ، اون یکی هم کیبوردهای کامپیوتراش تماما رنگو رو رفته و سیستماش هنگی ، کلی هم دادو بیداد کردم ، در آخر هم سایت آپلود عکس هام بازی در اورد و ۱۸ تا از عکس هایی که دانلود کرده بودم از داخلش ناپدید شده بودن ، دوستانی که دیروز وارد وبنوشتم شدن ،احتمالا متوجه شدن بعضی از عکس ها رو نیست
کم کم دارم از این وضعیت نابسامان اینترنت دیوونه می شم و بعضی اوقات می خوام یقه خودم رو پاره کنم ، هیچ کس هم جوابگو نیست ، خدایا کی می شه در یه مملکتی زندگی کنم که اجازه ورود به هر سایتی با خودم باشه و هر روز که از خواب پا شیم نبینیم ۱۰ تا سایت دیگه فیلتر شدن
خدایا کی می شه در یه مملکتی زندگی کنم که سرعت اینترنتش از افغانستان هم بالاتر باشه
بگذریم مطمئنم که دردمون یکیه
و اما ادامه داستان
خلاصه اون روز بعد از رفتن به صرافی ، رفتم به یک کافی نت که خیلی نزدیک شتلمون بود ، برای اینکه می خواستم با دوستم توی تهران ارتباط برقرار کنم ، چون اونجا خیلی تلفن گرون بود و واقعا صرف نمی کرد که با تلفن صحبت کنم
توی کافی نت دیدم یه پسری داره با یه نفر چت می کنه
و فارسی صحبت می کنه ، بهش گفتم ببخشید شما برای امتحان اومدید سوریه ؟ اون هم گفت: آره ، صحبت گل کرد ، و فهمیدم این بابا از طریق یکی از شرکت های مسافرتی شریک تور ما به صورت دو روزه اومده ، یعنی یه پولی داده به شرکت مسافرتی که بغیر از پول بلیط ، از خدمات ناهار و شام اونجا استفاده کنه ولی پول هتل با خودش باشه ، به من گفت پریشب اومدم و امروز صبح با مکابا
امتحان داشتم و به من گفته که جواب رو هفته دیگه می دم و امیدوار بود که قبولیم ، می گفت : اگر می خواست رد کنه که ردمون می کرد با ما که رو در بایستی ندارن
ولی من برعکس اون خیلی کم امیدوار بودم ، رشته اش مهندسی مکانیک بود و من گفتم : راستی تو پریشب اومدی چرا ما ندیدیمت ، گفت : چرا من دیروز برای ناهار و شام پایین اومدم ، ( دقیقا 2 وعده ای که ما نبودیم ، برای امتحان و بعدش هم بعد ازظهرش که رفتیم پیش احسان اینا ) آره خلاصه ، آقا کوروش گل ایمیلشو به من داد و گفت : من امشب دارم بر می گردم ، با من در تماس باش ، هر چند اون هم بعدا به سرنوشت ما دچار شد و رد شد![]()
بگذریم ، بعد از ظهر ساعتای 5 - 6 بود رفتیم سمت احسان و نوشین ، احسان اومد پایین و ما رو برد بالا و یه یک ساعتی بالا بودیم ، احسان همچنان تزش رو تکرار می کرد و ما رو مستفیض الرحمه
می کرد
بگذریم ، بعد تصمیم گرفتیم بریم بیرون ، اول رفتیم سمت باب طوما . دوشب قبل ، قبل از اینکه احسان اینا بیان توی هتل رفته بودن و باب طوما رو دیده بودن ، و احسان فقط قصد داشت اونو به ما نشون بده ، وقتی وارد باب طوما می شید ، اول وارد یک فلکه کوچیک میشید ، که ما همونجا پیاده شدیم
در ضلع غربیش یک کوچه ای هست ، که پله می خوره می ره بالا و وارد یک کوچه پس کوچه های باریکی می شید که بیشتر از 3 متر عرضشون نیست و تقریبا تاریکند و با لامپهای جلوی در خونه ها کمی روشن شدن ، خونه ها اکثرا مال 60 – 100 – 150 سال پیشند و درهای چوبی و حتی ستونها و سقفشون هم به جای بیم آهن از چوبن ، و بعضی اوقات بالکن خونه ها اینقدر از بالا به هم نزدیک می شن که تقریبا فکر می کنی کوچه سقف داره ، بعضی از این خونه ها درشون بازه ، و داخلشون چند نفر نشستن ، حالا یا دور حوضن یا روی یه تخت نشستن
سر کوچه ای که منتهی می شه به این خونه ها پر از جوونه ، بعد احسان گفت این خونه ها مشروب و ویسکی و این چیزا می دن و یه جورایی خلوتگه عشاق ، شکست خورده های عشقی و غیره که بیان در آرامش کنارهم بشینن و بنوشن ، ولی راستشو بگم ما یک کم تردید داشتیم بریم داخل یکی از اینا ، یه جورایی احساس کردم ما که غریب بودیم درست نیست بریم داخل ، آخه یه جوری بودن ، فضای کوچیک و ناشناسی برای ما بودن و داخلشون تقریبا خلوت ، هر چند دو شب قبلش احسان و نوشین با لیدرشون رفته بودن ولی خب لیدرشون دیگه اهل اونجا شده بود و با خم و چم مردم اونجا آشنا بود و تفاوت می کرد حالا که ما تنها بودیم ، هر چند احسان می گفت : الان خلوته ، ولی اون روزی که ما اومدیم ، توی اون ساعت که تقریبا هنوز شب نشده بود شلوغ بود
خلاصه ما تا یه جاهایی رفتیم و دوباره برگشتیم سمت میدون ، البته توی همین کوچه پس کوچه ها هم عکس گرفتیم ، وقتی رسیدیم میدون ، رفتیم خیابون اصلی باب طوما که مرکز خرید بود ، حسابی شلوغ بود و در اولین برخورد چیز جالبی که دیدم بلال فروشیهاشون بود که بلال ها رو در آب جوش می ذارن و بلال پخته می فروشن ، خب اصولا بلال در آب شیرین می شه و برای همین نمک هم بهت می دادن که نمک بزنی ، اه چه شود
احسان برای نوشین یکی خرید ، البته هر چی اصرار کرد ما نخواستیم ، چون من اصلا بلال اینجوری دوست نداشتم و خانم بنده هم که میلی نداشتند ، ولی خب نوشین با چاشنی ناراحتی و غم و غصه می خورد و هنوز از این فشار روحی در نیومده بود و برای همین بلال رو نیمه کاره داد به احسان و احسان هم با به به و چه چه بقیشو خورد
، حالا چرا اینو گفتم ، خب وقتی بلال تموم شد پیدا کنید سطل آشغالی
را نه پرتغال فروش را ، سطل آشغال در دمشق کم دیده می شه و یکی از معضلات ما بود که نمی خواستیم آشغال تو خیابون بریزیم
ولی خب بشاراسد عزیز چیکار کنیم ، خودت خواستی ، می خواستی سطل آشغال تو خیابون بذاری تا ما هم آشغالامون رو تو خیابون نریزیم
البته من فکر می کنم چون این عربا احتمالا تو خونشون هم سطل آشغال کم پیدا می شه ، دیگه شهرداری دمشق نیازی نداره کلی پول هزینه کنه ، سطل آشغال بگیره بعد جهت بالا بردن شعور مردمش نقاش استخدام کنه ، و مثل کشورما که روی سطلها می نویسن شهرما خانه ما ، آخرش هم مردم آشغالها رو می ریزن توی خیابون ، اون هم تکرار این اشتباه رو بکنه ، تازه باید اونوقت کلی پول هزینه کنن تا کارخونه سطل آشغال درست کنن و اونوقت پولش از کجا
دمت گرم آقای اسد خیلی شمه اقتصادی قوی داری ، آخه تنت به تن بعضی ها تو ایران خورده ، داری از استادت استاد تر می شی ، برای همین تو دل مردمت رفتی ، اینقدر می خوانت
ول کن ، شعور معور مردمت می خوان چیکار ، فردا مردمت شعور پیدا می کنن ، ایندفعه می گن ما بشار رو نمی خوایم ، انقلاب مخملی می کنن
و بعد هم سطل های آشغال رو تو خیابون آتیش میزنن ، ایندفعه مثل شهرداری تهران مجبور می شی بری سطل آشغال آهنی درست کنی و ای ووووی ی ی چه داستانی شد ،، بابا ما یه چند روز که بیشتر مهمونتون نیستیم ، آشغالامون رو می ریزیم تو خیابون ، آقا جان نمی خواد سطل آشغال بگیری
حالا هی بگین (ببخشید گلاب به روتون ) رابطه گ... با شقیقه رو نمی شه اثبات کرد ، بیا راوی از بلال پخته رسید به انقلاب مخملی در سوریه ، حالا بازم هی بگین نمی شه ، دیدین شد 
خلاصه ما رفتیم تا آخرای باب طوما که دیگه می خوره به یه خیابون اصلی و اون طرف خیابون اصلی هم دیگه مغازه ای به اون صورت نبود ، ما دوباره برگشتیم به سمت فلکه ای که اول اومده بودیم ، همچین که برگشتیم ، دیدم خانمم داد زد اینا همونایی هستند که با ما امتحان دادن ، راوی اینا همون عربان که با ما امتحان داشتن ، من گفتم کو؟ و تا متوجه شدم که خانم کیارو می گه 20 متری از ما دورشده بودن ، من برگشتم و دویدم دنبالشون و گفتم excuse me sir ولی متوجه نشد ، دستمو به شونش زدم و گفتم ؟ Do you know me بی خیال بابا حال داری ، من که دیگه حال ندارم ، بقیشو فارسی می گم دوست داشتید به انگلیسی ترجمه کنید ، اون منو نشناخت ولی من بهش گفتم بابا ما همونیم که با هم امتحان داشتیم ، یدفعه یادش اومد و شناختمون و خوشحال شد و شروع کرد صحبت کردن ، خدا بدادمون رسید که نوشین باهامون بود وگرنه من می شدم گنگه ، دم نوشین گرم ، مثل بلبل باهاش انگلیسی صحبت می کرد ، البته احسان هم تو حرف زدن با هاش(به انگلیسی) خوب بود
خلاصه بعد از صحبت کردن فهمیدیم تور این آقا ایشون رو اورده و در خونه با حالی که بزرگه در انتهای باب طوما مستقر کرده ، و در ضمن اون هم به سرنوشت ما دچار شده بود ، و مکابا بهش گفته بود ، عامو برو تا بعدا صدات بزنیم
نوشین گفت چرا ؟ ، مگه به فرانست گیر داده بود ، گفت نه من به چهار زبان مسلطم ، عربی ، انگلیسی ، فرانسوی و اسپانیولی ، ولی چون 38 سال سن داشتم به من گیر داد و گفت بعدا خبرت می کنیم ، خب اون شب ما نمی دونستیم بعدا دقیقا چه اتفاق نامیمونی قراره برامون بیفته ، و برای همین هم طرف فکر می کرد که حالا شاید قبول شه
البته تقصیر خودمون بود چون به اتفاق اکثرما از میمون ها
بدمون می یومد ، به خصوص من که از هر چی میمونه حالم بهم می خوره و واقعا چندشم می شه، برای همین اتفاق میمون سراغمون نیومد ، و نا میمونش اومد 
نتیجه اخلاقی : قبل از رفتن به مصاحبه حتما چند ساعتی به دیدار میمون های عزیز در باغ وحش برید و راز بقای میمونی نگاه کنید ، چون مکابا خودش شبیه میمونهاست و باید بتونید تحملش کنید و متقابلن انرژی مثبت شما باعث بشه عمل نامیمونی ازش سر نزنه و شما رو رد نکنه ، از ما گفتن بود ، خود دانید
خلاصه زنش با تعجب و به عربی به ما گفت : انتم لا تتکلم العربیه ؟ و من جوابش دادم که نه ما ایرانی هستیم و عربی بلد نیستیم ، ما فارسی صحبت می کنیم ، با تعجب نگاهی به ما کرد و به شوهرش گفت چطور نمی تونن عربی صحبت کنن ؟؟!! نوشین بهش گفت ما پرشین صحبت می کنیم و ایرانی ها اصلا عربی بلد نیستند ، باز زنش با تعجب گفت : یعنی عربی بلد نیستید
( نه خرفت بلد نیستیم ، با چه زبونی بهت بگیم )
بنده خدایی
تازه بنده خدا تر هم شد ، چطور ؟
وقتی که دیگه کاسه صبر من سر اومد و به فارسی بهش گفتم : (ببینید خانم من الان دارم با شما فارسی صحبت می کنم ، و ما در ایران اینجوری صحبت می کنیم ببین چقدر با عربی فرق داره )
هر چند اون یک کلمش هم نفهمید ( خب خانمم و نوشین و احسان و مهمتر از همه خدا شاهده ، به شرافتم ، بدون اغراق اینو می گم )
چنان با وحشت پرید بغل شوهرش و یک ووووییییی از ته دل سر داد ، که ما فکر کردیم برای یه لحظه جن دیده ، و به عربی با تعجب ، کمی با وحشت ، به شوهرش می گفت : اینا چرا اینجوری تکلم می کنن ، و شوهرش بهش گفت اینها پرشین حرف می زنن؟
خلاصه تجربه جالبی بود ، شنیده بودم در دنیا به اونصورت کسی نمی دونه ایرانیها فارسی حرف می زنن و اکثریت عموم عامه مردم دنیا تصورشون بر اینه که ایرانیها عربند ولی خودم با چشم خودم از نگاه یه عرب اینو ندیده بودم که دیدم ، و به کلکسیون ندیده هام اضافه شد ( خوش به حالم ) 
ولی نه بعدش خیلی ناراحت شدم
و گفتم ما چقدر بد بختیم که با این پیشینه تاریخی بعد از این همه سال هنوز اکثر مردم در این دنیا نمی دونن زبون ایرانی با عربی تفاوت می کنه و با تکنولوژی وارتباطات و غیره امروزه در دنیا ، ما چقدر ضعیف بودیم که حتی نتونستیم بدنیا بفهمونیم بابا ایرانی ها فارسی صحبت می کنن که یک زبان بسیار کامل و قدرتمند و دارای قدرت مانور در ادبیاته ، که نظیرش در هیچ زبانی پیدا نمی شه ، اونوقت می گن اینقدر تو دنیا ما رو می شناسن که یه پسر2 -3 ساله تو نمی دونم کجای این دنیا رییس جمهور ما رو می شناخته اونم به اسم ، اونم نه بعد از این انتخابات پر سر و صدا ، بلکه 2-3 سال پیش ،چه میدونم ، الله اعلم
بابت این یه شعرکی به ذهنم رسید و گفتم برای شما هم بنویسم
روزی پسری کوچیکِ دو سه ساله در یه کشور هف ال هشت یه قاره
احمدی نژاد رو تو ماشین دید از خیابون از تو بغل پدرجونش با لبی خندون
اولین کلام زندگیش رو داد زد به یه باره بابا این همون محموده ماست دیگه ، آره ؟
جل الخالق
در آخر با آرزوی موفقیت ازشون خداحافظی کردیم و رفتیم ، خدا رو شکر حداقل به یکی توی این دنیا فهموندیم ، که فارسی با عربی فرق می کنه ، و خدا رو شکر چون از جنس موئنث بود احتمالا تا حالا چند ایالت کشورشون اینو دیگه باید شنیده باشن
اینم یک کارمثبت ما در سوریه ، حالا بگین ما هیچ کار مثبتی تو سوریه انجام ندادیم
خلاصه ما بعدش هوس کردیم که بریم پیتزاهات ، خب اصولا پیتزا هات در اکثرکشورها شعبه داره ، بعد از سوال کردن از 10 نفر و گرفتن 10 آدرس مختلف برای پیتزا هات ، متوسل به یک تاکسی شدیم ، که آقا ما می خوایم بریم پیتزا هات و گفتن که پیتزا هات در اتوسترات مزه واقعه
و تاکسی با قاطعیت گفت بله بله اتوسترات مزه می دونم کجاست ، من بهش گفتم اتوسترات مزه نه ، پیتزا هات ، حالا اگه اتوسترات مزس ما رو ببر اگه جای دیگس هم اونجا ببر
ما سوار شدیم و با اینکه احسان هم به انگلیسی بهش گفت ، ولی بعد از اینکه از بحثه رد شدیم و از زیر گذرماشین رویی که به مزه منتهی می شد هم رد شدیم وارد مزه شدیم و از جلوی سفارت کانادا هم رد شدیم و بعد دیگه من طاقت نیوردم و گفتم بابا تو که ما رو داری فرودگاه می بری ، خلاصه ما فهمیدیم بابا این اصلا نمی دونه کجا می خواد بره ، ما شروع کردیم بهش غر زدن که مرتیکه تو که نمی دونستی برای چی ما رو اوردی و سوال کن از این مردم ، جالب اینجا بود که از هر کی سوال می کرد یک آدرس جدید می گرفتیم و دوباره بر می گشتیم سر خونه اول بعد از اینکه کلی تاب خوردیم ،و دوباره برگشتیم ، نرسیده به سفارت کانادا یک مرغ سوخاری بود که ما گفتیم بابا تا اینو از دست ندادیم پیاده شیم ، گور پدر پیتزا هات
وقتی پیاده شدیم تاکسی متر عدد 155 لیر رو نشون می داد و طرف می خواست 155 لیر رو بگیره ولی من بهش گفتم: زکی فی امانی ، تو آدرس بلد نبودی ما باید پولشو بدیم ،
خلاصه بعد از کمی جرو بحث
که نه اون می فهمید من چی می گم و نه من می فهمیدم که اون چی می گه ، راضی شد 100 لیر بگیره ، به پول ما می شد 2000 تومن ، خدا وکیلی یه نیم ساعتی تو ماشینش بودیم ، ولی خب به من چه می خواست بلد باشه ، ما که مجبورش نکرده بودیم ، اصلا تاکسی که بلد نباشه پیتزا هات تو شهرش کجا ست بدرد لا جرز می خوره ولی چون الان ما جرز نداریم ، باید با غلطک بری روش تا صاف بشه 
وای چقدر رفتم شیراز و اومدم خشن شدم
بعد ما رفتیم به مرغ سوخاریه ، حیف اسمشو نمی دونم ولی کمی بالاتر از سفارت کانادا هستش نه به سمت مرکز شهر ، به سمت بیرون شهر
ما وقتی رفتیم ، سفارش یک پرس سوخاری و 2 تا مرغ سوخاری
که در آب مخصوصی هم پخته شده بودن گرفتیم ، نمی دونم ولی می دونم بهترین نوعش بود ، بعد 4 تا نوشابه خواستیم و من برای اینکه به شاگرداش بفهمونم که نوشابه سیاه چیه و ما نوشابه زرد نمی خوایم ، ( آخه همش قوطی بود ) یه جورایی موهامو کندم
تا حالیشون بشه ، بابا عجب گیجایی بودن ، هر چی بهشون می گفتم : بابا داخلشون میخوام این رنگ باشه ، شربشون می خوام بلک ، سیاه ، مشکی ، نواغ و.... انگلیسی ، فارسی، فرانسه، خلاصه تا اینکه کاملا موهای سرم کنده شد و کچلم کردن از نفهمی ، آخرش هم 4 تا قوطی پپسی کولا خریدم ، و خدا رو شکر سیاه بودن ، و با خوشحالی رفتم و بهشون گفتم گیجا این رو می گفتم ، تازه دو زاریشون افتاد
بماند من به شاگرده گفتم اینجا دستشویی هست و اون هم دستشویی که پشت در ورودی به آشپز خونه بود به من نشون داد و یه چیزایی گفت که نفهمیدم ، ای کاش می فهمیدم
چون <<<
دیدم یک دستشویی هست با صابون مایع ، در رو باز کردم و اولین کاری که کردم با خوشحالی به صابون مایع حمله ور شدم ، اومدم که آبو باز کنم ، که دیدم یکی از شاگردا با یک دستمال کاغذی به من حمله ور شد ، برای یه لحظه گیج شدم جل البالغ جریان چیه که دیدم بله جریان توی شیر آبه ، ( آب قطع بود ) و اون شاگرده پریده بود که دستمال به من بده تا صابون رو از روی دستام پاک کنم ، ای خدااااااااااااااا نننننننننننننههههههههه حالا که یه جا صابون مایع دیدم ، آب نیست ؟؟؟؟!!!!! ، شاگرده به کمک اومد و صابون ها رو از دستم پاک کرد ، و یه جورایی به من فهموند که بابا من بهت گفتم آب قطعه ، و من هم گفتم مردشور اون زبونتون رو ببره ، که مثل آدمیزاد حرف نمی زنید تا بفهمیم و اداره سازمان آبتون رو که ما رو از صابون مایع محروم کرد
خلاصه اومدم نشستم ، بعد از 40 دقیقه
و بعد از اینکه رفتن و 3 تا تخم مرغ رو زیر مرغ گذاشتن تا جوجه بشه و برای ما بزرگشون کنن و بعد بیارنشون و بپزنو غیره و ذلک
بالاخره ما غذا ها رو به چشم دیدیم
اولا دستمال مخصوص ضد عفونی دستها در پاکت و انواع ماست ها و نون تیری به همراه مرغها رو بر سر میز گذاشتن و واقعا خوشمزه بود ، دوما ، توی عمرم مرغ سوخاری به این خوشمزگی نخورده بودم ، مرغ های سوخاری که در آب پخته شده بودن بیش تر از نصفه مرغ بودن به همراه یه ادویه ایی استفاده کرده بودن ، که به حد وحشتناکی خوشمزش می کرد ، و سوخاری خانمم هم مثل KFC بود که همچین سوخاریش برجسته و با حال و خوشمزه بود که نگو و نپرس
من ، خانمم ، نوشین و احسان ، خیلی خوشمون اومد ، ولی متاسفانه احسان چند لقمه ای بیشتر نخورد و گفت بسکی دیر اوردن از اشتها افتادم و دیگه اصلا حس خوردن ندارم ، خب در ضمن یادم رفت بگم ، ساعت 10:30 بود که ما اومده بودیم تو این سوخاریه ، و ساعت 11:10 دقیقه بود ، که برای ما غذا اوردن ، بگذریم ، بعد از اینکه بلند شدیم موقع حساب کردن ، برای 2 بیشتر از نصفه مرغ و یه ریع مرغ سوخاری ( یعنی یک مرغ وهفتاد و پنج صدم ) به علاوه 4 تا نوشابه ، سالاد و ماست و مخلفات و نون تیری ) همش شد 16000 تومن ، کفم برید از این ارزونی ، یعنی من پیش خودم گفتم زیر 25 تومن نمی شه ، ولی چیزی که فهمیدیم اینه : خوراکی تو سوریه از ایران به مراتب ارزونتره ، بغیر از رستورانهای آنچنانی سر گردنه
اومدیم بیرون و تصمیم گرفتیم کمی پیاده روی کنیم ، در حین پیاده روی از کنار سفارت کانادا و اون حیات زیری سفارت کبک ردشدیم و دردمون تازه شد
از اون دست خیابون ، نمایندگی خط موبایل MTN که از بزرگی بی درو پیکر بود باز بود ، ونور پردازیش خیره کننده بود بعد متوجه شدم که نمایندگی هایMTN که تو ایران بهش می گیم ام تی ان ایرانسل ، در سوریه 24 ساعته باز هستن
بعد از کمی صحبتو پیاده روی ، تصمیم گرفتیم با ماشین بر گردیم ، یه تاکسی گرفتیم و اول رفتیم احسان و نوشین رو پیاده کردیم و بعد خودمون رفتیم برای شتلمون ، واما مصیبت عظمای ما از اینجا شروع شد .![]()
سلام ، سلامی به پهنای نیلگون آسمان
بعد از 2 هفته دوری از دنیای مجازی دوباره برگشتم
چون سفری به شیراز شهر گل و بلبل و سنبل داشتم ، البته از قبل قرار بود که برم ولی ناگهان زودتر از موعد رفتم و همین باعث شد که نتونم برای شما پیغامی بذارم ، خب وقتی رفتم اونجا ، دوستان نذاشتن با دنیای مجازی ارتباط برقرار کنم ، خب من مجردی رفتم و با دوستان قدیمی دوران دانشگاهم با هم چند روزی رو گذروندیم ، جاتون خالی باغ رفتیم ، بابا بستنی رفتیم ، بام شیراز رفتیم و کلی جاهای دیگه ، البته من قبلا همه سوراخ سنبه های شیراز رو چند بار رفتم ولی خب بازم صفا داره
جای همگی خالی ، باور کنید وقت نشد حتی یه لحظه برم اینترنت ، بگذریم
روز اولی که رفتم صبح ساعت 5 رسیدم ، یکی از دوستان قرار شد که بیاد دنبالم ، من چون گیج خواب بودم در محاسباتم اشتباه کردم و دیر به دوستم اطلاع دادم که بیاد و در نتیجه زمانی که به ترمینال رسیدم نیم ساعت در سرمای یک درجه زیر صفر بدون هیچ پوشش لباسی ضخیم ( فقط یک کاپشن پوشیده بودم ) از سرما به خودم لرزیدم
من کمی طبع شعر جفنگی دارم ، از دوران دبیرستان کلی شعر گفتم ، به خصوص در هجویات که یه نیمچه استادم
ولی حیف که اون موقع به فکر نیفتادم که این شعر ها رو نگه دارم ، و الان فقط کمی از اونها رو دارم
داشتم میگفتم در اون سرما که ناگهان بعد از گرمای شدید داخل اتوبوس دچار بحران دندون قروچه شده بودم ، ناگهان شعری از آسمان بر من نازل شد و برای دوستم اس ام اس زدم ، گفتم اونو برای شما هم بنویسم ، شاید خوشتون بیاد ، البته اسمها رو تغییر دادم
برای دوستم نوشتم :
گر دیر رسی سعید ، شوم یه قندیل
جوری که به راحتی روم درون زنبیل
|
|
گر زود نرسی روح رود از تن و جانم
ای دوست بیا زودتر،هر چند که دوری
راوی رود از دست اگر نیایی فوری
خلاصه تصور کنید با دستهای کرخت اینو با چه بدبختی نوشتم ، نیم ساعت سختی بود ، ولی خب از این که بگذریم بقیه سفر خیلی خوب بود
اینم از شیراز رفتن ما
سلام به دوستان عزیزم
دوستان امروز می خوام طریقه گرفتن مانی اوردر در سوریه رو براتون بگم
کسایی که می خوان برن سوریه و برای دوستانشون یا خودشون مانی اوردر بگیرن
لطفا این مطلب رو بدقت بخونن
در صورتی که شما بخواهید پول رو به سفارت بدید اونها قبول نمی کنند و باید حتما به صورت یک چک تضمینی اون رو در اختیار سفارت قرار بدید شما اگه به سفارت بگید ، سفارت ، آدرس یک صرافی معتبر رو بهتون می ده به نام العالمیه
آدرس و کارت این صرافی دراین صفحه موجوده
و اما وقتی که رفتید وارد صرافی شدید می پیچید دست چپ و یک سری دختر محجبه می بینید ، می رید پیش یکیشون
و می گید که می خواهید مثلا یک مبلغی رو به حساب سفارت کانادا بریزید و چک می خواید ، بعد اون برای کپی کردن از شما پاسپورتتون رو می خواد
و بعد یک رسید به شما می ده به یک مبلغی که حق الزحمه هم توشه و شما باید برید صندوق و پرداخت کنید
پول ایرانی نمی گیرن پس با خودتون دلار ببرید ، بعد می رید و به دختره نشون میدید و اون هم حتما به شما گفته یا می گه که 2 روز دیگه آماده می شه
، بعد از 2 روز شما بر می گردید و به شما مانی اوردر رو که به صورت یک چک تضمینی هست می ده
دوستان این چک به نام هیچ کس نیست و فقط به نام دولت کاناداست و حتی اگه شما منصرف هم بشید شما می تونید اون رو بفروشید
مطمئن باشید خیلی ها با کله می خرنش
تصاویر صرافی العالمیه ، چک مانی اوردر و خیابون صرافی
توصیه به دوستانی که قبول می شن
حتما برید و 1100 دلار برای متاهلین و 550 دلار برای مجردین ، و کسایی هم که بچه دارن هم مبلغی که باید بابت بچه بدن
که باید با مدارک برای سفارت بفرستید ، درهمون سوریه توسط همین صرافی پرداخت کنید و چک مانی اوردرتون رو بگیرید
چون شما بایستی بعد از قبولی به تعداد نفرات برای فدرال ، مبلغ 550 دلار کانادا پرداخت کنید ، پس چه بهتر که مانی اردرشو همون سوریه بگیرید و خودتون رو راحت کنید ، تا از دست صرافیهای ظالم ایران
در امان باشید
موفق باشید ، باز هم اگه سوالی هست من در خدمتم