سفر به سوریه - قسمت 12
قبل از اینکه بریم تو هتل لازمه چند چیز که در پست قبل یادم رفت بنویسم رو براتون بگم
هوا کمی شرجی بود ، اما نه خیلی زیاد
هومن و هیلدا یک امیدواری بزرگ داشتن و اون این بود که فردا میرفتن تهران و از این خراب شده نجات پیدا میکردن ، من هم به هومن اینا می گفتم: خوشبحالتون که فردا بر می گردید ، ولی ما باید 3 روز دیگه بمونیم
آره اونا فردا می رفتن ولی منو خانمم باید می موندیم ، بسیار برامون سخت بود ، ما توی اون شرایط سخت با هومن وهیلدا آشنا شده بودیم و همدرد هم بودیم و وجودمون توی اون 2 روز برای هم مسکن بود
آوا و مریم هم دیروز رفته بودن و ما هم 3 روز دیگه بر می گشتیم ، از طرفی چون قبول نشده بودیم اینقدر برامون دمشق خسته کننده بود که احساس می کردم خیابونهای دمشق دارن برامون زبون در میارن 
ساعت تقریبا 30 :12 بود که رسیدیم شتلمون ، وقتی رسیدیم ، توی این خیال بودیم که دیگه راحت می ریم میگیریم می خوابیم
اما 2 زار بده آش به همی خیال باش
وقتی وارد اطاقمون شدیم ، متوجه شدیم که ای وای از گرما و شرجی نمی شه نفس کشید
، پس چرا کولر خاموشه ، اما وقتی دقت کردم دیدم کولر روشنه ولی فقط فنش روشنه ولی رادیاتورش گرمه ، رفتم پایین و به رسیپشن اونجا گفتم ، اون هم گفت الان یه نفر رو می فرستم چک کنه ، بعد از 5 دقیقه یه نفر اومد و گفت کولر مشکلی نداره و این به خاطر سیستم مرکزیه که خرابه و گاز به اینجا نمی ده ، من رفتم پایین و گفتم آقا ما باید چه کنیم و این چه وضعشه ، و اون هم قبول نکرد
متاسفانه غافل از این بودم که رسیپشن داره تمرین مجسمه ابولهول رو می کنه و همینطور عین برج زهر مار ایستاده بود و منو بر و بر نگاه می کرد و اصلا کاری نمی کرد ، من که دیگه ناراحت شده بودم گفتم آقا این لیدر ما کجاست؟ من چطوری توی این گرما تا صبح بخوابم ، باید اطاق ما رو عوض کنید
وقتی رسیپشن دید من خیلی مصمم ، گفت من می تونم اطاقتو عوض کنم ، با ناراحتی گفتم خب بکن
خلاصه کلید یه اطاق دیگه رو به خدماتی داد و بعد از اینکه من با اون رفتیم به اون اطاق دیدم اون اطاق هم وضعیت مشابه داره و گرمه دوباره برگشتیم پیش رسیپشن و رسیپشن گفت به من مربوطی نیست و ما تمام اطاقامون پره و همینی که هست
من هم در حالی که شماره لیدرمون رو می گرفتم دادو بیداد می کردم که این چه وضعشه و من ولتون نمی کنم ، شکایت می کنم
و غیره وذلک ، لیدر لعنتی تلفنش جواب نمی داد و من که راه به جایی نبردم گفتم: الان زنگ می زنم به شرطی و تکلیفمو روشن می کنم ، خانمم که اومده بود پایین اصرار می کرد که راوی تو رو خدا با اینا در نیفت و دعوا نکن ، حالا اگه پلیس بیاد مگه به نفع ما کاری انجام میده ، باور کنید توی اون لحظات خودمو مثل یک آدم بی پناه می دیدم که در یه جایی گیر کرده و از دستش هیچ کاری بر نمیاد مثل یک بچه یتیمی که ایلون و ویلونه و یا مثل یک کارتن خوابی که تو اجتماع کسی بهش توجه نمی کنه خلاصه غربت خیلی بده اگه نتونی با کسی ارتباط برقرار کنی و نتونی دادتو بگیری .
خب ما در یک کشوری هم بودیم که عرب بودنو حالا اگه پلیس هم میومد ما چطور اونو حالی می کردیم ، توی این فکرها و صحبتا بودم که رسیپشن به یکی از خدمه گفت مارو به اطاق دیگه ببره ، ما اون شب به 7 یا 8 اطاق دیگه سر زدیم و دیدیم وضعیت همینطوره و مشکل از سرد کننده مرکزیه و در ضمن هیچ کس در این شتل نبود بغیر از 3 خانواده ، که یکیش ما بودیم
ما که دیدیم اوضاع اینطوریه و سرد کننده مرکزی خرابه چاره ای ندیدیم مگر اینکه تا صبح دراین شرایط صبر کنیم ، در نتیجه رفتیم در اطاقمون ، پنجره رو باز کردیم و من از گرما لخت شدم و در رختخوابم دراز کشیدم و از گرما له له می زدم ، ساعت تقریبا 2 شب بود ، و از گرما خوابم نمیومد و تا اومدم بخوابم ساعت 3 شد که فکر کنم تازه خوابیده بودم که ناگهان با صدی یک انفجار مهیب
بلند شدم ، و هنوز شک اولی
رو نگذرونده بودم که صدای دومین انفجار منو به سقف اطاق چسبوند ، خب پنجره ها باز بودن و صدا با قدرت وارد اطاق شده بود خدا خفتون کنه با این رسم مسخره احمقانه تون سوریا ، و خلاصه تا ساعت 6 صبح نتونستم بخوابم البته خانمم هم همینطور
صبح ساعت 8 از صدای ماشینها در خیابون از خواب بلند شدم ، منو خانمم دوشی گرفیم و ساعت 10 رفتیم بیرون و رفتیم به طرف میدون العظمه و همینطور تاب خوردیمو تاب خوردیم و یه مقدار خرید کردیم ، ساعت 1 برگشتیم شتل غذا خوردیم و دوباره ساعت 3 رفتیم بیرون
اولش گفتیم بریم نمایندگی MTN تا این خطو برامون فعال کنه چون خط 400 یونیت شارژ نشون می داد ولی برای تماس فعال نبود ، خب من هم سیمکارتو داشتم و هم کارتشو ( همون کارتی که به سیم کارت وصله ، بعد سیم کارتو ازش جدا می کنن ) خب توی خیابون بور سعید یکی بود ، پیاده رفتیم تا اونجا و وقتی وارد شدیم ساختمون شیکی بود پرسنلشون از چیزهای زردی استفاده می کردن ، مثلا مرداشون کروات زرد ، زناشون کروات زرد بازی که دورشون بود و خلاصه زرد زیاد بود ، مثل MTN ایران من با انگلیسی بزور تونستم بهشون حالی کنم که جریان چی بوده ، نه به خاطر اینکه اونا انگلیسی بلد نباشن ، نه اتفاقا اینقدر انگلیسیشون خوب بود که من مشکل پیدا کردم ، ولی خب به من فهموندن که چون این شماره به نام شما نیست ، شما نمی تونید اینو فعال کنید ، واین سیم کارت به نام کسی دیگه ای یه
منو بگو، کاردم میزدی خون در نمیومد
، دختریه احمق تو تهران ، پس پاسپورتمو برای چی گرفتی؟؟!! ، گرفتی که این خطو به نامم کنی تا فعال شه پس چی شد؟؟!!
دست از پا دراز تر از اونجا اومدم بیرون ، و همچنان با حسرت به سیم کارت نگاه می کردم و 25 هزار تومن پول رفته
از در یه مینی پیتزایی گذشتیم و خوشمون اومد که یه تستی بزنیم ، اولش گفتم شاید نشه توی خیابون غذا خورد چون ماه رمضونه ، البته ما توی خیابون آب می خوردیم ولی تو خیابون غذا نخورده بودیم ، من از یکی از کارکنای پیتزایی سوال کردم ما می تونیم اینجا بخوریم و اون هم گفت آره ، گفتم ماه رمضونه ، اون هم با دست و سر و این چیزا علامت داد اشکالی نداره و گفت لا مشکل ، تا داشت مینی پیتزای ما رو می داد دیدم یکی بغل دست ما داره با خیال راحت پیتزاشو می خوره و ما هم شروع کردیم خوردن دیدیم بابا اینجا خیلیها که روزه نیستن بیرون هم غذا می خورنو کسی باهاشون کاری نداره ، تا ما پیتزا هامونو خوردیم چند نفری اومدن و اونها هم خریدن و توی همون خیابون پیتزاشون رو خوردن
ای خاک بر سر ما ، که کاتولیک تر از پاپ هستیم
که اگه کسی تو خیابون آب خورد باید شلاق بخوره ، در صورتی که باور کنید در تمام طول مدتی که ما در سوریه بودیم ، اصلا احساس نکردیم که ماه رمضونه و باید خیلی چیزا رو تو خیابون رعایت کنیم .
یعنی بغیر از بمب هایی که سحر و موقع افطار می زدن دیگه شما رنگی از ماه رمضون در دمشق نمی دیدین
بگذریم بعد رفتیم به سمت هتل هومن اینا ، اونا قرار بود ساعت 5 برن فرودگاه
وقتی رفتیم دیدم اونجا هومن و هیلدا تو لابی هتلشون نشستن و اثاثیشون هم بغلشونه
تازه هومن شب گذشته حالش بد شده بود و مسمویت شدیدی پیدا کرده بود ، که البته نه از غذا بود ، به خاطر چیزای دیگه بود ، بنده خدا صبح اول صبحی با هیلدا رفته بودن بهداری و اونجا هم یه حال اساسی بهش داده بودن ، خب البته ما خبر نداشتیم و نمی دونم چرا به ما چیزی نگفتن ، در ضمن اینی که توی تور می گن شما رو بیمه می کنیم تا در مواقع ضروری از دوا و دکتر اونجا استفاده کنید ، همش کشکه
هومن به من گفت راوی بیا بریم تا اینجا یه چیزی بخرم برای خونوادم ، خلاصه منو هومن رفتیم به سمت خیابون بور سعید و اونجا دیدم خدا بده برکت چقدر اتوبوس ، البته اتوبوسهایی که مال زمان دارسی بودن ، حتی اتوبوسی بود که با هندر روشن می شد بعضی هاشون خوشگل بودن ، توی فیلمای قدیمی ازشون دیده بودم ازشون عکس گرفتم ، جالب اینجا بود افرادی که داخل اتوبوسها بودن هم بعضی اوقات لبخند می زدن ، شاید بعضی هاشون تعجب می کردن چه جور ما از این اتوبوسها ندیدیم ، شاید هم چون می دونستن از این اتوبوسها ندیدیم برامون جالب شده و داریم ازشون عکس می گیریم ،
خلاصه من خیلی تعجب کردم که چرا این همه اتوبوس اونجا بود و این همه آدم چرا این موقع روز ریختن بیرون ، از یکی از مغازه دارهایی که کمی فارسی بلد بود سوال کردیم و اون هم گفت که اینها کارمند های دولتن ، خب توی خیابونهایی که به میدون العظمه منتهی می شن خیلی وزارت خونه و اداره جات دولتی هست ، حساب بکنید کارمندای وزارت خونه هاشون با چه اتوبوسهایی می رفتن منزل
بگذریم بعد از این که هومن 3 دست لباس خرید ، برگشتیم به سمت هتلشون ، وقتی برگشتیم دیدم یه آقایی که ریش پشمیه داره با هیلدا و خانمم صحبت می کنه ، بعد که من هم وارد بحث شدم ، متوجه شدم این آقا ایرانیه و برای زیارت اومده ، خب یه مسئله دیگه هم پیش اومده بود و اون این بود که یک چک 50 هزار تومنی در کیف پول ( از این دستی کوچیکا) هیلدا بود که می گفت من همیشه یه تراول برای روزهای مبادا تو کیف پولم می ذارم ، که یه جا اگه پول کم اوردیم داشته باشم ، حالا که سر کردم دیدم نیستش این کیف پول تو چمدونش بود ، معلوم شد که آقایون خدماتی ها زحمت کشیدن و چمدون اونا رو باز کردن حالی به اساسها دادن و کیف پولشون زده بودن ، واقعا هیلدا دیگه اعصاب نداشت و بقول خودش سفر سوریه بدترین سفر عمرش بوده
و هر چی تو لبنان خوش گذرونده بودن تو سوریه از دماغشون دراومده بود
اون مرده برای هیلدا می گفت 2 – 3 روز پیش یک خانواده یک مشت جنس میخرن و میارن به رسیپشن می دن و می گن اینجا باشه تا ما بر گردیم ولی وقتی بر گشتن نه رسیپشن بود و نه جنسها هر چی هم هی گفتن آقا ما اجناسو دادیم اونها قبول نمی کردن ، و میگفتن اشتباه می کنین ، تا اینکه اونها تصمیم می گیرن به پلیس اطلاع بدن وقتی پای پلیس خواست وسط بیاد اونها بعد از چند دقیقه اجناسو برگردوندن و گفتن ببخشید اشتباه شده
و گفت که شما هم برید و بگید ما به پلیس می خوایم بگیم ، خب هومن وهیلدا هم به ذهنشون رسید که اصلا چه معلوم روزی که اومدن به این هتل ، کیفی که حاوی عینک و ساعت گرون قیمتشون بوده رو هم همین خدمه اینجا ندزدیده باشن ، پس تصمیم گرفتن اینکارو بکنن ، و برن پیش رسیپشن .
خلاصه همگی رفتیم پیش رسیپشن و هیلدا و هومن شروع کردن تعریف داستان و گفتن ما می خوایم بدونیم چی شده و اگه معلوم نشه به پلیس می گیم ، خلاصه بعد از کلی جرو بحث ، رسیپشن که ناراحت شده بود یکی دو تا از خدمه رو صدا زد و با اونها هم صحبتی کرد و بالاخره گفتن با لیدرتون تماس بگیرید وقتی هومن با لیدرشون تماس گرفت ، لیدرشون گفت: اگه بخواین شکایت کنید ، تا پلیس بیاد و پبگیری کنه ، اگه تازه بتونه کاری کنه یکی دو روز طول می کشه تازه شاید هم نتونستین ثابت کنید و بعد قوز بالا قوز ، در ثانی اصلا معلوم نیست که این دزدی کی اتفاق افتاده روز اول ، روز دوم ، امروز
و کلی خدمه جابجا شده و اگه ساعت مشخصی داشت کار راحت تر می شد
و چون هومن و هیلدا تا یه ساعت دیگه بایستی به فرودگاه می رفتن ، وقتی اوضاع رو اینطور دیدن ، تصمیم گرفتن بی خیال بشن ، و از خیر این سرقتها بگذرن
اون مرده ریشو دوباره برگشت و گفت چکار کردین؟ ، و ما هم گفتیم فایده نداشت و بعد مرده ریشو شروع کرد به تعریف مسائلی که دلقک بودنش رو برای من به اثبات رسوند . داستانشو در یک پست جداگونه براتون می نویسم
چون روز آخر تور ایرانیها رو بزور به زینبیه می برن و از اونجا به فرودگاه میرن ، هومن با لیدر صحبت کرده بود که بعدا بیان دنبالشون و از اینجا برن برای فرودگاه ، اما لیدر خلف وعده کرده بود و بعد از کلی معطلی ، بعد از اینکه یه 10 – 20 بار هومن با لیدر تماس گرفت که بابا کی دیگه میای ما رو می بری ساعت نزدیک 6 شده ، لیدر گفت تاکسی بگیرید و پولشو هتل حساب کنه و بیاید ، خلاصه رسیپشن هتل زنگ زد به یک تاکسی تلفنی
بالاخره هومن و هیلدا سوار تاکسی شدن و در حالیکه از ما خداحافظی می کردن ، راهی فرودگاه شدن
ما موندیم و ما
یه خورده احساس تنهایی کردیم ولی تصمیم گرفتیم باهاش بجنگیم ، تازه عادت کرده بودیم به هومن جان و هیلدا جان
زوجی که فوق العاده باحال بودن ، ولی خب شانس با اونها و ما یار نبود و مکابای نامرد بد جوری تو ذوقمون زده بود
از اون روز تا حالا من هنوز هیلدا و هومن رو ندیدم و واقعا دلم براشون تنگ شده ، البته با هم گهگهایی در تماسیم
هیلدا جان عزیز هم بعد از اومدن ، دوباره اپلای کرد و خوشبختانه یه ماه قبل فایل نامبرش اومد
من به دلایلی هنوز اپلای نکردم ولی تا اواخر ماه دیگه اپلای می کنم
بماند
بعد از رفتن هومن و هیلدا ، رفتیم یه حلویاتی ( شیرینی فروشی به زبان عربی ) که هیلدا از باقلواش تعریف کرده بود ، پیداش کردیم ، تصمیم گرفتیم یه روز قبل از رفتن بیایم و ازش باقلوا بگیریم و ببریم برای ایران
ما رفتیم دوباره سمت میدون و به خیابون هایی که تا حالا نرفته بودیم سر زدیم ، کیف و کفش و پوشاک در سوریه به مراتب از ایران ارزونتره ، بعضی جاها که می رفتیم و یه خورده چک و چونه می زدیم ، به ما می گفتن اصفهانی؟ ما هم زرنگی می کردیم می گفتیم: آره و اونها می گفتن : اوه اوه اوه ، و سریع کوتاه میومدن ، یا کمی باهامون راه می یومدن ، به بعضی ها تا نمی گفتم اصفهانی به هیچ وجه قبول به تخفیف نبودن ولی همچین که میشنیدن ما اصفهانی هستیم ، سریع تخفیف رو می دادن ، خب می دونستن حریف هرکی بشن حریف اصفهانی ها نمیشن ، و خیلی برام جالب بود که شهرت اصفهانی های عزیز تا کجا ها رفته
اصفهانی های عزیز ازتون ممنونم ، بابت شماها تخفیف های خوبی گرفتیم
خلاصه نزدیکای اذان بود که برگشتیم شتلمون و ساعت 8:30 بعد از خوردن شام تصمیم گرفتیم بریم باب طوما
اولش رفتیم به سمت همون پل که عکسشو آزاده خانم گرفتن و من در پست ( خبرنامه ۴ ) گذاشتمش و از اونجا پیچیدیم به سمت چپ ، یک کم جلوتر بازاری بود از کیف و چمدون ، که وقتی رفتیم لعنت خدا نمی ارزید ، و همش جنساشون چینی بود ، بعد اومدیم بیرون و کمی جلوتر ، ساختمونی بود که فکر کنم مال وزارت دفاعشون بود ، و اگه ننوشته بودن و یه مامور جلوش تاب نمی خورد هیچ کس نمی فهمید که این ساختمونه یه وزارت خونه باشه اونم از نوع نظامیش ،
خلاصه پیاده رفتیم ، تا به یه چهار راهی برخوردیم که سمت راستش به سمت باب طوما می رفت ، وقتی خواستیم سوار یه تاکسی بشیم ، دیدیم تاکسی مترش رو روشن نمی کنه ، من هم بهش گفتم تاکسی مترت رو روشن کن و اون گفت نه ، باب طوما ، مئه لیر یعنی 100 لیر ، من هم بهش گفتم عامو خر خودتی ، بزن کنار ما پیاده می شیم و اون هم زد کنار و ما رو پیاده کرد ، بعد سوار یه تاکسی دیگه شدیم و با 30 لیر رفتیم به فلکه باب طوما
اولش به یاد شب گذشته که با هیلدا و هومن بودیم ، رفتیم به کوچه پس کوچه های تنگ و باریک ، بعد برگشتیم و رفتیم به بازار البته بازار باب طوما فقط لباس داره
چند تا فروشگاه داره که باید با آسانسور بری طبقه های بالا تا لباس ها رو ببینی و ما فروشگاهی ندیده نذاشتیم ، رفتیم داخل یکی از این فروشگاه ها و اونجا به چند تا ایرانی برخوردم که از قزوین اومده بودن ، همه فامیل بودن ، با یکی از پسراشون سر صحبتو باز کردم و فهمیدم برای زیارت و گردش با اتوبوس به سوریه اومده بودن ، البته از طریق یک تور مسافرتی .
من بهشون گفتم کدوم هتلید و اون هم گفت ما توی یه مهمانسرا در زینبیه هستیم و خیلی بد طوره و جاش خوب نیست و محله فوق العاده بدیه در ضمن برای اومدن به دمشق کلی مکافات داریم ، من گفتم مگه زینبیه چقدر فاصله داره ، گفتن یه ۳۰ - ۴۰ کیلومتری با دمشق فاصله داره ، یکی از پسرا که اسمش امید بود گفت تورهایی که با اتوبوس هستن بیشتر تو مناطق زینبیه افراد رو می برن و خوش بحالتون که مرکز شهرین
واقعا راست می گفت روزی که زینبیه رو دیدم ، به حال خودم تاسف خوردم چطور توی یه همچین محله پا گذاشتم
بعد از اینکه تاب خوردیم ، بر خوردیم به یک مغازه حراجی ، یه پیرهن و دامن جینی که به سبک عربی و فوق العاده شیکی بود نظرم رو جلب کرد ، وقتی رفتیم داخل پرسیدم قیمتش چنده و اون هم گفت : ایرانی ، گفتم : آره گفت : 45000 تومان ، من و خانمم تعجب کردیم چقدر خوب ، چه قیمت خوبی ،
پشت بندش گفت این 70 هزار تومن ، 25هزار تومن تخفیف
وقتی نگاه کردم دیدم روش اینطور نوشته بود
که خونده می شه 2220 لیر ، حساب کردم لیری22 تومن هم که باشه باید 50 هزار تومن باشه و این بابا داره دروغ می گه که 25000 تومن تخفیف داده ، و این فقط 5000 تومن تخفیف داده ، بهش گفتم ببخشید این قیمت اصلیش 50 هزار تومن ، چرا الکی می گی 70 هزار تومنه
اون هم در حالی که داشت با یه زن صحبت می کرد ، ماشین حسابش رو دراورد و جلوم این شماره ها رو در هم ضرب کرد 3325 × 20 = 66500
من بهش گفتم آقای عزیز چرا عدد 3325 ؟ اینجا نوشتی 2220 ، و اون با تعجب نگام کرد و گفت این عدد 3 و این عدد هم 5
من بهش گفتم آهان ایرانی گیر اوردی می خوای بندازی این عدد 2 و این عدد 0 ، اون دوباره به من گفت ایرانی درست ، ولی عربی به این می گن 3
و به این می گن 5 .
دوباره باز باهاش جرو بحث کردم و اون که دیگه کلافه شده بود
رو کرد به خانمه و به عربی بهش گفت " که به ما بگه این عدد چنده " و خانمه با تعجب
به من نگاه کرد و بعد با تعجب به فروشنده و بعد با تجب به عدد و در نهایت با دست اشاره کرد و گفت : که این عدد 3
است ، من گفتم دوباره خانم نگاه کنین این 2 ثانی هستش و اون گفت: لا ، ثالث 3
، من به خانمم گفتم اینا تبانی کردن و خر گیر اوردن ، رو کردم به فروشنده و گفتم من نمی دونم ، من اینو 40 هزار تومن می خوام و بعد با کلی جرو بحث که من دارم اینو با قیمت 30 هزار تومن پایین تر میدم و نمی صرفه بالاخره راضیش کردم و 40 هزار تومن دادیم و اومدیم بیرون ، و در حالی که به خانمم می گفتم که اینها فکر کردن ، ما خریم ولی نمی دونن ما خر نیستیم ، خانم گفت : تشنمه
رفتیم سر فلکه باب طوما و اونجا یک مغازه بود که آش و کباب و از اینجور چیزا داشت ، و یه آب معدنی کوچیک ازش خریدم و گفتم چقدر؟ یه عددی گفت دقیقا نمی دونم خمس و عشرین یا خمس و عترین و یه ۲۵ لیری بهش دادم ولی اون گفت صبر کن و بعد 10 لیری به من داد ، مرد سر زنده و کاملی بود ، من بهش گفتم ممکنه عددهای عربی رو برام بنویسی در حالی که داشت کار می کرد کارشو ول کرد و اومد عددها رو برام نوشت
اونم نوشت
1 واحد
ثانی
ثالث
رابع
خامس

که دیگه من بهش گفتم ممنون ، ممنون ، حالا فهمیدم چرا ، با اون بنده خدا الکی درگیر شدم ، حالا فهمیدم چرا خط MTN که در فرودگاه امام خریدم جواب نداد ، ازش تشکر کردیم و اومدیم بیرون
در ضمن صفرشون هم یک نقطه اس مثل این 
بالاخره بعد از 5 روز فهمیدم که چرا خطم کار نمی کرد چون شماره های خطم ۲ -۳ تا ۳ داشت با یک ۵ که ما فکر کردیم صفره
عکس کارت تلفن سوریه ای رو که پشتش شماره ، به صورت دستی نوشته می شه ، براتون فردا همینجا می ذارم
لازم به ذکره که کارتهای خط ام تی ان مثل ایران شماره ها رو کامپیوتری ثبت نکرده بودن و دستی نوشته می شن
ولی به علت اینکه سوریه ای نوشته شده بود اون دختر احمق توی فرودگاه شماره ها رو جور دیگه ای برام خوند ودر کامپیوتر ثبت کرده و در خواست فعال شدن رو برای شماره یه دیگه داده بود ، که حتما هم پذیرفته نمی شده دیگه
حیف حیف که وقتی برمی گشتیم تهران ساعت 1 یا 2 شب می رسیدیم وگرنه خرخرشو میجویدم
، خدا می دونه این بلا رو سر چند نفر دیگه اورده بوده
شاید حالا بعضی ها بگن راوی چقدر تنده ، ولی اصلا اینجور نیست ، ببینید من معتقدم آدم باید کارشو به نحو احسن انجام بده ، خودم اینطورم ، و وقتی میبینم کسی کارشو که صبح تا شب باهاش سر وکار داره نمی تونه خوب انجام بده و باعث مشکلاتی برای دیگران می شه ، نمی تونم باهاش ملایم باشم ، و واقعا مستحق بعضی از کلماته ، اصلا بزرگترین دلیل عمده ای که منو وادار کرده از این مملکت برم و مهاجرت کنم همینه ، که افراد یا کارشونو عمدا درست انجام نمی دن یا اصلا مال اون کار نیستن ولی به خاطر پارتی بازی در اون کار باعث مشکلات عدیده می شن ، و ماشالله تعداد شون تو مملکتمون به اندازه ریگهای بیابونه
به هر حال ببخشین منو
ساعت 11:30 شب برگشتیم به شتل تا شبی دیگه رو بگذرونیم ، توی همین لحظات بود که به خانمم گفتم الان هیلدا وهومن رسیدن به تهران
شب گذشت و صبح دگری در غربت می خواست بر آسمان خودنمایی کنه
فعلا بای تا پست بعدی
پی نوشت۱
جواب به تمام دوستانی که مانند آقای عیلرضا هستن
و اما سوال؟
من فوق لیسانس مهندسی پلیمر دارم و سطح زبان فرانسه من هم به اینصورته که حدود 2 سالی هست می خونم . انگلیسیمم خوبه و همسرم لیسانس ریاضی هست و زبان فرانسه بلد نیست وانگلیسی هم متوسطه به نظرت امتیاز داریم برای کبک و دومین راهنمایی که می خواستم این است که 40 روز مدارک را ارسال کردیم به سفارت. ولی فایل نامبر کبک ما هنوز نیومده ، به نظر شما من چی کار کنم ؟ صبر کنم ؟ یا ایمیل بزنم ؟ ممنونم
آقای علیرضای گل، مهندسی پلیمر زیر شاخه ای از مهندسی شیمی هستش و شامل رشته ها می شه ولی برای اینکه مطمئن بشید می تونید به این آدرس برید و ببنید که رشته شما شامل مهندسی شیمی میشه ، پس نگران نباشید
بله امتیاز دارید ، اگر شرایط سنی شما و خانمتون زیر 35 سال باشه با این شرایط شما بین 47 یا 48 امتیاز دارید ، چون دقیق از شما اطلاعات ندارم ، بنابراین شما بین 15 تا 16 نمره می خواید تا قبولی ، که فکر می کنم با شرایطی که گفتید ، بتونید به راحتی آب خوردن از پسش بر بیاید ، ولی خانمتون باید فرانسه کار کنه ، چون بابت انگلیسی به همسرتون هیچ نمره ای نمی دن
و اون باید 6 امتیازشو از فرانسه بیاره
در ضمن فایل نامبر بین 45 تا 60 روز میاد ، اگه بعد از 60 روز نیومد پیگیری کنید
پی نوشت۲
مدت زیادیه که از هدیه خانم ، یکی از خواننده های عزیز وبنوشت من خبری نیست ، و من از این طریق می خوام بهش اعلام کنم کجایی ؟؟؟؟ ، تا حالا هر چی صبر کردم نیومدی!!! ، امیدوارم مَثَله آتیش تند زود خاموش می شه مصداق شما نباشه و واقعا گرفتاری باعث شده نیاید و منو خوشحال کنید ، امیدوارم قهر نکرده باشید و .... خلاصه منتظرتم
پی نوشت۳
جهت آگاهی دوستانی که هدیه خانم رو می شناسن و نظراتشو دنبال می کردن ، ایشون صحیح و سالم هستن و خدا رو شکر جواب پی نوشت منو دادن
براش آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم جواب فایل نامبرش هر چه سریعتر بیاد
و فارسی صحبت می کنه ، بهش گفتم ببخشید شما برای امتحان اومدید سوریه ؟ اون هم گفت: آره ، صحبت گل کرد ، و فهمیدم این بابا از طریق یکی از شرکت های مسافرتی شریک تور ما به صورت دو روزه اومده ، یعنی یه پولی داده به شرکت مسافرتی که بغیر از پول بلیط ، از خدمات ناهار و شام اونجا استفاده کنه ولی پول هتل با خودش باشه ، به من گفت پریشب اومدم و امروز صبح با مکابا
، حالا چرا اینو گفتم ، خب وقتی بلال تموم شد پیدا کنید سطل آشغالی
را نه پرتغال فروش را ، سطل آشغال در دمشق کم دیده می شه و یکی از معضلات ما بود که نمی خواستیم آشغال تو خیابون بریزیم
و بعد هم سطل های آشغال رو تو خیابون آتیش میزنن ، ایندفعه مثل شهرداری تهران مجبور می شی بری سطل آشغال آهنی درست کنی و ای ووووی ی ی چه داستانی شد ،، بابا ما یه چند روز که بیشتر مهمونتون نیستیم ، آشغالامون رو می ریزیم تو خیابون ، آقا جان نمی خواد سطل آشغال بگیری
بدمون می یومد ، به خصوص من که از هر چی میمونه حالم بهم می خوره و واقعا چندشم می شه، برای همین اتفاق میمون سراغمون نیومد ، و نا میمونش اومد 


که در آب مخصوصی هم پخته شده بودن گرفتیم ، نمی دونم ولی می دونم بهترین نوعش بود ، بعد 4 تا نوشابه خواستیم و من برای اینکه به شاگرداش بفهمونم که نوشابه سیاه چیه و ما نوشابه زرد نمی خوایم ، ( آخه همش قوطی بود ) یه جورایی موهامو کندم
، پول رو هم اونجا تو سفارت پرداخت می کنه ، اما روزی که من با ندا رفتیم سفارت از من نه تنها مدارک دوستم رو نگرفتن ، بلکه گفتن پول رو هم باید بری صرافی العالمیه پرداخت کنی و یک چک بیاری برای ما ، من هم زنگ زدم صرافی العالمیه و اونها گفتن ساعات کاری ما از 8 صبح تا 4 بعد از ظهر و من هم گفتم بعد از قبولی بدو می رم صرافی پول رو می دم چک رو می گیرم
، مجبور شدم رفتم پیش یک مغازه دارکه پرده فروش بود ( آخه اونجا پر از پرده فروشی بود ولی واقعا راستشو بخواین بیشتر بنجل پرده فروشی بود) و بهش گفتم که من می خوام برم صرافی العالمیه و اون هم اول سعی کرد به انگلیسی بهم بگه ، بعد یکدفعه نظرش عوض شد و شاگردش که یه پسر 15 -16 ساله ای بود رو صدا زد و به عربی بهش گفت که منو ببره صرافی ،قربون آدم چیز فهم حالا بیا و دو ساعت با زبون عربلیسی به من بگی از کجا باید برم از کجا نباید برم ، آخر سر هم خودت هنگ می کنی یادت می ره که باید کجا بری ؟
اون هم به من گفت بیا ، با هم رفتیم و دیدم یه خیابون جلوتر رفته بودم ولی باور کنید اگه اون منو نمی برد تا ظهر سر گردون بودم ، تابلوش معلوم نبود ، خلاصه وقتی رسیدیم به زور بهش 10 لیر دادم و تشکر کردم ، خدا پدر مادرشونو بیامرزه بایستی می رفتم طبقه دوم وقتی رفتم ، دیدم چه صرافی شلوغی بود و تقریبا می تونم بگم یه نمونه بانک بود .
، چرا ؟
چرا دو روز دیگه ؟ و دختره با هزار بدبختی به من فهموند که باید پول به حساب یک بانک در اردن ریخته بشه و اون به حساب کانادا واریز کنه ، و چک اعتباری 2 روز دیگه میاد ، خلاصه مجبور شدیم بپذیریم ، چون راهه دیگه ای نداشتم ، صندوق داراش مرد بودن ومن وقتی رفتم و 400 دلار آمریکا دادم ، صندوق دار باقیشو به من 12 دلار آمریکا داد ، البته حساب کردم 390 دلار کانادا 350 دلار آمریکا می شد ولی اینها 38 دلار حق الزحمه کم کردن که واقعا دستشون درد نکنه ، توی ایران که زیر 130هزار تومن حق الزحمه فکر نمی کنم باشه
بود ولی نمی دونست ایول توی این مواقع راوی نامرد تره
، اون به من یه 10 دلاری داد و 2 تا یک دلاری کاغذی ، من هم گفتم هووویی
( منو ببخشید الان که دارم می نویسم یه خورده جو گیر شدم
و این هووویش برای پیازداغ
داستان بود) من اینارو نمی خوام ، توی هیچ جای دنیا یه دلاری کاغذی نمی گیرن تو ایناروازکجا اوردی میخوای بهم بندازی ، ولی خب اون که ایرانی نمی فهمید ، و من به انگلیسی گفتم : اینا باطلن و من نمی خوامشون و به جاش لیر سوری بدید و اون اصرار می کرد نه اینها مشکلی ندارن ، تا اینکه یک صندوق دار دیگه اومد و گفت چیه و من هم موضوع رو بهش گفتم و گفتم به جای این 2 دلار لیر می خوام ، صندوق دار اول که زورش گرفته بود هی می گفت ایرانی ، ایرانی، و من هم با یه حالتی نگاهش کردم که بهش فهموندم بابا خر خودتی
،. می خوای بندازی به من ، خلاصه پیروز مندانه
90 لیر سوری گرفتم و هلک و ولک برگشتم به شتل ، اینقدر ماشین روهه ، صرافی نسبت به شتلمون بد مسیر بود که وقتی با تاکسی می رفتی دیرتر می رسیدی به خاطر ترافیک و غیره( ببینید این غیره اش خیلی مهمه ازش راحت نگذرید
)، در کل صرافی نزدیکای مسجد اموی و بازار شامی که خیلی درازه و سر پوشیدس بود .اونهایی که رفتن سوریه و بعد رفتن به بازار شامی که منتهی می شه به مسجد اموی می دونن کجاست دقیقا به جای اینکه بپیچی و بری داخل بازار باید مستقیم یه دو خیابون پایین تر بری و از اونجا دست راست بپیچی و بری به سمت صرافی خلاصه من تصمیم گرفتم پیاده برگردم و اون روز هم حسابی گرم بود
، پدرم در اومد
، جوری که وقتی رفتم شتل پیش همسر جون ، همسر جون گفت راوی چی شده کلی از بدنتو نیست پس بقیه بدنت کو ؟ و من گفتم بابا این کارمندای صرافی منوتیکه تیکه کردن ، به خدا من بی تقصیرم
( حالا می گید ای بابا این راوی هم عجب آدمیه ، یا نیگاه می کنه یا نیگاش می کنن )
، نکنه آنفولانزای خوکی گرفتی
) نه به خدا آنفولانزای خوکی نگرفتم ،اما آنفولانزای گرازی
گرفتم ،ولی هدف من این بود چیکار کنم
و ویروس آقاگرازه
حداقل از این مسافرت بهره ای ببریم ، چون امکان داشت بعد از بررسی ما رو به صورت کاندیشنال قبول کنن و بعد افسوس می خوردیم که ای وای کاشکی ما می رفتیم و یه خورده حال می کردیم
با سلام خدمت شما دوست گرامی که وبنوشت من رو مشاهده می کنی ، من یک جوون 35 ساله هستم که بدنبال سرنوشتم از 3 سال پیش برای مهاجرت ، راهی سفارت کانادا در سوریه شدم و بعد از رد شدن دوباره اقدام کردم اما این بار به جای دعوت به مصاحبه ، از من مدرک TCF از سفارت فرانسه خواستن و بعد از ارسال مدرک بعد از یک سال دوباره منو به مصاحبه دعوت کردن و راهی استانبول شدم و بالاخره موفق شدم قبول بشم و مدارک CSQ رو بگیرم