سفر به سوریه - قسمت پنجم

در سراب

سلام دوستان ، داشتم می گفتم ، من رفتم و سوال جوابه رو برای ندا اُوردم ،  یه خورده که صحبت کردیم ، خانمم گفت دیشب  من از صدای انفجار بمب دیشب از خواب پریدم ، شما نشنیدید ، اونها هم تایید کردن که آره چقدر هم وحشت کردیم ، چون ما تا صبح هم نخوابیدیم ، گفتیم چرا  ؟  مریم گفت دیشب که ما از لیدره خط خریدیم ، اون شماره ما رو داشت، و بعد به ما زنگ زد که شما مشکلی ندارید و اگه مشکلی داشتید به من زنگ بزنید و از این حرفا و اینکار رو دو مرتبه تکرار کرد . و ما هم ترسیده بودیم که ای وای نکنه یدفعه می خوان مارو بدزدن ،و دارن اوضاع رو بررسی می کنن ، ما هم تنها ، هیچکس به دادمون نمی رسه  و بنده خداها از ترسشون هرچی چمدون و اثاث داشتن گذاشته بودن پشت در و تا صبح نخوابیده بودن و تازه ساعت  3.5  صبح که  صدای 2 تا انفجار مهیب رو شنیدن چنان  وحشت کردن که دیگه اصلا نخوابیدن .

من بهشون گفتم بابا اینجا خیلی امنیت هست و امکان نداره دختری رو بدزدن ، و من قبلا دوستایی داشتم که به سوریه اومدن می گفتن که در سوریه خیلی امنیت هست ، ولی  اونها گفتن برعکس ماشنیدیم اینجا دختر می دزدن  ، تاکسیاشون نا امنه و از این حرفا . حقیقتش من که خیلی براشون ناراحت شدم ، بنده خدا ها حسابی شب قبلش حالشون گرفته شده بود . و اون موقع فهمیدم علت اینکه مریم به لیدره با عصبانیت جواب داد برای همین بود .

خلاصه خانمم شمارشو با ندا ردو بدل کرد و گفتیم اگه هر زمانی مشکلی پیش اومد سریع زنگ بزنید تا ما خودمون و برسونیم و خیالتون راحت باشه ، امشبه رو باحت بخوابید . بعد ندا که قرار بود فردا ساعت 2 بره برای امتحان ، یه خورده می ترسید که  تاکسیا نا امن باشن ، از طرفی من یه استاد فرانسه  داشتم که بعد از مدتها راضی شد برای کبک اسم نویسی کنه  و این ماموریت رو من به عهده گرفتم ، در نتیجه من باید حتما به سفارت می رفتم تا اینکار رو براش انجام بدم ، از طرفی هم می خواستم با جو اونجا آشنا بشم  ، به ندا گفتم هیچ نگران نباشه ، من شما رو می برم سفارت  ، اولش کمی تعراف ردو بدل شد ولی وقتی دید که من اونجا کار هم دارم قبول کرد ،  قرار گذاشتیم که ساعت 12:30 ظهر حرکت کنیم برای سفارت .

خداحافظی کردیم و رفتیم به اطاقمون . من دوباره رفتم پایین و به یکی از لیدرها گفتم ، بابا این چه وضعیتیه اطاق ما افتضاحه و دیگه کی می خواین عوضش کنید ، اون هم  یه خورده با رسپشن حرف زد ، و دیدم رسیپشن هی جواب منفی می ده و می گه نمی شه .!!!!!

لیدره  گفت ببین اگه می خوای اطاقتو  عوض کنه فردا یه 20 دلاری بذار کف دستش تا اینکار رو بکنه ، پول همه کاری می کنه !!!  من هم خیلی ناراحت شدم  و رفتم بالا تو اطاق و زنگ زدم به سر لیدرشون و گله و شکایت که اینه رسمه روزگار ، سر لیدر هم ناراحت شد و گفت الان من زنگ می رنم و درستش می کنم ، غلط کرده پول بگیره و غیره و ذلک ، خلاصه بعد از نیم ساعت زنگ زد گفت فردا اطاقتون رو عوض می کنن ، و ما هم خوشحال اون شب رو صبح کردیم

فرداش ساعت 9 از خواب پا شدم  و ساعت 9:30 دوباره باز اطاقمون رو عوض کردیم و بر گشتیم همون اطاق اولی که کولرش خراب بود ( البته درستش کرده بودن  )  ، بـــــــله  و اینجور بود که داستان سریال خانه بدوشان ساخته شد .

 ساعت 12:30 من و ندا به اتفاق مریم ، تاکسی گرفتیم و رفتیم به سوی سرنوشتگاه  مهاجرین کانادا ، اما من که از قبل می دونستم که اگر سوار تاکسی زرد های سوریه شدی باید حتما بهشون بگی تاکسی متر رو روشن کن و گرنه نقره داغت می کنن ، به  راننده گفتم  تاکسی متر ،  دیدم محل نذاشت و دوباره که گفتم ، دکمه ای از اون رو فشار داد .

 و امــــــــــا من بهش گفتم ما می ریم اتوسترات مزه  سفارت کانادا  (اتوسترات بزرگراهی در منطقه  مزه  که سفارت کانادا و ایران درکنار هم در اون واقع هستند )  و اون هم ما رو برد ، برد ، برد و بـــــــــــــــــرد  و گفت نمی دونم کجاست ؟!!  اه مرتیکه ؟ مگه می شه ندونی کجاست؟!!!! و شروع کرد به پرسیدن از اینو اون و خلاصه بعدا وقتی رسیدیم  150 لیر یعنی  یه چیزی حدود 3500 از ما گرفت و من که باهاش حال و حوصله بحث نداشتم چون اون فقط عربی بلد بود ، به فارسی بهش گفتم  تو بلد نبودی ما باید پول اضافه بدیم؟؟؟!!! ،

 ولی  پولو بهش دادم چون واقعا بعضی اوقات ارزششو نداره ، و طرف هم خنده کنان  و خوشحال از اینکه سرمونو کلاه گذاشته

 

 پول و گرفت و گاز داد ( آدم به این خوشحالی ندیده بودم )

مریم به من گفت: راوی خیلی ازت پول اضافی گرفت ، من هم گفتم می دونم ولی چیکار کنم  الان حس بحثو نداشتم  . آخه وقتی جلوی سفارت پیادمون کرد فهمیدیم چقدر نزدیک هتل بودیم و این چقدر ما رو گردونده  و  در ضمن مگه می شه شما راننده تاکسی دمشق باشید ، سفارت ایران  به این مهمی ( برای سوریه ای ها که عاشق احمدی نژادن) تو بزرگراه اتوسترات ،  اونوقت ندونی کجاست ؟

در ضمن خوشحال شدم که همراه دخترا اومدم چون اگه من نمیومدم و یه ماشین می خواست این بلا رو سرشون بیاره و اونها هم تنها،  از شب قبلش  که اون جریان ، تازه از تاکسی های اونجا هم می ترسیدن ، بعد چه حالی پیدا می کردن .

ساعت یک رسیدیم اونجا ،  حسابشو بکنید از هتل ما تا اونجا ۵ دقیقه راه بود .

ما رفتیم دم در سفارت و ندا به انگلیسی به نگهبان گفت که من  مصاحبه کبک دارم و اون هم  برگ دعوت نامه رو خواست ، بعد از اینکه ندا برگه رو نشون داد ، یک فیش کوچیکی داد بهش و اشاره کرد که باید 50 متر پایین تر برید ، ( قسمت کبک  بین سفارت  کانادا و سفارت ایرانه که یک پله می خوره می ره پایین وارد یک محوطه ای مثل حیاط خلوت بزرگی  می شید ، یک کیوسک کنار در ورودی توی حیاط خلوتش هست که از شما موبایل ودوربین واز این چیزا رو می گیره و و بعد می رید داخل) . من هم به نگهبان گفتم ، من می خوام دوستم رو ثبت نام کنم و مدارک رو بهش نشون دادم و یک فیش هم به من داد . بعدا فهمیدم که اصلا برای قسمت کبک احتیاج نبوده بریم اونور و فیش بگیریم .

خلاصه در رو که باز کردیم وارد اطاق انتظاری به ابعاد 4متر در 5 متر شدیم که در گوشه سمت چپ یه تعداد صندلی فایبر گلاس گذاشته بودن  و در قسمت سمت راست 2 در داشت که  معلوم بود اطاق مصاحبه هستند و هر دری یک پنجره به ابعاد 30 سانت در 40 سانت داشت که داخل رو می تونستی ببینی و در قسمت روبرو ، یک در مخصوصی بود که رمز دار بود و مثل صفحه تلفن شماره بغلش بود که برای خود سفارتی ها بود . در گوشه سمت راست این در پنجره ای بود ، که بلندگویی درکنارش گذاشته بودن  و شما باید صدای طرفتون رو از طریق این بلندگو می شنویدید  ، و اون سفارتی هم از طریق یک میکروفون با شما صحبت می کرد ، در ضمن برای دادن و یا گرفتن مدارک باید از طریق یک سینی  که زیر پنجره تعبیه کرده بودن ، اقدام می کردی ، خلاصه  فضا ، فضای زندان اوین بود .

من و ندا رفتیم کنار پنجره و یک دختر خانمی اومد که ببینه ما چیکار داریم  ، ندا به فرانسه باهاش صحبت کرد و اون هم انگار فرانسوی باشه جواب داد و 2 تا فرم فرانسوی به ندا داد که پرشون کنه  ، این فرم رو قبل از مصاحبه به همه می دن باید پرش کنید و بهشون بدید ، برای تمکن مالیه ،  من او ن فرم رو در دو سایت آپلود کردم ، از هر کدوم که راحت ترید می تونید اون رو دانلود کنید  .

فرم از سایت box.net               فرم از سایت 4shared

 من هم جریان ثبت نام دوستم رو گفتم و اون هم به من گفت مدارک رو ببینم ، من مدارک رو دادم ، 400 دلار هم پول دادم ، که گفت نه ما پول نمی گیریم و باید ازطریق کارت اعتباری یا چک اعتباری ، من گفتم کارت اعتباری ندارم و اون هم آدرس یک صرافی در دمشق رو به من داد که برم اونجا ، تشکر کردم و اومدم نشستم ، دیگه من و ندا و مریم  شروع کردیم صحبت کردن که دیدیم در بیرونی باز شد و یک مرد سیاهپوست ، قد بلند و کچل ، اومد تو  و با خوشرویی به ما گفت :

  Bonjour البته عینکی نبود

 و ما هم همینو جوابش دادیم :  Bonjour  و از همون در کذایی رفت داخل .

قبلا گفتم ندا لیسانس فرانسه بود ولی بعلت اینکه چند سالی بود در یک شرکت بازرگانی کار می کرد ، انگلیسی یاد گرفته بود و فرانسش در سطح 12 نبود ، ندا هم انگلیسی و هم فرانسشو 12 زده بود و خیلی استرس داشت که نکنه آفیسر بهش گیر بده و بگه چرا اینقدر بالا زدی  .

از طرفی من قبلا در اینترنت شنیده بودم که یک آفیسر سیاهپوست کچل قد بلندی به نام مکابا  هست که خیلی سختگیر و بد اخلاقه ، ولی اون لحظه ورود خیلی خوب بود و ندا امیدوار بود که این آدم خوبیه ،  و من هم هیچی نگفتم که قبلا راجبش چی شنیدم ، گفتم یه دفعه دل ندا رو خالی نکنم .

هر چند ندا قبلا اینترنت زیاد رفته بود و حتی یک سری پشت سر نلی خانم و بقیه دوستان با هم حرف زدیم ( البته حرفای خوب خوب) ولی خب به جریان این آفیسره مثل اینکه بر نخورده بود .

5 دقیقه بعد یعنی حدود ساعت 1:20 دقیقه  " مکابا " از پشت میکروفن ندا  رو صدا کرد ، و گفت بره اطاق شماره 2 ، ما تعجب کردیم  چون ندا ساعت 2  مصاحبه داشت و الان ساعت 1:20 بود .

و ندا بلند شد ودر حین رفتن به ما گفت برام دعاکنید ، و رفت به اطاق شماره 2 ، اطاقی که پنجرش به حیاط خلوت مشرفه .

اما یه مسئله هنوز برامون حل نشد ، جریان این بمب چیه ؟

سخنی چند با دوستان و همراهان

سلام دوستان و خوانندگان گرامی ، از همراهی شما بسیار سپاسگزارم .

امروز می خواستم چند نکته رو با دوستان و همراهان وبنوشت در لفافه ، گوشزد و یا مرور کنم . عزیزان شاید خیلی ها ندونن ولی بیشترین درصد نفرات نسبت به جمعیت یک کشور از نظر وبنوشت نویسان در دنیا ، ایران است ، شاید تعجب انگیزناک باشه که با این سرعت کم اینترنت در ایران چطور امکان داره ،  ولی با کمی تآمل ، اونوقت متوجه می شید که این امر کاملا منطقیه !. چند دلیل رو که من به ذهن کوچیکم خطور می کنه رو می گم و شما بزرگواران بخوانید حدیث مفصل از این مجمل .

اول از خودمون شروع می کنم که از مهاجرت آغاز کردیم و بعدا هم دست خداست با چه چیز ادامش بدیم ، اگر ما در مملکتهایی زندگی می کردیم که احتیاجی به مهاجرت نداشت ، از این همه وبنوشت و وبسایت که برای مهاجرتهای مختلف در اینترنت وجود داره ، وجودشون  دیگه معنا نداشت ، اگه مثل خیلی از کشورهای جهان ، مطبوعات آزاد مختلفی از لحاظ علمی ،  جغرافی ، تاریخی ، اجتماعی ، فرهنگی ، اقتصادی ، و سیاسی ، اعم از رادیو ،  تلوزیون ، روزنامه و مجله با زبانهای مختلف و یا ترجمه شده و یا دوبله و همچنین  فرهنگسراهای فعال و بطور مساوی در همه جای کشور و شهرها پراکنده و همین اینترنت به صورت فیلتر نشده ، در اختیارمون بود ، شاید وجود خیلی از این وبنوشتها معنا نداشت ، چون شما هر چه می خواستی دم دستت بود و همچنین اگه ما مردمی بودیم مثل مردم فنلاند که طبق آمار گیریهای نظر سنجی که از شون شد نزدیک به 75% مردمش وزیر امور خارجه شون رو نمی شناختن ( خودتون که می دونید مهمترین وزیر در تمام کشورها وزیر امور خارجه است که همیشه در صحنه حضور داره و به خاطر روابط با کشورهای دیگه اکثرا پاسخگو هستش) اونوقت سیاست برای شما رنگ می باخت و دیگه این همه وبنوشت در مورد سیاست و غیره درست نمی شد .

اگه روابط میون دختر ها و پسرها به شکل عادی در جامعه رقم می خورد و یک پسر یا یک دختر به راحتی می تونستن با فرد مورد نظرشون ارتباط برقرار کنن و خیلی سریع می تونستن بفهمن که آیا طرف مورد نظرشون اصلا این بابا رو می خواد ،  بدرد هم می خورن یا نه و اگه نه همون روز اول هرکی دنبال راه خودش و نخود نخود هر که رود خانه خود وباعث نمی شد که  یک پسر یا یک دختر هفته ها و ماهها و سالها در انتظار اینکه چطور می تونن با هم ارتباط برقرار کنن و یا حالا که ارتباط برقرار شد ، به خاطر نداشتن موقعیتهای مناسب برای دیدار هم هر وقت که همدیگه رو ببینند از شوق دیدار ، چشم بر عیوب همدیگه بپوشونن که این امر گاهی اوقات  در صورت ازدواج عواقب وخیم به همراه بیاره و یا از عدم ازدواج ، حس انتقام و تنفر و سرخوردگی و دوری از جنس مخالف به عنوان یک زخم خورده بوجود بیاره .( حالا لطفا این بچه مایه دارهای قطب شمالیهای تهران یا شهرستانهای خیلی بزرگ نگن ما که مشکلی نداریم ما دست دوست پسرمون یا دوست دخترمون رو می گیریم ، و می ریم خونه ، مامانه در اطاقمون رومی زنه ، می گه : بچه ها لباساتونو تنتون کنین بیاین نهار آمادست ، حاد تراشم می گن صبحونه آمادست )

 نه  سخن من کلیه ، باور کنید بعضی از همین بچه پولدارها جرات ندارن راجب این موضوعات با خونواده چیزی بگن ،  این موضوع در شهرستانها حاد تره و در قشرهای متوسط و ضعیف دیگه حرفشو نزن ، البته قبول دارم وضعیت نسبت به 20 سال قبل بهتره ، ولی می دونید اگه خونواده ها به صورت اصولی و منطقی در جریان کار پچه هاشون بودن خیلی مشکلات تو جامعه نبود .

ولی اگه همه این چیزایی که گفتم نبود این همه وبنوشت که الان شما خودتون واقفید برای عشقهای شکست خورده ، انتقام ، تور کردن جنس مخالف و یا یک نفر هم که به عشقش می رسه اینقدر ذوق می کنه که از طریق اینترنت می خواد به جهان اعلام کنه ، دیگه حضورشون کمرنگ می شد .

و در نهایت اگر تنها راه فریاد نگفته ها و ابراز وجود که من هستم از طریق اینترنت برای ما نبود ، خیلی از این وبنوشتها وجود نداشتند .

و نتیجه این می شود که حوادث انتخابات یک کشور جهان سومی با اینترنت فیلتر شده با سرعت مزخرف ، جهان رو به شگفتی واداره و تویتر اعلام  کنه ظرف مدت 10 روز بیش از یک میلیارد خبر از طریق کاربران ایرانیش جابجا شده و باعث شد که تغییر سیستمشو به تعویق بندازه .

البته این حرفهای من بدین معنا نیست که در اون کشورها هیچکس در این زمینه ها وبنوشت درست نمی کنه ، نــــه ، ولی خب درصدش نسبت به امکانات اینترنتی و جمعیت کشورمون در دنیا نظیرش پیدا نمی شه .

خلاصه کلام که من می خواستم یکی دو نکته رو به دوستان بگم  و  یا خواهش کنم ، که سر از کجا در اوردم ، و فضای گفتاریمو به جایی رسوندم که دیگه خجالت می کشم توی این پست این حرفا رو به میون بکشم ،  من کلا عادتمه بعضی اوقات کلا همینجوری می شه ، ولی واقعا منو ببخشید سرتون رو درد اوردم .

 خواهشامو می ذارم برای فردا

موفق و پایدار باشید

سفر به سوریه - قسمت چهارم

 در سراب

سلام دوستان چند روزی حس نوشتن نداشتم ، دوباره مشغول خوندن فرانسه شدم جدی تر از قبل

ولی بقیه  ماجراهای من در سوریه

من به دنبال دمپایی برای حمام و صابون مایع ، نزدیک یک پل شدم  و دیدم که هیچ مغازه ای نیست ، ولی اون دست پل چند تا مغازه بودند ، رفتم اون دست و دیدم همه آت و آشغالی می فروشن بغیر از دمپایی ، ازشون سوال کردم صابون مایع موجود ، و همشون می خواستن صابون جامد به من بدن و من با ایما و اشاره و انگلیسی و عربی بهشون می فهموندم ، ولک صابون مایع می خوام ، و در نهایت میگفتن نداریم ، عجبا !! ( یک کم تعجب کردم چرا اینا زودی نمی گیرن که من صابون مایع می خوام )، دیدم سمت راستم هیچ مغازه ای نیست ولی سمت چپم مثل اینکه یک بازاری هست

رفتم سمت چپ یعنی بازار ، ولی خب بیشتر شبیه بازار شام بود تا بازار !!

 ( اِه ، می گم چرا اینقدر گیج می زنم ، خب اینجا بازار شامه دیگه ) ، وقتی جلوتر رفتم چشمتون روز بد نبینه ، مشابهشو تو تهران نمی بینید ، ولی خب خیلی کثیف بود ، اونجا یه جورایی سمساری زیاد بود  ، باورتون نمی شه ولی دو سه  تا  مغازه دیدم که کفش دست دوم  می فروختن ، نه فکر کنین تمیز بودن ، مثلا کفش اسپرتهای پکیده و ... ( با خودم گفتم جل البالغ  همه چیز برای فروش دیدم ، اینو دیگه ندیده بودم ) ولی خب کلکسیون دیدن عجایب الفروش من کامل شد ، و متاسفانه تنها چیزی که به ذهنم نرسید ، این بود که ازشون عکس بگیرم ، ولی بهتون قول می دم دفعه بعد که رفتم دمشق عکسشو می گیرم  از کافی نت های همونجا ، می فرستمش تو وبنوشتم ، که چند روز زودتر ببینید این ندیده رو ، جهت استحضار هدیه جان که خیلی عجولن .

خلاصه  به دنبال صابون مایع چند کیلومتری رفتم و رفتم ، سوال کردم و صابون مایع نیافتم تا به دمپایی رسیدم ، صاحب مغازه یه پسره بود ، که کپی سیاه وسفید بشار اسد بود ، چرا رنگی نبود !؟ خب اون موقع دیگه خودش بود .

توی مغازشون هم عکس بزرگی از بشار اسد بود ( اونجا چیز عجیبی نیست ، ببخشید اینو می گم ، بعدا نگین راوی بی ادبه ولی تو سوریه اینقدر مردمش بشار اسد و حالا یا می خوان یا از ترس نشون می دن که می خوان ، تنها جاییشون که عکسشو نمی چسبونن ... به باسن مبارکشونه ،  خلاصه من که توی اون مدتی که سوریه بودم ، عکس بشار رو تو تمام مغازه ها ، دکه ها  ، هتل ها ، روی موتور پلیس .... می دیدم ، به طوری که دیگه حساسیت مزمن گرفتم ، با خودم می گفتم صد رحمت به ایران )

به پسره گفتم : فامیلی باهاش ، البته بصورت انگلیسی و اون هم بعد از کلی زور زدنو فکر کردن جواب داد: نه ، اون بشار اسده ، رییس جمهورمونه

منم به ایرانی (چون معادلشو تو انگلیسی نمی دونستم ) گفتم : زحمت کشیدی ، خب خودمم می دونستم ، خلاصه به ما فهموند که فامیلش نیست ولی  وری گوده ( منم به صورت سوالی بهش گفتم  پس ؟ وری گوهه ؟ ، بنده خدا نفهمید چی گفتم ، منو تائید کرد و گفت yes    yes  ) و من هم کلی خندیدم  و اون هم خندید ( وای خدا چقدر خوبه یکی زبونتو نفهمه و تو هم هر چی می خوای بهش بگی )

اینجور که پیدا بود آقا از احمدی نژاد هم خوشش می یومد

یک جفت دمپایی  و یک جفت صندل ازش خریدم  325 لیر ، 6500 تومن خودمون ، قیمتش با ایران تفاوتی نداشت

ازش پرسیدم اینجا صابون مایع از کجا می شه پیدا کرد ؟! اون هم چند تا سوپری رو نشونم داد . ازش خداحافظی کردم  و رفتم پیش سوپری هاشون  و ازشون صابون مایع خواستم اونها به من ریکا دادن

کلی بحث وجدل ، تابهشون فهموندم بابا من صابون مایع می خوام

یارو اصلا نمی دونست صابون مایع چیه  ! آخرش هم می گفت تموم کردیم

خسته شده بودم و گفتم بی خیال برگردم شُتل ، در راه برگشت گفتم اومدنی از اون دست خیابون اومدم ، حالا برگشتنی از این دست برگردم ، هر چند این دست خیابون زیاد مغازه نبود .

برای همین موفق شدم 2 تا یاروخانه ببینم ، که موقع اومدنی ندیده بودم ، اولین یاروخانه (یارو خانه چیه ؟! اوه ببخشید ، بله

، در فرهنگ راوی نوشته شده :{ یاروخانه :

1-  به مغازه ای اطلاق می شود که در ویترین بیرونیش تعدادی شامپوی رنگ و رو رفته ، رنگ موی رنگ و رو رفته ، صابون جامد ، مسواک ، چند عدد داروی تاریخ مصرف گذشته به همراه مگس مرده مخلوط با گردو خاک باشد و در داخل مغازه دارو بفروشند ، و از ساختن ویترین داخلیش 50 سال گذشته باشد در ضمن دکتر دارو فروش 2 کلمه انگلیسی نتواند صحبت کند ،

 2- داروخانه مُنگل }  )

بـــــــــلـــــــــه  داشتم می گفتم

یاروخونه اولی رو که دیدم  با خوشحالی  پریدم توش ، خوشحال از اینکه دیگه صابون مایع گیرم اومد ، ورودی یاروخونه به صورت یک دالان بود  و در انتها دکترش نشسته بود . بهش گفتم صابون مایع می خوام ، دیدم بلند شد رفت در یک کمد از ویترین ( چوبی بود ) رو باز کرد و یک صابون جامد برام اُورد ، من که منتظر یک قوطی صابون مایع بودم با ناراحتی بهش گفتم لیکوید ، مایع ، ماء ،  تازه دو زاریش افتاد و گفت نداریم

با ناراحتی اومدم بیرون و  با  خودم گفتم : یعنی چی ؟!! چرا هر جا می رم گیرم نمیاد ؟!!

توی این افکار بودم که یک یارو خانه دیگه دیدم ، رفتم تو   چند تا مشتری داشت   از دکترش که زنی بود به انگلیسی پرسیدم  : صابون مایع دارید و اون با تعجب نگام کرد و گفت : هــان

کنار من یک خانم مسنی که محجبه بود نشسته بود ، با 2 تا پسر قدو نیم قد و یک دختر حدودای 19 یا 20 ساله  بود ، و اما دختره فوق العاده زیبا که یک تی شرت یقه باز ، بدون آستین ، از ناف پیدا  و یک شلوارک بلند پوشیده بود ، جالب بود مادرو دختر بهم نمی یومدن ، یکی اسلامی و یکی راحت ، ( هر چند می دونم الان می گین ، نچ نچ نچ ، این حرفا چیه ، چرا تو نگاه دخترا می کنی ؟  ولی خب اولا من آدم رکیم  ، مثل خیلی نیست زیر زیری نیگاه می کنن ،  یا دستاشونو می ذارن جلوی چشماشونو از لای انگشتا نیگاه می کنن ، یا نوع حادش ، اصلا نیگاه نمی کنن ، هر مردی هم بگه من نگاه نمی کنم دروغ می گه ، در ضمن خدا زیبایی رو درست کرده برای اینکه آدم ببینه ، و تا مرحله دیدن باشه موردی نداره )

خلاصه از این حاشیه که بگذریم ، دختره  یه نیگاهی به من کرد وبه انگلیسی گفت شما چی می خواستین و من گفتم صابون مایع ، دیدم رو کرد به سمت دکتره و به عربی شروع کرد به صحبت و در ضمن به طوریکه دست چپشو ثابت نشون می داد  دست راستشو بالا پایین می کرد به نشونه تلمبه زدن قوطی صابون مایع که به طرف بفهمونه ، دکتره که دوزاریش افتاده بود گفت: نداریم ، دختره به انگلیسی به من گفت نداره ، من هم گفتم میشه سوال کنین کجا می تونم پیدا کنم ؟ دختره به عربی با دکتره صحبت کرد و بعد  به من گفت بیا با من و رفت بیرون یاروخانه  و  با انگلیسی ،

 اونم چه انگلیسی ( آمریکاییها باید میومدن پیشش لنگ مینداختن ، فوق العاده لهجه آمریکایی داشت طوری که اکسانی از عربی رو نمی شد در کلامش دید ، و من متعجب بودم که وقتی عربی حرف می زد هم چقدر عربی اکسان داشت) بدون اینکه فکر کنه شروع کرد آدرس جایی رو که می تونستم صابون مایع پیدا کنم رو به من گفت جوری که اگه با ایما و اشاره نمی گفت ذهن من ازترجمه جملاتش جا می موند ، ازش تشکر کردم و خداحافظی و رفتم به سمت آدرس .

در حینی که به سمت آدرس می رفتم ، دختره ذهن من رو به خودش مشغول کرد ، این اولین تجربه من در یک کشور اسلامی بود که صبح تا شب از اسلامی بودنشون ،  مغز ما رو می خورن و یک چهره  خشنی از کشورهایی مثل لبنان و فلسطین و سوریه به خوردمون می دن ، در صورتی که مادری اسلامی با اون پوشش  ،  و دخترش با لباسهایی که خیلی از دخترای ما تو مهمونیها هم  آرزو دارن یه همچین لباسهایی بپوشن و خانواده هاشون با چشم بد به خواسته دخترشون  مهر منفی می زنن اومده بود تو خیابون .

 و تازه اگه یک دختری با این سر و ضع با یک پسری مثل من صحبت کنه  و فقط یک آدرس بخواد به من بده ، تو کشور من خیلیها چی فکر می کنن ، البته می دونم که الان توی تهران وضع بهتره ، اونم نسبی ، ولی کیلومتر 1 تهران دیگه همه چی فرق می کنه و دیگه شما در تهران نیستید در ایرانید . و در ضمن تو کف این هم بودم که این دختره  چقدر قشنگ انگلیسی صحبت می کرد و تصوری که من از سوریه داشتم  رو یک کم زیر سوال برد .

خلاصه به آدرس کذایی که رسیدم تقریبا همونجایی بود که قبلا رفته بودم ولی بایستی کمی جلوتر می رفتم ، یک بنکداری بو د که خیلی چیزا داشت و بعد از اینکه  بهش گفتم ، گفت داریم  ، نمی دونید چقدر خوشحال شدم ، باور کنید بعد از  این همه دوندگی وجنگ و خونریزی انگار یه یک ملیون بهم دادن ، ولی چشمتون روز بد نبینه این صابون مایع یک بوی تند عطری داشت  ، انگار که نصفش عطر بود نصفش صابون  ، طوری که وقتی استفاده می کردیم ، در اطاق و با پنجره ها رو باز می کردیم تا بتونیم نفس بکشیم ، اینم از داستان صابون مایع ما ، بعدا متوجه شدم که بابا اصلا توی سوریه اکثر شتل هاش و مردمش اعتقادی به صابون مایع ندارن حتی زمانی که ما رفتیم در فرودگاه بین المللی دمشق ، اونجا هم صابون مایع نبود ، و فقط صابون جامد بود .

خلاصه باید یک جایی خیلی باکلاس باشه تا شما صابون مایع ببینید .

نتیجه اخلاقی : خانمها و آقایون ، چون  صابون مایع تو سوریه مثل 15 سال پیش ایران هنوز جا نیفتاده . لطفا در صورتی که به دمشق می رید ، حتی اگه برای 2 روز هم باشه با خودتون صابون مایع ببرید . تا عذاب وژدان نگیرید . بعدا نگید راوی نگفت هــــــان ....

در نهایت به شتل برگشتم و دوباره رفتم و اعتراض خودم رو نسبت به اطاق اعلام کردم  و اونها  هم گفتن خیلی سریع انجام می شه و الان در دست اقدامیم و شما تا شب تحمل کنید .

نمی دونید حمام کردنم با اعمال شاقه بود ، حمام من که تو بیست دقیقه تموم می شه ، اونجا بیش از سه ربع ساعت تو حموم بودم ، برای اینکه به اینور و اونور نخورم .

تا سر شب هیچ اتفاقی نیفتاد ، اما ، ساعت 7 ما  مشغول خوندن سوالات بودیم ، که ناگهان  صدای مهیب بمبی به همراه یک نور ما رو از جا پروند ، باور کنید من که سر تخت دراز کشیده بودم و در اعماق سوالها غوطه ور بودم یک متر پریدم تو هوا .

 خانمم گفت بفرما من که بهت می گم دیشب صدای بمب شنیدم ، دوباره باز بمب گذاری کردن ، من گفتم نگران نباش و حتما موقع شام سوال می کنم  ، تا اینکه برای شام رفتیم پایین ، رستوران دقیقا کنار لابی بود ، یعنی می شه گفت لابی و رستوران یه جورایی تو هم بودن ، شاممون رو داشتیم می خوردیم که ندا و مریم اومدن پایین غذا بخورن ، بعد از اینکه شاممون تموم شد ، رفتیم پیش لیدر مون که  در لابی نشسته بود  و در حال پول گرفتن از اعضای تور بود ،

خب علتش هم این بود که داشت نفری 25 هزار تومن می گرفت تا افراد رو ببرن یک جایی به نام "معلولا " ( بعدا می گم معلولا جریانش چیه ) ما که نمی خواستیم بریم چون رفتنشون قبل از امتحان بود و ما نمی خواستیم که قبل از امتحان جایی بریم ولی یک زوج جوونی بودن ، که ما تصور می کردیم برای سفارت اومده باشند ، اونها نشسته بودند و داشتن پول می دادن و من به بهونه همین موضوع می خواستم سر صحبت رو باز کنم ، در ضمن خانمه هم از این دخترایی بود که از اول تا آخر سفر ، روسری از سرش در نیومد .

 از لیدر سوال کردم ما صدای انفجار بمب شنیدیم ، دیشب و الان ، جریان چیه ؟ اون هم که مشغول پول شمردن بود گفت هیچی  ، بمب کجا بود ؟!!! خلاصه منتظر یک فرصت بودم ، با این زوج صحبت کنم  که ندا و مریم از کنار ما رد شدن ، لیدر بهشون گفت : شما نمی خواید به معلولا برید ،  که دیدم مریم با حالت عصبانی و بی محلی !!! بهش گفت ما فردا سفارت امتحان داریم  و رفتند به سمت آسانسور ، من دیدم زوجی که نشسته بودن هیچ عکس العملی از خودشون نشون ندادن و سریع دوزاریم افتاد اینها سفارتی نیستن ، چون اونجا هر کی به دنبال اینه که افراد امتحانی رو پیدا کنه و با هم از تجربیاتشون ، زمان امتحانشون و غیره سوال کنه ، شاید یک نفر قبل از شما امتحان داشته باشه ، به شما می گه که جدیدا چه خبره ، خلاصه سریع به خانمم گفتم  برو و با این دختر خانمها صحبت کن ، خانم من هم که کمی خجالتی تشریف داشتند حاضر نشدند ، در نتیجه بهش گفتم دنبالم بیا .

 مریم داشت وارد آسانسور می شد و ندا هم پشت سرش بود که من صدا زدم ببخشید خانما شما امتحان سفارت دارید ، ندا برگشت  آروم و با کمی تعجب گفت : بله من فردا امتحان دارم  ، من هم گفتم » منم امتحان دارم ولی پس فردا ، خلاصه بعد از صحبت معلوم شد که ندا خانم لیسانس فرانسه دارن و مریم خانم هم دوست صمیمیش بود که اومده بود ،  ندا تنها نباشه ، خلاصه بعد از یه ده دقیقه صحبت کردن من و خانمم با این دختر خانم های باکلاس ، اولین آشنایی خانوادگیمون رقم خورد .

 ندا جان دختری زیبا ، خوش استیل و فوق العاده مهربون ، و فوق العاده  اجتماعی و مریم جان هم یک دختر زیبا ، لاغر و بانمک و فوق العاده  مهربون و دلسوز و اجتماعی بود  و هر دو تاشون هم دخترای باشخصیتی بودن ، من که خیلی خوش حال هستم از اینکه من و خانمم دوستان به این خوبی پیدا کردیم .

خلاصه جان گفت من راجب تاریخ و جغرافیا و این چیزا زیاد تحقیق نکردم  ، می شه من جوابهای شما رو ببینم  ؟ و من هم قبول کردم ، خانمم با هاشون رفت به اطاقشون و من هم رفتم اطاقمون که سوالها رو بیارم

بقیه داستان رو هم دفعه بعد امید خدا

سفر به سوریه - قسمت سوم

  در سراب

سلام دوستان راویم

 باور کنید خیلی گرفتار بودم

 ( بابا بشین تو هم ، گرفتارم  ، گرفتارم ، کیه که گرفتار نیست ، فوفول ، یک خورده داستانتو طولانی تر کن، این همه وقت میذاریم میایم تو وبنوشتت ، اینترنت مصرف کن  بعد هم 2 خط با کلی حاشیه  )

 بـــــــــــــلـــــه 

و این هم داستان ما  ، از اونجایی که هم حق با شماست و هم حق با من ، من حقو میدم به شما و دیگه سعی می کنم داستانم گوونده باشه ، فقط تو رو خدا کتکم نزنید

در ضمن اینو به دوستان کنجکاو می گم : من که جلو جلو به شما گفتم ما قبول نشدیم و خیالتون رو راحت کردم و قصد من  از نوشتن این خاطرات به 3 دلیله

1 – تجربیات خودم رو به دیگرانی که می خوان برن منتقل کنم

2- جریاناتی که احتمال داره براشون پیش بیاد جلو جلو می دونن و مثل ما  نیستند که ندونن چه کنند

3-خودم یک خورده خالی بشم ، آخه نمی دونین چقدر دلم گرفته

بگذریم

و اما کجا بودیم آهان ، داشتیم از هواپیما پیاده می شدیم ، از لحظه ای که هواپیما نشست من موبایل رو با خوشحالی روشن کردم که زنگ بزنم بگم ، ما به حول قوه الهی سالم رسیدیم . که دیدم وقتی شماره می گیرم یک خانمی ( نه مثل خانم بد صدای همراه اول) در میاد می گه : شماره شما در شبکه وجود ندارد. و به طریقی ثبت نشده

ای ی ی ی ی وووووواااااااای ی ی ی ی  سرم کلاه رفت .

کلی اعصابم خراب شد ، با خودم گفتم پسر دیدی دوباره هم سرت کلاه رفت ، این دختره امروز حتما سیم کارتمو فعال نکرده و رفت برای فردا ، پس فردا  ، اما بذار خیالتونو راحت کنم که تا دو روز مونده به برگشتنم هی امتحانش می کردم گفتم فرجی بشه شاید ولی دیدم نشاید شد ، دوستان دلیل اینکه این سیم کارت فعال نشد به خاطر ندانستن یک موضوع خیلی پیش پا افتاده ای بود که نه اون  (ببخشید اینجا رو لطفا نشنیده بگیرید) دختر نفهم ، ( آخیش خنک شدم ) ، می دونست ، نه من بدبخت ، حالا علتش رو در داستان بعد می گم چون مطمئنم کسایی که می خوان در سوریه تاب بخورن بهش بر می خورن و شاید براشون مشکل پیش بیاد  ، ولی قبل از اینکه هدیه خانم منو به صورت مجازی کتک بزنه و 4 تا ..... آبدارشو به ما نثار کنه برگردم توی هواپیما ولی قبلش به دوستانی که تحمل شنیدن چیزای بد بد رو ندارن و خیلی بد دلن و الان دارن غذا می خورن خواهش می کنم این قسمت رو نخونن و ازش بگذرن ، که بعدا از اون آبداراش نثارمون نکنن .

 ما مشتاقانه می خواستیم از هواپیما بپریم بیرون ،  چرا؟ نه بابا به خاطر شوق امتحان نبود ، به خاطر......

(45 دقیقه قبل از فرود )

خانمم گفت راوی برو کنار می خوام برم دستشویی ، و  بعد از چند دقیقه که برگشت ، گفت راوی نمی دونی کنار دستشویی ته هواپیما یک بوی گندی می یومد که همه بینیشون رو گرفته بودن ، منم گفتم خانم مگه میشه ؟ یعنی دستشویشون مشکل داره  ؟ عجب ؟ این که دیگه ایر باسه ؟ مپلف نیست .

(45 دقیقه بعد لحظه پیاده شدن )

یه عده هنوز هواپیما ننشسته ، زودی بلند شدن بیان جلو که برن بیرون ، من گفتم اینا دیگــــه .

توی این فکر ها بودم که یکهویی احساس غش و دل ضعفه کردم و ببخشید خواستم بیارم بالا .

چطور شد ؟

 یک خانواده عرب با سه چهار تا بچه از کنار ما رد شده بودن و مادرشون که یک بچه قنداقی در بغل داشت ،  از سر کول چادرش، ادرار و استفراغ بچه به صورت تر و  خشک شده آویزون بود ، و این بچه که از اول پرواز تا آخر پرواز چنان ووووووووق زد ، هیچ ، به کمک اون مادر نفهمش بمب شیمیایی که تولید کرده بود به شعاع 7 – 8 متر فیل رو از پا در می آورد  وبرای  همین بود که اون بنده خدا ها دماغشون رو گرفته بودن و.......( اونجا بود که به این نتیجه رسیدم چطور اعراب بر سپاهیان ایرانی پیروز شدند ، تولید بمب شیمیایی )

بگذریم ، ما هم که دیدیم اینطوریه پریدیم و رفتیم جلو ، که تا در هواپیما باز شد ، الفرار ، حالا این که چطوری رفتیم و نفر اول پریدیم بیرون بماند .

خلاصه ، از هواپیما که اومدیم بیرون وارد کانال شدیم و از اونجا به یک سالن که در طبقه دوم فرودگاه دمشق هست ، هدایت شدیم .

ما داشتیم می رفتیم که یکهویی منو برق گرفت ، چطور ؟ باورتون نمی شه ولی هنوز فکر می  کردم که در ایرانم ، و وقتی دیدم از جلو ، یک خانمی خوشگل با موهای بلند و لباس فرم فرودگاه به سمت ما میاد ، یه لحظه من خشکم زد وبرای یه لحظه سر جای خودم ایستادم و گفتم :  این دیگه کیه ، چطور جرات کرده اینطوری بیاد بیرون ، توی این فکر بودم که به خودم اومدم بابا دانشمند اینجا الدمشقه  نه التهران و با شرمندگی از خودمو از این همه واپس گرایی که باعث شده بود یک زنی با لباسهای معمولی منو به تعجب واداره به راه خودم ادامه دادم .

بعد از یک راه پله به سمت پایین رفتیم و در اونجا یک میزی بود که بصورت فله کارتهای سبز و آبی روش ریخته بودن که بایستی اونها رو پر می کردیم و به پلیس مرز هوایی می دادیم که بعد از کنترل پاسپورت اون کارت رو مهر می کرد ( فرقی نمی کنه شما آبیشو ورداری یا سبزشو ، شاید تا شما برید رنگهای دیگشم زده باشن ) لازمم نیست همشو پر کنین ( فقط یه سری مشخصات) جالب بود که به سه زبان عربی ، انگلیسی و فرانسوی روشون نوشته شده بود.

توی صف بودیم ، یک زوجی که با مادرشون اومده بودن ( حالا گیر ندین که مادر کدوم یکیشون بود دیگه ،  من اینقدر فضولی نکردم ) به ما گفتن شما برای امتحان سفارت اومدین و ما هم گفتیم بله ، خلاصه معلوم شد که اونا در هتل روتانا امتحان دارن و در ضمن گفتن ما  سه ماه پیش امتحان داشتیم و لی به خاطر اینکه دیر نامه بدستمون رسید نتونستیم که به امتحان برسیم و گواهی پزشکی فرستادیم و امتحان ما رو به سه ماه بعد که الان باشه انداختند ، خلاصه ما آرزوی موفقیت برای هم کردیم و خداحافظی ، من فکر می کردم که در تور ما هستند و ما می بینمشون ولی متاسفانه اونها رو ندیدیم تا موقع برگشتن که خدا رو شکر قبول شده بودند ، ( در صورتی که وکیل محترم ما بهمون گفته بود که اگه کسی اینکارو بکنه یک پوئن منفیه  ، ولی من 3 نفر رو دیدم که همین کار رو کرده بودن و قبول هم شدن ) ، البته بازم معلوم نیست شاید یک آفیسر به خاطر همین گیر بده و شما رو قبول نکنه ، بعدا نگید راوی گفت هر کی اینکار رو کرد قبوله ، در ضمن موضوع داره یک کم لووس می شه ، چون مثل اینکه اینکار داره یه خورده زیاد می شه ، خلاصه اونایی که خوش شانسن می تونن امتحانشون رو به بهونه پزشکی عقب بندازن و گرنه اینکار رو نکنید .

بعد از اینکه  بارمون رو گرفتیم ، رفتیم  بیرون که دنبال مسئول تور بگردیم ، دیدیم یکی ایستاده و  به هر کی می رسه می گه تور فلان و ما هم که طور فلان بودیم رفتیم پیششون ، چشمتون روز بد نبینه یک مشت پیر و پاتال و عقب مونده و یا آدمای عقب مونده ، از اونایی که از اول تا آخر تور کلامی با هم صحبت نکردیم ، ولی داخل جمعیت 2 تا دختر خانم ( با اجازه آوا خانم و مریم خانم  می خوام ازشون تعریف کنم ُ می دونم که ناراحت نمی شین باید یه جوری خلاصه توصیفتون کنم  ) ، خوشگل و با کلاس اونجا بودن ، تنها کسایی که در تور ما برای امتحان اومده بودن ما بودیم ، و هیچ کس از اون همه آدم  سفارتی با ما نیومدن ، و مثل اینکه یا با تورهای دیگه رفتن ، و یا خودشون تنهایی اومده بودن .

خلاصه ما رفتیم بیرو ن و یک اتوبوس لگن ( البته از این ولوو های پکیده ) اومد و ما رو به سمت دمشق برد . مسئول تور شروع کرد از پشت بلند گو حرف زدنو توضیح دادن که آره اینجا هتلاش خوب نیستنو از این حرفا و بماند .

هوا کمی شرجی بود ، ساعت حول و حوش 15/8  شب  وارد دمشق شدیم ، همینطور که داشتیم توی شهر می رفتیم تا برسیم به  هتل از روی یک پلی رد شدیم که مشرف بود به یک مسجد ، اینجوری که به نظرمون اومد طبقه اولش رو می دیدیم نه همکفشو ،

و پر از پنجره بود به طوری که همش قابل دیدن بود ، و با تعجب دیدیم خدا بده برکت، اگه بخوام غلو نکرده باشم شاید 4 تا 5 هزار نفر آدم ( به اندازه نماز جمعه .....) آدم در حال نماز خوندن بود ، به طوریکه فکمون افتاد، همه این منظره رو با تعجب نگاه کردن ، آخه من تا حالا ندیدم این همه جمعیت خودشون برن نماز اونم توی یه مسجد به این بزرگی  ، آخه اونجا بابت رفتن مسجد ، سیب زمینی و برنج و پست و مقام و.... این چیزا نمی دن و از این خبرا نیست ، بماند ، بعد از اینکه رسیدیم هتل ( ببخشید ، شُتل)  به علت اینکه اسمشو خواستیم (متل) بزاریم ، از انجمن متل ها ایمیلی به دستم رسید که اگه اینکارو کردی کانادا بی کانادا ، توهین  و شوخی هم آقا راوی اندازه داره ، منم دیدم بابا راست می گن ، و از متل ها معذرت خواستم  و اسمشو گذاشتم ( شُتل )   

 شُتل ؟! چه بهش هم میاد نه  . بابا راوی کارت درسته .

 انجمن ادبستان فارسی : ای راوی کجایی ؟ زودی پیش ما میایی؟

خلاصه بهمون شام دادن ونگاه که می کردم ، همه  بغیر از منو و خانمم و اون 2 تا خانم با کلاس بقیه  دیگه فازشون نُل  بود .

 خدددددددااااااااااااااااا بدادمون برس .

لیدر گفت سه راه دارین برای تماس با ایران

1- یا از شتل  تماس می گیرین که دقیقه اول 2000 تومنه و دقیقه ها ی بعدی دقیقه ای 1000 تومن  .

2- یا از موبایل مبارکتون زنگ می زنین که 25000 تومن پول رومینگ به علاوه دقیقه ای 1000 تومن

3- یک سیم کارت از ما بخرید 15000 تومن ، که 10000 تومن شارژ هم داره

من رفتم بهشون گفتم من در تهران یک سیم کارت خریدم و جریانش اینه و چطور می تونم بفهمم که اعتبارش چقدره ( لازم به الذکره که  در سوریه 2 خط وجود داره یکی MTN که همون ام تی ان ایرانسل خودمونه ، اما به سبک سوریه ای ، چون ام تی ان مثل اینکه مال ترکیه است ، اگه اشتباه می کنم به من بگید و خط دیگه یا هلا ya halla   و من خب یک ام تی ان خریده بودم خلاصه لیدر باهش زنگ زد  و دوباره همون صدای زنه بود که می گفت شماره شما وجود نداره  ، لیدره به من گفت این سوخته ، ولی وقتی کد #100* رو زد دید 400 یونیت داره ، و گفت آهان این باید ثبت بشه  و ثبت نشده ( خدا اون دختره رو خفه کنه 25 تومن بهمون انداخت  آخرشم هیچ ) مجبور شدم خط جدید خریدم  و رفتیم به اطاقمون که بخوابیم دیدیم اطاق کولر نداره  ااااه ه ه ه ه ه  ، عجب ، رفتم پایین به لیدر گفتم ، بعد از کلی ور رفتن با کولر ، آخر سر روشن نشد و ما رو به یک طبقه دیگه بردن ، چشمتون روز بد نبینه به حدی کثیف بود که نگو و نپرس ، گفتن اطاق دیگه ای نیست و تا فردا باشید یه فکری می کنیم ، خلاصه  اینکه  شب رو با چه وضعی گذروندیم بماند .

صبح که از خواب پا شدیم خانمم به من گفت دیشب حدودای ساعت 4 صبح 2 تا بمب منفجر شد ، گفتم بابا خواب دیدی ، گفت به خدا با اولیش بیدار شدم و دومیش نور داشت ، گفتم اگه نور داشت حتما رعدو برق بوده ، خلاصه جرو بحث به اینجا رسید که  خانم خواب دیده ، آخه بمبی که نور داره باید همین نزدیکیا باشه ، و من دیدم شهر در امن و امانه  ولی صابون کوووووووووووو

صابون جامد مسخره ای بود و دیگه از دستشوییش نمی گم .

من به خانمم گفتم من الان می رم از یک مغازه هم دمپایی برای دستشویی حمام می خرم و هم  صابون مایع

لباسامو پوشیدم و رفتم بیرون ، ساعت حول وحوش 9 صبح بود ، تمام تور ما به علاوه یک تور خارجی بیرون بودن داشتن می رفتن  به گل و گشت و  زیارت ( البته گل و گشت مال خارجی ها بود ) چون ایرانی ها اونجا فقط می رن زیارت ، من از در هتل که خواستم برم بیرون دیدم  آوا  و مریم ( همون 2 تا دخترای باکلاس ، بدون حجاب و با یه تیپ تریپ دارن می رن زیارت مرقد ،چرا اینا همرنگ جماعت نیستند برای یه لحظه گفتم یا جل البالغ ( نه ، ، جل الخالق نه  چون اون برای چیزای خیلی بزرگ بکار می ره ) آخه راوی الکی  از خودت در میاری برا چی ؟ همین کارا رو کردی که رد شدی .

خلاصه با خودم گفتم ای دل غافل، آقا راوی زهی خیال باطل  اینا هم که سفارتی نیستن ،تو توی این هتل خودت تنهایی،  اگه سفارتی بودن ، الان در حال خوردن سوالها بودن ، نه اینکه بخوان برن به گل و زیارت ( ببخشید زیارت)

تو این فکرا بودم که دیدم کلی از هتل دور شدم و به جایی که سوال کرده بودم کجا می تونم دمپایی گیر بیارم با صابون مایع  ، دارم نزدیک می شم

باور کنید دستم افتاد بقیشو تو پست بعدی می نویسم

خبر نامه 2

دوستان قبل از هر چیز بگم که ،  من قبل از سفر سوریه رفتم به یک صرافی و خواستم مبلغ ۱۰۰۰۰ لیر سوریه بخرم ، به ما گفت هر لیری ۲۵ تومن ، که در کل می شه دویست و پنجاه هرار تومن ، خلاصه خریدم  ، و یک خانمی اونجا بود ، داشت دلار می خرید و یه مقدار کم  اگه اشتبا نکنم یوآن چین ،آخه می خواست بره چین ، به من گفت : آقا اگه هر کشوری تو این دنیا می خوای بری، دلار بگیر بعد برو اونجا تعویض کن ، وگرنه ضرر می کنی ، حقیقت من نفهمیدم برای چی می گه ؟  ولی وقتی خودم رفتم سوریه فهمیدم برای چی اون خانمه این حرفو به من زد

1 – وقتی شما مثلا لیر سوریه رو می خرید به ازای  100 هزار تومن 4000 لیر بهت می دن

ولی اگه شما دلار بخری به ازای  100 هزار تومن تقریبا 100 دلار بهت می دن که وقتی رفتی در سوریه به ازای 100 دلار 4600 لیر بهت می دن درنتیجه  600 لیر سود کردی  ،   و وقتی شما 100 هزار تومن رو تقسیم بر 4600 لیر کنید می بینید هر لیر برای شما 7/21  تومن در میاد  که در رقم های بالا خودشو نشون می ده ،

  پس اگه شما خواستید مثلا  500 هزار تومن برای خرید ببرید ، 3000 لیر  سود می کنید ، که اگه بخواهید از ایران بخرید 75000  تومن اضافه پول دادید ، تازه اگر هم لیرتون خرج نشد در تهران به ازای هر لیر 20 تومن از شما میخرند . فرض کنید  شما 10000 لیر از پولتون رو خرج نکردید و بر می گردید شما به ازای اون 250 هزار تومن پول دادید ، ولی از شما 200 هزار تومن می خرن یعنی 50 هزار تومن هم ضرر می کنید ، ولی شما اگه 500 دلار بخرید 500 هزار تومن و بعد خرج نکنید و اونو در ایران دوباره بفروشید از شما 495 هزار تومن می خرن  یعنی فقط 5000 تومن ضرر

در ضمن من روشی برای شما می گم که از این هم ارزون تر باهاتون بیفته ، شما  40 درصد پولتون رو دلار بگیرید و مابقیشو تومن ایران ببرید چون مغازه های اونجا 90% پول ایران رو می گیرن  و با شما هر لیری رو 20 تومن حساب می کنن ، برای مثال یک کفشی که نوشته 1000 لیر وقتی می گی ایرانی هستی  به شما 20 هزار تومن می ده البته  بعضی ها هم  22 یا 23 تومن حساب می کنن که اون موقع شما زرنگی کنین و لیر بهشون بدین ، از  دلار هایی که بردید و در سوریه تعویض کردید.

 دوستان جریانهای این بده بستون ها رو که به سرم اومده بعدا براتون می گم  ، ولی الان محاسباتشو براتون گفتم ، امیدوارم استفاده ببرید و مثل من کلاه گشاد سرتون نره که از اینجا لیر خریدم بردم ، البته 300 هزار تومن هم پول ایرانی با خود بردم  ، چون دوستانم گفته بودن بعضی ها پول ایرانی می گیرن ولی بعد که رفتیم دیدیم که نه بابا ، بعضی ها نمی گیرن

امیدوارم این تجربه براتون مفید واقع بشه

سفر به سوریه - قسمت دوم

آغاز حرکت به سوی سراب سوریه از فرودگاه امام

بله داشتم می گفتم که یک سیم کارت خریدم و در ذهن خودم بادی به غبغب می زدم ، تا  رسیدیم به فرودگاه دمشق ، جلوتر از همه زنگ می زنم به خونواده که ما رسیدیم و از این تدبیر و دور اندیشی خودم حال می کردم .( بابا اینجوری می گم یدفعه فکر نکنین که من عقده ای هستم  ، یه خورده می خوام موقع خوندن داستانم خوابتون نبره )

ما  تو این فاصله  از بی جایی رفتیم و یک جایی نشستیم که حالت رستوران داشت ، شیک بود با صندلی های سیاه  ، جلومون یک خانواده  عرب بودن می خواستن برن بحرین ( بحرینی بودن ) یک زن با نقاب به طوری که هر چند لحظه نقابش رو بالا می زد که چشاش تا نصفه معلوم باشه  ؟و من فکر می کنم تو دیدن مشکل پیدا می کرد  چرا ؟ چون داشت قرآن می خوند . نه بابا به خاطر ترس از هواپیما نبود به خاطر ماه رمضان بود ، یک دختر 10 -11 ساله با هفتاد من چادر چاخچور ،(عبای زنونه عربی ) یک پسر 7 – 8 ساله داشت و بعد پدرشون اومد با اون دیشداشش ، و نصف تلاش این زن این بود که تا جایی که می تونه چشمهاشو مخفی کنه !! ( خدایا من چی بگم ، ولی اگه من یه بنده ای داشتم که موقع نیایش و غیره با من نصف حواسش جای بیخودی بود ..... ) بابا چرا تهمت می زنین اون هیتلر بود که آدما رو می برد می سوزوند و اون جریان هو.... ( اسمشو نبر ) ، من کار دیگه ای می کردم تا مثل این جریان هول و کاستو ماست نشه که چند تا کشور به خاطرش به جون هم بیفتن !!!!

 خلاصه ساعت نزدیکای 5:30 بود که گفتن مسافرین پرواز ایرباس دمشق برن تا از بازرسی برادران سپاهی هم عبور کنن ، کمربندها رو در بیارین !!

استن خانمم هم بردن ( بنده خدا تازه خریده بودش ، پره  پر بود ) . دیگر خانمها هم کم و بیش  استن از دست داده تشریف می آوردن بیرون.

نتیجه اخلاقی : خانم ها با خودشون به دمشق استن نبرن ، دمشق ، استن  هم ارزون تره  و هم کیفیتش بهتره ، اینجوری تو فرودگاه هم حالشون نمی گیره ، اونی هم که استن ها رو می بره می فروشه ، بازارش چی ؟ کساد می شه .

این همه کمربند و موبایل و کلید و  ملید رو در بیار آخرشم این دستگاه به دکمه های فلزی شلوار هم گیر میداد ! یکی نیست بگه شما که آخرش دستی می گردی ، خب این دستگاه رو خاموش کن بوق نزنه ، فردا بوقش خراب می شه ، اونوقت پولشو .......... آهان از استن ها تامین می شه ، بگین خاموش نکنه !

چون از میون N نفر غربال شدیم و فقط مسافرین دمشق اومدن تو سالن انتظار آخری ،  اونجا برخوردیم به  چند زوج و یا جوون سفارتی مثل خودمون ، از میون مصاحبت با 2 تاشون متوجه شدم که اوضاع فرانسه ما هم بد نیست ، مثلا یکی می گفت 10 درس کفه رو خوندم  و وقتی اومد یه جمله فرانسه بیاد دیدیم زیاد وارد نیست و اون یکی می گفت کتاب اول قفله رو تموم کردم . اون 2 نفر امتحانشون در هتل روتانا بود و ما در سفارت

 خلاصه  رفتیم و  در هواپیما نشستیم ، موبایلموون رو خاموش کردیم و من خوشحالانه سیم کارت سوریه رو در موبایلم گذاشتم و آماده کردم تا در فرودگاه دمشق روشنش کنم و زنگ بزنم که ما رسیییییدییییییم

هواپیما راس ساعت 6:30 پرواز کرد و با توجه به اینکه من فوق العاده استرس هواپیما داشتم  ، کم کم با پرواز خوب خلبان یادم رفت که تو هواپیما هستیم ، غذا هم توپ بود ، پرواز رفت ، 2 ساعت و 40 دقیقه طول کشید و ما اصلا نفهمیدیم کی نشستیم ( البته پرواز برگشت به تهران2 ساعت تمام هستش به خاطر حرکت وضعی زمین ، که اگه کسی بخواد راجبش بدونه کامنت بذاره براش توضیح می دم ) در تمام طول پرواز تا  بالای دمشق همراه ما خورشید می درخشید . به خاطر همون حرکت وضعی زمین

و هواپیما راس ساعت7:40 به وقت دمشق  یعنی 9:10 به وقت ایران  در فرودگاه دمشق بر زمین نشست .وقتی که نشستیم آفتاب20 دقیقه ای بود که دیگه محو شد وشب فرا رسید .

ما رفتیم جلو و منتظر شدیم تا در هواپیما رو باز کنن و برای اولین بار قدم به سرزمینی بگذاریم که سرزمین مادریمان نیست

بقیه خاطرات سفر به سوریه رو تحت عنوان ( در سراب ) می نویسم

خبر نامه 1

دوستان عزیز ، من سعی دارم که تمام خاطراتم رو ، همراه با تجربیات کسب کرده ، و در نهایت به نتایج عمده ای رسیده خودم رو ، در این وبنوشت هر دو روز یک بار بنویسم و من به هیچ وجه جلو جلو حرکت نمی کنم ، بعضی از دوستان خوبی که میان و سوال می کنن که جلو جلو بگم که چی شد و چی بود و چه خواهد شد رو به هیچ وجه جواب نمی دم ولی اگر مایل باشن که سوالهاشون رو که به خودشون مربوط می شه و دلنگرانی دارن و کنکجاون که جوابشون بدم ، ایمیلشون رو بدن تا من شخصا در ایمیلشون پاسخ بدم ، مطمئن باشن پاسخی که در ایمیل می بینن بعد از مدتی در وبنوشتم در حاشیه داستانم گفته می شه.

حالا چه شما سوال کنید یا نکنید من تمام خاطرات ، تجربیات ، ونتایج از اون تجربیات رو با امثال و حکم هم شده می نویسم مطمئن باشید .

مثلا دوستی سوال کرده که آیا لیسانسه های فرانسه رو سخت می گیرن یا نه ؟ و دلواپس بود چون خودش فوق لیسانس فرانسه رو داره( اینطور که خودشون گفتن )، من یک داستان راجب همین مطلب می خواستم بنویسم ، و به خاطر همین جواب ایشون رو ندادم  و بهشون گفتم اگر می خواهید زودتر بدونید فقط می گم شما که لیسانس یا فوق لیسانس فرانسه دارید ، نگرانی نداشته باشید ( البته اگر فقط لیسانسشو داری نگران باشید ، ولی اگر بغیر از لیسانس ، توانایی صحبت کردن دارید هیچ نگرانی نداشته باشید )

ولی در جواب همون دوست که سوال کرده : برای شما  فاصله زمانی بین دریافت فایل نامبرت با دریافت نامه  زمان مصاحبه و زمان مصاحبه چقدر بود ؟

در جواب بگم : من از مرحله اپلای تا فایل نامبر کمتر از یک ماه و از فایل نامبر تا روز مصاحبه 6 ماه فیکس طول کشید و نامه دعوت به مصاحبه دقیقا 2 ماه و نیم قبل از مصاحبه اومد

در زمینه اینکه : در مصاحبه از مسائل جغرافیایی و سیاسی و تاریخی کانادا مورد سوال قرار میگیریم؟

به هیچ وجه معلوم نیست و بستگی به آفیسر داره ، و یک آفیسر می بینی براش مهمه و سوال می کنه و یک آفیسر دیگه اصلا سوال نمی کنه و چیزهای دیگه مثل کار و زبان براش مهمتره و یا مسائل اجتماعی درون کشور خودت مثل سوالهای زیر

قابل توجه تمام خانمها : از چندین خانم که اونجا با هم بودیم و یا باهاشون برخورد کردم مثلا سوال شده بود که چرا در پاسپورت ، عکس با حجاب دارید ولی اینجا که اومدید بدون حجاب؟! ، یا اینکه چرا خانم های ایرانی در کشورشون حجاب می پوشند ولی از ایران که بیرون می یان حجابشون رو در میارن و  قانعترین جوابی که شما می تونید بهشون بدید اینه که در ایران قانون می گه باید حجاب داشته باشیم و وقتی که یک فرد در یک کشوری زندگی می کنه باید تابع قانون اون کشور باشه ولو اینکه قبولش نداشته باشه

و در ضمن یک سوال دیگه از یک خانم مجرد پرسیده شد که شما بچه ندارید !؟ و اون هم گفت که من مجردم .  و آفیسر با تعجب بهش نگاه می کنه و می گه خب باش چه ربطی داره یعنی آدم مجرد نمی تونه بچه دار بشه؟  و اون خانم هم گفت در ایران از نظر قانون ممنوعه که یک خانم مجرد بچه دار بشه ! و آفیسر با تعجب قانع شد شایدم نشد نمی دونم !! زیاد تو فکرش نرید.

البته به نظر من آفیسر می دونسته این مسائل رو،  چون کسی که سالها در کشورهای عرب زندگی کنه خودش می دونه که در کشورهای مسلمون اگه یک دختر مجرد بچه دار بشه چه عواقب شرعی و قانونی و اجتماعی بر سرش میاد ولی اون می خواست نحوه پاسخ فرد متقاضی رو و عکس العملش رو بدونه واین که طرف اصلا می فهمه که چی داره می پرسه ؟

من قبلا هم در 2 پست قبل به شما گفتم که اصلا معلوم نیست آفیسر در حاشیه چی از شما سوال می پرسه ؟ پس نتیجه می گیریم ، سوالهایی که در دست دارید لازمند که بخونید ولی کافی نیستند .

به هر حال از دوستان خواهش میکنم اگر سوالی دارن که بایستی جلو ، جلو داستانم تعریف کنم ، با ایمیل به صورت خصوصی جوابشون رو می دم ، در ضمن شرایطشون هم بگن که در چه مرحله ای هستن  ، تا بدونم چی بهشون بگم ، با تشکر از همه دوستان

سفر به سوریه - قسمت اول

آغاز حرکت به سوی سراب سوریه از فرودگاه امام

"""ببینید اینو که می نویسم سراب از نظر منه چون من راه رو اشتباه رفتم ، حالا کسی فکر نکنه من آدم منفیم ، من  بالاخره برای بار دوم هم که بخوام برم برای امتحان ، دوباره باید برم همین دمشق، یعنی کلید راه کانادا برای ما ها از شهر دمشق رقم می خوره ، پس کسی که درست فکر کنه و درست اقدام کنه  سراب براش مبدل به بهشت می شه """

و  بالاخره روز حرکت فرا رسید .

 من و همسرم خیلی خوشحال بودیم ، راستشو بگم ، این اولین سفر خارج از کشور ما بود ( حالا درست بود که در وبنوشت ها بسیار  می گفتن که سوریه درو پیته ) و لی به هر حال یک تجربه  رو می خواستیم  خارج از ایران امتحان کنیم ، فارغ از هر امتحان و حاشیه .

ولی راستش من چند خورده استرس داشتم ، و واقعا برام سخت بود ( چی ؟  چرا استرس داشته باشم ؟ خب آخه با این همه سقوط هواپیما ، ما می خواستیم با هواپیما به دمشق بریم و این سفر برای من که یک بار یک نیم سقوط رو در 12 – 13 سال پیش توی یک سفر داخلی تجربه داشتم  خیلی سخت بود ولی خب چاره دیگه ای نداشتم ، ما قرار بود با یک تور بریم به دمشق ( که ای کاش با تور نمی رفتیم ) چرا ؟ خب برای اینکه های زیاد که اولیش اینه

برای بلیط پدرمون دراومد ، ما 2 هفته قبل از حرکت بعد از کلی تحقیق از آژانسهای مختلف ، رفتیم و با یکیشون قرار بستیم و گفتیم حتما هم باید ایرباس باشه ، ما با تپلف ، مپلف نمیریم و تا یک روز قبل از پرواز خون به جیگر شدیم تا بلیط ها رو گرفتیم ، این جریانها رو مفصل بعدا در خاطراتم می نویسم اگه کسی دوست داشت می تونه از اونجا بعدا بخونه .

ساعت حدود 9 صبح بود که از خواب پاشدیم ، بعد از صرف صبحونه ، دوباره نشستم و جوابها رو با خودم تکرار می کردم و ساعت 2:30  یک تاکسی تلفنی گرفتیم و از صادقیه تا فرودگاه  15000 تومن دادیم ، هرچند پرواز ما ساعت 6:15 بود ولی گفتیم زود تر بریم مشکلی پیش نیاد ، ساعت 3:20 رسیدیم  ، فکر می کردیم خیلی زود اومدیم ولی بعد دیدم نه  ، بعضیها زودتر اومدن بعضی ها هم کمی بعد از ما.

 خلاصه توی بلندگو اعلام کرد که مسافرین دمشق پرواز شماره ...  برن برای تحویل بار و بلیط ، خلاصه ما اومدیم بریم تو که یکدفعه دم در ورودی به داخل سالن تحویل بار و بلیط ، یک مرد قوی هیکل اومد طرفمون و گفت شما مسافر تور فلان هستید ، خب آخه پاکت تور که بلیط ها و پاسپورت  داخلشون بود ، دستم بود و احتمالا از همین متوجه شد ، شایدم کارش این بود که از هرکی می رفت تو سوال می کرد ، که اسامی لیست در دستش رو چوب خط بزنه ، نمیدونم!

 به هر حال به ما گفت شما برای امتحان سفارت می رید و ما هم گفتیم آره ! و اون هم گفت من مسئول تور فلانم و  امیدوارم از سفرتون لذت ببرید و بعد از چند لحظه سوال جوابهای خوش و بشی ، گفت یه کاری می تونید برای من بکنید ؟ ما گفتیم چه کاری؟ و اون گفت که می تونید این 10000 دلار رو به لیدر تور بدید و من گفتم مشکلی نیست  اون هم پول رو که یک بسته 100 دلاری تاشده فشرده شده بود به من داد و گفت هرکی سوال کرد شما بگید 5000 دلاره ، من گفتم خب رسیدی چیزی نمی خواید و اون گفت نه مشخصه شما چه جور آدمی هستید و احتیاجی نیست !!

خداحافظی کردیم و وارد سالن تحویل بلیط و بار شدیم . خانمم گفت این آقاهه چه جور اطمینان کرد ؟! اومدم ما از آدمایی بودیم که  پول رو  ورمیداشتیم و می رفتیم اونوقت هیچ کاری هم نمی تونست بکنه ،گفتم حتما اون یه قیافه شناس بود که طرفشو شناخت .

 ( آخه خانمم درست می گه چون یه سال قبلش 1۵ ملیون تومن ما رو  یک نفر نامرد بالا کشید و ما با چکی که ازش داشتیم هیچ کاری نتونستیم بکنیم و باعث شد زندگیمون داغون بشه  و مهاجرت ما رو به دو سال عقب بیندازه )  ، بماند من آخر خوش شانسیم داستان اینو بعدا در خاطراتم می گم .

حقیقتا وقتی وارد سالن تحویل بلیط وبار شدیم از نظمی که حکم فرما بود خیلی خوشمون اومد ، که همه به نوبت ایستاده بودن و وقتی که یک متصدی بلیط کارش با یک مسافر تموم می شد ، یک مسافر از جلوی صف می رفت ، در نتیجه  هر متصدی بلیط فقط یک نفر یا یک خانواده جلوش بود  و هر هورتکی نبود ، بعد از ارائه بلیط رفتیم پول خروجی 50000 تومن دادیم  یک فیش گرفتیم که به همراه پاسپورت به پلیس مرز هوایی دادیم بعد از اینکه مهر خروج در پاسپورتمون خورد وارد سالن انتظار شدیم که با تعجب دیدم صندلیهای خیلی کمی داره ، و با توجه به اینکه 2 تا هواپیما هم تاخیری داشتن تقریبا جا برای نشستن کم بود .

 جاتون خالی 2 تا بستنی 5 میوه خریدیم خوردیم

و بعد یک غرفه نظرمو به خودش جلب کرد ، که محل فروش سیم کارتهای بین المللی بود و جالب اینکه بیشتر سیم کارتاش مربوط به سوریه بود ، سیم کارتهای O2  انگلستان رو به قیمت 150000 تومن می فروخت ، سیم کارت سوریه 25000 تومن ،  اینجوری که متصدی غرفه می گفت 15000 تومن سیم کارت بود و 10000 تومن هم شارژ داشت ، من حساب کردم که اگه بخوام سوریه موبایلم رو روشن کنم ، فقط 25000 تومن پول رومینگ می شه ، تازه بغیر از تلفن ها ، بعد هم من اگه بخوام زنگ بزنم به خونواده که نگران نباشن و ما سالم رسیدیم  و بخوایم خط سوریه  رو اونجا بخریم ، توی شهر باید بریم و ما که حدود ساعت 9 یا 9:30شب به هتل می رسیم از کجا خط تلفن پیدا کنم ، این بود که گفتم زرنگی کنم و یک خط سوریه از همین فرودگاه امام بخرم ، یک خط خریدم و خانمه گفت پاسپورتت رو باید بدی ازش اسکن بگیرم ! گفتم چرا ؟! گفت برای اینکه فعالش کنم و گرنه نمی تونی باهاش زنگ بزنی .

 خلاصه ما هم گفتیم باشه وبا خوشحالی  رفتیم نشستیم  در انتظار پرواز غافل از اینکه چه کلاه گشادی سرم رفته ، براتون می گم تا درس عبرتی بشه برای همه دوستان که یک دفعه سیم کارت سوریه یا هر جای دیگه رو از فرودگاه امام نخرید .! آخه چرا ؟! چون که ....

 این پست زیاد شد باقی داستان رو در قسمت 2 می گم

در ضمن خواهش می کنم در فرم نظر سنجی وبنوشتم شرکت کنید و من رو از نحوه کارم آگاه ، ممنون

و فونتها رو فراموش نکنید

فعلا شب بخیر

چی شد که راوی سراب دید نه واقعیت رو

با سلام به دوستان عزیزی که می خوان به کبک یا دیگر ایالتهای کانادا مهاجرت کنن و زندگی بهتری رو در سر دارن ، همونطور که قول دادم امروز این وبنوشت رو رسما راه اندازی کردم .

ببینید دوستان قبل از هر چیز بگم که من به هیچ وجه قصد ندارم کسی رو از این راه منصرف کنم یا نیمه خالی لیوان رو ببینم ، یا قبول نشدنم رو تقصیر کسی بندازم و یا منفی بافی کنم ، شاید لازم باشه در یک پست ،کامل از منفیات بگم و در پست دیگه از مثبتها ، پس خواهش می کنم پیش داوری نکنید و تا داستان من تمام نشده منو متهم به موارد بی مورد نکنید ، چون من می خوام با رو شن کردن خیلی مطالب راه رو برای افراد روشن تر بکنم تا به سر نوشت من دچار نشن و با تدبیر درست و منطقی پا به این عرصه بگذارن ، نه اینکه بگن چون فلانی تونست من هم می تونم ، چون شاید فلانی تدبیر درست کرده ولی به تو نگفته و جور دیگه وانمود کرده ( از این موارد تو وجود خیلی از ما ایرانی ها پیدا می شه ، توی دوره دبیرستان ودانشگاه نمونشو هممون دیدیم ) و یا شانس همراهش بوده ، برای مثال من یه دوست صمیمی داشتم که بزور تونست دیپلمش رو بگیره یعنی کلی پول داد ، این ورو اونور، تا با معدل 10 دیپلم گرفت ولی بعد از امتحان کنکورش با اینکه می دونستم این شوت تر از این حرفاس که سوالی رو جواب بده ، بهش گفتم چیکار کردی ؟  گفت: ( آخه راوی چیکار می تونستم بکنم رفتم سر جلسه ، دیدم هیچی نمی دونم برای همین سوالها رو کنار گذاشتم و فقط شانسی جوابها رو علامت زدم !!! ) منم بهش گفتم پس چرا امتحان دادی مرد مومن ، حداقل خودتو محک میزدی  ببینی تا چند در صد می تونستی جواب بدی ، به من گفت ای بابا ما که تو دیپلمش موندیم این امتحان هم به خاطر بابام اینا می رم

در نهایت وقتی نتیجه ها رو زدن با تعجب هر چه تمام تر و با شگفتی خارق العاده آقا رتبش زیر 300 شد و در یکی از بهترین دانشگاه ها ی دولتی در یک از رشته های مهندسی قبول شد

هر چند بعد از 4 ترم اخراج شد ، چون 3 ترم مشروط شد و حتی 2 ترم معدلش زیر 10 شد

خلاصه یه همچین مواردی به ندرت پیش می یاد که کسی شاگردی نکرده  ملا بشه  و بعد هم موفق ، پس خواهش می کنم کاملا خودتونو بسنجین ، نقاط ضعف و قوتتونو دریابید و بعد دست به کاری بزنید تا عواقبش شما رو آزار نده

می دونید آدمایی که می رن مصاحبه و قبول می شن اینقدر ذوق و شوق پیدا می کنن ، که به عالم و آدم می گن  . و بدو میان در اینترنت اعلام می کنن  ، بر عکس آدمایی که رد می شن اینقدر تو ذوقشون می خوره که از هر چی اینترنت و مصاحبه و غیره و ذلک فرارین ، ( منو نبینین ، نه آخه من یه خورده آدم پوست کلفتی هستم ، یه مقدار از اعتماد به نفس زیر پوستم موند ، نتونست بره ، البته منم یه ماهی طول کشید تا خودمو جمع و جور کردم)

حتی الان  من با افرادی که رد شدن ایمیل می دم بزور جوابمو میدن ، خب از یه نطر بنده خدا ها هم حق دارن کلی پول و زمان خرج کردن  آخرشم هیچ ، تازه با سر افکندگی بر می گردن پیش خونواده و بعد هم هر کی می بینشون می گه ای بابا ما که می بینیم هر کی می ره قبوله برو اینترنتو نگاه کن

 در نتیجه تعداد آدمایی که میان توی اینترنت و می گن قبول شدیم یا وبنوشت می زنن خیلی به نظر می یان ،  تازه با تعریف هایی هم که از دیگران می کنند که ما هر کی رو دیدیم قبول شده این ذهنیتو ایجاد می کنه ، هر کی می ره قبوله فقط کافیه یک کم فرانسه بلد باشه ، سوالها رو کار کنه و اعتماد به نفس

در صورتی که شما باید شنیداریت فوق العاده قوی باشه که بفهمی آفیسر چی ازت سوال می کنه تا اون حفظ کردنی هاتو بدی به خوردش ، اینو با توجه به لهجه فوق العاده کبکی که بعضی از آفیسر ها دارن می گم ، تازه باید جمله بندیت خیلی خوب باشه که اگه ازت سوالی خارج از این سوالها کرد بتونی جوابش بدی

مثلا طرف تو وبنوشتش نوشته من فقط سوالها رو کار کردم بعد چند پاراگراف پایین تر می گه ما نشستیم کلی با آفیسر گپ زدیمو  ، از فلان و بمان سوال کرد و من هم جوابش دادم ، یا یه سوالی پرسید که فکر نمی کردم بپرسه و من هم بهش جواب دادم که ..... آخه بلف زن اگه تو فقط سوال و جوابها رو کار کرده بودی مگه می شه که خارج از اون سوال بپرسه و تو هم جواب بدی ، پس یا تو خیلی بلد بودی ، یا اصلا همچین سوالی از تو پرسیده نشده ، چون اگه آفیسر بفهمه که تو نمی تونی یه سوالشو جواب بدی اما سوالهای کلیشه ای رو مثل بلبل جواب می دی می فهمه که تو اونا رو حفظ کردی و در نتیجه بای بای

من در مدت ۷ روز که در سوریه بودم به ۸ نفر بر خوردم که رد شده بودند حتی تو کاروان ما ۲ نفر رد شدند با من می شد ۳ نفر

  در تمام طول مدتی که در اینترنت تاب خوردم حتی کامنتی هم ندیدم که بگه من رد شدم . و این باعث تعجب منه

چون به خاطر جریاناتی که برام اتفاق افتاد که بعدا به مرور می گم به این نتیجه رسیدم که غیر ممکنه شما تو هواپیمایی که از سوریه بر می گرده به دو سه نفر رد شده بر نخورید مگر اینکه اصلا با کسی صحبت نکنید در اونصورت ما حق نداریم از قول همه حرف بزنیم و مشتبه کنیم که آقا همه قبول شدن یا می شن ، و تکیه کلامشون اینه فقط سوالها و اعتماد به نفس

بگذریم این یه مقدمه ای بود که می خواستم بگم چرا من این وبنوشت رو شروع کردم و با چه نیتی

من در این وبنوشت می خوام از داستانهای زندگی خودم بگم و چرا به اینجا رسیدم که تصمیم گرفتم به کانادا مهاجرت کنم ، خب این یک کم زمان می بره و تا بخوام به مرحله سفرم به سوریه برسم  شاید یکی دو ماه طول می کشید  و چون من قصد دارم که  به دوستان تجربه هامو بگم و اگه بتونم کمکشون کنم و سوالاتشون رو جواب بدم ،

  برای همین داستانم رو از روز مسافرت به سوریه آغاز می کنم  و بعد از اینکه تمام تجربیاتم رو نوشتم  ، بعدا  بر می گردم و از سالهای قبل براتون می نویسم

امیدوارم که شما با این ایده مشکلی نداشته باشید

حالا اگه داشته باشین هم مهم نیست ، فرض کنید پای تلوزیون  ...؟؟!!! نشستید و مجریانش مثل همیشه وقتی که می خوان برنامه صد تا یه غازشون نشونتون بدن  بهتون می گن ، " می دونیم که الان مشتاقانه منتظرید که با هم به تماشای این برنامه  بنشینیم " ، چیکار کنم دیگه منو ببخشید ، از کوچیکی این خصلت دیکتاتور مآبانه رو توی وجودمون کردن

امید خدا  وقتی که رفتیم اونور اقیانوس اطلس این خصلت یواش یواش از وجودمون پاک بشه ، آمین

خب و اما بریم روی (اوه ببخشید) سر اصل مطلب

عزیزان ، اینجانب راوی ، داستان رو از اونجا آغاز می کنم که یک روز به کله ام زد برم خارج ، خب از اینجا دور تند می کنیم و 4 سال بعد

{ 6 ماه قبل از حرکت به سوریه}

( با توجه به اینکه بعضی دوستان در  وبنوشتاشون می نوشتن ما در زبان فرانسه گاگول بودیم و فقط 6 ماه ، فقط 4 ماه ، فقط 3 ماه ، و حتی یکی بود که می گفت فقط یک ماه درس خوندیم  و رفتیم برای مصاحبه و آفیسر یه هفت هشت تا سوال ماستِ کلیشه ایِ تکراری کرد و ما هم که از قبل جوابا رو حفظ کرده بودیم با اعتماد به نفس بالا جواب دادیم .( متاسفانه به علت اینکه آمپرسنج اعتماد به نفس این دوستان بر اثر بالا بودن شدت آمپرشون توی اون لحظات منفجر می شه ما نتونستیم دقیقا عددها رو بخونیم ولی مهندسین سازمان ناسا  با تجهیزات ماهواره ایشون ، تشعشعات اعتماد به نفس در دمشق رو گزارش دادن و بعد از تحقیق فهمیدن این تشعشعات از محل هتل روتانا و سفارت کانادا ساطع می شه و قدرتشو بیش از تشعشات انفجار بمب هیروشیما تخمین زدن ، فقط ما از خدا شاکریم که تشعشات اعتماد به نفس خسارات مالی یا جانی به همراه نداره )

خلاصه آفیسر با ما گپ زد و ما اصلا نفهمیدیم زمان کی گذشت و خلاصه از این چاخان های پوچ وخالی که نمی دونم ما ایرانی ها کی می خوایم دست برداریم از این حرکاتی  که  به دیگران نشون بدیم "ما با کمترین زحمت بیشترین استفاده رو می بریم و همشم به خاطر نبوغمونه و اگه ما به اندازه مثلا فلانی زحمت می کشیدیم الان جای انیشتن بودیم "، برای مثال طرف می ره 6 سال درس می خونه تو کنکور رتبش 500 می شه بعد می یاد می گه من روزی یک ساعت درس می خوندم و 10 ساعت پلی استیشن ، اگه من روزی 11 ساعت درس خونده بودم رتبه یکه می اومد پیش من لنگ می انداخت، آخه من نابغه ام،

یکی نیست بهش بگه آخه آدم حسابی ما که می دونیم تو 6 سال از اطاق بیرون نزدی ( البته بغیر ازگلاب به روتون دستشویی و حمام) چرا دروغ می گی؟ حالا اینم به من بگی که نابغه ای چیش به من ، چیش به تو ( به غیر از اینکه معلوم می شه که تو یه آدم  بلُف زنی و دیگران رو از خودت می رونی)

بگذریم ، درد در این دیر خرابات بسیار است و من نمی خوام بیش از این برم تو حاشیه

دوستان تمام این حرفا رو زدم که بهتون تاکید بکنم اعتماد به نفس در مصاحبه شرط لازم هست ولی به هیچ وجه شرط کافی نیست ، چون من خودم یه آدم فوق العاده اعتماد به نفسی هستم ، ولی بعدا متوجه شدم که بدرد مصاحبه ام نخورد

خلاصه ما به کمک وکیلمون که می گفت ما تو این مدت هیچ رد شده نداشتیم ( بعدا معلوم شد همچین چیزی نبوده ) و بعضی دوستان وبنوشت نویس که یا شانس همراهشون بوده ویا لاف زن بودن ( شامل خیلی ازدوستانی نمی شه که گفته بودن ما چند سال درس خونده بودیم مثل نلی خانم و چندین تا ازدوستان خوب دیگه ) در وبنوشتها برامون مشتبه شد حالا که ما 6 ماه هم وقت داریم امتحان TEF  هم می تونیم بدیم ، خلاصه ما که خودمون اعتماد به نفسمون بالا بود ، اثر تشعشعات اعتماد به نفس کاذب این قبیل دوستان دیگه درجشو به صورت کاذب اونقدر بالا برد که به وکیل محترم زنگ زدم که ای وکیل کجا نشسته ای که ما آماده اپلای هستیم چون دیرمونه که بریم برای کانادا  ، و ما محاسبه کردیم ، که تا راهی سوریه بشیم  16 درس ازcafé crème   به علاوه تمام سوالها رو می خونیم ، و سر مستانه می خواندیم که  آی کبک آی کبک ما داریم می آییم .

ولی از 40 روز  قبل از حرکت  ، با اینکه تقریباً کتاب اول café crème  رو تمام کردیم ، ما دیدیم نه بابا از این خبرا نیست و ما نمی تونیم به راحتی این سوالهای کلیشه ای رو جواب بدیم و اون قسمتاش که مربوط میشه به کار و زندگی و سیاست و تاریخ و جغرافیا که باید از افعال آینده در گذشته و و گذشته در آینده و شرطی و مرطی و غیره و ذلک ، استفاده کنیم ، کار ما نیست ، و به این نتیجه رسیدیم که کار هر کس نیست خرمن کوفتن گاو نر می خواهد و مرد کهن و بدین گون بود که دست به دامان استاد عزیز و گرانمایه ام شدم و گفتم استاد کمک .

و ای استاد این داستان café  رو بیا ول کنیم که ما جوابها را می خوایم (البته خیلی از جوابهای پیش وپا افتاده رو می تونستیم جواب بدیم ولی سلمبه قلمبه هاشو عمراً )

 هر چند استادم با حفظ کردن ، مخالف بود ولی خب چاره دیگه ای هم نبود و منِ گول مالیده شده ، یک ماه مرخصی بدون حقوق گرفتم تا بتونم این سیل خروشان جملات که بیش از 20 صفحه می شدن رو حفظ کنم ، غافل از اینکه حفظ کردن خیلی خطرناکه و مثل راه رفتن روی لبه تیغ می مونه ، کافیه طرف یک کم بپیچونت یا تو یک کلمه رو نفهمی و یا یک جمله از پاراگرافی که حفظ کردی رو فراموش کنی وووو .....

و ما آماده سفر به سوریه شدیم و روز حرکت فرا رسید

فکر کنم دیگه خسته شدید  ، پس تا پست دیگه که  عنوانش( آغاز حرکت به سوی سراب سوریه از فرودگاه امام ) است ،  همین جا شما رو به خدای بزرگ می سپارم ،

ولی لازم به ذکره ، داستان من رو دنبال کنید چون فوق العاده عبرت آموزه


معرفی نامه راوی

در وهله اول

قبل از هر چیز من باید از دوستان وبنوشت نویسم  نیلی خانم ، لاله خانم  ویادداشتهای یک بیگانه  تشکر و قدردانی بکنم به خاطر حمایتشون از وبنوشت من و همچنین امیدورای که به من دادن ، و همچنین از دیگر دوستان که دراین مدت کم راه اندازی آزمایشی وبنوشت ، برای من کامنت گذاشتند و یا به ایمیلم پیام دلداری فرستادند کمال تشکر رو دارم ، این حرکت دوستان باعث شد تا من مسئول تر و دلگرم تر در راهی که پا نهادم مصصم بشم .

و اما معرفی خودم ، حقیقتاً من خیلی دوست داشتم که خودمو کاملا معرفی می کردم ، اما یکی  از افرادی که من وبنوشتش رو می خوندم و بسیار آموزنده بود ، وبنوشت حمید  زنده رود تا سنت لوران  مشکلی که نمی دونم چیه ؟ در مهاجرتش پیش اومد که به همه  پیشنهاد داده  مشخصات شخصی تون رو ننویسین من هم  که یه بار رد شدم ، حقیقتا حال و حوصله ندارم برای بار دوم که  می خوام شروع کنم یک مشکلی پیش بیاد ، پس منو ببخشید ولی بهتون قول می دم هر وقت که پامو گذاشتم توی خاک کانادا مشخصاتمو به همراه عکسم  روی وبنوشتش میذارم

در وهله دوم

چرا اسم وبنوشت رو در لفافه ( زندگی ) گذاشتم ؟

 لفافه در معنی : یعنی آنچه روی چیزی بپیچند و یا آنچه چیزی در آن پیچیده شود .

و چون زندگی ما لایه هایی در هم پیچیده است که با لایه های دیگر، چیزهای درونی زندگیمان را از دیگران نهان می کنیم ، و  همچنین خیلی از حرفها رو در لایه های حرفهای دیگر به صورت نیمه آشکار بیان می کنیم ، و من قصد دارم بعضی اوقات انجام بدم ، اسم وبنوشتم رو در لفافه گذاشتم .

در وهله سوم

در معرفی لفافه گونم من مهندسی شیمی از یکی از دانشگاههای ایران  هستم که حدود 8 – 9 سال پیش فارغ التحصیل شدم و در 6 – 7 سال پیش ازدواج کردم در زمینه کامپیوتر ،استاد برنامه های فتو شاپ ، کورل دراو ، اکسل ، ورد، و چندین برنامه جانبی و مهندسی هستم.

 و  فردا اولین مطلبم رو ( چی شد که راوی سراب دید نه واقعیت رو ) در وبنوشت می ذارم مطالعه کنید

موفق و موید باشید .

                     

اولین روز ساخت وبنوشتم

سلام ، سلامی نه به گرمی آفتاب (چون میسوزید)   اونوقت دردرتون میاد و اوف می شید

سلامی به گرمی محبت ، دوستی ، صمیمیت و دلسوزی به همه کسانی که این وبلاگ رو می خونند

این اولین روزیه که من این وبنوشت رو درست کردم ، البته مدتی بود که می خواستم این کار رو بکنم ، یکی این که وقتشو نداشتم و یکی اینکه می خواستم چیز خوبی از آب در آد .

من یک مصاحبه رد شده از سفارت کانادا (بخش کبک) هستم

و تمام تلاشم رو می خوام بکنم که در هر زمینه که آگاهی دارم شما دوستان رو کمک کنم

برام دعا کنید

در روزهای دیگه توضیح می دم  که چرا اسم وبنوشتم رو  در لفافه  گذاشتم و همچنین چیز های دیگه