سفر به سوریه - قسمت پنجم
در سراب
سلام دوستان ، داشتم می گفتم ، من رفتم و سوال جوابه رو برای ندا اُوردم ، یه خورده که صحبت کردیم ، خانمم گفت دیشب من از صدای انفجار بمب دیشب از خواب پریدم ، شما نشنیدید ، اونها هم تایید کردن که آره چقدر هم وحشت کردیم ، چون ما تا صبح هم نخوابیدیم ، گفتیم چرا ؟ مریم گفت دیشب که ما از لیدره خط خریدیم ، اون شماره ما رو داشت، و بعد به ما زنگ زد که شما مشکلی ندارید و اگه مشکلی داشتید به من زنگ بزنید و از این حرفا و اینکار رو دو مرتبه تکرار کرد . و ما هم ترسیده بودیم که ای وای نکنه یدفعه می خوان مارو بدزدن ،و دارن اوضاع رو بررسی می کنن ، ما هم تنها ، هیچکس به دادمون نمی رسه و بنده خداها از ترسشون هرچی چمدون و اثاث داشتن گذاشته بودن پشت در و تا صبح نخوابیده بودن و تازه ساعت 3.5 صبح که صدای 2 تا انفجار مهیب رو شنیدن چنان وحشت کردن که دیگه اصلا نخوابیدن
.
من بهشون گفتم بابا اینجا خیلی امنیت هست و امکان نداره دختری رو بدزدن ، و من قبلا دوستایی داشتم که به سوریه اومدن می گفتن که در سوریه خیلی امنیت هست ، ولی اونها گفتن برعکس ماشنیدیم اینجا دختر می دزدن ، تاکسیاشون نا امنه و از این حرفا . حقیقتش من که خیلی براشون ناراحت شدم ، بنده خدا ها حسابی شب قبلش حالشون گرفته شده بود . و اون موقع فهمیدم علت اینکه مریم به لیدره با عصبانیت جواب داد برای همین بود .
خلاصه خانمم شمارشو با ندا ردو بدل کرد و گفتیم اگه هر زمانی مشکلی پیش اومد سریع زنگ بزنید تا ما خودمون و برسونیم و خیالتون راحت باشه ، امشبه رو باحت بخوابید . بعد ندا که قرار بود فردا ساعت 2 بره برای امتحان ، یه خورده می ترسید که تاکسیا نا امن باشن ، از طرفی من یه استاد فرانسه داشتم که بعد از مدتها راضی شد برای کبک اسم نویسی کنه و این ماموریت رو من به عهده گرفتم ، در نتیجه من باید حتما به سفارت می رفتم تا اینکار رو براش انجام بدم ، از طرفی هم می خواستم با جو اونجا آشنا بشم ، به ندا گفتم هیچ نگران نباشه ، من شما رو می برم سفارت ، اولش کمی تعراف ردو بدل شد ولی وقتی دید که من اونجا کار هم دارم قبول کرد ، قرار گذاشتیم که ساعت 12:30 ظهر حرکت کنیم برای سفارت .
خداحافظی کردیم و رفتیم به اطاقمون . من دوباره رفتم پایین و به یکی از لیدرها گفتم ، بابا این چه وضعیتیه اطاق ما افتضاحه و دیگه کی می خواین عوضش کنید ، اون هم یه خورده با رسپشن حرف زد ، و دیدم رسیپشن هی جواب منفی می ده و می گه نمی شه .!!!!!
لیدره گفت ببین اگه می خوای اطاقتو عوض کنه فردا یه 20 دلاری بذار کف دستش تا اینکار رو بکنه ، پول همه کاری می کنه !!! من هم خیلی ناراحت شدم
و رفتم بالا تو اطاق و زنگ زدم به سر لیدرشون و گله و شکایت که اینه رسمه روزگار ، سر لیدر هم ناراحت شد و گفت الان من زنگ می رنم و درستش می کنم ، غلط کرده پول بگیره و غیره و ذلک ، خلاصه بعد از نیم ساعت زنگ زد گفت فردا اطاقتون رو عوض می کنن ، و ما هم خوشحال اون شب رو صبح کردیم![]()
فرداش ساعت 9 از خواب پا شدم و ساعت 9:30 دوباره باز اطاقمون رو عوض کردیم و بر گشتیم همون اطاق اولی که کولرش خراب بود ( البته درستش کرده بودن ) ، بـــــــله و اینجور بود که داستان سریال خانه بدوشان ساخته شد .
ساعت 12:30 من و ندا به اتفاق مریم ، تاکسی گرفتیم و رفتیم به سوی سرنوشتگاه مهاجرین کانادا ، اما من که از قبل می دونستم که اگر سوار تاکسی زرد های سوریه شدی باید حتما بهشون بگی تاکسی متر رو روشن کن و گرنه نقره داغت می کنن ، به راننده گفتم تاکسی متر ، دیدم محل نذاشت و دوباره که گفتم ، دکمه ای از اون رو فشار داد .
و امــــــــــا من بهش گفتم ما می ریم اتوسترات مزه سفارت کانادا (اتوسترات بزرگراهی در منطقه مزه که سفارت کانادا و ایران درکنار هم در اون واقع هستند ) و اون هم ما رو برد ، برد ، برد و بـــــــــــــــــرد و گفت نمی دونم کجاست ؟!! اه مرتیکه ؟ مگه می شه ندونی کجاست؟!!!! و شروع کرد به پرسیدن از اینو اون و خلاصه بعدا وقتی رسیدیم 150 لیر یعنی یه چیزی حدود 3500 از ما گرفت و من که باهاش حال و حوصله بحث نداشتم چون اون فقط عربی بلد بود ، به فارسی بهش گفتم تو بلد نبودی ما باید پول اضافه بدیم؟؟؟!!! ،
ولی پولو بهش دادم چون واقعا بعضی اوقات ارزششو نداره ، و طرف هم خنده کنان و خوشحال
از اینکه سرمونو کلاه گذاشته
پول و گرفت و گاز داد ( آدم به این خوشحالی ندیده بودم ) ![]()
مریم به من گفت: راوی خیلی ازت پول اضافی گرفت ، من هم گفتم می دونم ولی چیکار کنم الان حس بحثو نداشتم . آخه وقتی جلوی سفارت پیادمون کرد فهمیدیم چقدر نزدیک هتل بودیم و این چقدر ما رو گردونده و در ضمن مگه می شه شما راننده تاکسی دمشق باشید ، سفارت ایران به این مهمی ( برای سوریه ای ها که عاشق احمدی نژادن) تو بزرگراه اتوسترات ، اونوقت ندونی کجاست ؟
در ضمن خوشحال شدم که همراه دخترا اومدم چون اگه من نمیومدم و یه ماشین می خواست این بلا رو سرشون بیاره و اونها هم تنها، از شب قبلش که اون جریان ، تازه از تاکسی های اونجا هم می ترسیدن ، بعد چه حالی پیدا می کردن .
ساعت یک رسیدیم اونجا ، حسابشو بکنید از هتل ما تا اونجا ۵ دقیقه راه بود .
ما رفتیم دم در سفارت و ندا به انگلیسی به نگهبان گفت که من مصاحبه کبک دارم و اون هم برگ دعوت نامه رو خواست ، بعد از اینکه ندا برگه رو نشون داد ، یک فیش کوچیکی داد بهش و اشاره کرد که باید 50 متر پایین تر برید ، ( قسمت کبک بین سفارت کانادا و سفارت ایرانه که یک پله می خوره می ره پایین وارد یک محوطه ای مثل حیاط خلوت بزرگی می شید ، یک کیوسک کنار در ورودی توی حیاط خلوتش هست که از شما موبایل ودوربین واز این چیزا رو می گیره و و بعد می رید داخل) . من هم به نگهبان گفتم ، من می خوام دوستم رو ثبت نام کنم و مدارک رو بهش نشون دادم و یک فیش هم به من داد . بعدا فهمیدم که اصلا برای قسمت کبک احتیاج نبوده بریم اونور و فیش بگیریم .
خلاصه در رو که باز کردیم وارد اطاق انتظاری به ابعاد 4متر در 5 متر شدیم که در گوشه سمت چپ یه تعداد صندلی فایبر گلاس گذاشته بودن و در قسمت سمت راست 2 در داشت که معلوم بود اطاق مصاحبه هستند و هر دری یک پنجره به ابعاد 30 سانت در 40 سانت داشت که داخل رو می تونستی ببینی و در قسمت روبرو ، یک در مخصوصی بود که رمز دار بود و مثل صفحه تلفن شماره بغلش بود که برای خود سفارتی ها بود . در گوشه سمت راست این در پنجره ای بود ، که بلندگویی درکنارش گذاشته بودن و شما باید صدای طرفتون رو از طریق این بلندگو می شنویدید ، و اون سفارتی هم از طریق یک میکروفون با شما صحبت می کرد ، در ضمن برای دادن و یا گرفتن مدارک باید از طریق یک سینی که زیر پنجره تعبیه کرده بودن ، اقدام می کردی ، خلاصه فضا ، فضای زندان اوین بود .
من و ندا رفتیم کنار پنجره و یک دختر خانمی اومد که ببینه ما چیکار داریم ، ندا به فرانسه باهاش صحبت کرد و اون هم انگار فرانسوی باشه جواب داد و 2 تا فرم فرانسوی به ندا داد که پرشون کنه ، این فرم رو قبل از مصاحبه به همه می دن باید پرش کنید و بهشون بدید ، برای تمکن مالیه ، من او ن فرم رو در دو سایت آپلود کردم ، از هر کدوم که راحت ترید می تونید اون رو دانلود کنید .
فرم از سایت box.net فرم از سایت 4shared
من هم جریان ثبت نام دوستم رو گفتم و اون هم به من گفت مدارک رو ببینم ، من مدارک رو دادم ، 400 دلار هم پول دادم ، که گفت نه ما پول نمی گیریم و باید ازطریق کارت اعتباری یا چک اعتباری ، من گفتم کارت اعتباری ندارم و اون هم آدرس یک صرافی در دمشق رو به من داد که برم اونجا ، تشکر کردم و اومدم نشستم ، دیگه من و ندا و مریم شروع کردیم صحبت کردن که دیدیم در بیرونی باز شد و یک مرد سیاهپوست ، قد بلند و کچل ، اومد تو و با خوشرویی به ما گفت :
Bonjour
البته عینکی نبود ![]()
و ما هم همینو جوابش دادیم : Bonjour و از همون در کذایی رفت داخل .
قبلا گفتم ندا لیسانس فرانسه بود ولی بعلت اینکه چند سالی بود در یک شرکت بازرگانی کار می کرد ، انگلیسی یاد گرفته بود و فرانسش در سطح 12 نبود ، ندا هم انگلیسی و هم فرانسشو 12 زده بود و خیلی استرس داشت که نکنه آفیسر بهش گیر بده و بگه چرا اینقدر بالا زدی .
از طرفی من قبلا در اینترنت شنیده بودم که یک آفیسر سیاهپوست کچل قد بلندی به نام مکابا هست که خیلی سختگیر و بد اخلاقه ، ولی اون لحظه ورود خیلی خوب بود و ندا امیدوار بود که این آدم خوبیه ، و من هم هیچی نگفتم که قبلا راجبش چی شنیدم ، گفتم یه دفعه دل ندا رو خالی نکنم .
هر چند ندا قبلا اینترنت زیاد رفته بود و حتی یک سری پشت سر نلی خانم و بقیه دوستان با هم حرف زدیم ( البته حرفای خوب خوب)
ولی خب به جریان این آفیسره مثل اینکه بر نخورده بود .
5 دقیقه بعد یعنی حدود ساعت 1:20 دقیقه " مکابا " از پشت میکروفن ندا رو صدا کرد ، و گفت بره اطاق شماره 2 ، ما تعجب کردیم چون ندا ساعت 2 مصاحبه داشت و الان ساعت 1:20 بود .
و ندا بلند شد ودر حین رفتن به ما گفت برام دعاکنید ، و رفت به اطاق شماره 2 ، اطاقی که پنجرش به حیاط خلوت مشرفه .
اما یه مسئله هنوز برامون حل نشد ، جریان این بمب چیه ؟ ![]()












) ، وقتی جلوتر رفتم چشمتون روز بد نبینه ، مشابهشو تو تهران نمی بینید ، ولی خب خیلی کثیف بود ، اونجا یه جورایی سمساری زیاد بود ، باورتون نمی شه ولی دو سه تا مغازه دیدم که کفش دست دوم می فروختن 













، چرا؟ نه بابا به خاطر شوق امتحان نبود ، به خاطر...... 
، چطور ؟ باورتون نمی شه ولی هنوز فکر می کردم که در ایرانم ، و وقتی دیدم از جلو ، یک خانمی خوشگل با موهای بلند و لباس فرم فرودگاه به سمت ما میاد ، یه لحظه من خشکم زد وبرای یه لحظه سر جای خودم ایستادم و گفتم : این دیگه کیه ، چطور جرات کرده اینطوری بیاد بیرون ، توی این فکر بودم که به خودم اومدم بابا دانشمند اینجا الدمشقه نه التهران و با شرمندگی از خودمو از این همه واپس گرایی که باعث شده بود یک زنی با لباسهای معمولی منو به تعجب واداره به راه خودم ادامه دادم .













با سلام خدمت شما دوست گرامی که وبنوشت من رو مشاهده می کنی ، من یک جوون 35 ساله هستم که بدنبال سرنوشتم از 3 سال پیش برای مهاجرت ، راهی سفارت کانادا در سوریه شدم و بعد از رد شدن دوباره اقدام کردم اما این بار به جای دعوت به مصاحبه ، از من مدرک TCF از سفارت فرانسه خواستن و بعد از ارسال مدرک بعد از یک سال دوباره منو به مصاحبه دعوت کردن و راهی استانبول شدم و بالاخره موفق شدم قبول بشم و مدارک CSQ رو بگیرم