سفر به سوریه - قسمت سوم
در سراب
سلام دوستان راویم
( بابا بشین تو هم
، گرفتارم ، گرفتارم ، کیه که گرفتار نیست ، فوفول ، یک خورده داستانتو طولانی تر کن، این همه وقت میذاریم میایم تو وبنوشتت ، اینترنت مصرف کن بعد هم 2 خط با کلی حاشیه )
بـــــــــــــلـــــه
و این هم داستان ما ، از اونجایی که هم حق با شماست و هم حق با من ، من حقو میدم به شما و دیگه سعی می کنم داستانم گوونده باشه
، فقط تو رو خدا کتکم
نزنید
در ضمن اینو به دوستان کنجکاو می گم : من که جلو جلو به شما گفتم ما قبول نشدیم
و خیالتون رو راحت کردم و قصد من از نوشتن این خاطرات به 3 دلیله
1 – تجربیات خودم رو به دیگرانی که می خوان برن منتقل کنم
2- جریاناتی که احتمال داره براشون پیش بیاد جلو جلو می دونن و مثل ما نیستند که ندونن چه کنند
3-خودم یک خورده خالی بشم ، آخه نمی دونین چقدر دلم گرفته
بگذریم
و اما کجا بودیم آهان ، داشتیم از هواپیما پیاده می شدیم ، از لحظه ای که هواپیما نشست من موبایل رو با خوشحالی روشن کردم که زنگ بزنم بگم ، ما به حول قوه الهی سالم رسیدیم . که دیدم وقتی شماره می گیرم یک خانمی ( نه مثل خانم بد صدای همراه اول) در میاد می گه : شماره شما در شبکه وجود ندارد. و به طریقی ثبت نشده
ای ی ی ی ی وووووواااااااای ی ی ی ی سرم کلاه
رفت .
کلی اعصابم خراب شد ، با خودم گفتم پسر دیدی دوباره هم سرت کلاه رفت ، این دختره امروز حتما سیم کارتمو فعال نکرده و رفت برای فردا ، پس فردا ، اما بذار خیالتونو راحت کنم که تا دو روز مونده به برگشتنم هی امتحانش می کردم گفتم فرجی بشه شاید ولی دیدم نشاید شد ، دوستان دلیل اینکه این سیم کارت فعال نشد به خاطر ندانستن یک موضوع خیلی پیش پا افتاده ای بود که نه اون (ببخشید اینجا رو لطفا نشنیده بگیرید) دختر نفهم ، ( آخیش خنک شدم ) ، می دونست ، نه من بدبخت ، حالا علتش رو در داستان بعد می گم چون مطمئنم کسایی که می خوان در سوریه تاب بخورن بهش بر می خورن و شاید براشون مشکل پیش بیاد ، ولی قبل از اینکه هدیه خانم منو به صورت مجازی کتک بزنه
و 4 تا ..... آبدارشو به ما نثار کنه
برگردم توی هواپیما ولی قبلش به دوستانی که تحمل شنیدن چیزای بد بد رو ندارن و خیلی بد دلن و الان دارن غذا می خورن خواهش می کنم این قسمت رو نخونن و ازش بگذرن ، که بعدا از اون آبداراش نثارمون نکنن .
ما مشتاقانه می خواستیم از هواپیما بپریم بیرون
، چرا؟ نه بابا به خاطر شوق امتحان نبود ، به خاطر......
(45 دقیقه قبل از فرود )
خانمم گفت راوی برو کنار می خوام برم دستشویی ، و بعد از چند دقیقه که برگشت ، گفت راوی نمی دونی کنار دستشویی ته هواپیما یک بوی گندی می یومد که همه بینیشون رو گرفته بودن
، منم گفتم خانم مگه میشه ؟ یعنی دستشویشون مشکل داره ؟ عجب ؟ این که دیگه ایر باسه ؟ مپلف نیست .
(45 دقیقه بعد لحظه پیاده شدن )
یه عده هنوز هواپیما ننشسته ، زودی بلند شدن بیان جلو که برن بیرون ، من گفتم اینا دیگــــه .
توی این فکر ها بودم که یکهویی احساس غش و دل ضعفه کردم
و ببخشید خواستم بیارم بالا .
چطور شد ؟
یک خانواده عرب با سه چهار تا بچه از کنار ما رد شده بودن و مادرشون که یک بچه قنداقی در بغل داشت ، از سر کول چادرش، ادرار و استفراغ بچه به صورت تر و خشک شده آویزون بود ، و این بچه که از اول پرواز تا آخر پرواز چنان ووووووووق زد ، هیچ ، به کمک اون مادر نفهمش بمب شیمیایی که تولید کرده بود به شعاع 7 – 8 متر فیل رو از پا در می آورد وبرای همین بود که اون بنده خدا ها دماغشون رو گرفته بودن و.......( اونجا بود که به این نتیجه رسیدم چطور اعراب بر سپاهیان ایرانی پیروز شدند ، تولید بمب شیمیایی )
بگذریم ، ما هم که دیدیم اینطوریه پریدیم و رفتیم جلو ، که تا در هواپیما باز شد ، الفرار ، حالا این که چطوری رفتیم و نفر اول پریدیم بیرون بماند .
خلاصه ، از هواپیما که اومدیم بیرون وارد کانال شدیم و از اونجا به یک سالن که در طبقه دوم فرودگاه دمشق هست ، هدایت شدیم .
ما داشتیم می رفتیم که یکهویی منو برق گرفت
، چطور ؟ باورتون نمی شه ولی هنوز فکر می کردم که در ایرانم ، و وقتی دیدم از جلو ، یک خانمی خوشگل با موهای بلند و لباس فرم فرودگاه به سمت ما میاد ، یه لحظه من خشکم زد وبرای یه لحظه سر جای خودم ایستادم و گفتم : این دیگه کیه ، چطور جرات کرده اینطوری بیاد بیرون ، توی این فکر بودم که به خودم اومدم بابا دانشمند اینجا الدمشقه نه التهران و با شرمندگی از خودمو از این همه واپس گرایی که باعث شده بود یک زنی با لباسهای معمولی منو به تعجب واداره به راه خودم ادامه دادم .
بعد از یک راه پله به سمت پایین رفتیم و در اونجا یک میزی بود که بصورت فله کارتهای سبز و آبی روش ریخته بودن که بایستی اونها رو پر می کردیم و به پلیس مرز هوایی می دادیم که بعد از کنترل پاسپورت اون کارت رو مهر می کرد ( فرقی نمی کنه شما آبیشو ورداری یا سبزشو ، شاید تا شما برید رنگهای دیگشم زده باشن ) لازمم نیست همشو پر کنین ( فقط یه سری مشخصات) جالب بود که به سه زبان عربی ، انگلیسی و فرانسوی روشون نوشته شده بود.
توی صف بودیم ، یک زوجی که با مادرشون اومده بودن ( حالا گیر ندین که مادر کدوم یکیشون بود دیگه
، من اینقدر فضولی نکردم ) به ما گفتن شما برای امتحان سفارت اومدین و ما هم گفتیم بله ، خلاصه معلوم شد که اونا در هتل روتانا امتحان دارن و در ضمن گفتن ما سه ماه پیش امتحان داشتیم و لی به خاطر اینکه دیر نامه بدستمون رسید نتونستیم که به امتحان برسیم و گواهی پزشکی فرستادیم و امتحان ما رو به سه ماه بعد که الان باشه انداختند ، خلاصه ما آرزوی موفقیت برای هم کردیم و خداحافظی ، من فکر می کردم که در تور ما هستند و ما می بینمشون ولی متاسفانه اونها رو ندیدیم تا موقع برگشتن که خدا رو شکر قبول شده بودند ، ( در صورتی که وکیل محترم ما بهمون گفته بود که اگه کسی اینکارو بکنه یک پوئن منفیه ، ولی من 3 نفر رو دیدم که همین کار رو کرده بودن و قبول هم شدن ) ، البته بازم معلوم نیست شاید یک آفیسر به خاطر همین گیر بده و شما رو قبول نکنه ، بعدا نگید
راوی گفت هر کی اینکار رو کرد قبوله ، در ضمن موضوع داره یک کم لووس می شه ، چون مثل اینکه اینکار داره یه خورده زیاد می شه ، خلاصه اونایی که خوش شانسن می تونن امتحانشون رو به بهونه پزشکی عقب بندازن و گرنه اینکار رو نکنید .
بعد از اینکه بارمون رو گرفتیم ، رفتیم بیرون که دنبال مسئول تور بگردیم ، دیدیم یکی ایستاده و به هر کی می رسه می گه تور فلان و ما هم که طور فلان بودیم رفتیم پیششون ، چشمتون روز بد نبینه یک مشت پیر و پاتال و عقب مونده و یا آدمای عقب مونده ، از اونایی که از اول تا آخر تور کلامی با هم صحبت نکردیم ، ولی داخل جمعیت 2 تا دختر خانم ( با اجازه آوا خانم و مریم خانم می خوام ازشون تعریف کنم ُ می دونم که ناراحت نمی شین باید یه جوری خلاصه توصیفتون کنم ) ، خوشگل و با کلاس اونجا بودن ، تنها کسایی که در تور ما برای امتحان اومده بودن ما بودیم ، و هیچ کس از اون همه آدم سفارتی با ما نیومدن ، و مثل اینکه یا با تورهای دیگه رفتن ، و یا خودشون تنهایی اومده بودن .
خلاصه ما رفتیم بیرو ن و یک اتوبوس لگن ( البته از این ولوو های پکیده ) اومد و ما رو به سمت دمشق برد . مسئول تور شروع کرد از پشت بلند گو حرف زدنو توضیح دادن که آره اینجا هتلاش خوب نیستنو از این حرفا و بماند .
هوا کمی شرجی بود ، ساعت حول و حوش 15/8 شب وارد دمشق شدیم ، همینطور که داشتیم توی شهر می رفتیم تا برسیم به هتل از روی یک پلی رد شدیم که مشرف بود به یک مسجد ، اینجوری که به نظرمون اومد طبقه اولش رو می دیدیم نه همکفشو ،
و پر از پنجره بود به طوری که همش قابل دیدن بود ، و با تعجب دیدیم خدا بده برکت، اگه بخوام غلو نکرده باشم شاید 4 تا 5 هزار نفر آدم ( به اندازه نماز جمعه .....) آدم در حال نماز خوندن بود ، به طوریکه فکمون افتاد، همه این منظره رو با تعجب نگاه کردن ، آخه من تا حالا ندیدم این همه جمعیت خودشون برن نماز اونم توی یه مسجد به این بزرگی ، آخه اونجا بابت رفتن مسجد ، سیب زمینی و برنج و پست و مقام و.... این چیزا نمی دن و از این خبرا نیست ، بماند ، بعد از اینکه رسیدیم هتل ( ببخشید ، شُتل) به علت اینکه اسمشو خواستیم (متل) بزاریم ، از انجمن متل ها ایمیلی به دستم رسید که اگه اینکارو کردی کانادا بی کانادا
، توهین و شوخی
هم آقا راوی اندازه داره ، منم دیدم بابا راست می گن ، و از متل ها معذرت خواستم و اسمشو گذاشتم ( شُتل )
شُتل ؟! چه بهش هم میاد نه . بابا راوی کارت درسته .
انجمن ادبستان فارسی : ای راوی کجایی ؟ زودی پیش ما میایی؟
خلاصه بهمون شام دادن ونگاه که می کردم ، همه بغیر از منو و خانمم و اون 2 تا خانم با کلاس بقیه دیگه فازشون نُل بود .
خدددددددااااااااااااااااا بدادمون برس .
لیدر گفت سه راه دارین برای تماس با ایران
1- یا از شتل تماس می گیرین که دقیقه اول 2000 تومنه و دقیقه ها ی بعدی دقیقه ای 1000 تومن .
2- یا از موبایل مبارکتون زنگ می زنین که 25000 تومن پول رومینگ به علاوه دقیقه ای 1000 تومن
3- یک سیم کارت از ما بخرید 15000 تومن ، که 10000 تومن شارژ هم داره
من رفتم بهشون گفتم من در تهران یک سیم کارت خریدم و جریانش اینه و چطور می تونم بفهمم که اعتبارش چقدره ( لازم به الذکره که در سوریه 2 خط وجود داره یکی MTN که همون ام تی ان ایرانسل خودمونه ، اما به سبک سوریه ای ، چون ام تی ان مثل اینکه مال ترکیه است ، اگه اشتباه می کنم به من بگید و خط دیگه یا هلا ya halla و من خب یک ام تی ان خریده بودم خلاصه لیدر باهش زنگ زد و دوباره همون صدای زنه بود که می گفت شماره شما وجود نداره ، لیدره به من گفت این سوخته ، ولی وقتی کد #100* رو زد دید 400 یونیت داره ، و گفت آهان این باید ثبت بشه و ثبت نشده ( خدا اون دختره رو خفه کنه 25 تومن بهمون انداخت آخرشم هیچ ) مجبور شدم خط جدید خریدم و رفتیم به اطاقمون که بخوابیم دیدیم اطاق کولر نداره ااااه ه ه ه ه ه ، عجب ، رفتم پایین به لیدر گفتم ، بعد از کلی ور رفتن با کولر ، آخر سر روشن نشد و ما رو به یک طبقه دیگه بردن ، چشمتون روز بد نبینه به حدی کثیف بود که نگو و نپرس ، گفتن اطاق دیگه ای نیست و تا فردا باشید یه فکری می کنیم ، خلاصه اینکه شب رو با چه وضعی گذروندیم بماند .
صبح که از خواب پا شدیم خانمم به من گفت دیشب حدودای ساعت 4 صبح 2 تا بمب منفجر شد
، گفتم بابا خواب دیدی ، گفت به خدا با اولیش بیدار شدم و دومیش نور داشت ، گفتم اگه نور داشت حتما رعدو برق بوده ، خلاصه جرو بحث به اینجا رسید که خانم خواب دیده ، آخه بمبی که نور داره باید همین نزدیکیا باشه ، و من دیدم شهر در امن و امانه ولی صابون کوووووووووووو
صابون جامد مسخره ای بود و دیگه از دستشوییش نمی گم .
من به خانمم گفتم من الان می رم از یک مغازه هم دمپایی برای دستشویی حمام می خرم و هم صابون مایع
لباسامو پوشیدم و رفتم بیرون ، ساعت حول وحوش 9 صبح بود ، تمام تور ما به علاوه یک تور خارجی بیرون بودن داشتن می رفتن به گل و گشت و زیارت ( البته گل و گشت مال خارجی ها بود ) چون ایرانی ها اونجا فقط می رن زیارت ، من از در هتل که خواستم برم بیرون دیدم آوا و مریم ( همون 2 تا دخترای باکلاس ، بدون حجاب و با یه تیپ تریپ دارن می رن زیارت مرقد ،چرا اینا همرنگ جماعت نیستند برای یه لحظه گفتم یا جل البالغ ( نه ، ، جل الخالق نه چون اون برای چیزای خیلی بزرگ بکار می ره ) آخه راوی الکی از خودت در میاری برا چی ؟ همین کارا رو کردی که رد شدی
.
خلاصه با خودم گفتم ای دل غافل، آقا راوی زهی خیال باطل اینا هم که سفارتی نیستن ،تو توی این هتل خودت تنهایی، اگه سفارتی بودن ، الان در حال خوردن سوالها بودن ، نه اینکه بخوان برن به گل و زیارت ( ببخشید زیارت)
تو این فکرا بودم که دیدم کلی از هتل دور شدم و به جایی که سوال کرده بودم کجا می تونم دمپایی گیر بیارم با صابون مایع ، دارم نزدیک می شم
باور کنید دستم افتاد بقیشو تو پست بعدی می نویسم

با سلام خدمت شما دوست گرامی که وبنوشت من رو مشاهده می کنی ، من یک جوون 35 ساله هستم که بدنبال سرنوشتم از 3 سال پیش برای مهاجرت ، راهی سفارت کانادا در سوریه شدم و بعد از رد شدن دوباره اقدام کردم اما این بار به جای دعوت به مصاحبه ، از من مدرک TCF از سفارت فرانسه خواستن و بعد از ارسال مدرک بعد از یک سال دوباره منو به مصاحبه دعوت کردن و راهی استانبول شدم و بالاخره موفق شدم قبول بشم و مدارک CSQ رو بگیرم